eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
812 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸تصمیم حسینی توی مسیر تجمعات، از رادیو اخبار را می‌شنیدم؛ از آتش جنگ! تعداد شهدا و نقض بند اول تفاهم با آمریکا می‌گفت. کمتر از یک ساعت از سخنرانی شیخ نعیم قاسم گذشته بود؛ بعضی از جملاتش توی ذهنم مدام تکرار می‌شد، می‌گفت: «ما آزاد آفریده شده‌ایم و انتخاب کردیم که ظلم را نپذیریم؛ بردگی، اشغال و سرپرستی را قبول نکنیم.» از ماشین که پیاده شدم، صدای زیارت عاشورا از دور به گوشم رسید. آرام‌آرام از خیابان بعثت بالاتر رفتم و به منبع صدا نزدیک‌تر شدم. موقع سلام بر حسین و اصحابش رسیدم. برنامه طبق روال همیشگی با سرود ملی شروع شد. همزمان با پخش سرود ملی، خاکستر چای ذغالی توی هوا پیچید. دیدم که ذراتش روی لباس عزای حسینی‌مان نشست. جمع مستان اندک اندک از راه رسید. حالا جمعیت آن‌قدر زیاد شده بود که نمی‌توانستم انتهایش را ببینم؛ حتی با آن قد بلند و از روی بلوار. صدای ناله‌ی نی، بوی اسپند، موج جمعیت و پرچم‌های سرخ «یالثارت الخامنه‌ای» که در هوا می‌چرخیدند، فضای جلوی جایگاه را پر کرده بود. هیئت‌های زنجیرزنی یکی پس از دیگری از بین جمعیت عبور کردند؛ صدای طبل و سنج‌شان در خیابان پیچیده بود و ضرباهنگ حرکتشان با فریاد «یاحسین» مردم همراه شد. جمعیت آن‌قدر فشرده بود که نفس آدم می‌گرفت. هوا دم کرده بود. اول صدای مجری بالا رفت، بعد همه یک‌صدا «هیهات من الذله» را تکرار کردند. صد و یازدهمین شب حضور مردم در خیابان، با این تصاویر و صدای شیخ نعیم قاسم در ذهنم ماند: «ما تصمیمی حسینی و کربلایی گرفتیم؛ تصمیمی بدون حد و این تصمیم همچنان پابرجاست.» 🔹فاطمه امیری ۲۹خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ز کودکی خادم این تبار محترمم من در یکی از محلات حاشیهٔ خرم‌آباد به دنیا آمده‌ام. هفت سال پیش از آن‌جا نقل مکان کردیم، اما من هنوز هم در جواب سؤال «بچهٔ کدوم محلی؟» خودم را متعلق به محل تولدم می‌دانم. مهم‌ترین دلیلم برای این تعلق‌خاطر، هیئت و است. خوب خاطرم است که خردسال بودم، آن‌قدر که شوق و ذوق مدرسه‌رفتن، رؤیایی بود که به امیدش روزها را پیش می‌رفتم. در آن سال‌ها به همراه برادر و اقوام، هیئت هفتگی را شرکت می‌کردم. مفهوم هیئت برایم مفهوم غریبی بود؛ یعنی چه که هر هفته در خانهٔ یکی از آشنایان جمع شویم، بعد یک نفر، که غالباً دایی‌ام بود، بنشیند صحبت کند و ما نباید بین کلامش حرفی بزنیم! چرا لامپ‌ها را بعد از صحبت‌هایش خاموش می‌کنند و خودش نور گوشی ساده‌اش را روی کاغذش می‌اندازد و از روی آن اشعاری می‌خواند! خب لامپ را روشن کند که چشمش ببیند! بااین‌حال برایم جذاب بود که همراه برادرم هیئت بروم؛ چون بعد از سینه‌زنی و گریه کردن دوستان و اقوام، تازه همه باهم، با صدای بلند، حرف می‌زنند، شوخی می‌کنند و از همه بهتر این که شربت آب‌لیمو می‌دهند به همراه شیرینی زبان. نمی‌دانم چندمین هفته‌ای بود که با کسلی فرایند تکراریِ سخنرانی، چراغ خاموش، روضه و سینه‌زنی را به امید شیرینی و شربت و جو صمیمی بزرگ‌ترها طی می‌کردم. اما خوب یادم می‌آید که به ستون وسط خانه تکیه داده بودم و حضار ذکری را باهم زمزمه کردند. مداح مجلس را گرم کرد و گفت: «اومدی روضه، پس با صدای بلند بگو! خجالت نکش: حسین آرام جانم، حسین روح و روانم، حسین درمانِ دردم، حسین دورت بگردم...» منِ شش‌ساله هم به حرف مداح گوش دادم و ذکر را شروع به زمزمه کردم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد، اما گریه‌ام گرفت. خجالت می‌کشیدم و سختم بود. آن‌قدر بهم فشار آمد که در خاطرم مانده در چه حالتی و در کجا بوده‌ام. در دنیای کودکی گریه نشانهٔ ضعف بود، اما زمزمهٔ این ذکر و اشکی که به ظاهر از روی ضعف جاری شد، برایم مزهٔ دیگری داشت. 🔹امیرمهدی جعفری 30خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ز کودکی خادم این تبار محترمم یک سالی گذشت. جشن پایان پیش‌دبستانی‌ام بود. DVD اش را هنوز دارم. مربی یک‌به‌یک بچه‌ها را صدا می‌کند و به ازای خواندن سوره‌ای از قرآن جایزه‌شان را می‌دهد. اسم من را صدا می‌کند. برخلاف نود درصد بچه‌ها که کوثر را خواندند، من کافرون می‌خوانم؛ چون مادرم همیشه در توضیح این سوره می‌گفت دین کافرها برای خودشان است و ما دین خودمان را داریم. مربی بعد از تلاوتم می‌گوید: «بچهٔ هیئتی و قرآنی کلاس رو تشویق کنید.» نمی‌دانم چطور شد، اما از هفت‌سالگی بچهٔ هیئتی شدم. احساس می‌کردم وظیفه‌ام این است که هر هفته هیئت بروم و اگر یک جلسه غیبت کنم، در تکلیفم کم‌کاری کرده‌ام. پاییز بود. هیئت را در منزل مداح گرفته بودند. فاصلهٔ خانهٔ مداح تا خانهٔ ما زیاد بود. برادر درس داشت و هیئت نرفت. به دایی‌زاده‌ها زنگ زدیم؛ یکی‌شان آن‌جا بود و دیگری هم نبودش. مادرم خواست که آن شب را خانه بمانم، اما من کودک سرکش و لج‌بازی بودم و زیر بار نمی‌رفتم. کاپشنم را پوشیدم و کلاه روی سر گذاشتم و تنهایی راه افتادم. در میانهٔ مسیر، در تاریکی شب گم شدم! می‌دانستم از کجا آمده‌ام، اما نمی‌دانستم باید کجا بروم. گریه‌ام گرفت؛ باد سوزناک پاییزی هم دماغم را سرخ کرده بود. چند دقیقه‌ای عاجزانه گریه کردم و آخرش از مسیری که آمده بودم برگشتم خانه. بی‌نهایت دلم شکسته بود؛ هم به غرورم لطمه خورده بود، هم احساس کم‌کاری می‌کردم. شب را با گریه و نق‌زدن به سر خانواده خوابیدم. دو سالی به همین منوال گذشت. هیئت‌مان توانست مکان مشخصی اجاره کند و هیئت هفتگی را آن‌جا بگیریم. کیفم کوک بود، چون فاصلهٔ حسینیهٔ محبان تا خانه‌مان کمتر از دو دقیقه بود. هر هفته، منظم هیئت‌ها را می‌رفتم. حالا سخنرانی‌ها هم برایم جذاب بود؛ هرچند روضه هنوز برایم کامل هضم نشده بود. تایم روضه را می‌آمدم خانه و وقتی صدای سینه‌زنی را می‌شنیدم، برمی‌گشتم هیئت. زمستان شده بود و مانند هر بچهٔ مدرسه‌ای دیگری سرما خوردم. از شدت مریضی خوابم بر. بیدار شدم، صدای سینه‌زنی می‌آمد. دست به دیوار بلند شدم و رفتم سمت اتاقم تا بهترین لباس‌هایم را بپوشم و بروم هیئت. مادرم فهمید داستان از چه قرار است، با صدای بلند گفت: «حق بیرون رفتن از خونه رو نداری.» توجهی نکردم. این بار پدر تشر زد. بغضم را قورت دادم و گفتم: «چرا نمی‌ذارید برم هیئت؟ شما کافرید!» سگرمه‌های پدر در هم رفت. مادر لبخندی زد. آمد سمتم و گفت: «می‌دونی اگر بری مراسم و کسی رو مریض کنی، حق‌الناسه؟ برو تا دمِ در عرض سلام کن و برگرد. امام حسین قبول می‌کنه.» 🔹امیرمهدی جعفری 30خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ز کودکی خادم این تبار محترمم کلاس چهارم، پای ثابت هیئت بودم. قبل از محرم بود که مداح هیئت صدایم کرد و پرسید: «چند سالت شده؟» _ ده! گفت: «از این به بعد می‌خواهم بهت مسئولیت بدهم.» ذوق کردم. با هیجان پرسیدم: «قراره چکار کنم حاج‌آقا؟» با لبخند گفت: «کنار منبر بشین و زمان سینه‌زنی، وقتی بهت اشاره کردم، برایم کمی آب گرم بریز. از قبل باید آب رو گرم کرده باشی و توی فلاسک ریخته باشی، لیوان‌ها هم آماده باشن و حواست هم به من جمع باشه. گه‌گداری هم چهارتا دستمال تا کن و بهم بده تا اشکم رو پاک کنم.» جمله‌ها را کلمه‌به‌کلمه به خاطر دارم؛ آخر این اولین مسئولیتی بود که در هیئت به من می‌دادند. خوشحال بودم. دیگر روضه برایم سخت نبود و اتفاقاً مشتاق تمام‌شدن سخنرانی و شروع روضه بودم. چون کار من از روضه شروع می‌شد. چند شبی مسئولیتم را به خوبی انجام دادم تا این که شب پنجم شد و روضهٔ عبدالله بن حسن. وسط روضه، در اوج مقتل‌خوانی، مداح زد روی شانه‌ام. فکر کردم آب می‌خواهد، اما یک‌دفعه پشت میکروفون گفت: «بلندشو آقا امیر!» جا خوردم. رو به جمعیت گفت: «ببینید این پسر رو، ده سالشه! آخه یه پسر ده ساله چقدر جون داره که جلوی شمشیر بمونه!» بهت‌زده نشستم. ترسیده بودم. یک لحظه نگاهم به عمویم خورد که آن طرف حسینیه داشت گریه می‌کرد. آن سال‌ها من عزیزدُردانهٔ عمو بودم. مداح مقتل می‌خواند که عبدالله تا زمین خوردن عمو را دید، دوید سمتش... با خودم گفتم اگر برای عمویت همچین اتفاقی می‌افتاد چه می‌کردی! تازه روز عاشورا امام حسین زمین خورد، نه عمویت! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. هق‌هق گریه‌ام بلند شد. احساس قرابت داشتم با عبدالله و دلم می‌سوخت که این‌طور به کمک عمویش رفته. ده سالی از آن شب می‌گذرد و من بعد از شب عاشورا، برایم سخت‌ترین شب، شب پنجم محرم است! همان شبی که برای اولین‌بار در نقش خادم روضه، گریه‌ام گرفت. یک سال دیگر گذشت. یک سال هر هفته پنج‌شنبه شب‌ها خودم را نیم ساعت زودتر به هیئت می‌رساندم تا آب گرم را آماده کنم و لیوان‌ها را تمیز بشورم. کم‌کم شروع به تقلید از مداحی‌ها کردم. بسیج مداحان هم کلاس مداحی گذاشته بود. شرکت کردم. دوست داشتم مداح شوم. در مدرسه هم مداحی می‌کردم. به مداح هیئت‌مان گفتم که کلاس می‌روم و خواستم او هم آموزشم بدهد. قبول نکرد. اصرار کردم. دو سه جلسه کلاس مداحی پیشش رفتم. قبل از محرم به برادرم زنگ زد و گفته بود: «می‌خوام شب ششم امیرمهدی یه مداحی بخونه. باهاش تمرین کن.» برادرم مداحی را روی فلش انداخته بود و برایم آورد. مداحی قدیمی از حاج محمدرضا طاهری و حسین طاهری بود. حسین طاهری از زبان حضرت قاسم می‌خواند و حاج محمدرضا از زبان امام حسین. قرار بود من مداحیٔ حسین طاهری را تقلید کنم. یک هفته هر روز و هر شب مداحی را گوش می‌دادم و می‌خواندم. شب ششم هم در کنار مداح هیئت‌مان، مداحی کردم. امام حسین کم‌کم در دستگاهش داشت مرا حساب می‌کرد! اواسط دههٔ نود. هیئت میثاق با شهدا خیلی معروف بود. می‌گفتند که قبل از مراسم بین مستمعین کاغذی پخش می‌کند که متن یک مداحی است و در آخر مراسم هم‌خوانی می‌کنند. کار نویی در کشور بود. هیئت ما هم این کار را انجام داد. یکی از شب‌ها مداحی «بابی انت و امی یا اباعبدالله» را هم‌خوانی کردیم. مداح در حین هم‌خوانی خواست که شوری به جلسه بدهد. گفت: «با صدای بلند بگو: بابی انت و امی؛ یعنی پدر و مادرم فدات حسین.» یکه خوردم. آن شب دیگر تمرکزم در هیئت نبود. هیئت که تمام شد، سریع رفتم خانه و دست مادرم را گرفتم و بردم توی اتاق. گفتم: «مامان، من یک کاری کردم. می‌شه ببخشیم؟» مادرم حالت صورتش عوض شد. گفت: «چی؟» بغض کردم و گفتم: «توی هیئت همه می‌گفتن "بابی انت و امی یا اباعبدالله"؛ من هم گفتم. بعداً فهمیدم این یعنی پدر و مادرم فدات. کار بدی کردم گفتم شما فدا بشید؟» مادرم حرفی نزد. قطرهٔ اشکی از چشمش پایین رفت. فکر کردم آن‌قدر کارم بد بوده که مادرم گریه‌اش گرفته. زدم زیر گریه و می‌گفتم: «تو رو خدا ببخشید، نمی‌خواد فدای امام حسین بشید. غلط کردم. ببخش!» 🔹امیرمهدی جعفری 30خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روشنفکران عزیز درباره الگوی توسعه بودن عربستان (با چهارتا گلی که خورد) و عقب‌موندگی ایران نظری ندادن فعلا؟
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸درنگ در حیرت لازمان تاریخ هم گاهی دامن از دست می‌دهد و زمان بی هیچ قیدی، از بندِ تقویم رها می‌شود و ادراک متحیرانه در یک تقاطعِ چند جهانی، به درنگ می‌ایستد. امشب، خیابان انقلاب، نقطه‌ی این حیرتِ لازمان بود. یک طرف، تلاطم این جهانی، در قاب اخبار ژنو و جنگ و صلحی در انتظار اراده‌های بریده از آن سیر الی الابد و چشم به راه. یک طرف هم، نفس‌هایی حبس در سینه و خیره به مستطیل سبز و انتظار گل‌هایی از جنس غرور. دنیایی محبوس قاب گوشی‌ها و آونگ بیم و امید میان این دو جهان شیشه‌ای در تب و تاب سکون. در میانه‌ی این هیاهو، سوگِ حسین (ع) با صدایِ سینه‌زدن‌ها در هم می‌آمیزد و نورِ چلچراغ شعاعی از حضور را به دل‌ها می‌تاباند. مردمانی که سیصد و سیزدهمین شبِ ایستادگی را در خیابان رقم می‌زنند، میانِ دو جهان ایستاده‌اند: جهانی غرق اخبار و جهانی در انتظار. در تلاطم این غوغایِ معنا، عهد، حجاب‌ها را می‌درد و بیداری میدان خواب را می‌رباید. دست‌ها بالا رفته‌اند تا چشم‌ها را از بی‌ثباتیِ توافقاتی که به طرفه‌العینی بر باد می‌روند، به میثاق با صاحبِ زمان برسانند؛ نه برای یک گل، و نه برای یک توافق سیاسی، که برای بیعت با صاحبِ زمان. در این لحظه، مذاکراتِ ژنو در برابرِ عهدِ خیابان، رنگ می‌بازد و آن بازی‌ها، در برابرِ شکوهِ بیعت، کوچک می‌شوند. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۳۱خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸این شوقِ نوکری‌ اثرِ شیرِ حلالِ مادر است روز دوم و سوم محرم گذرم به دوتا از محله‌های کمتر برخوردار خرم آباد افتاد. سر ظهر بود و هوا گرم. در نگاه اول چندتا پرچم دیدم و در نگاه بعد چند پسر بچه. چند قدمی برداشتیم که یکی از پسر‌بچه‌ها به زبان لری گفت: «دایی کُمَکی وِ خِیمَمو میکی؟» همسرم دست به جیب شد و مبلغی کمک کرد. برقِ خوشحالی از چشمانشان مشخص بود. خوشم آمد از جسارتشان برای کمک گرفتن. بعدازظهر موقع برگشت، پودر شربتی خریده بودند و شربتی که بیشتر طعم آب می‌داد درست کرده بودند. لیوان‌های شربت را داخل سینی گذاشته بودند و به ما تعارف کردند. اجرتان با امام حسینی گفتیم و رفتیم. راست می‌گویند نوکری امام حسین(ع) اثر شیر حلال مادر است. از موقعی که یادم می‌آید محرم برایم پر از حس و حال خوب بوده؛ و همه را مدیون مادرم می‌دانم. از همان موقع که قبل از محرم هر سال با شور و شوق برایمان لباس مشکی محرمی می‌خرید و می‌پوشید. از همان موقع که هرشب به شوق رفتن به سقاخانه شام‌مان را زودتر می‌داد و آماده‌مان می‌کرد. از همان تاسوعا و عاشورایی که از صبح زود با آداب خاصی با دسته‌های عزاداری به خانه‌ی آقا بروجردی می‌رفتیم و از حوضچه گِل به چادر می‌زدیم. و از غروب عاشورایی که می‌رفتیم دنبال تهیه شمع برای مراسم شام غریبان. شکر خدا که در پناه حسینیم... 🔹هانیه گودرزی 31خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸گهواره از قبلِ محرم، به خادم امام‌زاده سپردم که شب هفتم محرم، گهواره‌ای که توی امام‌زاده است را برای یک شب، در مراسم هیئت می‌خواهم. بنده‌خدا حرفی نداشت. گذشت تا امروز ظهر. بعد از چند بار تماس، بالاخره جواب داد و بعد از کلی ابراز شرمندگی و قسم به جان پسرش، گفت: «دیشب فلان هیئت اومد بردش.» خادم امام‌زاده می‌گفت: «هرچی بهشون گفتم قولش رو به خانم دیگه‌ای دادم، قبول نکردن که نکردن.» از قبل، چند بار بهم گفته بود که دلش نیست گهواره را امانت بدهد، چون «بعضی‌ها امانت‌دار خوبی نیستن؛ می‌برند و نمیارنش. خودمون مجبور می‌شیم بریم سراغ گهواره.» بدجور ناراحت شدم. وقت اذان ظهر بود. خودم را به نزدیک‌ترین مسجد رساندم. بعد از نماز، زیارت عاشورا خواندم و از آقا اباعبدالله‌الحسین(ع) خواستم که گهواره امشبِ هیئت را خودش جور کند. گوشی را برداشتم. رفتم روی مخاطبان که به چه کسی زنگ بزنم. به هرکسی فکر می‌کردم،با خودم می‌گفتم: «خودشون تو شب هفتم محرم نیاز روضه‌شونه...» دوستم اعظم، نمازش در مسجد تمام شد. داشت مهرها را سر جایشان می‌گذاشت. رفتم پیشش. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفتم: «فلانی، گهواره حضرت علی‌اصغر(ع) گیرم نمیاد. مردم چقدر زرنگن! هنوز شب ششم محرم تموم نشده؛ رفتن سراغ گهواره. حالا چیکار کنم!» بعد از کلی تعریف از حال‌وهوای هیئت گفت: «من گهواره دارم، اما فقط امانت. راستش رو بخوای زهرای شیطون بدجور وسوسه‌ام کرد که گهواره رو ندم. این گهواره مال سقاخونه یکی از خانم‌هایی بوده که از دنیا رفته و الان به من سپرده‌ش. خیلی مواظبش باش...» وقتی گهواره را بردم خانه، مادرم گفت: «روله، اینو بذار پیش من.» هر از گاهی که نگاه می‌کردم، گهواره با دست‌های مادرم در حال تکان خوردن بود. ناخودآگاه یاد این نوحه از حاج محمود کریمی افتادم: با جگر صدپاره گشته رباب آواره نیزه شده گهواره رفته روی نیزه روبه‌روی مادر ای حسین رفته نیزه انگار در گلوی مادر از دل عالم گره؛ دست تو وا می‌کند غنچه لب تشنه را، باب‌الحوائج مدد ای علی لای‌لای علی 🔹زهرا دلفانی 31خرداد1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸بچه شیعه‌های جنوب شهر آمده بود توی خانه و داشت دنبال پارچه سیاه می‌گشت. ازش پرسیدم: «برای چی می‌خوای؟» گفت: «می‌خوایم شربت و آبِ نذری بدیم. رفتیم دو کوچه اون طرف‌تر بازی کنیم، داشتن نذری می‌دادن. ما هم می‌خوایم نذری بدیم.» گفتم: «پس می‌خواید موکب بزنید! برو دوستات‌ رو بیار تا بگم چیکار کنید.» تندی رفت و بعد از چند دقیقه با دوستانش برگشت. گفتم: «هر کی بره هر پارچه‌ای داره بیاره، تا بزنیم به دیوار.» یکیشان گفت: «من فقط این رو دارم.» توی دستش یک پرچم کوچک که رویش اسم آقا ابالفضل العباس بود را نشانم داد. لبخند زدم. گفتم: «همین رو بزن.» با شور و شوق رفتند سمت خانه‌هایشان و پرچم‌ها را آوردند. مادر یکی از بچه‌ها کمک کرد و روی دیوار نصبشان کردیم. یک میز هم برایشان آوردم. یکی از بچه‌ها رفته بود یک پارچ شربت آورده بود و یک نفر دیگر کمی شکلات. شور و هیجانشان آنقدر بالا بود که همه توجه‌ها را به خودشان جلب کرده بودند. گفتم: «بمونید ازتون عکس بگیرم.» عکس را که گرفتم، شربت و شکلات را پخش کردند. یکی از خانوم‌هایی که آمده بود کنارشان، گفت: «حالا سینه هم بزنید.» برایشان مداحی گذاشتم و سینه زدند. آنقدر خوشحال بودند که توی سینه‌زنی‌هایشان داشتند می‌خندیدند. چشم‌هایشان حسابی برق می‌زد. یکی از پسرها دورتر ایستاده بود. گفتم: «تو هم بیا سینه بزن.» گفت: «من که لباسم زرده!» از رنگ لباسش خجالت می‌کشید. گفتم: «اشکال نداره.» و یکی از بچه‌ها که رنگ لباسش آبی بود را نشانش دادم. راضی شد و آمد بین بچه‌ها. دست‌های کوچکش را بالا می‌برد و محکم می‌نشاند روی سینه‌اش. بعد از سینه‌زنی قرار گذاشتیم، روز بعد، ساعت ۶ هم بیایند. اما ساعت پنج نشده بود که جمع شده بودند. بلد شده بودند موکب بزنند. خودشان میز را آوردند و پرده‌ها را به دیوار زدند. سر و کله همسایه‌ها هم پیدا شده بود. این بار شربت‌های بیشتری روی میز بود که از خانه‌های مختلفی آمده بودند. هر کس رد می‌شد، چند دقیقه‌ای می‌ماند کنار موکب کوچکشان. یکی از همسایه‌ها رفت و با شکلات برگشت و بین بچه‌ها تقسیم‌ کرد. بچه‌ها بی‌صبرانه مراسمشان را شروع کردند. صدای مداحی را زیاد کرده بودند و نذری‌ها را پخش می‌کردند. از کوچه‌های اطراف هم می‌آمدند و مهمان سفره کوچک این بچه‌ها می‌شدند. یکی سینی می‌گرفت، یکی شربت می‌ریخت، یکی می‌برد و به مردم تعارف می‌کرد. داشتم یک دل سیر تماشایشان می‌کردم که همان پسر بچه که روز قبل با لباس زرد آمده را دیدم. این بار با لباس مشکی آمده بود. یک بطری سنگین شربت و چند لیوان را هم به سختی توی دست‌هایش گرفته بود. تا رسید به من، بطری را گذاشت توی دستم و از وزن سنگینش راحت شد. محو این همه ارادتش شده بودم. بچه شیعه‌هایی که توی این محله جنوب شهر، خودشان را نوکر امام حسین می‌دانند و هر کدام کار کوچکی برای دستگاه اباعبدالله انجام می‌دادند. مراسمشان که تمام شد با یک کیسه زباله بیرون رفتم تا زباله‌ها را جمع کنم. نگاه معصوم‌شان که به من افتاد، دورم را گرفتند. با دست‌های کوچکشان هم زباله‌های موکب را و هم زباله‌های قدیمی را از توی کوچه جمع کردند. 🔹فاطمه شیرنژاد محرم ۱۴۰۵/ محله بدرآباد/ جنوب شهرِ خرم‌‌آباد 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تاسوعا؛ روزی که تاریخِ سوگِ ایران را دوباره نوشت تاسوعا، روزی است که پرچم وفاداری عباس(ع) در میان طوفان ظلم برافراشته ماند؛ روزی که مظلومیت، نه ضعف، که شکوه ایستادگی شد. در تقویم شیعه، تاسوعا فقط یک روز نیست؛ آینه‌ای است که هر نسل، رنج و مقاومت خود را در آن می‌بیند. امسال اما تاسوعا برای ایران معنایی دیگر داشت؛ سوگِ یک ملت با سوگِ کربلا گره خورد. ایران، رهبر خود را از دست داد؛ مردی که بسیاری او را نماد صبر، ایستادگی و پایداری می‌دانستند. و در این روزها، یادِ هزاران زن و مرد و کودک ایرانی که در بمباران‌ها و جنگ تحمیلی دشمنان، مظلومانه جان دادند، دوباره زنده شد؛ گویی تاریخ، زخم‌هایش را یک‌بار دیگر ورق زد. تاسوعا روزی است که می‌گوید: «گاهی یک ملت، یک‌باره داغدار می‌شود؛ اما خم نمی‌شود.» در سوگ رهبر شهید ایران، در سوگ مردمی که زیر آتش بمباران‌ها پرپر شدند، ایران دوباره همان حقیقت کربلا را زمزمه کرد: مظلومیت، اگر با ایمان و ایستادگی همراه شود، تبدیل به حماسه می‌شود. تاسوعا امسال، نه فقط یادآور عطش فرات بود؛ بلکه یادآور عطش عدالت در دل ملتی که سال‌هاست هزینه مقاومت را با خون عزیزانش می‌پردازد. در خیابان‌های ایران، در دل‌های مردم، در اشک‌هایی که بر گونه‌ها جاری شد، یک پیام مشترک شنیده می‌شد: «ما وارثان مظلومیتیم، اما تسلیم نمی‌شویم.» تاسوعا امسال، سوگِ کربلا، سوگِ ایران، و سوگِ یک رهبر شهید در یک نقطه به هم رسیدند: ایستادگی. 🔹فرحزاد جهانگیری 2تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آخرین‌بار روزی که توی حیاط خانه‌شان در روستا دیدمش، یک حسی بهم می‌گفت: «خوب نگاش کن.» حاج ابراهیم؛ دایی مامانم بود. من هم خوب نگاهش کردم. موهایش در سفیدترین حالت ممکن بود. عرق‌گیر سفید و لبخند پر محبتش هنوز بعد از ۱۷ سال جلوی چشمم است. خواهر دوقلویش «دا»، آخرین‌باری که بهم زنگ زد، نتوانستم جوابش را بدهم. فقط یک روز تعلل کردم توی زنگ زدن. با خودم فکر کردم وقت هست، بگذار فلان کار و بهمان کار را که انجام دادم، زنگش می‌زنم. اما یک حسی ته دلم می‌گفت: «نکنه دیر کنی.» حق با حسم بود. «دا» منتظر تماس من نماند و رفت. وقتی حاجی، شوهر عمه‌ام، گفت: «۵ روز دیگه تولدمه» و فهمیدم تا ۹۰ سالگی هیچوقت تولد نداشته، می‌دانستم او هم رفتنی‌ست. برای همین یک کیک خانگی برایش درست کردم. کلی شمع رویش گذاشتم و رفتیم خانه‌شان. دیدن لبخندِ روی لب حاجی، حس خوبی داد. بچه‌هایش «آقا» صدایش می‌زدند. بچه که بودم از مامان پرسیدم: «چرا بچه‌های حاجی، آقا صداش می‌کنن؟» مامان گفت: «به خاطر احترامه.» برایم عجیب بود اما فهمیدم بعضی‌ پدرها «آقا» هستند. من اصلاً آخرین بارها را دوست ندارم. آخرین بارها نفسم را می‌گیرد. اما بعداً توی زندگی آخرین بارهای زیادی دیدم. آخرین بارها گاهی سیلی شد توی صورتم؛ گاهی قامتم را خم کرد؛ گاهی زانوهایم را لرزاند؛ گاهی هم با تمام توان زمینم زد. شب عاشورا وقتی آقای من هم از پشت پرده‌های بیت ظاهر شد، ترس اینکه نکند این هم آخرین‌ بار باشد دلم را لرزاند. اما دیگر بلد شده بودم. خوب نگاهش کردم. آخرین لبخندها، آخرین حرف‌ها و آخرین خواسته‌هایش را توی ذهنم حک کردم. لحظه به لحظه‌اش را... زندگی به من یاد داد بوی آخرین‌بارها را بشنوم؛ نه برای اینکه از رفتن آدم‌ها فرار کنم، برای اینکه وقتی کسی هنوز هست، تمامِ بودنش را نفس بکشم. 🔹فاطمه امیری 3تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah