eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸جشن ده کیلومتری پارسال همین موقع‌ها بود که با خانواده راهی تهران شدیم. بی‌خبر از هر اتفاقی که قرار بود در روزهای آینده بیفتد و ذوق تولدم که خیلی نزدیک بود. به تهران رسیدیم. حوالی شهرک ابریشم، شهر قدس، نگاهم به دیوارنگاره‌ها افتاد. نقاش‌ها مشغول رنگ‌کردن ساختمان‌ها بودند. طرح دیوارنگاره‌ها نقش واقعه غدیر و نقشه‌ی کشور بود. برای رفتن به جشن ۱۰ کیلومتری غدیر دل توی دلم نبود. سال‌های قبل از قاب تلویزیون مراسم را تماشا می‌کردم اما حالا قرار بود خودم بروم آنجا. صبح ۲۳ خرداد با صدای پدرم از خواب بیدار شدیم: «پاشید زدن، زدن.» عید غدیر بود و قرار بود مهمانی ۱۰ کیلومتری برگزار شود که عزادار فرماندهان شهیدمان شدیم... گذشت تا امروز، ۱۴ خرداد، که جشن ده کیلومتری غدیر در تهران را از نزدیک دیدم؛ اما میان سکوت صحنه نبرد و ۹۶ شب دفاع خیابانی مردم. 🔹حنانه پاپی/ تهران ۱۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بازنشسته ۶ ماهی می‌شد حقوق نگرفته بودیم. پدرم تازه بازنشسته شده بود. حرف ۵ سال قبل است. آن موقع تهران دانشجو بودم. با یکی از اقوام و دوست پدرم توی اتوبان صدر بودیم. فامیل‌مان راننده بود و دوست پدرم کنارش نشست. از حال و احوال پدرم پرسید. سلامتی‌اش را که رساندم، بحثش افتاد که بابا بازنشسته شده. پرسید: «بابات هنوز طرفدار ولایت فقیهه؟!» از سوال یکهویی و متفاوتش هنگ کرده بودم، اما با یک «بله» سر و تهش را هم آوردم. راننده که از اقوام درجه یک‌مان بود با پوزخند گفت: «بپرس بعد ۶ ماه، چقدر بابت بازنشستگی بهش دادن؟!» معذب از نگاه سوالی‌شان گفتم: «۱۲۰ میلیون.» دوست پدرم سری تکان داد و گفت: «موندم این علی دلش به چی اینا خوشه! فک می‌کردم حالا بعد این همه فشار اقتصادی، علی دیگه طرفدار آقاش نیست! بگو حالا که بازنشسته شدی آقا چی بهت داد!» هاج‌وواج مانده بودم که آخر مرد مومن مسائل مربوط به بازنشستگی چه ربطی به آن بنده‌ی خدا دارد! اینکه اصلا جز وظایف او نیست. راننده که توپش حسابی پر بود گفت: «همه‌‌شون از دم بی‌سوادن. همین‌جوری گند زدن به این مملکت.» خواستم موضوع بحث را عوض کنم، گفتم: «نه حالا همه هم اونجوری نیستن. اتفاقا امروز توی دانشگاه، سر کلاس همین بحث افتاد. یکی از بچه‌ها از آقای خامنه‌ای انتقاد کرد. استاد هم بهش گفت اتفاقا این آقا جز روحانیون روشنفکر ماست، با شریعتی رفیق بود و... .» راننده با خشم وسط حرفم پرید: «اون استادتم از خودشون بوده!» دوست پدرم با آرامش گفت: «از حق نگذریم راست گفته. این آقا هم اهل مطالعه است؛ هم باسواده. تو خیلی از مباحث هم بالعکس بعضی روحانیون خیلی روشنفکره. وقتی نظرش رو، به عنوان رهبر مذهبیه یه کشوری، در مورد مثنوی معنوی پرسیدن و گفت "هو اُصولُ اُصولِ اُصولِ الدّین" خیلی حرفه.» به مقصد رسیدیم. خانه‌اش در پونک بود و خانوم بچه‌هایش همان لحظه توی یکی از بهترین رستوران‌های همین شهر بودند. دودوتا چهارتای مادی او می‌گفت وقتی فشار اقتصادی یقه‌ات را چسباند، قید همه چیز را بزن؛ لزومی ندارد پیرو فلان کس و بهمان تفکر باشی. اما حساب و کتاب بابا همیشه فرق داشته و دارد. همان موقع، توی آن سن و سال، دوباره شروع به درس خواندن کرد تا راه دیگری برای امرار معاش پیدا کند، اما پشت آقا و مملکتش را خالی نکرد. پ.ن: به بهانه‌ی روز بازنشستگان؛ به احترام همه‌ی پدرهایی که برای عزت فرزندانشان زیر بار فشار اقتصادی همچنان می‌جنگند. 🔹فاطمه امیری ۲۱خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بهترین مربی تربیتی موکب چهارراه بیمارستان را که رد کردم یکهو چشمم خورد به عکس شهید روی داربست. انگار که آشنایی را ببینی، لحظاتی ایستادم و با شهید خوش و بش کردم. گفتم: «دمت گرم داداش؛ رفتی اما بعد از خودت دست این بچه‌های ما رو گرفتی و بردی توی تیم خودت؛ کاری که من مربی پرورشی یا معلم خیلی نتونستم انجام بدم.» از کنار عکسش که رد شدم ناخودآگاه تمام وقایع مثل قاب‌های یک فیلم از ذهنم عبور کردند. همه چیز از چهارسال پیش شروع شد. از آن دخترهای پرشروشور کلاس هفتمی، بچه‌های درس‌خوان و پرانرژی. نگاهشان به انقلاب و اسلام و‌ کشور پر از انتقاد و شبهه بود. هر روز که می‌گذشت تاثیر نگاه‌های این گروه بر هم بیشتر می‌شد و کم‌کم به یک قطب قدرتمند در کلاس و حتی مدرسه تبدیل شدند. بحث‌های سیاسی در کلاسشان داغ بود. در کلاس‌های مطالعات، دینی و تفکر، گاهی که می‌دیدم دبیری مستأصل از کلاسشان بیرون می‌آمد می‌توانستم حدس بزنم که بحث سیاسی بالا گرفته! بحث‌هایی از اصالت نژاد آریایی گرفته تا توسعه غرب و تخریب انقلاب و فرهنگ بومی. گاهی که فکر می‌کردم حالا که با این همه برنامه‌های تربیتی و مناسبتی و دبیران توانمند هیچ تغییری در نگاه این بچه‌ها ایجاد نشده، امیدم تقریباً صفر می‌شد، اما دلم گرم بود به ادبشان. تااینکه با یک اتفاق ورق کاملاً برگشت. بعد از چندسال این دختران پرشروشور در آستانه ورود به پایه دهم بودند که جنگ دوازده روزه برایشان شد سرآغاز یک تغییر. خبر شهادت امیرحسین طولابی، پسرعمه‌ی مادر هستی، یکی از بچه‌های کلاس، در این جنگ شروع یک تحول عمیق در بچه‌ها شد. تغییراتی که باورش برای کادر و معلمین مدرسه کمی سخت بود. 🔹فاطمه رشیدی‌فرد/ خرم‌آباد 5خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بهترین مربی تربیتی ۲۱ ساله مصداق همان سخن امام شهیدمان شد که فرمود: ««ما به سوی میدان نبرد پرواز می‌کنیم.» او پرواز کرد و محبت‌هایی که در سینه اطرافیان به ودیعه گذاشته بود قلابی شد تا همه آنها را به سوی جبهه‌ی نور بکشاند. روحیه ایثار و حل مشکلات دیگران، شوخ‌طبعی و محبت‌هایش او را به یک الگوی زیبا تبدیل کرد که انگار با شهادتش بیشتر نمایان شد. دیگر در کلاس‌های درس به جای بحث‌های سیاسی بی‌نتیجه، همه‌اش صحبت از امیرحسین و دلاوری‌هایش بود. حس و حال معلمین هم سراسر ذوق و تحسین شده بود. خداوند به خاطر ایثار و اهدای جانش در اوج جوانی، به او عزت داد و این عزت دلها را جذب خود کرد. حالا این بچه‌ها مدافع انقلابی شده بودند که امیرحسین در آن به شکوفایی رسیده بود. نصب عکس امیرحسین در مدرسه هم توجه سایر دانش‌آموزان را جلب کرد. اوج این تحولات را زمانی دیدم که اردوی راهیان نور مدرسه لغو شد. با اتفاقات اخیر، در بچه‌های این کلاس شور و شوق زیادی برای رفتن به راهیان نور جنوب، ایجاد شده بود و این خبر برای آنها بسیار ناگوار می‌آمد. آن روز همه‌شان آمدند و در گوشه‌ای از مدرسه دوره‌ام کردند. قد و هیکلشان هم آن زمان کشیده‌تر شده بود و من در میانه محاصره‌شان برای لحظاتی مضطرب شدم. بچه‌ها با لحنی تهدیدآمیز خواستار برگزاری اردو شدند! گفتم: «بروید و از شهید امیرحسین طولابی بخواید. بنده هیچکاره‌ام!» این تنها جمله‌ای بود که ناخودآگاه بر زبانم جاری شد و مرا از مهلکه نجات داد. مطمئن بودم با این بی‌تابی‌شان دعوت شده‌اند. بعد از آن، با هر جان‌کندنی شد پیگیر اردو شدیم و سهمیه ۲۰ نفری را گرفتیم. بچه‌ها که خالصانه از امیرحسین خواسته بودند راهیان نور جور شود با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند و ارادتشان بیشتر شد و با آمادگی بیشتری به سفر جنوب رفتند. حال و هوای معنوی بچه‌ها در اردو بی‌نظیر بود و مرا هم با خود می‌کشاند. حضورشان در نمازهای اول وقت برای من وصف‌ناشدنی بود. با دوربین گوشی‌ام مدام در حال صید لحظات ناب وصل شدن بچه‌ها بودم. در اردو بچه‌ها با بردن عکس امیرحسین، برای سایر کاروان‌ها روایتگری می‌کردند. خوب یادم است در منطقه فتح‌المبین که بودیم کاروانی از تهران آمده بود. مسئول کاروان تا چشمش به عکس امیرحسین که در دست یکی از بچه‌ها بود افتاد با همراهانش ایستادند و گفتند: «می‌شود ایشان را به ما معرفی کنید؟» این‌طور شد که پای صحبت بچه‌ها نشستند. بعد از اردو هم حضور بچه‌ها در نمازهای جماعت مدرسه خیلی پررنگ شد. و حقیقتا امیرحسین با شهادت و وصل به معبود، شد بهترین مربی تربیتی. 🔹فاطمه رشیدی‌فرد/ خرم‌آباد 5خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸وصیت شهید خیلی دلم گرفته بود. کلا قرار از دلم رفت وقتی رهبرم رفت؛ وقتی فرشته‌های کوچک میناب پر گشودند و زمانی که ناو دنا مثل گل نیلوفر بر روی مرداب پرپر شد. دیگر این دل آرام نشد. در محله‌ی کوچک ما چند سال است سه‌شنبه‌ها محفل قرآنی و مهدوی داریم و نماز امام زمان هم خوانده می‌شود. خواهرها قرائت جمعی سوره فتح برگزار می‌کنند و سفره صلوات دارند و تلاوت و کلی دعای خیر. خلاصه دستمان به درگاه خدای بزرگ است و مدد از اولیا می‌گیریم به نیت فرج، پیروزی دلاورمردانمان و حاجت‌روایی و شفای مرضا... ساعت چهار شد. به شوق جلسه قرآن آماده شدم و به همراه دخترم راهی شدیم. امروز خانم‌ها نظم زیبایی گرفته بودند و جوری مجلسی‌تر نشسته بودند انگار که مهمان ویژه‌ای قرار بود بیاید. پرسیدم: «گفتن که منتظر همسر بزرگوار شهید هستیم.» خوشحال شدم که این سعادت نصیبم شده. درحال قرائت دسته‌جمعی بودیم که صدای نقاره‌های امام رضا نزدیک می‌شد... وای خدایا! پرچم متبرک امام رضا با هیات همراه وارد شد! اشکم بی‌قراری می‌کرد که شکوه‌ی دل وا کند. ولی گفتم قدری صبوری کن... یا امام رضا ع قربان کرمت من کجا، مهمانی شما کجا! صدایش چه دلنشین بود: «ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم...» دیگر سیل اشک امانم نداد و بغض صد روزه‌ام حنجرم را شکافت تا از بند رها شود. اندکی دلم آرام شده بود ولی آرامش همسر گرانقدر شهید حسینی را که می‌دیدم قلبم آر‌ام‌تر می‌شد. چقدر متانت و وقار! گویی روح شهید عزیز را هم با خودش آورده بود. ایشان ۱۹ اسفند مصادف با شهادت مولا علی شهید شدند. وقتی از حسنات شهید حسینی می‌گفتند باورم محکم‌تر شد که شهدا، طوری زندگی کردند که به وصال معشوق نزدیک‌تر شوند. شهید متولد ۱۳۶۶ بود؛ درست هم‌سن من! وصیت شهید عزیز، فرستادن روزی یک صلوات به نیابتشان بود. همسر جوان و فرزند دو ساله‌ی شهید تا ابد ما را مدیون خودشان کردند با گذشت از عزیزترین کس زندگیشان. خدام بزرگوار حرم رضوی، بعد از تحسین جلسات ما، تبرکاتی هم برایمان ارمغان داشتند که همه از لطف و عنایات شهید عزیز بود. خدایا ما را همیشه بر سر این سفره مهمان کن. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 🔹نسیبه ملکشاهی/ خرم‌آباد ۲۳خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن شب صدای انفجار از سمت کوه آمد… اما چیزی که فردایش دیدیم، داستان را عوض کرد. *🎥 روایتِ ماجرایی که خیلی‌ها باور نمی‌کردند.* محمد ویس‌کرمی اسفند ۱۴۰۴ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قاب عکس همه‌چیز از یک قاب عکس شروع شد. بعد از آن‌که چراغ سبز شد، راننده‌ی پراید، همراه با مسافرانش، ماشین را به سمت جایگاه پرچمداری کنار خیابان کشاند. با نگاهی که رنگ اشتیاق داشت، از دوستم خواست قاب را به او بدهد. اولش دوستم کمی نگران بود. می‌ترسید نکند قاب عکس را برای خودش بردارد و برود؛ چون امانتی بود. اما قاب که به دست راننده رسید، ماجرا رنگ دیگری گرفت. قاب را گرفت و چنان بوسه‌ای بر آن زد، انگار سال‌هاست دلتنگِ صاحب آن تصویر است. زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد و در همان لحظه، حتی بوق‌های ممتدِ ماشین‌های پشت‌سر هم نتوانست آن ارتباط قلبی را برهم بزند. مردی که شاید مثل خیلی از ما، تشنه‌ی دیدن و شنیدن سخنان رهبر از قاب تلویزیون است، این‌گونه خالصانه و بی‌پیرایه ارادتش را نشان می‌داد. راستی که ما «امّتِ مبعوث‌شده‌»‌ای هستیم؛ مردمی که دل‌هایشان، بی‌آن‌که دیداری مستقیم در میان باشد، به رهبرشان گره خورده است. و چه باعظمت است این محبت الهی، وقتی بی‌هیاهو، بی‌ادعا و درست در میانه‌ی زندگیِ روزمره، خودش را این‌گونه آشکار می‌کند. رحمت و رضوان خدا بر این امّت همیشه بیدار🤲 پ.ن: بماند به یادگار در جایگاه پرچمداری شهرمان 🔹زهرا دلفانی ۲۰خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تشییع یک ایران خبرش، دل را می‌خراشید. حوالی سالگرد جنگ ۱۲ روزه، پیگیر اخبار بودم‌. از سالگرد این دانشمند تا آن شهید؛ حتی عکس‌های مراسم گلزار شهدای شهر خودمان را بالا و پایین می‌کردم که خبر جدیدی آمد‌. جزییات مراسم تشییع رهبری بود. جور دیگری تکانم داد. می‌دانستم شهید شده... اینقدر این مدت پای هر خبر و رسانه‌ای عبارت «رهبر شهید» را خودم دیده بودم که نیاز نبود کسی بگوید ولی اطلاعیه‌اش مثل خیبرشکنی بود که یکباره در میان افکارم خورد. انگار تایم لاین زندگی را عقب بکشند و دوباره برت گردانند به نقطه اعلام شهادت! می‌خواستم کسی را پیدا کنم و خبر تشییع را نشانش بدهم. انگار کسی هنوز نداند او رفته است. انگار دوباره شهیدش کرده باشند! یکجا، اگر ممکن بود جان آرام‌تر شود میان تجمعات بود و موکب خودمان. رفتم آنجا. از باقی هم پرسیدم: «دیدید خبر را؟» نمی‌دانم! شاید دنبال این بودم یک نفر بردارد بگوید تکذیب شد. اما همه مهر تایید گذاشتند بر آن. خبر را به پشت جبهه‌های افکارم فرستادم. دکمه دوربین را زدم و از پشتش نگاه کردم. قاب را روی بچه‌ها بستم که نوجوانی روی دست‌هایشان نقاشی می‌کشید. ذوق داشتند. می‌خندیدند. دنیای کودکانه‌شان وابسته به رنگ گواش‌ها بود و پرچم ایران بر گونه‌هایشان. خود برگه ایستگاه نقاشی را هم نقاشی کرده بودند! دوربین را خاموش کردم. فقط تشییع رهبر نبود. تشییع نوه کوچک شیرخواره‌اش هم بود؛ تشییع دخترش... تشییع کسی که دیگر کسی مثل او ما را فرزندانم خطاب نخواهد کرد... خبر تشییع یک ایران بود! 🔹فاطمه بازگیر ۲۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی که همچنان پابرجاست پرچمی که همچنان بالاست... 🇮🇷 نویسنده: زینب بهاروند گوینده: سبحان عالی‌زاده 🔹کاری از رمیصا عالی‌زاده ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah