eitaa logo
راوی ماه
895 دنبال‌کننده
842 عکس
292 ویدیو
13 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد کتاب «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد» را امروز تمام کردم. با خودم قرار گذاشته بودم، روزی دو روایت ازش بخوانم تا کم‌کم تجربیات جنگی این ۱۵ زن از حصار خانه و زندگی‌شان در جنگ ۱۲روزه بنشیند به جانم. جان کلام روایت‌ها این است که «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد». این را همان وقتی فهمیدم که مادر به لرزش دستش اشاره کرد و گفت: «خانم‌ها لرزش دستم از داغ پسرم نیست، از مریضیمه.» یا وقتی مادر وسط حرف‌هایش به پایش اشاره کرد و خاطره‌ای از بمباران‌های دهه شصت گفت. اینکه وقتی پایش ضرب خورده، آنقدر سفت و محکم بوده که دکتر هم نرفته تا پایش خود به خود خوب شود. این را که می‌گفت می‌خواست به ما بفهماند قبلا حریف میگ‌های دشمن در جنگ ۸ ساله شده، حالا هم با اینکه پسرش شهید شده، حریف اف‌۳۵‌ها و پهپادهای دشمن می‌شود. من یقین دارم زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد. این کتاب با این اسم و محتوایش هم می‌خواهد همین را بگوید. از زبان ۱۵ زن، در پانزده موقعیت متفاوت. بخوانیدش. ضرر نمی‌کنید. 🔹معصومه عباسی ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سمت راست جاده وقتی افتادیم توی جاده، مضطرب شدم. به همسرم گفتم: «از سمت راست برو؛ سمت چپ رو بذار واسه سرعتی‌ها!» از راننده‌های سرعتی می‌ترسم؛ آنقدر که به تحقیق، خودم به این رسیده‌ام که رانندگی آدم‌ها مستقیماً به میزان تقوایشان ارتباط دارد. روزهای وسط جنگ رمضان را سپری می‌کردیم. همان‌طور که از سمت راست جاده می‌رفتیم تا به خانه و زندگی‌مان سری بزنیم، دیوارهای فرودگاه خرم‌آباد برایم عجیب شده بود. فرودگاهی که از صدای جنگ، انتظار می‌رفت هر لحظه دودش برود توی هوا. بین راه، آسمان ابری بود. نم‌نم باران به اطلسی‌های بنفش و نارنجی میدان شقایق می‌زد. سرم را چسبانده بودم به شیشه‌ی ماشین و بیرون را نگاه می‌کردم. از سمت راست، مردی را دیدم؛ آرام و باوقار، با لباس شهرداری، داشت توی بلوار بذر گل می‌کاشت. دلشوره داشتم. هر بار خبری می‌رسید دلم را می‌چزاند. آن صبح هم از شب قبل، غصه‌دار و خانواده‌اش بودم. غصه‌دار خانواده‌هایی که تصور می‌کردم، وقتی از تجمعات برگشتند خانه، هر کدام مشغول چه بوده‌اند؟ مادر میوه‌ها را چیده توی ظرف تا با هم بنشینند و شب‌نشینی کنند؟ یا پا در پای تلویزیون نشسته و بچه‌ها سرشان توی برنامه‌ی شاد و تکالیف مدرسه‌ی مجازی بوده و آن یکی هم توی خواب؟ بغضم می‌گیرد. مطمئنم هیچ‌کدام از اهالی بی‌گناه آن ساختمان مسکونی، حتی فکرش را هم نمی‌کردند در یک لحظه، آتش موشک، خانه و کاشانه‌شان را خاکستر کند و چراغ عمرشان را خاموش! غصه‌ام بیشتر می‌شود از اینکه نمی‌دانم موقع جدا شدن روح از پیکرشان چقدر درد کشیده‌اند! همان‌طور که چشمم به مرد باغبان بود، این افکار از ذهنم عبور می‌کرد. گمان می‌کردم آسمان هم مثل دل من، مه‌آلود و غمگین است. در شگفت از آن مرد بودم. وسط بلوار، وسط دود و خاکستر جنگ، وسط آن حجم بزرگ غم، چگونه زندگی را لای انگشتانش ریخته و با انگیزه بذر گل می‌کارد؟ یعنی اگر اخبار را رصد نمی‌کند، صدای انفجارها را هم نمی‌شنود؟ تا رسیدیم به فرودگاه و دیوارهای عجیبش! به مردی درست شبیه باغبان وسط بلوار؛ او هم شاید اخبار را رصد نمی‌کرد یا صدای انفجارها را نمی‌شنید. شده بود معمار دیوارهای نرده‌فلزی فرودگاه. جلوی نرده‌ها را با دیوار بتنی می‌پوشاند. هم زیباتر می‌شد هم محکم‌تر؛ شاید هم می‌خواست تنگ‌نظری نکند و چشمش به پهنای زمین فرودگاه نیفتد! هر چه بود، خداقوتش بدهد. دیوارهای جدید، سمت راست جاده را امروزی‌تر نشان می‌داد. هر روز که در رفت‌وآمد بودم، تعداد نرده‌هایی که تبدیل شده بودند به دیوارهای بتنی را حساب می‌کردم تا صبحی که با صدای بوم وحشتناکی از خواب پریدم! ضربان قلبم وحشی شده بود. انگار می‌خواست از زندگی خلاصم کند. صدای همسایه‌ها را می‌شنیدم. همه با ترس و لرز ریخته بودند توی محوطه و به هم می‌گفتند: «نترسین فرودگاه بود! فرودگاه رو زدن!» این را که شنیدم افسوس سردی توی سینه‌ام جا باز کرد. یاد سمت راست جاده افتادم! یاد دست‌های آن باغبان و آن معمار که وسط معرکه‌ی جنگ، زندگی از لای انگشتانشان به در و دیوار این شهر می‌چکید. اما امروز که داریم سکوت صحنه‌ی نبرد را زندگی می‌کنیم، چهره‌ی رنگ‌ولعاب‌دار بلوارهای پر از اطلسی را می‌بینم و دیوارهای بتنی را که انگار نه اخبارها را رصد کرده‌اند و نه صدای انفجارها را شنیده‌اند! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۹اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸از محمدپارسا به سید مجتبی خامنه‌ای به دلیل اینکه چند شبی می‌شود که پذیرایی موکبمان صرفا چایی است و باید در کنار خیابان پخشش کنیم، بخش خواهران موکب بدون فعالیت و حوصله‌سربر شده است. تصمیم گرفتیم کارهای فرهنگی کوچک را شروع کنیم؛ مثلا برای اولین شب و آغاز کار، من چند برگه‌ی نقاشی آماده، پرینت گرفتم؛ یکی دیگر از خانم‌ها مدادرنگی‌های فرزندانش را آورد و یکی دیگر از دخترها چند کتاب برای نذر فرهنگی. هرچند کم ولی بیکار ننشستیم. بچه‌ها داشتند نقاشی‌هایشان را رنگ‌آمیزی می‌کردند که یکی از پسربچه‌ها گفت: «میشه من دلنوشته بنویسم؟!» گفتم: «آره؛ چرا که نه. خیلیم خوبه.» _ حالا در مورد چی باشه؟ _ هرچی که دوست داری. _ در مورد رهبر باشه؟ کدوم رهبر؟ رهبر شهید یا رهبر الانمون؟ _ آره خیلی خوبه؛ هرکدوم راحت‌تری. و شروع کرد. اسمش محمدپارسا بود؛ ۱۲ ساله. موقع نوشتن نمی‌گذاشت کسی از بچه‌ها برگه‌اش را بخواند؛ خجالتی بود. متنش را تمام کرد و به خودم تحویل داد؛ من هم با ذوق تحویلش گرفتم. دنیای بچه‌ها، دنیای عجیب و پاکی‌ست؛ مثل دنیای محمدپارسا که با خط بچگانه و زیبایش رهبرش را مورد خطاب قرار داده و خواسته آمریکا را از «منتقه» خارج کند و گفته تا پای جان از انقلاب و ایشان حمایت می‌کند. محمدپارسا منطقه را منتقه نوشته، اما مفهوم توی ذهنش مهم‌‌تر است از املای صحیح متنِ یک کودک! 🔹رمیصا عالی‌زاده 15اردیبهشت1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸قرار شبانه در اجتماعات شبانه‌ی پلدختری‌ها به همراه مادر، عمه و دوستانم آیسا و آوا به میدان رفتیم. در بین راه موکب حضرت رقیه و شهید شکارچی به چشم می‌خورد. در موکب حضرت رقیه روی دست‌های بچه‌ها پرچم ایران می‌کشیدند. من و آوا و آیسا نقاشی‌های زیبایی کشیدیم. روی برگه‌ی سفید جلوی دستم، پرچم کشورم با سه موشک که دل دشمن را به لرزه درآورده، نقاشی شده بود. آنها را رنگ‌آمیزی کردم. روی یکی از آنها چهره‌ی رهبر شهیدم را کشیدم و به یاد بچه‌های میناب یکی از آنها را صورتی کردم و دیگری را رنگ سبز زدم. و روی رنگ قرمز با مداد نوشتم، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. وقتی تمام شد، نقاشی را به موکب تحویل دادم. افرادی که خادم انقلاب بودند به من و آوا و آیسا یکی یک جایزه دادند. جایزه‌ی آنها یک جامدادی صورتی بود که عکس بچه‌های مدرسه میناب رویشان بود. بعد از شعار دست خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد... لبنان تنها نمیشه ایران خسته نمیشه... و مرگ بر وطن فروش خائن، مردی شروع به سخنرانی کرد. سخنران اول در مورد ماه مبارک رمضان و بچه‌های رزمنده که با زبان روزه مقابل دشمن ایستاده‌اند، سخنرانی کرد. پای سخن‌های او بودیم که يکی با سبدی در دست، به میان جمعیت آمد. او گل‌های رنگارنگی را روی ما مردم روزه‌دار پخش می‌کرد. بسيجيان با دادن آش قلمکار و شله‌زرد کام مردم را شیرین کردند. مردم پلدختر با حضور پر شور خود در اجتماع شبانه سنگر و خیابان را بیشتر و بیشتر پر می‌کنند. و چقدر ناراحت شدم وقتی بچه‌های شهدا را دیدم. یکی از آنها گریه می‌کرد و می‌گفت: «من دلم خیلی برای پدرم تنگ شده. کاش من هم مثل پدرم شهید شوم.» 🔹فاطمه سلیمانی/ پلدختر فروردین1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸جان فدای پدر پنجره‌ی چشم قلمم مات و مبهوت است؛ نمی‌داند از شهادت پدر بنویسد یا از پسر دانشمندش؛ پسری که از پدربزرگش، اسم و نبوغش را، به ارث برده بود؛ پسری که از موقعیت شغلی پدرش، سوء‌استفاده نکرد! پسری که، سایه‌ی پدر شد و مرتب او را در خانه‌های امن، جابه‌جا می‌کرد؛ تا برای دشمن صهیونیستی_آمریکایی، قابل شناسایی نباشد. برخلاف میل قلبی پدرش، مرتضی، جان‌فدای پدر شد. شب ۲۵اسفند۱۴۰۴، داخل ماشین منتظر شد، تا جلسه مسئولین به اتمام برسد. به محض سوارشدن پدرش، به سمت خانه‌ی امن، در فاز دو پرديس حرکت کردند. شب از نيمه گذشته بود. مواظب بود خلوت پدرش با خدا را بهم نزند! عادت تهجد او را می‌دانست؛ عابد شب بود و شیر روز. حکیمی سیاستمدار و اندیشمندی توانا! ایران‌دوستی را در روز قدس، زیر موشک‌باران دشمن خون‌آشام، با اُبُهتی ستودنی، در مقابل چشم جهانیان، به نمایش گذاشته بود! مرتضی دل از همسر، مادر و دو کودک خردسالش کند! سربازی جان برکف شد! مرگ را به سخره گرفت، تا برای ایران جانمان پاسداری کند؛ درست مثل رزمنده‌ای که پای لانچر است، انجام وظیفه می‌کرد. اما دشمن، خانه‌ی امن را شناسایی کرد! در سحرگاه ۲۶اسفند۱۴۰۴، خانه‌ی امن، ناامن شد و آنچنان مورد اصابت قرار گرفت که مرگ سرخ، چون دایه‌ای مهربان، مرتضیِ گمنام را در آغوش کشید تا «نامی» شود و جاودان بماند. و اما، از پدرِ مظلومش، فقط دستی ماند و انگشتری... 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۲۱اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸فاکتوری که هر شب نصف می‌شد! مسئولیت تهیه غذای شب‌های محرم با من بود. یک روز پسر پیغام آورد که: «پدرم گفته جایی را می‌شناسد که هم کیفیت غذایش بهتر است و هم برای هیئت ارزان‌تر تمام می‌شود.» پیشنهادشان را قبول کردیم. انصافاً هم کیفیت غذا عالی بود و هم در کمال تعجب، فاکتورش دقیقاً نصف هزینه‌های قبلی ما می‌شد. ما هم استقبال کردیم و غذاهای شب‌های بعد را هم از همان‌جا سفارش دادیم. شب آخر، غذاها را از رستوران ارتش آوردند. اتفاقاً آن شب خود مسئول رستوران هم همراهشان آمده بود. رفتم جلو، خداقوتی گفتم و تشکر کردم که: «دمِ شما گرم، هم غذایتان باکیفیت است و هم به هیئت تخفیف خوبی دادید و مناسب حساب کردید.» مسئول رستوران با تعجب نگاهم کرد. کمی صدایش را پایین آورد و گفت: «اختیار دارید، اما ما اصلاً روی غذاهایمان تخفیف نمی‌دهیم! بین خودمان بماند… خودِ امیر هر شب می‌آمد و بی‌سروصدا نصف مبلغ فاکتور شما را از جیب خودش حساب می‌کرد.» تازه آنجا بود که متوجه ماجرا شدم. اما چیزی که بیشتر از همه مرا به هم ریخت، رفتار خودش در آن شب‌ها بود. وقتی با خانواده‌اش به مراسم می‌آمدند، هرچه اصرار می‌کردم حداقل یک پرس غذا ببرند، قبول نمی‌کرد. با روی گشاده می‌گفت: «دست شما درد نکند، بگذارید به یک نفر دیگر برسد، این‌طور بهتر است.» از غذایی که هر شب پنهانی بانیِ نیمی از آن می‌شد، سهم خودش فقط گذشتن و نخوردن بود. 🔹راوی: آقای افشار/ مسئول تأمین غذای هیئت در محرم سال ۱۴۰۳/ مسجدارشادالرضا علیه السلام/ مشهد 🥀به یاد ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*اینجا ایرانه...* 🎬 ارسالی از نازنین‌زهرا میرزایی‌پور/ پایه اول راهنمایی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah