روشنفکران عزیز درباره الگوی توسعه بودن عربستان (با چهارتا گلی که خورد) و عقبموندگی ایران نظری ندادن فعلا؟
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸درنگ در حیرت لازمان
تاریخ هم گاهی دامن از دست میدهد و زمان بی هیچ قیدی، از بندِ تقویم رها میشود و ادراک متحیرانه در یک تقاطعِ چند جهانی، به درنگ میایستد.
امشب، خیابان انقلاب، نقطهی این حیرتِ لازمان بود. یک طرف، تلاطم این جهانی، در قاب اخبار ژنو و جنگ و صلحی در انتظار ارادههای بریده از آن سیر الی الابد و چشم به راه. یک طرف هم، نفسهایی حبس در سینه و خیره به مستطیل سبز و انتظار گلهایی از جنس غرور. دنیایی محبوس قاب گوشیها و آونگ بیم و امید میان این دو جهان شیشهای در تب و تاب سکون.
در میانهی این هیاهو، سوگِ حسین (ع) با صدایِ سینهزدنها در هم میآمیزد و نورِ چلچراغ شعاعی از حضور را به دلها میتاباند. مردمانی که سیصد و سیزدهمین شبِ ایستادگی را در خیابان رقم میزنند، میانِ دو جهان ایستادهاند: جهانی غرق اخبار و جهانی در انتظار.
در تلاطم این غوغایِ معنا، عهد، حجابها را میدرد و بیداری میدان خواب را میرباید. دستها بالا رفتهاند تا چشمها را از بیثباتیِ توافقاتی که به طرفهالعینی بر باد میروند، به میثاق با صاحبِ زمان برسانند؛ نه برای یک گل، و نه برای یک توافق سیاسی، که برای بیعت با صاحبِ زمان. در این لحظه، مذاکراتِ ژنو در برابرِ عهدِ خیابان، رنگ میبازد و آن بازیها، در برابرِ شکوهِ بیعت، کوچک میشوند.
🔹زینب کرمینژاد
۳۱خرداد۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸این شوقِ نوکری اثرِ شیرِ حلالِ مادر است
روز دوم و سوم محرم گذرم به دوتا از محلههای کمتر برخوردار خرم آباد افتاد.
سر ظهر بود و هوا گرم.
در نگاه اول چندتا پرچم دیدم و در نگاه بعد چند پسر بچه.
چند قدمی برداشتیم که یکی از پسربچهها به زبان لری گفت: «دایی کُمَکی وِ خِیمَمو میکی؟»
همسرم دست به جیب شد و مبلغی کمک کرد.
برقِ خوشحالی از چشمانشان مشخص بود.
خوشم آمد از جسارتشان برای کمک گرفتن.
بعدازظهر موقع برگشت، پودر شربتی خریده بودند و شربتی که بیشتر طعم آب میداد درست کرده بودند.
لیوانهای شربت را داخل سینی گذاشته بودند و به ما تعارف کردند.
اجرتان با امام حسینی گفتیم و رفتیم.
راست میگویند نوکری امام حسین(ع) اثر شیر حلال مادر است.
از موقعی که یادم میآید محرم برایم پر از حس و حال خوب بوده؛ و همه را مدیون مادرم میدانم.
از همان موقع که قبل از محرم هر سال با شور و شوق برایمان لباس مشکی محرمی میخرید و میپوشید.
از همان موقع که هرشب به شوق رفتن به سقاخانه شاممان را زودتر میداد و آمادهمان میکرد.
از همان تاسوعا و عاشورایی که از صبح زود با آداب خاصی با دستههای عزاداری به خانهی آقا بروجردی میرفتیم و از حوضچه گِل به چادر میزدیم.
و از غروب عاشورایی که میرفتیم دنبال تهیه شمع برای مراسم شام غریبان.
شکر خدا که در پناه حسینیم...
🔹هانیه گودرزی
31خرداد1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸گهواره
از قبلِ محرم، به خادم امامزاده سپردم که شب هفتم محرم، گهوارهای که توی امامزاده است را برای یک شب، در مراسم هیئت میخواهم. بندهخدا حرفی نداشت.
گذشت تا امروز ظهر. بعد از چند بار تماس، بالاخره جواب داد و بعد از کلی ابراز شرمندگی و قسم به جان پسرش، گفت: «دیشب فلان هیئت اومد بردش.»
خادم امامزاده میگفت: «هرچی بهشون گفتم قولش رو به خانم دیگهای دادم، قبول نکردن که نکردن.» از قبل، چند بار بهم گفته بود که دلش نیست گهواره را امانت بدهد، چون «بعضیها امانتدار خوبی نیستن؛ میبرند و نمیارنش. خودمون مجبور میشیم بریم سراغ گهواره.»
بدجور ناراحت شدم. وقت اذان ظهر بود. خودم را به نزدیکترین مسجد رساندم. بعد از نماز، زیارت عاشورا خواندم و از آقا اباعبداللهالحسین(ع) خواستم که گهواره امشبِ هیئت را خودش جور کند.
گوشی را برداشتم. رفتم روی مخاطبان که به چه کسی زنگ بزنم. به هرکسی فکر میکردم،با خودم میگفتم: «خودشون تو شب هفتم محرم نیاز روضهشونه...»
دوستم اعظم، نمازش در مسجد تمام شد. داشت مهرها را سر جایشان میگذاشت. رفتم پیشش. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: «فلانی، گهواره حضرت علیاصغر(ع) گیرم نمیاد. مردم چقدر زرنگن! هنوز شب ششم محرم تموم نشده؛ رفتن سراغ گهواره. حالا چیکار کنم!»
بعد از کلی تعریف از حالوهوای هیئت گفت: «من گهواره دارم، اما فقط امانت. راستش رو بخوای زهرای شیطون بدجور وسوسهام کرد که گهواره رو ندم. این گهواره مال سقاخونه یکی از خانمهایی بوده که از دنیا رفته و الان به من سپردهش. خیلی مواظبش باش...»
وقتی گهواره را بردم خانه، مادرم گفت: «روله، اینو بذار پیش من.» هر از گاهی که نگاه میکردم، گهواره با دستهای مادرم در حال تکان خوردن بود. ناخودآگاه یاد این نوحه از حاج محمود کریمی افتادم:
با جگر صدپاره
گشته رباب آواره
نیزه شده گهواره
رفته روی نیزه
روبهروی مادر
ای حسین
رفته نیزه انگار
در گلوی مادر
از دل عالم گره؛ دست تو وا میکند
غنچه لب تشنه را، بابالحوائج مدد
ای علی لایلای علی
🔹زهرا دلفانی
31خرداد1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸بچه شیعههای جنوب شهر
آمده بود توی خانه و داشت دنبال پارچه سیاه میگشت. ازش پرسیدم: «برای چی میخوای؟»
گفت: «میخوایم شربت و آبِ نذری بدیم. رفتیم دو کوچه اون طرفتر بازی کنیم، داشتن نذری میدادن. ما هم میخوایم نذری بدیم.»
گفتم: «پس میخواید موکب بزنید! برو دوستات رو بیار تا بگم چیکار کنید.»
تندی رفت و بعد از چند دقیقه با دوستانش برگشت. گفتم: «هر کی بره هر پارچهای داره بیاره، تا بزنیم به دیوار.»
یکیشان گفت: «من فقط این رو دارم.» توی دستش یک پرچم کوچک که رویش اسم آقا ابالفضل العباس بود را نشانم داد. لبخند زدم. گفتم: «همین رو بزن.»
با شور و شوق رفتند سمت خانههایشان و پرچمها را آوردند. مادر یکی از بچهها کمک کرد و روی دیوار نصبشان کردیم.
یک میز هم برایشان آوردم. یکی از بچهها رفته بود یک پارچ شربت آورده بود و یک نفر دیگر کمی شکلات. شور و هیجانشان آنقدر بالا بود که همه توجهها را به خودشان جلب کرده بودند.
گفتم: «بمونید ازتون عکس بگیرم.»
عکس را که گرفتم، شربت و شکلات را پخش کردند. یکی از خانومهایی که آمده بود کنارشان، گفت: «حالا سینه هم بزنید.» برایشان مداحی گذاشتم و سینه زدند. آنقدر خوشحال بودند که توی سینهزنیهایشان داشتند میخندیدند. چشمهایشان حسابی برق میزد.
یکی از پسرها دورتر ایستاده بود. گفتم: «تو هم بیا سینه بزن.»
گفت: «من که لباسم زرده!» از رنگ لباسش خجالت میکشید.
گفتم: «اشکال نداره.» و یکی از بچهها که رنگ لباسش آبی بود را نشانش دادم.
راضی شد و آمد بین بچهها. دستهای کوچکش را بالا میبرد و محکم مینشاند روی سینهاش.
بعد از سینهزنی قرار گذاشتیم، روز بعد، ساعت ۶ هم بیایند. اما ساعت پنج نشده بود که جمع شده بودند.
بلد شده بودند موکب بزنند. خودشان میز را آوردند و پردهها را به دیوار زدند. سر و کله همسایهها هم پیدا شده بود.
این بار شربتهای بیشتری روی میز بود که از خانههای مختلفی آمده بودند. هر کس رد میشد، چند دقیقهای میماند کنار موکب کوچکشان.
یکی از همسایهها رفت و با شکلات برگشت و بین بچهها تقسیم کرد.
بچهها بیصبرانه مراسمشان را شروع کردند. صدای مداحی را زیاد کرده بودند و نذریها را پخش میکردند. از کوچههای اطراف هم میآمدند و مهمان سفره کوچک این بچهها میشدند. یکی سینی میگرفت، یکی شربت میریخت، یکی میبرد و به مردم تعارف میکرد.
داشتم یک دل سیر تماشایشان میکردم که همان پسر بچه که روز قبل با لباس زرد آمده را دیدم. این بار با لباس مشکی آمده بود. یک بطری سنگین شربت و چند لیوان را هم به سختی توی دستهایش گرفته بود. تا رسید به من، بطری را گذاشت توی دستم و از وزن سنگینش راحت شد. محو این همه ارادتش شده بودم.
بچه شیعههایی که توی این محله جنوب شهر، خودشان را نوکر امام حسین میدانند و هر کدام کار کوچکی برای دستگاه اباعبدالله انجام میدادند.
مراسمشان که تمام شد با یک کیسه زباله بیرون رفتم تا زبالهها را جمع کنم. نگاه معصومشان که به من افتاد، دورم را گرفتند. با دستهای کوچکشان هم زبالههای موکب را و هم زبالههای قدیمی را از توی کوچه جمع کردند.
🔹فاطمه شیرنژاد
محرم ۱۴۰۵/ محله بدرآباد/ جنوب شهرِ خرمآباد
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تاسوعا؛ روزی که تاریخِ سوگِ ایران را دوباره نوشت
تاسوعا، روزی است که پرچم وفاداری عباس(ع) در میان طوفان ظلم برافراشته ماند؛ روزی که مظلومیت، نه ضعف، که شکوه ایستادگی شد.
در تقویم شیعه، تاسوعا فقط یک روز نیست؛ آینهای است که هر نسل، رنج و مقاومت خود را در آن میبیند.
امسال اما تاسوعا برای ایران معنایی دیگر داشت؛
سوگِ یک ملت با سوگِ کربلا گره خورد.
ایران، رهبر خود را از دست داد؛ مردی که بسیاری او را نماد صبر، ایستادگی و پایداری میدانستند.
و در این روزها، یادِ هزاران زن و مرد و کودک ایرانی که در بمبارانها و جنگ تحمیلی دشمنان، مظلومانه جان دادند، دوباره زنده شد؛
گویی تاریخ، زخمهایش را یکبار دیگر ورق زد.
تاسوعا روزی است که میگوید:
«گاهی یک ملت، یکباره داغدار میشود؛ اما خم نمیشود.»
در سوگ رهبر شهید ایران، در سوگ مردمی که زیر آتش بمبارانها پرپر شدند،
ایران دوباره همان حقیقت کربلا را زمزمه کرد:
مظلومیت، اگر با ایمان و ایستادگی همراه شود، تبدیل به حماسه میشود.
تاسوعا امسال، نه فقط یادآور عطش فرات بود؛
بلکه یادآور عطش عدالت در دل ملتی که سالهاست هزینه مقاومت را با خون عزیزانش میپردازد.
در خیابانهای ایران، در دلهای مردم، در اشکهایی که بر گونهها جاری شد،
یک پیام مشترک شنیده میشد:
«ما وارثان مظلومیتیم، اما تسلیم نمیشویم.»
تاسوعا امسال،
سوگِ کربلا،
سوگِ ایران،
و سوگِ یک رهبر شهید
در یک نقطه به هم رسیدند:
ایستادگی.
🔹فرحزاد جهانگیری
2تیر1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آخرینبار
روزی که توی حیاط خانهشان در روستا دیدمش، یک حسی بهم میگفت: «خوب نگاش کن.»
حاج ابراهیم؛ دایی مامانم بود. من هم خوب نگاهش کردم. موهایش در سفیدترین حالت ممکن بود. عرقگیر سفید و لبخند پر محبتش هنوز بعد از ۱۷ سال جلوی چشمم است.
خواهر دوقلویش «دا»، آخرینباری که بهم زنگ زد، نتوانستم جوابش را بدهم. فقط یک روز تعلل کردم توی زنگ زدن. با خودم فکر کردم وقت هست، بگذار فلان کار و بهمان کار را که انجام دادم، زنگش میزنم. اما یک حسی ته دلم میگفت: «نکنه دیر کنی.»
حق با حسم بود. «دا» منتظر تماس من نماند و رفت.
وقتی حاجی، شوهر عمهام، گفت: «۵ روز دیگه تولدمه» و فهمیدم تا ۹۰ سالگی هیچوقت تولد نداشته، میدانستم او هم رفتنیست. برای همین یک کیک خانگی برایش درست کردم. کلی شمع رویش گذاشتم و رفتیم خانهشان. دیدن لبخندِ روی لب حاجی، حس خوبی داد. بچههایش «آقا» صدایش میزدند. بچه که بودم از مامان پرسیدم: «چرا بچههای حاجی، آقا صداش میکنن؟» مامان گفت: «به خاطر احترامه.» برایم عجیب بود اما فهمیدم بعضی پدرها «آقا» هستند.
من اصلاً آخرین بارها را دوست ندارم. آخرین بارها نفسم را میگیرد. اما بعداً توی زندگی آخرین بارهای زیادی دیدم. آخرین بارها گاهی سیلی شد توی صورتم؛ گاهی قامتم را خم کرد؛ گاهی زانوهایم را لرزاند؛ گاهی هم با تمام توان زمینم زد.
شب عاشورا وقتی آقای من هم از پشت پردههای بیت ظاهر شد، ترس اینکه نکند این هم آخرین بار باشد دلم را لرزاند.
اما دیگر بلد شده بودم. خوب نگاهش کردم. آخرین لبخندها، آخرین حرفها و آخرین خواستههایش را توی ذهنم حک کردم.
لحظه به لحظهاش را...
زندگی به من یاد داد بوی آخرینبارها را بشنوم؛ نه برای اینکه از رفتن آدمها فرار کنم، برای اینکه وقتی کسی هنوز هست، تمامِ بودنش را نفس بکشم.
🔹فاطمه امیری
3تیر۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
23760653359849217_169727023018371.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
ای روضهخوان، قَسَم، امسال خیمه نَه
روضه خوان
امسال از خیمه و روضهی عصر هیچ نگو!
ما در نبود عمو، بی پدری را چشیده ایم.
امسال کودکان بی تن و بی سر را در خاک دیده ایم.
🔹یوسف امّالبنین🔹
عرق نبود که از چهرهات به زین میریخت
شرارههای دلت بود اینچنین میریخت
تو ایستاده چو ماهی مقابل خورشید
و از نگاه تو یک آسمان یقین میریخت
أقسمت باللّه الأعزّ الأعظم
و بالحجون صادقا و زمزم
و بالحطيم و الفنا المحرّم
ليخضبنّ اليوم جسمي بدمي
دون الحسين ذي الفخار الأقدم
إمام أهل الفضل و التكرم
سلام یوسف امّالبنین خبر داری
که نام تو به دلم عشق آتشین میریخت؟
یا نَفسُ مِن بَعد الحسین هُونی
فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی
هذا الحسین شارب المَنون
و تشرَبین بارِد المَعین
هَیهات ما هذا فِعال دینی
ولا فِعال صادقُ الیقین
مگر نه اینکه ملائک به سجده افتادند
همینکه طرح تو را هستیآفرین میریخت
لبت که آیۀ ایّاک نَعبدُ میخواند
ز بازوان تو ایّاک نستعین میریخت
اقاتل القوم بقلب مهتدی
اذب عن سبط النبی احمد
اضربکم بالصارم المهند
حتی تحیدوا عن قتال سیدی
انی أنا العباس ذو التودد
نجل علی المرتضی المؤید
لا ارهب الموت اذا الموت رقی
حتّی اواری فی المصالیت لقا
نفسی لنفس المصطفی الطّهر وقا
انّی انا العبّاس اغدو بالسّقا
و لا اخاف الشّرّ یوم الملتقی
انّی انا العباس
نوشتهاند که از داغ دستهای تو خون،
به جای گریه برادر بر آستین میریخت
یا نفس لا تَخشی مِن الکفار
و اَبشِری بِرحمَه الجَبار
مَع النَّبی السید المختار
مَع جمله السّادات و الاطهار
قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری
فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار
انّی انا العباس
نمک به زخم دل من مزن مگو که عمود
چگونه بال و پرت را روی زمین میریخت
🔸شربت نذری
ساعت سه بعدازظهر بود که گوشیام زنگ خورد. دوستم حسین تماس گرفته بود. گفت قرار است امشب در مسجد شربت نذری پخش کنیم. مقداری از مواد موردنیاز را داشتیم، اما آبلیمو و گلاب نه. حسین داشت به هر دری میزد تا مبلغ موردنیاز برای خرید این اقلام را جمع کند.
ابتدا کاری از دستم برنمیآمد و ناراحت بودم، اما ناگهان یادم افتاد که سه روز پیش مبلغی از پدرم قرض گرفتهام و هنوز نیمی از آن را خرج نکردهام. همان مقدار را به حسین دادم و مشکل تا حد زیادی برطرف شد. او نیز برای خرید آبلیمو و گلاب راهی مرکز شهر شد.
پس از آن، کنار پارک محلهمان رفتیم و درباره نحوه آمادهسازی و پخش شربت صحبت کردیم. ساعت هفت عصر شده بود و خورشید کمکم غروب میکرد. به مسجد رسیدیم و پس از احوالپرسی با مسئولان مسجد، وارد آشپزخانه شدیم. ابتدا مشغول نظافت آشپزخانه شدیم و سپس با تلاش فراوان، شربت را آماده کردیم.
بعد از آماده شدن شربت، کار توزیع آن را آغاز کردیم. تا یک بامداد مشغول خدمت بودیم. خستگی زیادی به تنمان مانده بود، اما عشق به خدمت در راه امام حسین (ع) و برکت این کار، به ما نیرو و انگیزه میداد.
الحمدلله با لطف خداوند و عنایت امام حسین (ع)، کار بهخوبی انجام شد و همه خستگیها از یادمان رفت.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)
🔷 علی مظفری
2تیر1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah