راوی ماه
🔸جان فدای پدر
پنجرهی چشم قلمم مات و مبهوت است؛ نمیداند از شهادت پدر بنویسد یا از پسر دانشمندش؛ پسری که از پدربزرگش، اسم و نبوغش را، به ارث برده بود؛ پسری که از موقعیت شغلی پدرش، سوءاستفاده نکرد! پسری که، سایهی پدر شد و مرتب او را در خانههای امن، جابهجا میکرد؛ تا برای دشمن صهیونیستی_آمریکایی، قابل شناسایی نباشد.
برخلاف میل قلبی پدرش، مرتضی، جانفدای پدر شد.
شب ۲۵اسفند۱۴۰۴، داخل ماشین منتظر شد، تا جلسه مسئولین به اتمام برسد. به محض سوارشدن پدرش، به سمت خانهی امن، در فاز دو پرديس حرکت کردند. شب از نيمه گذشته بود. مواظب بود خلوت پدرش با خدا را بهم نزند! عادت تهجد او را میدانست؛ عابد شب بود و شیر روز. حکیمی سیاستمدار و اندیشمندی توانا! ایراندوستی را در روز قدس، زیر موشکباران دشمن خونآشام، با اُبُهتی ستودنی، در مقابل چشم جهانیان، به نمایش گذاشته بود!
مرتضی دل از همسر، مادر و دو کودک خردسالش کند! سربازی جان برکف شد! مرگ را به سخره گرفت، تا برای ایران جانمان پاسداری کند؛ درست مثل رزمندهای که پای لانچر است، انجام وظیفه میکرد.
اما دشمن، خانهی امن را شناسایی کرد! در سحرگاه ۲۶اسفند۱۴۰۴، خانهی امن، ناامن شد و آنچنان مورد اصابت قرار گرفت که مرگ سرخ، چون دایهای مهربان، مرتضیِ گمنام را در آغوش کشید تا «نامی» شود و جاودان بماند.
و اما، از پدرِ مظلومش، فقط دستی ماند و انگشتری...
🔹عصمت نیکسرشت/ دورود
۲۱اردیبهشت۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸فاکتوری که هر شب نصف میشد!
مسئولیت تهیه غذای شبهای محرم با من بود. یک روز پسر #شهید_جعفرزاده پیغام آورد که: «پدرم گفته جایی را میشناسد که هم کیفیت غذایش بهتر است و هم برای هیئت ارزانتر تمام میشود.»
پیشنهادشان را قبول کردیم. انصافاً هم کیفیت غذا عالی بود و هم در کمال تعجب، فاکتورش دقیقاً نصف هزینههای قبلی ما میشد. ما هم استقبال کردیم و غذاهای شبهای بعد را هم از همانجا سفارش دادیم.
شب آخر، غذاها را از رستوران ارتش آوردند. اتفاقاً آن شب خود مسئول رستوران هم همراهشان آمده بود. رفتم جلو، خداقوتی گفتم و تشکر کردم که: «دمِ شما گرم، هم غذایتان باکیفیت است و هم به هیئت تخفیف خوبی دادید و مناسب حساب کردید.»
مسئول رستوران با تعجب نگاهم کرد. کمی صدایش را پایین آورد و گفت: «اختیار دارید، اما ما اصلاً روی غذاهایمان تخفیف نمیدهیم! بین خودمان بماند… خودِ امیر هر شب میآمد و بیسروصدا نصف مبلغ فاکتور شما را از جیب خودش حساب میکرد.»
تازه آنجا بود که متوجه ماجرا شدم. اما چیزی که بیشتر از همه مرا به هم ریخت، رفتار خودش در آن شبها بود. وقتی با خانوادهاش به مراسم میآمدند، هرچه اصرار میکردم حداقل یک پرس غذا ببرند، قبول نمیکرد. با روی گشاده میگفت: «دست شما درد نکند، بگذارید به یک نفر دیگر برسد، اینطور بهتر است.»
از غذایی که هر شب پنهانی بانیِ نیمی از آن میشد، سهم خودش فقط گذشتن و نخوردن بود.
🔹راوی: آقای افشار/ مسئول تأمین غذای هیئت در محرم سال ۱۴۰۳/ مسجدارشادالرضا علیه السلام/ مشهد
🥀به یاد #شهید_رضا_جعفرزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
*اینجا ایرانه...*
🎬 ارسالی از نازنینزهرا میرزاییپور/ پایه اول راهنمایی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸*برای دکتر هوشنگ اعظمی*
سال گذشته زندگی و سرنوشت هوشنگ اعظمی حسابی ذهنم را مشغول کرده بود. شخصیتی خوشنام، محبوب و معروف که خاطرات مردم از منش و شخصیتش، پنجاه سال بعد از کشته شدنش به دست ساواک هنوز هم روی زبان است.
بعضی او را شهید میدانند و بعضی او را به چریک فدایی خلق بودن میشناسند. بعضی، خاطراتی از نماز خواندنش نقل میکنند و عدهای سعی دارند او را از دایره اسلام بیرون بیاندازند.
اما بنظرم آنچه در موردش یقینی است آزادمنشی، مردمداری و ضدیتش با رژیم پهلوی است. طوری که سلاح به دست میگیرد و آواره کوهها میشود؛ همسرش و حدود ۷۰ نفر از خانواده و بستگانش به زندانهای ساواک میافتند؛ درحالیکه خیلی پیشتر از اینها و قبل از تولدش، ایل و تبارش به دستور رضاخان تبعید و پدربزرگ و عمویش، اعدامی زندانهای پهلوی اول میشوند.
رنجِ تبعید خانوادگی بعد شهریور ۲۰ تمام میشود و هوشنگ اعظمی درسخواندن را در پیش گرفته و پایش به دانشکده پزشکی باز شده. بعد از فارغالتحصیلی، خانه و مطبش در منطقه سبزهمیدان خرمآباد، ملجأ درماندگان میشود. بذل و بخشش بیحدش در رفع نیازهای بیماران و نیازمندان، خیلی زود اسمش را به روستاهای دوردست لرستان هم میرساند.
اما او آدمی نبود که به همین راضی باشد. آرزوهای بزرگتری او را از گوشهی مطب بیرون میبرد و به جای گوشی پزشکی، اسلحه در دستش میگذارد. حالا به جای پزشک، صفت مبارز را به دوش میکشد و ساواک دربهدر دنبالش میگردد.
آن سالهای آخر، خانوادهی نامدارش گوشهنشین زندانهای ساواک میشوند. همسرش با اوجگیری انقلاب آزاد میشود.
مدتهاست همان خبرهای گاهوبیگاه را هم به خانوادهاش نرسانده. سال ۵۸ رورنامهها، اسامی کشتهشدگان به دست ساواک را اعلام میکنند. نام هوشنگ اعظمی بینشان دیده میشود. مردم برایش عزادارایها میکنند. ظاهراً پیکری و قبری از او نمانده؛ اما به جایش نامِ نیک تا بخواهی از او هست.
سرگذشت او و خانوادهاش و بیش از آن زندگی و مرگ دکتر هوشنگ اعظمی، سراسر رازآلود است. به امید گرهگشایی از زندگی او در اسناد یا پژوهشها در آینده!
پ.ن: دیشب یکهو یادش افتادم. تاریخ را که چک کردم، ۲۵ اردیبهشت به نام او بود. برای خودم این تقارن عجیب بود!
🔹معصومه عباسی
۲۵اردیبهشت۱۴۰۵
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
Normohamad Papi @lakmuusicNormohamad Papi - Hoshang Azami.mp3
زمان:
حجم:
15.8M
قطعهی موسیقی نورمحمد پاپی، شاعر و خواننده خرمآبادی برای دکتر هوشنگ اعظمی
دوست داشتید، بشنوید.
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اعترافات خشنترین شکنجهگر ساواک دربارهی دکتر هوشنگ اعظمی
فریدون توانگری معروف به آرش، خشنترین شکنجهگر سازمان اطلاعات و امنیت کشور یا همان ساواک، در رژیم پهلوی بود.
آرش که متولد سال ۱۳۲۹ بود، در سال ۱۳۵۱ به استخدام ساواک درآمد. در سال ۱۳۵۲ مسئول اقدام دایره عملیات شد و در سال ۱۳۵۴ به عنوان رهبر دایره عملیات در کمیته مشترک ضد خرابکاری انتخاب شد.
او که از هیچ اقدام غیرانسانی مثل اعمال بطری به زندانیان، تجاوز و شکنجههای روحی و جسمی مثل بردن زندانیان به زیر آپولو فروگذار نبود، به عنوان خشنترین شکنجهگر ساواک در بین زندانیان سیاسی شناخته میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آرش به همراه بهمن نادریپور، معروف به تهرانی، از دیگر شکنجهگران ساواک، در دادگاه محاکمه و هر دو به عنوان مفسد فی الارض و قاتل خلق خدا شناخته شدند و حکم اعدام آنها در روز سوم تیر ۱۳۵۸ به اجرا درآمد.
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸راویِ باقی
محمودرضا بیضایی را همان سالهای اول جنگ داعش شناختم. آن روزها حوالی اوایل دهه ۹۰ شهیدان سپاه قدس در سوریه را پنهانی به خاک میسپردند و خیلی اگر حرف میپیچید، میگفتند: «مستشار نظامی بوده، ما نیروی نظامی برای جنگ نمیفرستیم.» خیلیها را همینجور گمنام به خاک سپردند و کسی قدرشان را نشناخت.
بعدتر که دیگر زورشان به تعداد شهیدان نرسید و عبارت «شهید مدافع حرم» باب شد، تک و توک فیلمهایی از نیروهایمان هم توی اینستاگرام پخش شد. فیلمهای ۱۵ و ۳۰ ثانیهای و مفصلترشان توی آپارات.
محمودرضا بیضایی با دو فیلم گل کرد. یکی مدارا با اسیر کمسنوسال داعشی که خودش را سپرش کرده بود تا باهاش تندی نکنند و فیلم دیگرش هم اهتزار پرچم یا ابالفضل (ع) روی گنبد سبزرنگِ مسجد خالدابنولید در حلب. شهید محسن خزایی فیلم میگرفت و در پس زمینه نوحه میخواند که: «این بیرق علمداره، هنوز رو زمین نیفتاده...» و محمودرضا پرچمی که جمع شده بود روی گنبد ترکش و زخمخورده را باز کرد و اهتزار پرچم منقش به یا ابالفضل (ع) بچهشیعهها را کیفور. همان روزها بود که به حرم حضرت زینب (س) حمله کرده بودند.
کمتر از چهل روز بعد محمودرضا شهید شد و سالها بعد محسن خزاییِ خبرنگار.
دیشب که کتاب خاطرات شهید را از قول برادرش تمام کردم، برایم عجیب بود که چرا تا قبل از این کتاب را نخواندهام. نه اینکه خیلی کتاب ویژهای باشد؛ نه! اما شهید بیضایی آن سالها خیلی جذاب بود.
بعد که کتاب را تمام کردم، یادم افتاد برادرش احمدرضا حالا در ترکیه اسیر است و علتش نامعلوم. خود آقای احمدرضا بیضایی استاد دانشگاه است و در میدان فرهنگ و علم دست کمی از برادرش ندارد. میتوانست جایشان عوض شود اما چه حکمتی بود که از دو برادر یکی شهید شود و دیگری راویِ برادر شهیدش و حالا هم اسیر.
این روزها کار مشابهی برایم پیش آمده؛ خاطرات برادری از برادر شهیدش را میگیرم و فکر میکنم اگر جای این دو عوض شده بود، من چهقدر میتوانستم از آن برادرِ کمحرف خاطرات برادرش را بگیرم؟
نقل ارادات و محبت نیست که از ظاهر امر، دو برادر علاقه عمیقی به هم داشتهاند. یا این برادر باقیمانده هم دست کمی از برادر شهیدش ندارد؛ لااقل از دید من. امافکر میکنم، خدا برای این امور هم برنامه دقیقی دارد؛ اینکه اگر کدام بمانند، راوی بهتری خواهند شد برای دقایق و آدمهایی که نباید از یادها بروند.
🔹رعنا مرادینسب
27اردیبهشت1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah