eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸وصیت شهید خیلی دلم گرفته بود. کلا قرار از دلم رفت وقتی رهبرم رفت؛ وقتی فرشته‌های کوچک میناب پر گشودند و زمانی که ناو دنا مثل گل نیلوفر بر روی مرداب پرپر شد. دیگر این دل آرام نشد. در محله‌ی کوچک ما چند سال است سه‌شنبه‌ها محفل قرآنی و مهدوی داریم و نماز امام زمان هم خوانده می‌شود. خواهرها قرائت جمعی سوره فتح برگزار می‌کنند و سفره صلوات دارند و تلاوت و کلی دعای خیر. خلاصه دستمان به درگاه خدای بزرگ است و مدد از اولیا می‌گیریم به نیت فرج، پیروزی دلاورمردانمان و حاجت‌روایی و شفای مرضا... ساعت چهار شد. به شوق جلسه قرآن آماده شدم و به همراه دخترم راهی شدیم. امروز خانم‌ها نظم زیبایی گرفته بودند و جوری مجلسی‌تر نشسته بودند انگار که مهمان ویژه‌ای قرار بود بیاید. پرسیدم: «گفتن که منتظر همسر بزرگوار شهید هستیم.» خوشحال شدم که این سعادت نصیبم شده. درحال قرائت دسته‌جمعی بودیم که صدای نقاره‌های امام رضا نزدیک می‌شد... وای خدایا! پرچم متبرک امام رضا با هیات همراه وارد شد! اشکم بی‌قراری می‌کرد که شکوه‌ی دل وا کند. ولی گفتم قدری صبوری کن... یا امام رضا ع قربان کرمت من کجا، مهمانی شما کجا! صدایش چه دلنشین بود: «ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم...» دیگر سیل اشک امانم نداد و بغض صد روزه‌ام حنجرم را شکافت تا از بند رها شود. اندکی دلم آرام شده بود ولی آرامش همسر گرانقدر شهید حسینی را که می‌دیدم قلبم آر‌ام‌تر می‌شد. چقدر متانت و وقار! گویی روح شهید عزیز را هم با خودش آورده بود. ایشان ۱۹ اسفند مصادف با شهادت مولا علی شهید شدند. وقتی از حسنات شهید حسینی می‌گفتند باورم محکم‌تر شد که شهدا، طوری زندگی کردند که به وصال معشوق نزدیک‌تر شوند. شهید متولد ۱۳۶۶ بود؛ درست هم‌سن من! وصیت شهید عزیز، فرستادن روزی یک صلوات به نیابتشان بود. همسر جوان و فرزند دو ساله‌ی شهید تا ابد ما را مدیون خودشان کردند با گذشت از عزیزترین کس زندگیشان. خدام بزرگوار حرم رضوی، بعد از تحسین جلسات ما، تبرکاتی هم برایمان ارمغان داشتند که همه از لطف و عنایات شهید عزیز بود. خدایا ما را همیشه بر سر این سفره مهمان کن. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 🔹نسیبه ملکشاهی/ خرم‌آباد ۲۳خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن شب صدای انفجار از سمت کوه آمد… اما چیزی که فردایش دیدیم، داستان را عوض کرد. *🎥 روایتِ ماجرایی که خیلی‌ها باور نمی‌کردند.* محمد ویس‌کرمی اسفند ۱۴۰۴ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قاب عکس همه‌چیز از یک قاب عکس شروع شد. بعد از آن‌که چراغ سبز شد، راننده‌ی پراید، همراه با مسافرانش، ماشین را به سمت جایگاه پرچمداری کنار خیابان کشاند. با نگاهی که رنگ اشتیاق داشت، از دوستم خواست قاب را به او بدهد. اولش دوستم کمی نگران بود. می‌ترسید نکند قاب عکس را برای خودش بردارد و برود؛ چون امانتی بود. اما قاب که به دست راننده رسید، ماجرا رنگ دیگری گرفت. قاب را گرفت و چنان بوسه‌ای بر آن زد، انگار سال‌هاست دلتنگِ صاحب آن تصویر است. زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد و در همان لحظه، حتی بوق‌های ممتدِ ماشین‌های پشت‌سر هم نتوانست آن ارتباط قلبی را برهم بزند. مردی که شاید مثل خیلی از ما، تشنه‌ی دیدن و شنیدن سخنان رهبر از قاب تلویزیون است، این‌گونه خالصانه و بی‌پیرایه ارادتش را نشان می‌داد. راستی که ما «امّتِ مبعوث‌شده‌»‌ای هستیم؛ مردمی که دل‌هایشان، بی‌آن‌که دیداری مستقیم در میان باشد، به رهبرشان گره خورده است. و چه باعظمت است این محبت الهی، وقتی بی‌هیاهو، بی‌ادعا و درست در میانه‌ی زندگیِ روزمره، خودش را این‌گونه آشکار می‌کند. رحمت و رضوان خدا بر این امّت همیشه بیدار🤲 پ.ن: بماند به یادگار در جایگاه پرچمداری شهرمان 🔹زهرا دلفانی ۲۰خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تشییع یک ایران خبرش، دل را می‌خراشید. حوالی سالگرد جنگ ۱۲ روزه، پیگیر اخبار بودم‌. از سالگرد این دانشمند تا آن شهید؛ حتی عکس‌های مراسم گلزار شهدای شهر خودمان را بالا و پایین می‌کردم که خبر جدیدی آمد‌. جزییات مراسم تشییع رهبری بود. جور دیگری تکانم داد. می‌دانستم شهید شده... اینقدر این مدت پای هر خبر و رسانه‌ای عبارت «رهبر شهید» را خودم دیده بودم که نیاز نبود کسی بگوید ولی اطلاعیه‌اش مثل خیبرشکنی بود که یکباره در میان افکارم خورد. انگار تایم لاین زندگی را عقب بکشند و دوباره برت گردانند به نقطه اعلام شهادت! می‌خواستم کسی را پیدا کنم و خبر تشییع را نشانش بدهم. انگار کسی هنوز نداند او رفته است. انگار دوباره شهیدش کرده باشند! یکجا، اگر ممکن بود جان آرام‌تر شود میان تجمعات بود و موکب خودمان. رفتم آنجا. از باقی هم پرسیدم: «دیدید خبر را؟» نمی‌دانم! شاید دنبال این بودم یک نفر بردارد بگوید تکذیب شد. اما همه مهر تایید گذاشتند بر آن. خبر را به پشت جبهه‌های افکارم فرستادم. دکمه دوربین را زدم و از پشتش نگاه کردم. قاب را روی بچه‌ها بستم که نوجوانی روی دست‌هایشان نقاشی می‌کشید. ذوق داشتند. می‌خندیدند. دنیای کودکانه‌شان وابسته به رنگ گواش‌ها بود و پرچم ایران بر گونه‌هایشان. خود برگه ایستگاه نقاشی را هم نقاشی کرده بودند! دوربین را خاموش کردم. فقط تشییع رهبر نبود. تشییع نوه کوچک شیرخواره‌اش هم بود؛ تشییع دخترش... تشییع کسی که دیگر کسی مثل او ما را فرزندانم خطاب نخواهد کرد... خبر تشییع یک ایران بود! 🔹فاطمه بازگیر ۲۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی که همچنان پابرجاست پرچمی که همچنان بالاست... 🇮🇷 نویسنده: زینب بهاروند گوینده: سبحان عالی‌زاده 🔹کاری از رمیصا عالی‌زاده ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸یا لثارات الخامنه‌ای آقاجان، شنیدن خبر مراسمِ تشییع پیکر نازنینت، طاقتم را ربوده است. نفس‌ در سینه‌ام راه فرار ندارد. دردی تیرکشان قلبم را می‌فشارد. بغضی روضه‌خوان در گلویم گیر کرده است. چشمانم از حلقه حلقه‌ی اشک لبريز شده‌اند. برای خونخواهی خون به ناحق ریخته‌ات، هر شب در میدانِ خیابان آواره‌ام. آقاجان، غم دوری‌ات هر روز قد می‌کشد و بزرگتر می‌شود. محرم از راه رسید. آن شب عاشورایی که به آقای کریمی گفتی: «ای ایران بخوان» و تمام دنیا را زیر و رو کرد، از خاطر هیچ ایرانی با غیرتی نخواهد رفت. آن شب به افتخارت، تمام ایران ایستاد! همراه با حاج محمود، ای ایران را با صدای بلند سر داد و بر خود بالید! آقاجان، چگونگی ایستادن را تو به ما یاد دادی. از تو یاد گرفته‌ایم که با ایستادن است که می‌مانیم. حالا به خونخواهی‌ات مانده‌ایم در میدانِ خیابان تا سید مجید دلگرم شود. مانده‌ایم در خیابان تا پرچم سرخ یا لثارات الخامنه‌ای را با یا لثارات الحسین پیوند بزنیم. می‌مانیم تا محرم و صفر را زنده بداریم. می‌مانیم تا ایران جانمان بماند، تا تنگه هرمز به روی دشمنان باز نشود! آقاجان، سوزناکی داغ بچه‌های مدرسه میناب در دلمان هر روز شعله‌ورتر می‌شود. هنوز از ماکان عزیز، هیچ خبری نیست! دشمن سفاک، ناوچه دنا را برای تفریح، با اژدری هولناک، به قعر دریا فرستاد! بیست نفر از ناوبانان عزیزمان هنوز برنگشته‌اند! آقاجان، می‌شود برگردی تا پیدایشان کنیم؟! 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود 26خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
این محرم خیابان روضه‌ای مجسم شده! امشب؛ یک صندلی خالی گذاشته بودند و یک چفیه بر آن. 🔹فاطمه بازگیر 26خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸لشکر ملخ‌ها در این صد و اندی شب، انگار خدا داشت مردمِ مبعوث را امتحان می‌کرد. زیر باران آمدند، زیر بمب آمدند، زیر سایه‌ی سنگینِ جنگنده‌ها آمدند و با جان‌هایی که در خطر بود، میدان را خالی نکردند. اما این‌بار ماجرا فرق می‌کرد؛ انگار که لشکر ابرهه این‌بار در قالبِ لشکر ملخ‌ها حمله کرده باشد! اولین‌شان را روی چادرم دیدم. آرام چادر را تکاندم؛ البته ملخ که هیچ، طوفان هم نمی‌توانست چادر را از سرم بردارد. با یک تکانِ خانمانه، طوری که وقارِ حجابم حفظ شود، ملخ را راهیِ جای دیگری کردم. پیش خودم گفتم: «این ملخ چرا بین این‌همه آدم باید به من بچسبد؟» منِ سر‌به‌زیر، اصلاً متوجه این‌همه ملخ در اطرافم نشده بودم، اما با صدای جیغ و دادِ برخی خانم‌ها تازه متوجه شدم که ملخ‌ها رسماً به میدان آمده‌اند! با خود فکر کردم شاید کسی به‌جای بذر گل لاله، زیر پای این تجمع‌کنندگان بذرِ ملخ پاشیده! این‌همه ملخ از کجا آمده بودند؟ از این یکی به آن یکی می‌پریدند. بعضی از بچه‌ها هم انگار که بازی‌شان گرفته باشد، پا روی آن‌ها می‌گذاشتند و به زندگی ملخ‌ها پایان می‌دادند؛ البته که این روش اصلاً توصیه نمی‌شود، چون ملخ هم برای خودش دل و زندگی دارد و از این‌جور حرف‌ها... راستش نمی‌خواستم این‌ها را بنویسم؛ چون احتمال می‌دادم با خواندنش، جمعیتِ کسانی که از ملخ می‌ترسند در تجمعات کم شود! اما دیدنِ خانم‌هایی که با وجودِ وحشت از حشره و ملخ، باز هم در میدان مانده بودند، نظرم را عوض کرد. خلاصه بنویسم؛ ما به اذن‌الله لشکر اسرائیل را شکست می‌دهیم، ملخ که چیزی نیست! ما در تمام حوادث هستیم؛ تا زمانی که رهبرمان بگوید بروید به خانه‌هایتان. شاید اصلاً مأموریتِ این شب‌ها همین بود که به خاطر امام زمان (عج) به دل لشکر ملخ‌ها بزنیم. شاید این هم تمرینی است قبل از ظهور، تا آقا ببیند عیارِ یاریِ ما چقدر است: ما برای تو به میدان خطر آمده‌ایم نه برای نام و نان، با دل و سر آمده‌ایم 🔹زهرا زادسری 27خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آقایم زنده است! انگار همین دیروز بود! یک سال از جنگ دوازده‌روزه گذشته. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد توی مراسم سالگرد شهدا وقتی باد سربندهای سایبان گلزار شهدا را تکان می‌دهد، قلب من هم مجروح و داغدار در صف خانواده شهدا بایستد. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد آقایم شهید شود! هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم محرمی از راه برسد و آقا نباشد! جنگ رمضان که شروع شد و شنیدم بیت را زده‌اند هیچ نترسیدم! به دلم بد راه ندادم. خیالم راحت بود آقایم را برده‌اند جایی امن! جنگ‌زده بودیم. مجبور شدیم خانه‌ای اجاره کنیم دور از محیط نظامی، روزه‌دار بودم، دل و دماغ پخت‌وپز توی خانه‌ای که همه‌چیزش با من غریبی می‌کرد نداشتم. به خاطر بچه‌ها بلند شدم به چلو و پلو درست کردن. خبر مدرسه میناب دلم را سوزانده بود. آب از گلویم پایین نمی‌رفت.‌ یک دستم به کفگیر و ملاقه بود، یک دستم به گوشی و اخبار را رصد می‌کردم. دلم شور می‌زد و ناخواسته اشک می‌ریختم. بچه‌ها عین خیالشان نبود. گوش تیز می‌کردند و کنجکاو بودند اولین نفر باشند که صدای پدافند یا انفجار را می‌شنوند. تا سحری از دلهره به خودم پیچیدم. خانه‌ای که اجاره کرده بودیم تلویزیون نداشت. نزدیک اذان بود. غذا را گرم کردم. قوری چای و کتری آب‌جوش را هم گذاشتم کنار سفره، بشقاب‌ها را چیدم و به‌سختی پارچ آب را از شیر شکسته ظرف‌شویی پر کردم. خواستم همسر و بچه‌هایم را بیدار کنم که دستم رفت سمت گوشی، تلخی آن لحظه مثل زهری که با گوشت و خونم آمیخته شده؛ هرگز از جانم بیرون نخواهد رفت. نمی‌توانستم خبر شهادت آقا را تحمل کنم. محله ناآشنا بود. ترسیدم منافقی صدای گریه‌ام را بشنود. نمی‌خواستم دشمن‌شاد شوم. روسری‌ام را مچاله کردم، گذاشتم توی دهانم و با تمام توانم جیغ کشیدم. از خدا خواستم بمیرم. غریبی آن خانه به کنار، احساس می‌کردم، شده‌ام غریب‌ترین یتیم روی زمین! صدای جیغ و دادم از لای روسری که بیرون می‌آمد؛ شبیه زوزه گرگ بود. هرچه زور می‌زدم انگار مرگ هم از حال و روز من می‌ترسید و فرار می‌کرد. با صدای ناله‌ام، همسرم بیدار شد. دوید سمتم و شانه‌هایم را تکان داد، گفت: «یا خدا! مردی! به‌خدا الان می‌میری! چته؟ چی شده؟» نمی‌توانستم حرف بزنم. روسری را که از دهانم بیرون کشید، صدای ناله‌ام توی خانه پیچید. بچه‌ها بیدار شدند. به زبانم نمی‌چرخید بگویم چه شده، صفحه گوشی را نگاه می‌کردم بلکه خبر تکذیب شود! خانه شد ماتم‌کده و قوری چای، کنار بشقاب‌های خالی سرد شد. حالا که توی مراسم سالگرد شهدای جنگ دوازده‌روزه نشسته‌ام، خانواده شهدا را می‌بینم کمی آرام‌تر گریه می‌کنند. دیگر باورشان شده زورشان به تقدیر نمی‌رسد. دست از شکوه و شکایت هم برداشته‌اند. پارسال یکی از همسران شهدا به خدا گلایه می‌کرد: «چرا خدا وقتی می‌دونستی سرنوشت من اینه چهار تا بچه بهم دادی؟! چرا گذاشتی چهارتا بچم یتیم بشن؟!» یک نفر آهسته توی گوشش گفت و من هم شنیدم که: «ناشکری نکن! مادر شهید فلانی از این داره می‌سوزه که یادگاری به‌جا نمونده! تو خب ماشاءالله چهار تا یادگاری داری!» راست می‌گفت! یادگاری از خودت به‌جا گذاشتن هم توفیق می‌خواهد. امروز که من دلخوشم به این زندگی و زندگی هنوز سبز است و شادی توی دلم جریان دارد، برمی‌گردد به عطر آقای شهیدم که یادگار مانده است توی خون و رگ‌های رهبر عزیزم! دلخوشم به اینکه آقایم زنده است! همین برای من بس. دیگر تفاهم‌نامه امضا شود یا نه، توافق بشود یا نشود همین که پرچم انقلاب توی دستان مبارک آقایم ایستاده، برای آرامش قلبم کافی‌ست! پ.ن: من عاشقانه رهبرم را دوست دارم. شاید اسمش عشق نباشد، بگویند ولایت‌پذیری. اما اسمش را هر چه که بگذارند وظیفه من فقط دعا به جان رهبر عزیزم است و بس! 🔹سمانه قاسمی‌منش 27خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah