eitaa logo
راوی ماه
895 دنبال‌کننده
843 عکس
293 ویدیو
13 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه
🔸ماجرای نیمروز رئیس‌جمهور رئیسی قرار بود به مناسبت آغاز سال‌تحصیلی به دانشگاه تهران بیاید. آن زمان دانشجو بودم و محل کارم هم به دانشگاه نزدیک بود. مرخصی گرفتم تا به دانشگاه بروم. عده‌ای از بچه‌های تشکلی دلخور بودند که چرا به تشکل‌ها تریبون نداده‌اند تا جلوی رئیس‌جمهور صحبت کنند (معمولاً رسم نبود که در مراسم آغاز سال‌تحصیلی به تشکل‌ها تریبون بدهند و این کار در ۱۶ آذر و روز دانشجو انجام می‌شد). من تنها و مستقل وارد دانشگاه شدم. دیدم دانشجوها در دانشگاه تجمع کرده‌اند و کلی نیروی امنیتی روبه‌روی کتابخانه و مصلی مستقر شده بود.من دور از تجمع ایستادم و وارد تجمعشان نشدم. بعضی شعارها تند و بی‌انصافی بود به زعم من، پیش‌تر ایشان چندبار در این دانشگاه و در حضور تشکل‌ها برنامه داشتند. بلاتکلیف بودم؛ نه می‌توانستم به داخل سالنی که رئیس‌جمهور سخنرانی داشت بروم و نه قصدی برای اعتراض داشتم. در گوشه‌ای دیدم که یکی از بچه‌ها با یکی از محافظان رئیس‌جمهور در حال صحبت است. وارد جمع دو نفره‌شان شدم. بینشان بحث بود. من سعی کردم میانجی‌گری کنم و برای محافظ رئیس‌جمهور علت دلخوری بچه‌ها را تشریح کنم. خودمان را به یکدیگر معرفی کردیم. اسمش آقای موسوی بود. گمان می‌کرد من از دانشجويانی هستم که تجمع کرده‌ام. رو به من گفت: «این تجمع خیلی بازتاب منفی در رسانه‌های معاند داشته. همین الآن فلان رسانه و فلان رسانه پوشش داده‌اند خبر را. با بچه‌هاتون صحبت کنید که این کار را نکنند. انصاف نیست». گفتم: «آقای موسوی من حقیقتاً مستقل آمدم و در چهارچوب تشکل و گروهی به اینجا نیامده‌ام و کاری از دستم بر نمی‌آید». وقت نماز شد. رفتم مسجد دانشگاه تا نماز بخوانم. گفتند که آقای رئیسی می‌خواهند به مسجد بیایند. آقای موسوی جلوتر به مسجد آمده بود و من را در مسجد دید. گفت: «می‌خوای با رئیس‌جمهور صحبت کنی؟» گفتم: «بله. گفت پس سریع بیاید تا به محوطه مسجد برویم، آقای رئیسی الآن آنجا هستند». گفتم: «وایسید تا کفش‌هامو از جلوی درب اصلی بیارم». در حال حرکت بودم که گفت: «وایسا نرو، خودشون دارن میان داخل. بعد نماز باهاشون صحبت کنید». نماز را به امامت آقای رئیسی خواندیم و بعد از نماز با ایشان صحبت کردم. محتوای صحبت‌هایم ۳ انتقاد در گوشی و یک تشکر بود. نمی‌خواستم کسی صحبت‌هایم را بشنود و از آب گل‌آلود ماهی بگیرد، چون اوایل دولت ایشان بود و انتقاداتم از سر دلسوزی بودند. با روی گشاده پذیرفتند انتقادهایم را و به مرور زمان جهت رفع آنان اقداماتی را انجام دادند. بعد از صحبت با ایشان با چند تن از وزرای دیگر هم صحبت کردم و به محوطه پشتی مسجد رفتم. شهید موسوی را آنجا دیدم که در کنار خودروی رئیس‌جمهور شهید بود و هماهنگی‌های لازم جهت خروج رئیس‌جمهور از دانشگاه را انجام می‌داد. از ایشان تشکر کردم و دعوتشان کردم به خرم‌آباد و از یکدیگر خداحافظی کردیم. به محل کار که برگشتم، یکی از دوستان گفت: «فیلم صحبتت با آقای رئیسی منتشر شده». خدا را شکر کردم که محتوای صحبت‌هایم با ایشان در فیلم مشخص نبود. شب به کوی رفتم و هنگام خواب، دیدم صفحه اینستاگرام رئیس‌جمهور هم عکسم با رئیس‌جمهور را در صفحه اول گذاشته؛ عکس جالبی بود. به یکی از دوستان با شوخی گفتم: «بوی شهادت می‌ده، بعداً یه عکس دونفره با رئیس‌جمهور شهید رو دارم». خداوند هر دو عزیز را رحمت کند. 🔹علی نصرتی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خستگی ۷ ساعت راه؛ دورنمای حرم امام در اولین ورودی تهران؛ شروع پیاده‌روی از ۶ صبح؛ صدای هق‌هق مردم؛ نشستن در کناری از خیابان و گریه‌های بی‌صدا؛ موکب‌های پر شمار آب و عکس از «شهدای خدمت»؛ تب‌و‌تاب پیرسال‌ها برای گرفتن عکس بیش‌تر؛ سکوت جوا‌ن‌ترها؛ نام بردن مسافرها از شهرهایشان از اصفهان و اهواز تا خرم‌آباد و یزد؛ صدای قرائت قرآن حامد شاکرنژاد و شعرخوانی شاعری که نمی‌شناسمش اما مرا یاد احمد بابایی می‌اندازد؛ شعر بعد شهادت حاج قاسم؛ پیش رفتن سانتی‌متری در صف ورود به دانشگاه؛ رسیدن به صف‌های پایانی نماز؛ نزدیک‌ترین فاصله‌ام با رهبری در دورترین صف برای اولین بار؛ تکرار مداوم جمله‌ی یکی از شنیده‌هایم در ذهنم که می‌گفت: «رهبری نوری در ظلمات است برای ما که حجم و عمق ظلمات را اصلا نمی‌بینیم.»؛ گرمازدگی چند نفر بین مسیر؛ افتادن در فرعی‌هایی هم که شلوغ است؛ میانبر زدن به مسیر اصلی؛ افتادن کنار جایگاه گروه نواهای آیینی؛ صدای حیدر حیدر مداوم و طبل و سنجه‌ها؛ سرخ شدن چهره طبل‌زن‌ها و رگ‌های متورم‌شان زیر آفتاب داغ؛ دوباره صدای گریه‌ها و هق‌هق؛ نزدیک شدن خودروی حمل شهدا و اولین تصویر از تابوت شهدا با عکس و اسم «سیدابراهیم رییسی»؛ صدای مداح و «به سمت گودال از خیمه دویدم من...»؛ خستگی راه؛ خستگی پاها؛ نماز ظهر ترمینال جنوب؛ ۷ ساعت مسیر بازگشت به خرم‌آباد؛ نمازهای بین راه؛ خواب کج و معوج؛ حسرت دو ساعت دراز کشیدن و خواب راحت؛ و این روایت ۲۴ ساعت زندگی‌ام برای حضور در مراسم تشییع پیکر رییسی بود. در حالی که فقط تماشاچی بوده‌ام. خیلی خسته‌ام، نیاز دارم ساعت‌ها استراحت کنم، اما رییسی چند سال به استراحت نیاز داشت که اینطور بی‌هوا و بی‌خبر رفت؟ چند سال ۲۴ ساعت‌هایش این‌طور بود و من اصلا ندانستم و ندیدم؟ اصلا چرا رازهایی باید باشند که فاش نشوند جز به بهای خون؟ 🔹رعنا مرادی‌نسب ۱۴خرداد۱۴۰۳ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸دلِ شورمند و قرعه‌کشی کربلا توی خیابان انقلاب خرم‌آباد، جلوی موکب خانواده ایستاده بودم. خانمی از پشت سر دست روی شانه‌ام گذاشت. برگشتم. هفتاد سالی سن داشت. قدش کمی خمیده شده بود، اما چشمانِ سبز و روشنش توی نور کم‌رمقِ شب، برق می‌زد. گوشیِ کوچک دکمه‌ای‌اش را گرفت سمتم و گفت: «روله، بلدی قرعه‌کشی کربلا ثبت‌نامم کنی؟» من بلد نبودم. یکی از بچه‌ها عدد ۱ را به سرشماره‌‌ی قرعه‌کشی فرستاد و بهش گفت: «شب‌ها، موقع قرعه کشی باید اینجا باشی.» سری تکان داد و رفت. همان حین یکی از بچه‌ها ازش پرسیده بود که تا حالا کربلا رفته‌ای یا نه. گفته بود فقط یک‌بار رفتم. یاد آن شعر معروف افتادم. «بیچاره اون‌که حرم رو ندیده بیچاره‌تر اون که دید کربلاتو» چند دقیقه بعد، از جمع دوستانم فاصله گرفته بودم که دوباره دیدمش. از بلندگو صدای مداحی و موسیقی حماسی بلند شده بود. هر که پرچم داشت، گرفته بود بالا و می‌چرخاندش. بین جمعیت یک خانم چادری، انگار که پرچم نامرئی در دست داشته باشد، دستش را تکان می‌داد. آستین پیراهن سبز زیتونی‌اش را هم گرفته بود که پایین نیاید. قبلا آیت‌الله یزدان‌پناه گفته بود که این پرچم چرخاندن مردم از سرِ «دلِ شورمند» است. اما او که پرچم نداشت! برگشتم سمت دوستان. پرچم یکی‌شان را برایش گرفتم. رفتم جلو و تقدیمش کردم. لبخندی روی لب‌هایش نشست و برق چشمانش دو چندان شد. در آغوشم گرفت و صورتم را چندبار بوسید. دلِ شورمندش که توی این سن‌و‌سال کشانده بودش به خیابان تا پرچمی که توی دست نداشت! را تکان بدهد، خیلی کربلا می‌خواست. شماره‌اش را که گرفتیم برایمان حسابی دعای خیر کرد. اگر کسی می‌تواند کمک کند او بدون‌ قرعه‌کشی برود کربلا، بسم‌الله. ما شماره‌اش را داریم. شوکت خانم منتظر است خبرش کنیم! 🔹مصومه عباسی @m_abbasi_k 29اردیبهشت1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸کم‌توان امّا پرتلاش ازش پرسیدم: «هرشب میای راهپیمایی؟» با کلی زحمت گفت: «بله.» دیدم حتی توان خوب حرف زدن هم ندارد. لبخند لطیفی روی صورتش داشت. انگار به خودش افتخار می‌کرد که فرمان رهبرش را لبیک گفته و می‌توانست برای میهنش کاری انجام دهد. چندلحظه کنارش نشستم و محو تماشایش شدم. کسی که قدرت راه رفتن و حتی تکلم درست ندارد، اینچنین قلبش برای وطن می‌تپد. ازش پرسیدم: «خسته نمیشی؟» آرام نگاهم کرد و با زحمت بیشتری گفت: «از شب اول تا الان اومدم راهپیمایی. دفاع از کشورم خستگی نداره...» بغض گلویم را گرفت. مردم ایران اینچنین قلبشان برای وطن می‌تپد و خونشان به جوش می‌آید. اگر کسی توان مبارزه با این مردم را دارد بسم‌الله! ما آماده‌ایم. 🔹زهرا ایزدپناه/ بروجرد اردیبهشت1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌷 راهیان نور | خرم‌آباد 🌷 🔶 محفل یادواره شهدا و زیارت محل شهادت شهدای گرانقدر محله کوی آبشاران 📸 آزاده دریکوند 30اردیبهشت1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah