🔸از محمدپارسا به سید مجتبی خامنهای
به دلیل اینکه چند شبی میشود که پذیرایی موکبمان صرفا چایی است و باید در کنار خیابان پخشش کنیم، بخش خواهران موکب بدون فعالیت و حوصلهسربر شده است.
تصمیم گرفتیم کارهای فرهنگی کوچک را شروع کنیم؛ مثلا برای اولین شب و آغاز کار، من چند برگهی نقاشی آماده، پرینت گرفتم؛ یکی دیگر از خانمها مدادرنگیهای فرزندانش را آورد و یکی دیگر از دخترها چند کتاب برای نذر فرهنگی.
هرچند کم ولی بیکار ننشستیم.
بچهها داشتند نقاشیهایشان را رنگآمیزی میکردند که یکی از پسربچهها گفت: «میشه من دلنوشته بنویسم؟!»
گفتم: «آره؛ چرا که نه. خیلیم خوبه.»
_ حالا در مورد چی باشه؟
_ هرچی که دوست داری.
_ در مورد رهبر باشه؟ کدوم رهبر؟ رهبر شهید یا رهبر الانمون؟
_ آره خیلی خوبه؛ هرکدوم راحتتری.
و شروع کرد.
اسمش محمدپارسا بود؛ ۱۲ ساله. موقع نوشتن نمیگذاشت کسی از بچهها برگهاش را بخواند؛ خجالتی بود.
متنش را تمام کرد و به خودم تحویل داد؛ من هم با ذوق تحویلش گرفتم.
دنیای بچهها، دنیای عجیب و پاکیست؛ مثل دنیای محمدپارسا که با خط بچگانه و زیبایش رهبرش را مورد خطاب قرار داده و خواسته آمریکا را از «منتقه» خارج کند و گفته تا پای جان از انقلاب و ایشان حمایت میکند.
محمدپارسا منطقه را منتقه نوشته، اما مفهوم توی ذهنش مهمتر است از املای صحیح متنِ یک کودک!
🔹رمیصا عالیزاده
15اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸قرار شبانه
در اجتماعات شبانهی پلدختریها به همراه مادر، عمه و دوستانم آیسا و آوا به میدان رفتیم. در بین راه موکب حضرت رقیه و شهید شکارچی به چشم میخورد. در موکب حضرت رقیه روی دستهای بچهها پرچم ایران میکشیدند. من و آوا و آیسا نقاشیهای زیبایی کشیدیم.
روی برگهی سفید جلوی دستم، پرچم کشورم با سه موشک که دل دشمن را به لرزه درآورده، نقاشی شده بود. آنها را رنگآمیزی کردم.
روی یکی از آنها چهرهی رهبر شهیدم را کشیدم و به یاد بچههای میناب یکی از آنها را صورتی کردم و دیگری را رنگ سبز زدم. و روی رنگ قرمز با مداد نوشتم، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.
وقتی تمام شد، نقاشی را به موکب تحویل دادم. افرادی که خادم انقلاب بودند به من و آوا و آیسا یکی یک جایزه دادند. جایزهی آنها یک جامدادی صورتی بود که عکس بچههای مدرسه میناب رویشان بود.
بعد از شعار دست خدا عیان شد خامنهای جوان شد... لبنان تنها نمیشه ایران خسته نمیشه... و مرگ بر وطن فروش خائن، مردی شروع به سخنرانی کرد. سخنران اول در مورد ماه مبارک رمضان و بچههای رزمنده که با زبان روزه مقابل دشمن ایستادهاند، سخنرانی کرد. پای سخنهای او بودیم که يکی با سبدی در دست، به میان جمعیت آمد. او گلهای رنگارنگی را روی ما مردم روزهدار پخش میکرد.
بسيجيان با دادن آش قلمکار و شلهزرد کام مردم را شیرین کردند.
مردم پلدختر با حضور پر شور خود در اجتماع شبانه سنگر و خیابان را بیشتر و بیشتر پر میکنند.
و چقدر ناراحت شدم وقتی بچههای شهدا را دیدم. یکی از آنها گریه میکرد و میگفت: «من دلم خیلی برای پدرم تنگ شده. کاش من هم مثل پدرم شهید شوم.»
🔹فاطمه سلیمانی/ پلدختر
فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸جان فدای پدر
پنجرهی چشم قلمم مات و مبهوت است؛ نمیداند از شهادت پدر بنویسد یا از پسر دانشمندش؛ پسری که از پدربزرگش، اسم و نبوغش را، به ارث برده بود؛ پسری که از موقعیت شغلی پدرش، سوءاستفاده نکرد! پسری که، سایهی پدر شد و مرتب او را در خانههای امن، جابهجا میکرد؛ تا برای دشمن صهیونیستی_آمریکایی، قابل شناسایی نباشد.
برخلاف میل قلبی پدرش، مرتضی، جانفدای پدر شد.
شب ۲۵اسفند۱۴۰۴، داخل ماشین منتظر شد، تا جلسه مسئولین به اتمام برسد. به محض سوارشدن پدرش، به سمت خانهی امن، در فاز دو پرديس حرکت کردند. شب از نيمه گذشته بود. مواظب بود خلوت پدرش با خدا را بهم نزند! عادت تهجد او را میدانست؛ عابد شب بود و شیر روز. حکیمی سیاستمدار و اندیشمندی توانا! ایراندوستی را در روز قدس، زیر موشکباران دشمن خونآشام، با اُبُهتی ستودنی، در مقابل چشم جهانیان، به نمایش گذاشته بود!
مرتضی دل از همسر، مادر و دو کودک خردسالش کند! سربازی جان برکف شد! مرگ را به سخره گرفت، تا برای ایران جانمان پاسداری کند؛ درست مثل رزمندهای که پای لانچر است، انجام وظیفه میکرد.
اما دشمن، خانهی امن را شناسایی کرد! در سحرگاه ۲۶اسفند۱۴۰۴، خانهی امن، ناامن شد و آنچنان مورد اصابت قرار گرفت که مرگ سرخ، چون دایهای مهربان، مرتضیِ گمنام را در آغوش کشید تا «نامی» شود و جاودان بماند.
و اما، از پدرِ مظلومش، فقط دستی ماند و انگشتری...
🔹عصمت نیکسرشت/ دورود
۲۱اردیبهشت۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸فاکتوری که هر شب نصف میشد!
مسئولیت تهیه غذای شبهای محرم با من بود. یک روز پسر #شهید_جعفرزاده پیغام آورد که: «پدرم گفته جایی را میشناسد که هم کیفیت غذایش بهتر است و هم برای هیئت ارزانتر تمام میشود.»
پیشنهادشان را قبول کردیم. انصافاً هم کیفیت غذا عالی بود و هم در کمال تعجب، فاکتورش دقیقاً نصف هزینههای قبلی ما میشد. ما هم استقبال کردیم و غذاهای شبهای بعد را هم از همانجا سفارش دادیم.
شب آخر، غذاها را از رستوران ارتش آوردند. اتفاقاً آن شب خود مسئول رستوران هم همراهشان آمده بود. رفتم جلو، خداقوتی گفتم و تشکر کردم که: «دمِ شما گرم، هم غذایتان باکیفیت است و هم به هیئت تخفیف خوبی دادید و مناسب حساب کردید.»
مسئول رستوران با تعجب نگاهم کرد. کمی صدایش را پایین آورد و گفت: «اختیار دارید، اما ما اصلاً روی غذاهایمان تخفیف نمیدهیم! بین خودمان بماند… خودِ امیر هر شب میآمد و بیسروصدا نصف مبلغ فاکتور شما را از جیب خودش حساب میکرد.»
تازه آنجا بود که متوجه ماجرا شدم. اما چیزی که بیشتر از همه مرا به هم ریخت، رفتار خودش در آن شبها بود. وقتی با خانوادهاش به مراسم میآمدند، هرچه اصرار میکردم حداقل یک پرس غذا ببرند، قبول نمیکرد. با روی گشاده میگفت: «دست شما درد نکند، بگذارید به یک نفر دیگر برسد، اینطور بهتر است.»
از غذایی که هر شب پنهانی بانیِ نیمی از آن میشد، سهم خودش فقط گذشتن و نخوردن بود.
🔹راوی: آقای افشار/ مسئول تأمین غذای هیئت در محرم سال ۱۴۰۳/ مسجدارشادالرضا علیه السلام/ مشهد
🥀به یاد #شهید_رضا_جعفرزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
*اینجا ایرانه...*
🎬 ارسالی از نازنینزهرا میرزاییپور/ پایه اول راهنمایی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸*برای دکتر هوشنگ اعظمی*
سال گذشته زندگی و سرنوشت هوشنگ اعظمی حسابی ذهنم را مشغول کرده بود. شخصیتی خوشنام، محبوب و معروف که خاطرات مردم از منش و شخصیتش، پنجاه سال بعد از کشته شدنش به دست ساواک هنوز هم روی زبان است.
بعضی او را شهید میدانند و بعضی او را به چریک فدایی خلق بودن میشناسند. بعضی، خاطراتی از نماز خواندنش نقل میکنند و عدهای سعی دارند او را از دایره اسلام بیرون بیاندازند.
اما بنظرم آنچه در موردش یقینی است آزادمنشی، مردمداری و ضدیتش با رژیم پهلوی است. طوری که سلاح به دست میگیرد و آواره کوهها میشود؛ همسرش و حدود ۷۰ نفر از خانواده و بستگانش به زندانهای ساواک میافتند؛ درحالیکه خیلی پیشتر از اینها و قبل از تولدش، ایل و تبارش به دستور رضاخان تبعید و پدربزرگ و عمویش، اعدامی زندانهای پهلوی اول میشوند.
رنجِ تبعید خانوادگی بعد شهریور ۲۰ تمام میشود و هوشنگ اعظمی درسخواندن را در پیش گرفته و پایش به دانشکده پزشکی باز شده. بعد از فارغالتحصیلی، خانه و مطبش در منطقه سبزهمیدان خرمآباد، ملجأ درماندگان میشود. بذل و بخشش بیحدش در رفع نیازهای بیماران و نیازمندان، خیلی زود اسمش را به روستاهای دوردست لرستان هم میرساند.
اما او آدمی نبود که به همین راضی باشد. آرزوهای بزرگتری او را از گوشهی مطب بیرون میبرد و به جای گوشی پزشکی، اسلحه در دستش میگذارد. حالا به جای پزشک، صفت مبارز را به دوش میکشد و ساواک دربهدر دنبالش میگردد.
آن سالهای آخر، خانوادهی نامدارش گوشهنشین زندانهای ساواک میشوند. همسرش با اوجگیری انقلاب آزاد میشود.
مدتهاست همان خبرهای گاهوبیگاه را هم به خانوادهاش نرسانده. سال ۵۸ رورنامهها، اسامی کشتهشدگان به دست ساواک را اعلام میکنند. نام هوشنگ اعظمی بینشان دیده میشود. مردم برایش عزادارایها میکنند. ظاهراً پیکری و قبری از او نمانده؛ اما به جایش نامِ نیک تا بخواهی از او هست.
سرگذشت او و خانوادهاش و بیش از آن زندگی و مرگ دکتر هوشنگ اعظمی، سراسر رازآلود است. به امید گرهگشایی از زندگی او در اسناد یا پژوهشها در آینده!
پ.ن: دیشب یکهو یادش افتادم. تاریخ را که چک کردم، ۲۵ اردیبهشت به نام او بود. برای خودم این تقارن عجیب بود!
🔹معصومه عباسی
۲۵اردیبهشت۱۴۰۵
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
Normohamad Papi @lakmuusicNormohamad Papi - Hoshang Azami.mp3
زمان:
حجم:
15.8M
قطعهی موسیقی نورمحمد پاپی، شاعر و خواننده خرمآبادی برای دکتر هوشنگ اعظمی
دوست داشتید، بشنوید.
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah