#میشود_کاری_کرد
گاهی خیلی چیزها، عادی میشوند. مثل همین جنگ که عادی شده است. مردم خیلی عادی به کار روزانهای که داشتند، مشغولند. و همین طور شنیدن صدای پدافندها و شنیدن خبر دوبارهای از جنگ. و خبر شهادت جوانان وطن هم! انگار عادی شده است. گاهی حالمان از این عادی شدنها بهم میخورد و گاهی هم، چیز خوبی به نظر میرسد.
بعد از هشت روز که از جنگ گذشت؛ به یاد کار نیمه تمامی که داشتم، افتادم. کلا فراموشش کرده بودم؛ کاری را که درست دو هفته قبل از جنگ شروع کرده بودیم. ساختن فیلمی در مورد شهیدهی کوچکی که همشهری ما بود. زنگ زدم به کارگردان مستندی که فیلمنامهاش را نوشته بودم. هنوز بخشهایی از تصویربرداری فیلم باقی مانده بود. پرسیدم: چه خبر؟
گفت: «دارم کلیپ میسازم».
گفتم: کلیپ چی؟
گفت: برای اتحاد و به شور و شوق اومدن مردم.
گفتم: برای کدوم ارگان؟
گفت: برای دل خودم.
خندیدم و گفتم: برای دل خودت؟
گفت: آره. اگه نمیتونم تفنگ به دست بگیرم، مردهشور که منو نبرده دیگه کاری انجام ندم. کلیپها رو که ساختم توی گروهها میذارم. هر روز صبح میام دفتر تا بعدازظهر انجام میدم و بعدش میرم خونه.
با خودم گفتم: خداروشکر. میشه هر کاری کرد و سهیم بود.
🔹فاطمه بسطامی
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ادبیات_جنگی
پدافند داره یه چیزی رو میزنه.
پدافند داره شلیک میکنه.کجا رو داره میزنه؟
صدای انفجار داره میاد.همین الان یه صدایی اومد نزدیک ما. فکر کنم یه جایی رو زدن. فلانی و فلانی رو زدن شهید شدن.
اع داریم موشک میزنیم. اللهاکبر اللهاکبر ماشاالله خوب دارن میزنن. از فلانشهر شروع کردیم داریم میزنیمشون.
یه دودی اونجاست نمیدونم چیه. فلان جا رو زدن. چند نفر شهید و چندین نفر هم زخمی داشتیم.
خدا ازتون نگذره. خدا نابودت کنه ترامپ کثافت.
بدو بدو همه توی حیاط، روی پشت بام، توی کوچه و خیابان میروند و همهی سرهایشان را رو به آسمان میرود تا ببینند چه اتفاقی افتاده.
ادبیات جدیدی که این شش روز در گفتمان ما ایرانیها شکل تازهای گرفته. ادبیات جنگ یا دفاع مقدسی دیگر. زندگی عادی بعضیها در ایران این روزها عوض شده و شکل دیگری به خودش گرفته. #پدافند، #آفند، #موشک، #پهپاد، #بمب، #موشک، #انفجار، #جاسوس، #گزارش و #همکاری با #نیروهای_انتظامی و #امنیتی، #ایست_بازرسی و ... به گفتمان روزانهیمان اضافه شده. دغدغهمان شده. از صبح تا شب و از شب تا صبح. آخر میدانی پای مملکت، دین و شرفمان در میان است. حواسمان جمع است. به کشورمان، به مردم، به سرمایههای نظامی که جلوی بمب و موشک و جنگنده و پهپاد تیر میخورند که مبادا اول به ما بخورد. قهرمانهای این روزهای سرنوشتساز و مهم و هر روزهی این سرزمین.
🔹فریبا مرادینسب
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#مادر_بودن
مادرم تعریف میکرد موقع جنگ تحمیلی، زیر موشک باران رژیم بعثی، شیرزنان لر نهتنها باکی از صدای انفجار و رعب و وحشت و دسیسه منافقین نداشتند، بلکه درکنار کارهای روزانه و ایستادن در صف نان، نفت و بچهداری و رفتوروب خانه میکردند. سالی یکبار هم شکمهایشان بالا می آمد و زیر خمپاره و موشک دشمن متجاوز، درد زایمان که میآمد سراغشان، آن وقت بود که همسایهها، ملکزاده خانم قابله را فیالفور میرساندند سر زائو.
من اما، همان سالها وقتی پاییز، آخرین نفسهایش را میکشید، درست زمانی که دشمن بعثی بمبهایش را روی سر شهر غبار گرفتهام میریخت، میان پیکرهای تکهپاره همشهریانم در بیمارستان به دنیا آمدم. پرستار هندی، نافم را از مادرم جدا کرد؛ اینگونه ناف بریده جنگ شدم.
حالا سالها از آن موقع گذشته، مادر نیست و من مادر شدهام.
انگار مهر جنگ تحمیلی بر پیشانی ما حک شده، آبدیده شدهایم.
ذوق و شوق جشن غدیر زیر خبر حمله رژیم سفاک اسرائیل ماسید.
از چند روز قبل تصمیم گرفتم بچهها را ببرم مهمانی جشن غدیر. صبح جمعه که از طریق فضای مجازی متوجه حمله شدم، ناخودآگاه ترس تمام وجودم را گرفت.
_ یا امام زمان، بچهها را به تو سپردم.
شروع کردم یکی یکی کانالهای خبری را چک کردن. حقیقت داشت؛ اسرائیل تهران را زده بود و...
آنقدر شوک زده شدم که دستم توان اینکه کنترل را بگیرد و تلویزیون را روشن کند نداشت. همان جا نشستم و بهتزده به بچهها که خواب بودن نگاه کردم. مادربودن چقدر سخت است... مادران ما روزهای جنگ را چطور تاب آوردند...
ادامه دارد...
🔹مژگان بیرانوند
۴تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#تشییع_جنازه_برادرهایمان
روز جمعه قرار بود همراه خانواده برای تفریح به الشتر برویم. صبح جمعه، خواهرم زنگ زد و دوباره به من که درخواب ناز بودم، مثل وقتی که سردار عزیزم غریب شهید شده بود، باناراحتی خبر حمله اسراییل به کشور عزیزم ایران را داد.
سریع تلویزیون را روشن کردم. دیدم حقیقت دارد. یک «خداوند لعنتتون کنه» برایشان فرستادم.
حساب شب روز با شنیدن شهادت سردارهایمان از دستم در رفته بود...
دوباره صبحی دیگر؛ اما اینبار ساعت پنج گوشی زنگ خورد؛ خوابآلود بودم؛ دوباره تماس خواهرم بود. رد کردم. یک بار دیگر صدای مداحی "به موقع تشییع جنازهام به پیراهن مشکیام مینازم، تو خونه قبرم یا حسین، یه ضریح شش گوش میسازم" به صدا درآمد. بیحوصله و غمگین بودم برای سردارم امیرعلی حاجیزاده. آخر دیشب دور از چشم بچههام بیصدا در خلوتی گریه کردم.
بدخواب شده بودم؛ دوباره رد تماس زدم. چند لحظه بعد بیقرار شدم؛ با خودم گفتم نکنه این موقع صبح آقاجانم فوت کرده. کسی به غیر از او به ذهنم نرسید. تماس گرفتم. خواهرم خبر شهادت رضا را داد. پسری آرام و دوستداشتنی؛ هم محلهای و هم طایفهای من.
با تعجب پرسیدم «خواهر فکر نکنم صحت داشته باشه. آخه این موقع صبح! قبلا هم خبری نبوده!». گفت: «ما هم اول صبحی شنیدیم. بهشون خبر دادن شهید شده. با صدای گریه و فریاد به خونشون رفتیم. اونجا بود که ناامیدشدم».
صبح همان روز، ساعت ۹، اول برای عرض تبریک و تسلیت به خانواده شهید #علی_بهاروند هم محلهای همسرم به مسجد گلدشت رفتیم. صبوری مادر و خواهر شهید، این جوان رعنا و متین، مرا شرمنده کرد. با مداحی آرامی که داخل مسجد پخش میشد گریه کردم. با دلی پردرد و غمگین به روستای پدری رفتم. به یاد امام حسین علیه السلام و شهید سینه زدم و حسین حسین گفتم. فریاد زدم رضاجان براررر شهادتت مبارک...
من قوی بودم اما از درون شکننده؛ بیتاب اشک ریختم برای هیرمان ۲۰ روزه؛ برای بیقراری نوعروس شهیدرضا، برای مادری زحمتکش و خواهرانی داغدیده، بیتابِ برادر. یاد کربلا برایم تداعی شد. تنها جملهای که به ذهنم رسید، برای دلداری گفتم: «مصیبتها و صبوری خانم حضرت زینب سلام الله را به یاد بیارید». خواهر شهید با گریه گفت: «یا زینب... یا زینب...».
🔹زینب دریکوند
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#لایق_شهادت
آشناییام با علیرضا در تپه شهدا بود. من صحبت را شروع کردم. علیرضا هم با آرامش جواب میداد. بحثمان گل کرد؛ نمیدانم چند دقیقه گذشت؛ انگار که سالها میشناختمش. آرامشش را به من هم منتقل کرد.
گفتم: «دلم پره». گفت: «گوش شنوای خوبی هستم». شروع کردم از زندگیام گفتن. بدون اینکه توی حرفم بزند، به همه دردودلهایم گوش کرد.
گفتم: «شما هم بگو؛ من گوش میدم». گفت: «حقیقت برام خیلی مهمه؛ حتی شده به ضررم باشه، اما میگم. حتی تو حساسترین موقعیت». اذان شد. گفت: «نماز اول وقت، خط قرمز منه». به حالش قبطه خوردم.
سر مزار شهدای گمنام گفتم: «برام دعا کن که برم مشهد».
گفت: «من پارسال ششبار رفتم مشهد و ارادت خاصی به امام رضا و امام حسین دارم. هرسال اربعین میرم. کربلا خادمی میکنم؛ خادمالرضا هم هستم».
گفتم: «برای منم دعا کن که بتونم برم. خیلی دلم میخواد». گفت: «انشاءالله که میری؛ اگر عمری باشه باهم میریم مشهد و کربلا. نمیدونم که اونوقت شرایط چطور باشه، ولی حتی شده گوشیمو میفروشم میرم کربلا. قول دادم که برم. حتما میرم».
یکی دوهفته گذشت. دعوت شدم مشهد؛ آن هم در روز ولادت امام رضا. ساعت هشت صبح، هنوز سوار اتوبوس نشده بودم که با خودم گفتم «بزار به علیرضا بگم و ازش تشکر کنم». پیام دادم «ممنونم از دعای خوبت؛ راهی مشهدم. التماس دعا».
جواب داد: «سلام. شکرخدا؛ ممنونم. التماس دعا. یا علی».
بعد از آن پیام، کملطفی کردم و دیگری خبری از او نگرفتم. ولی به یادش بودم؛ وقتی به رفقایم میرسیدم از خوبی و صبوریاش میگفتم.
شنبه صبح با وضعیت هولناکی از خواب بلند شدم. داشتم اخبار را چک میکردم که اسم #علیرضا_سبزی را دیدم. گفتم شاید تشابه اسمی باشد و من اشتباه میکنم.
تا ساعت ۹ در فضای مجازی چرخیدم که بفهمم علیرضا سبزی کیست؛ تااینکه عکسش را گذاشتن توی یکی از کانالها.
تا روز تشییعاش اشکهایم خشک نمیشد. یادم آمد علیرضا گفته بود که هر موقع دلش میگیرد، میرود سر مزار شهید #علی_رشیدی و کلی گریه میکند. رفیقش بوده؛ وقتی خبر شهادتش را شنیده کلی غصه خورده که خودش شهید نشده.
پنجشنبه دو روز قبل از شهادتش، توی گلزار شهدا دیدمش؛ داشت برای شهدای تهاجم رژیم صهیونسیتی فاتحه میخواند.
لباس مشکی پوشیده بود و صورتش غمگین بود. میخواستم بروم برای احوالپرسی، اما بعدازاینکه فاتحه خواندم، هرچه گشتم نتوانستم پیدایش کنم.
توی تشییع شنیدم که شهدایی که داشت برایشان فاتحه میخواند را غسل داده.
خیلی حرفها برای گفتن از علیرضا مانده. لیاقتش شهادت بود.
🔹 عمار
3تیر1404
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#میدونی_دوست_دارم؟
قسمت اول
حدودا ساعت یکونیم ظهر بود که با من تماس گرفتند.
- قراره بریم دیدار با یه خونواده شهید؛ ساعت سه حاضر باش!
مو به تنم سیخ شده بود؛ عادت همیشگی شهداست که غافلگیرت کنند. آن هم اینقدر یکهویی! دست و پایم را گم کرده بودم. آن لحظه صدای تپش قلبم، گوشهایم را کر کرده و نفسم توی سینه حبس کشده بود.
فقط به یاد دارم که گفتم: «اِمم...کدوم شهید؟».
- شهید #علیرضا_کرمزاده
برق از سرم پرید! چند باری پرسید: «میای؟ آخه فقط دو نفر میتونن همراهم بیان... تورو به من معرفی کردن».
- چرا نیام؟ حتما.
نمیدانستم دوروبرم چه میگذرد. لباسهایم را شستم و اتو کشیدم تا خشک شوند. مثل یک موجود سرگردان دور خودم میچرخیدم. به این اتاق و آن اتاق میرفتم.
ذوق و شوق و اضطراب و خوشسعادتی و... همه این احساسات به قلب پرتپشم پناه آورده بودند.
معمولا اگر دیدار با خانواده شهدا قسمتمان میشد، دیداری بود که سالها از شهادت آن عزیز گذشته بود.
اما هنوز ده روز هم از شهادت شهید کرمزاده نگذشته بود.
رویی نداشتم و هم نمیدانستم باید چهکار کنم!
بالاخره با هزار بیقراری و اشتیاق به منزل همسر شهیدِ عزیز رسیدیم.
شرمندگی و خجالتم را نمیتوانستم پنهان کنم. مدام این جمله در ذهنم تکرار میشد: «خود شهید دعوتت کرده».
قرار شد از همسر گرامیشان سرکار خانم حتمی مصاحبه کوتاهی بگیریم. مصاحبه با تازه عروسی که هشت ماه طعم شیرین زندگی با آقا علیرضا را چشیده بود. به قول خودشان: «من هشت ماه با یک شهید زندگی کردم و نمیدونستم...
ادامه دارد...
🔹 فائز
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ما_به_توان_خدا
برای پدیدههای مادی، غور در طبیعت، کشف روابط علی و معلولی، بررسی تاثیر و تاثرات و در نهایت کشف چگونگی تسلط بر ماده و راهبری آن به نحوی که موجبات اثرگذاری بر سایر پدیدهها فراهم آید، یک جور علم است. همان علمی که دو دوتایش چهارتا میشود و بمب اتمش هراس به قلب فرزندان آدم میاندازد.
حضرت عباسی هم هیمنهاش لرزه بر اندام عقلای عالم انداخته است.
جوری برای دستیابی به بمب اتمش گوی سبقت از یکدیگر میربایند که در دورترین باورشان هم نمیگنجد گوشهای از این عالم، "العلم ما عبد به الرحمان و الکتسب به الجنان" باشد. باورشان نمیآید گرههای کور دنیای ما با دستانی باز میشوند که یکیاش در میمنه افتاده است و یکی در میسره. برای توانهایی که به توان ابرقدرتهای پوشالی درآمدهاند سخت است فهم آنی که به توان خدا درآمده است.
ما الکترنهایمان بر گرد ماده نمیگردد؛ نه که نگردد، اما این گردش برای ما خیلی هم راهگشای دنیای رو به آسمانمان نیست. ما بندهیِ در بند ماده نیستیم. دو دوتای ما هزاران چهارتا میشود.
ما چیزی قریب به نیم قرن است در این گوشهی دنیا بیآنکه سلاح هستهای داشته باشیم در مقابل تمامی کفر ایستادهایم؛ کفرِ مسلح به سلاح هستهای. اینچنین ایستادن تمامی حق در مقابل تمامی کفر یعنی؛ ما به توان خدا.
🔹معصومه پرهیز
۴تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
«جنگ تمام نشده
جنگ ما تمام شدنی نیست
جنگ را به رد و بدل آتش تقلیل ندهید
بغضتان را بیاورید پای «#جنگ_روایتها»
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تاپیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شهید_حمید_مرادی
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#دیدار_با_شهدا قسمت اول بعد از ظهر ۳۰ خرداد، من و اسما سوار اسنپ شدیم و به سمت مسجد امام هادی حرک
#دیدار_با_شهدا
قسمت دوم
#عکس_شهادت
با خانواده شهید #علیرضا_کرمزاده خداحافظی کردیم و از خانه بیرون آمدیم.
مینیبوس سبز رنگ منتظرمان بود. با خانمها صحبت کردیم و قرار شد به خانه شهید مرادی هم برویم. به سمت مینیبوس رفتیم و سوار شدیم. این بار سریعتر وارد شدم و یک صندلی تکنفره پیدا کردم که شیشهاش از قبل پایین کشیده شده بود. روی آن نشستم.
راستش را بخواهید، دوست داشتم به خانهی شهیدی قدم بگذارم که با عکسش ارتباط قبلی گرفته باشم. وقتی گفتند میخواهیم برویم خانه شهید #حمید_مرادی، با توجه به اینکه روزانه اسامی شهدا را مرور میکنم، شهید مرادی را به خاطر نمیآوردم؛ اما تصویر شهید #علی_مرادی را دیده بودم. با خودم میگفتم شاید اسمش را اشتباه میگویند و منظورشان شهید علی مرادی است.
مینیبوس ما را پیاده کرد و به طرف خانه شهید به راه افتادیم. بنر بزرگی را سر در خانه نصب کرده بودند؛ بله، خانه شهید حمید مرادی بود. با دقت به تصویر روی بنر نگاه کردم. متعجب شدم؛ این شهید را قبلاً دیده بودم؛ اما به یاد نمیآوردم. عکسش احساس خوبی به آدم میداد؛ حسی مانند آرامش.
وارد خانه شدیم و با ذکر امام حسین، سینهزنی کردیم. بعد از نشستنمان، خانمها مادر شهید را به ما معرفی کردند. یکی از خانمها روضه حضرت رقیه را خواند. آشپزخانه خانهشان اپن داشت و دختری دقیقاً روبروی من، در آشپزخانه نشسته بود. شاید ۱۵ سال داشت. توجه من را به خودش جلب کرد. آرامآرام گریه میکرد و بعد از مدتی، اشکهایش را پاک میکرد. من کنار فاطمه نشسته بودم و فاطمه هم کنار یکی از اقوام شهید. به فاطمه گفتم بپرسد آن دختری که در آشپزخانه نشسته، دختر شهید است؟ فاطمه پرسید و خانم دیگری جواب داد: «شهید چند تا دختر داره». فهمیدم آن دختر مظلوم که در فراق پدر گریه میکند، دختر شهید است؛ مثل رقیه امام حسین، او هم دیگر بابا ندارد.
میخواستم درباره شهید اطلاعات بیشتری به دست بیاورم. فاطمه از جایش بلند شد. من هم سرم را به سمت یکی از اقوام شهید خم کردم و از ایشان پرسیدم که آیا شهید آرزوی شهادت داشته است؟
با بغض گفت: «همان عکس آرامشبخش را خودش گرفته و گفته اگر شهید شدم، آن را به عنوان عکس شهادتم بگذارید».
وقت رفتن شد و من باید از آن عکس آرامشبخش، برای روایتم و برای خوانندگانش عکس میگرفتم. رفتم؛ عکس در دست مادر شهید بود؛ از آن عکس گرفتم.
🔹زهرا زادسری
2تیر1404
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#این_باهم_بودن_دشواری_ندارد
توی جمع همکاران بودم؛ هر کدام از روز اول جنگ و شنیدن خبرش و ترسی که به جانشان افتادهبود حرف زدند. دقیقا حسی که من نداشتم. وقتی سیزده سال در صفحات تاریخی انقلاب و هشت سال دفاع مقدس سیر کنی و مدام با رزمندههای آن دوران دمخور باشی، نتیجه همین میشود. یعنی یکجوری زندگیام با آن زمان گره خورده که وقتی خبر حمله اسرائیل را شنیدم، نه ترس برم داشت و نه نگران اعضای خانواده شدم. چون خیلی وقت بود که آماده رفتن شدهبودم؛ طوری که مادرم گفت: «هی گفتی بمیرم بمیرم بیا راهت هموار شد!».
طوری گفت راهت هموار شد، انگار میتوانستم اسلحه بردارم و به خط مقدم بروم و یا من دشمن را نشان کنم و یا او مرا شهید کند! جنگ موشکی و هوایی است به من دختر چه کار دارد! حالا هی آرزوی شهادت داشته باش مگر به این راحتی است.
خیلی اتفاقها افتاد و خیلی چیزها دیدیم و شنیدیم.
جنگ تحمیلی ۱۲ روزه کاری کرد که هر کداممان اندازه ۱۲ سال بزرگ شدیم. فهمیدیم اگر مطالبه یا انتقاد و اعتراض داخلی داشته باشیم دشمن میتواند از آن سوءاستفاده کند. پس چه خوب است مطالباتمان را به روش بهتر و با مسامحه طوری که شاخکهای دشمن نجنبد انجام دهیم!
هیچوقت دوست نداشتم سر از سیاست دربیاورم. سمتش هم نرفتم. اما جنگ بهم فهماند برای آگاهی از شرایط کشور حداقل باید خبرها را رصد کرد. دشمن یا منافق و مزدور از عدم آگاهی مردم سوءاستفاده میکند! باید با آگاهی زندگی کنیم و نگذاریم از محل ندانستنمان غافلگیر شویم!
۱۳ روز است خبرگزاریها را بالا و پایین میکنم؛ از خارجیها گرفته تا داخلیها؛ که ببینم نظر کشورهای دیگر، دو کشور متخاصم و ایران راجعبه جنگ و ادامه و نتیجه آن چیست. بیشترین موضع روی آتشبس بود.
بعضیها میخواهند کار اسرائیل یکسره شود و بعضیها مخالف توقف جنگ هستند. در عجبم یک عده چهطور میتوانند راجع به مسائل جنگی پیش آمده برای یک کشور به این راحتی نظر بدهند. انگار روی انبار مهمات و موشک و چه و چه ایران نشستهاند و میتوانند برای ادامه دادن یا ندادن جنگ فتوا بدهند.
وقتی من و تو میدانیم دشمن تجاوزگر به خاک وطن، آمریکا و اسرائیلی است که خدای خلف وعده هستند، وقتی میدانیم جنگ ترکیبی_ اشتراکی برای براندازی و تجزیهطلبی به راه انداختهاند و هنوز هم ادامه دارد، وقتی میدانیم در شبکههای ماهوارهای کاه را کوه نشان میدهند تا جنگ روانی به راه بیاندازند، وقتی میدانیم یک عده را در داخل اجیر کردهاند تا به آنها گرا بدهند، پس دیگر حرفی نمیماند!
آتشبس یعنی توقف جنگ ولاغیر!
جنگ، صلح و آتشبس طبق قانون اساسی از وظایف رهبری است! اگر آتشبس اعلام شده بپذیریم! حتما تدبیری شده. تابع تدبیر ولایت باشیم.
این آتشبس، تحمیل هیچ چیزی به ایران نیست. نه ایران براندازی شد، نه هستهای تعطیل، نه موشکی تسلیم و نه مذاکرهای هر چند مثبت یا منفی انجام گرفت!
دشمن متجاوز ممکن است قصد شوم دیگری در سرش باشد. ممکن است برای اجرای نقشه دوم، یا ردیابی و پیدا کردن مکان افراد دیگر رفته باشد تجدید قوا کند.
چیزی که معلوم است، چیزی که مهم و حیاتی است تقویت و تجدید نیروها و داشتهها و آمادگی نیروهای مسلح و همبستگی بیشتر ما مردم است؛ نه دامن زدن به شایعات فضایمجازی یا حرفهای کوچه و بازار.
حرف و مطالبهی ما در این روزها فقط باید تجدید قوای ایران باشد!
قوای ایران یعنی مردم و نیروهای مسلح که هوشیارانه منتظر حرکت بعدی دشمن هستند.
و این با هم بودن دشواری ندارد.
🔹نسرین دالوند
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#غیرتی
با گلوی بغض گرفته اما لبخند خفیفی بر لب، آمد داخل و گفت بچهها پسرعمهام شهید شده، حالا ماهم خانواده شهید هستیم.
گفت سیل۹۸، تریلی کمرشکن، لودر به دوش از پادگان ارتش در ایلام حرکت میکند سمت پلدختر. مسیر را اشتباه میرود و نزدیک دره چپ میکند. لودر بند به زنجیر بوده و هر لحظه امکان داشته با کمرشکن بروند ته دره. سرهنگ همراهشان تماس میگیرد با محمد.
آن زمان برای محمد کار میکرده. خودش و محمد با دوتا چرثقیل میروند برای کمک. گفت هرچقدر زور زدیم، نتوانستیم لودر را بلند کنیم. وضعیت خطرناکی بود؛ هر لحظه ممکن بود تریلی و لودر و ما و چرثقیلها باهم برویم توی دره. محمد اما توی کار سلیقه داشت. گفت راننده باید لودر را روشن کند و با اهرم کردن پاکت روی زمین، کمی از فشار وزنش کم کند تا بتوانیم بلندش کنیم. همین هم شد. وقت برگشتن، سرهنگ گفت هزینهاش چقدر میشود؟ محمد گفت هیچی. کمک ما بوده به سیلزدگان.
گفت حالا هم نمیدانم چرا خودش رفته کمک. هفت هشت تا چرثقیل داشت و کلی ثروت. فقط میدانم غیرتی بود.
حالا من نشستهام و زل زدهام به عکسی که حسم به صاحب آن تغییر کرده. زل زدهام به تصویر یک شهید. شهید #محمد_دالوند
🔹امین ماکیانی
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv