eitaa logo
راوی ماه
895 دنبال‌کننده
843 عکس
293 ویدیو
13 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه
🔸فاکتوری که هر شب نصف می‌شد! مسئولیت تهیه غذای شب‌های محرم با من بود. یک روز پسر پیغام آورد که: «پدرم گفته جایی را می‌شناسد که هم کیفیت غذایش بهتر است و هم برای هیئت ارزان‌تر تمام می‌شود.» پیشنهادشان را قبول کردیم. انصافاً هم کیفیت غذا عالی بود و هم در کمال تعجب، فاکتورش دقیقاً نصف هزینه‌های قبلی ما می‌شد. ما هم استقبال کردیم و غذاهای شب‌های بعد را هم از همان‌جا سفارش دادیم. شب آخر، غذاها را از رستوران ارتش آوردند. اتفاقاً آن شب خود مسئول رستوران هم همراهشان آمده بود. رفتم جلو، خداقوتی گفتم و تشکر کردم که: «دمِ شما گرم، هم غذایتان باکیفیت است و هم به هیئت تخفیف خوبی دادید و مناسب حساب کردید.» مسئول رستوران با تعجب نگاهم کرد. کمی صدایش را پایین آورد و گفت: «اختیار دارید، اما ما اصلاً روی غذاهایمان تخفیف نمی‌دهیم! بین خودمان بماند… خودِ امیر هر شب می‌آمد و بی‌سروصدا نصف مبلغ فاکتور شما را از جیب خودش حساب می‌کرد.» تازه آنجا بود که متوجه ماجرا شدم. اما چیزی که بیشتر از همه مرا به هم ریخت، رفتار خودش در آن شب‌ها بود. وقتی با خانواده‌اش به مراسم می‌آمدند، هرچه اصرار می‌کردم حداقل یک پرس غذا ببرند، قبول نمی‌کرد. با روی گشاده می‌گفت: «دست شما درد نکند، بگذارید به یک نفر دیگر برسد، این‌طور بهتر است.» از غذایی که هر شب پنهانی بانیِ نیمی از آن می‌شد، سهم خودش فقط گذشتن و نخوردن بود. 🔹راوی: آقای افشار/ مسئول تأمین غذای هیئت در محرم سال ۱۴۰۳/ مسجدارشادالرضا علیه السلام/ مشهد 🥀به یاد ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*اینجا ایرانه...* 🎬 ارسالی از نازنین‌زهرا میرزایی‌پور/ پایه اول راهنمایی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸*برای دکتر هوشنگ اعظمی* سال گذشته زندگی و سرنوشت هوشنگ اعظمی حسابی ذهنم را مشغول کرده بود. شخصیتی خوش‌نام، محبوب و معروف که خاطرات مردم از منش و شخصیتش، پنجاه سال بعد از کشته شدنش به دست ساواک هنوز هم روی زبان است. بعضی او را شهید می‌دانند و بعضی او را به چریک فدایی خلق بودن می‌شناسند. بعضی، خاطراتی از نماز خواندنش نقل می‌کنند و عده‌ای سعی دارند او را از دایره اسلام بیرون بیاندازند. اما بنظرم آنچه در موردش یقینی است آزادمنشی، مردم‌داری و ضدیتش با رژیم پهلوی است. طوری که سلاح به دست می‌گیرد و آواره کوه‌ها می‌شود؛ همسرش و حدود ۷۰ نفر از خانواده و بستگانش به زندان‌های ساواک می‌افتند؛ درحالی‌که خیلی پیش‌تر از این‌ها و قبل از تولدش، ایل و تبارش به دستور رضاخان تبعید و پدربزرگ و عمویش، اعدامی‌ زندان‌های پهلوی اول می‌شوند. رنجِ تبعید خانوادگی بعد شهریور ۲۰ تمام می‌شود و هوشنگ اعظمی درس‌خواندن را در پیش گرفته و پایش به دانشکده پزشکی باز شده. بعد از فارغ‌التحصیلی، خانه‌ و مطبش در منطقه سبزه‌میدان خرم‌‌آباد، ملجأ درماندگان می‌شود. بذل و بخشش بی‌حدش در رفع نیازهای بیماران و نیازمندان، خیلی زود اسمش را به روستاهای دوردست لرستان هم می‌رساند. اما او آدمی نبود که به همین راضی باشد. آرزوهای بزرگتری او را از گوشه‌ی مطب بیرون می‌برد و به جای گوشی پزشکی، اسلحه در دستش می‌گذارد. حالا به جای پزشک، صفت مبارز را به دوش می‌کشد و ساواک دربه‌در دنبالش می‌گردد. آن‌ سال‌های آخر، خانواده‌‌ی نامدارش گوشه‌نشین زندان‌های ساواک می‌شوند. همسرش با اوج‌گیری انقلاب آزاد می‌شود. مدت‌هاست همان خبر‌های گاه‌وبیگاه را هم به خانواده‌اش نرسانده. سال ۵۸ رورنامه‌ها، اسامی کشته‌شدگان به دست ساواک را اعلام می‌کنند. نام هوشنگ اعظمی بینشان دیده می‌شود. مردم برایش عزادارای‌ها می‌کنند. ظاهراً پیکری و قبری از او نمانده؛ اما به جایش نامِ نیک تا بخواهی از او هست. سرگذشت او و خانواده‌اش و بیش از آن زندگی و مرگ دکتر هوشنگ اعظمی، سراسر رازآلود است. به امید گره‌گشایی از زندگی او در اسناد یا پژوهش‌ها در آینده! پ.ن: دیشب یکهو یادش افتادم. تاریخ را که چک کردم، ۲۵ اردیبهشت به نام او بود. برای خودم این تقارن عجیب بود! 🔹معصومه عباسی ۲۵اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
Normohamad Papi @lakmuusicNormohamad Papi - Hoshang Azami.mp3
زمان: حجم: 15.8M
قطعه‌ی موسیقی نورمحمد پاپی، شاعر و خواننده خرم‌‌آبادی برای دکتر هوشنگ اعظمی دوست داشتید، بشنوید. ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اعترافات خشن‌ترین شکنجه‌گر ساواک درباره‌ی دکتر هوشنگ اعظمی فریدون توانگری معروف به آرش، خشن‌ترین شکنجه‌گر سازمان اطلاعات و امنیت کشور یا همان ساواک، در رژیم پهلوی بود. آرش که متولد سال ۱۳۲۹ بود، در سال ۱۳۵۱ به استخدام ساواک درآمد. در سال ۱۳۵۲ مسئول اقدام دایره عملیات شد و در سال ۱۳۵۴ به عنوان رهبر دایره عملیات در کمیته مشترک ضد خرابکاری انتخاب شد. او که از هیچ اقدام غیرانسانی مثل اعمال بطری به زندانیان، تجاوز و شکنجه‌های روحی و جسمی مثل بردن زندانیان به زیر آپولو فروگذار نبود، به عنوان خشن‌ترین شکنجه‌گر ساواک در بین زندانیان سیاسی شناخته می‌شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آرش به همراه بهمن نادری‌پور، معروف به تهرانی، از دیگر شکنجه‌گران ساواک، در دادگاه محاکمه و هر دو به عنوان مفسد فی الارض و قاتل خلق خدا شناخته شدند و حکم اعدام آنها در روز سوم تیر ۱۳۵۸ به اجرا درآمد. ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸راویِ باقی محمودرضا بیضایی را همان سال‌های اول جنگ داعش شناختم. آن روزها حوالی اوایل دهه ۹۰ شهیدان سپاه قدس در سوریه را پنهانی به خاک می‌سپردند و خیلی اگر حرف می‌پیچید، می‌گفتند: «مستشار نظامی بوده، ما نیروی نظامی برای جنگ نمی‌فرستیم.» خیلی‌ها را همین‌جور گمنام به خاک سپردند و کسی قدرشان را نشناخت. بعدتر که دیگر زورشان به تعداد شهیدان نرسید و عبارت «شهید مدافع حرم» باب شد، تک و توک فیلم‌هایی از نیروهایمان هم توی اینستاگرام پخش شد. فیلم‌های ۱۵ و ۳۰ ثانیه‌ای و مفصل‌ترشان توی آپارات. محمودرضا بیضایی با دو فیلم گل کرد. یکی مدارا با اسیر کم‌سن‌وسال داعشی که خودش را سپرش کرده بود تا باهاش تندی نکنند و فیلم دیگرش هم اهتزار پرچم یا ابالفضل (ع) روی گنبد سبزرنگِ مسجد خالدابن‌ولید در حلب. شهید محسن خزایی فیلم می‌گرفت و در پس زمینه نوحه می‌خواند که: «این بیرق علم‌داره، هنوز رو زمین نیفتاده...» و محمودرضا پرچمی که جمع شده بود روی گنبد ترکش و زخم‌خورده را باز کرد و اهتزار پرچم منقش به یا ابالفضل (ع) بچه‌شیعه‌ها را کیفور. همان روزها بود که به حرم حضرت زینب (س) حمله کرده بودند. کم‌تر از چهل روز بعد محمودرضا شهید شد و سالها بعد محسن خزاییِ خبرنگار. دیشب که کتاب خاطرات شهید را از قول برادرش تمام کردم، برایم عجیب بود که چرا تا قبل از این کتاب را نخوانده‌ام. نه اینکه خیلی کتاب ویژه‌ای باشد؛ نه! اما شهید بیضایی آن‌ سال‌ها خیلی جذاب بود. بعد که کتاب را تمام کردم، یادم افتاد برادرش احمدرضا حالا در ترکیه اسیر است و علتش نامعلوم. خود آقای احمدرضا بیضایی استاد دانشگاه است و در میدان فرهنگ و علم دست کمی از برادرش ندارد. می‌توانست جایشان عوض شود اما چه حکمتی بود که از دو برادر یکی شهید شود و دیگری راویِ برادر شهیدش و حالا هم اسیر. این روزها کار مشابهی برایم پیش آمده؛ خاطرات برادری از برادر شهیدش را می‌گیرم و فکر می‌کنم اگر جای این دو عوض شده بود، من چه‌قدر می‌توانستم از آن برادرِ کم‌حرف خاطرات برادرش را بگیرم؟ نقل ارادات و محبت نیست که از ظاهر امر، دو برادر علاقه عمیقی به هم داشته‌اند. یا این برادر باقی‌مانده هم دست کمی از برادر شهیدش ندارد؛ لااقل از دید من. امافکر می‌کنم، خدا برای این امور هم برنامه دقیقی دارد؛ اینکه اگر کدام بمانند، راوی بهتری خواهند شد برای دقایق و آدم‌هایی که نباید از یادها بروند. 🔹رعنا مرادی‌نسب 27اردیبهشت1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ویلچر کرایه‌ای روزهای محرم به پایان نرسیده بود که اشتیاقِ سفر اربعین بی‌قرارم کرده بود. آماده‌ی مقدمات سفر می‌شدم؛ مادرم، که سال گذشته همسفرم بود و حالا دچار دردِ عجیبی در زانو هایش شده بود، بی‌‌صدا بغض می‌کرد؛ دلش با آمدن بود، اما می‌دانست پاهایش یاری نمی‌کند. به خدا توکل کردم تا راهی باز شود. ویلچری کرایه کردم. برق شادی در چشمان مادرم نشست؛ اما خیلی زود، رنگ باخت. پرسیدم: «خوشحال نشدی؟» با پر روسری، نم زیر چشمش را گرفت و گفت: «چرا خوشحالم؛ اما قرار بود امسال زهراخانمم باهامون بیاد. تا حالا کربلا نرفته‌.» و با همان بغض دست رو به آسمان برد و گفت: «امام حسین خودت شفاش بده.» پرسیدم: «درمانش تا کجا پیش رفت؟» گفت: «دوباره باید عمل بشه.» _ دوباره؟ این چندمین عمله آخه! اصلاً دیگه چیزی تو شکمش مونده که بخوان تخلیه کنن!» با همان بغضِ گلوگیر، پاسخ داد: «متاستاز کرده؛ باز هم باید بخشی از رودش تخلیه بشه.» روزها گذشت؛ زهرا خانم درحال انجام آزمایش‌های مربوط به جراحی بود؛ چند روز قبل اربعین باید عمل می‌شد. نامه‌ی بستری هم گرفته بود. مشغول بستن کوله‌ها بودم. مادرم تماس گرفت و با خوشحالی گفت: «زهراخانم با دکتر صحبت کرده تا عمل رو یک هفته به تأخیر بندازه؛ دکتر هم به شرط اینکه زیاد پیاده‌روی نکنه، بار سنگین برنداره و داروهاشو سر ساعت مصرف کنه، اجازه داده که با ما بیاد کربلا.» با عصبانیت گفتم: «مادر من، مسئولیت داره. با این شرایط جسمی، اونم تو کشور غریب، اگه مشکلی پیش بیاد، جواب بچه‌هاشو چی بدم؟» اما انگار ندای درونم از من اعصاب خراب‌تر بود و بی‌تعارف‌تر؛ بر سرم زد و گفت: «آخه به تو چه؟ خودِ آقا دعوتش کرده، تو می‌خوای جواب پس بدی؟ اصلاً تو چه‌کاره‌ای؟» حرفم را پس گرفتم و گفتم: «بگو پاسپورتشو آماده کنه. خدا عاقبت این سفر و ختم به خیر کنه.» روز موعود فرا رسید. از همان ابتدای سفر، ویلچرِ کرایه‌ای، شروع به سرکشی کرد! خدای من، چرا در این سفرِ حساس، چنین وسیله‌ی ناسازگاری به ما کرایه داده بودند! آن هم برای عراق و جاده‌های معلوم‌الحالش! هرچه دعای خیر بلد بودم، برای صاحب ویلچر روانه کردم. این‌بار، ندای درونم ساکت ماند، چرا که حق با من بود. نصف سفر، دنبال تعمیر و خرید قطعات ویلچر بودیم. زهراخانم که باید استراحت مطلق می‌کرد، کمکم ویلچر هل می‌داد! بدو بدو خودم را به زهراخانم می‌رساندم و با التماس می گفتم: «خاله زهرا، توروخدا دیگه پیاده‌روی کافیه؛ بزار ماشین بگیریم! حداقل ویلچر هل نده!» بعد هم با لحنی طلبکارانه ادامه می‌دادم: «اصلاً چرا نمی‌بینم داروهاتو بخوری؟» زهرا خانم با لبخندی که ردی از درد داشت، می‌گفت: «اومدم پیش دکتر اصلی! نه دارو می‌خورم، نه رعایت می‌کنم. هر چی شد بزار بشه؛ از این بدتر که نمی‌شم. تا الانم نصفِ دل و رودمو در آوردن؛ بزار بقیشم درارن!» سفری پر از استرس، گرمای سوزان و نگرانی بود. چهره‌ی همیشه خندان و روحیه شادِ زهراخانم حالا به رنگی پریده و بدنی تکیده تبدیل شده بود؛ با چشمانی که هر لحظه آماده‌ی باریدن بودند. وقتی برای اولین‌بار چشمش به حرمِ آقاجان حضرت ابوالفضل افتاد، بندِ دلش پاره شد و با صدای بلند زد زیر گریه‌. من و مادرم هم پابه‌پایش اشک ریختیم. مادرم در میان ضجه‌هایش دستش را گرفت و گفت: «همین‌جا شفات و بگیر؛ درمونت همین‌جاست. حضرت ابوالفضل طاقت این اشک‌ها رو نداره.» با هزار سلام و صلوات، سفر به پایان رسید و برگشتیم خرم‌آباد. زهراخانم بلافاصله رفت تهران تا دوباره آزمایش‌ها را شروع کند. اما این‌بار، همه چیز تغییر کرده بود! نتایج آزمایش‌ها با هفته‌ی قبل تفاوت داشت. پزشکان ابتدا گمان کردند خطای آزمایشگاه است. آزمایش‌ها در آزمایشگاه‌های تخصصی و مجهز تکرار شد؛ یکبار، دوبار... تا هفت‌بار! اما نتیجه تغییر نمی‌کرد. زهراخانم تعريف می‌کرد: «رفتم اتاق دکتر و گفتم: "چرا نمی‌خواید باور کنید که من شفا گرفتم؟"» دکتر با تحیر پرسید: "اما چطور ممکنه این روده سیاه شده بود باید تخلیه می‌شد!" گفتم: "آقای دکتر، مگه نگفتم می‌خوام برم کربلا؟ رفتم پیش دکتر اصلی و شفامو گرفتم!" اشک تو چشمای دکتر جمع شد، اومد سمتم. جلوم زانو زد و پرِ چادرم رو بوسید و گفت: "می‌شه دستتون رو بکشین به خودکارم؟ می‌خواهم این خودکار متبرک بشه به زائرِ شفایافته‌ی اباعبدالله تا با نسخه‌هایی که می‌نویسم، بیماران بیشتری شفا پیدا کنن."» هشت سال از آن اربعینِ پُربرکت می‌گذرد. به لطف خدا و به واسطه‌ی دست‌های مبارک آقا اباعبدالله و آقا ابوالفضل، آن بیماری خاموش مانده و زهرا خانم، اکنون پای ثابتِ خادمی تمام مراسم‌های مذهبی‌ است. 🔹زهرا مومن‌زاده اربعین ۱۳۹۷ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah