eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
812 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸شهادت سید فخرالدین چند روزی از رفتن آقا فخرالدین می‌گذشت و این‌مدت مشغول کارهای روزمره‌ام در حزب و روزنامه بودم. غروب هفتم تیرماه توی استانداری بودم که از تلفن‌خانه‌ی روزنامه در تهران تماس گرفتند. وقتی تلفن را برداشتم، خبر انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت بهشتی، آقا سید فخرالدین و جمع زیادی از اعضای حزب که با هم جلسه داشتند را دادند. بغض سنگینی گلویم را گرفت و اشکم سرازیر شد. تمام خاطراتی که سال‌های سال با آقا سید فخرالدین داشتم، برایم زنده شد. از دست دادن کسی که هم فامیلم، هم استادم و هم فرمانده‌ام بود، داغ سنگینی برایم بود. وقتی خبر انفجار را دادند، گفتند خبر جایی درز نکند، تا صحت و سقم و جزییات خبر کامل تایید بشود. تا ساعتی بعد که خبر به‌صورت رسمی تایید شد، حال خوبی نداشتم، اما مجبور بودم که به‌دلیل وظیفه‌ام و حفظ امنیت شهر و استان و پیش‌گیری از هر اتفاق دیگری، خبر را به استاندار وقت آقای محلوجی و بچه‌های ستاد امنیت اطلاع بدهم. توی ستاد امنیت همه ماتم‌زده بودند. آقای محلوجی و گرانمایه‌پور معاون سیاسی استاندار برای باخبر شدن از اوضاع و جزییات انفجار با مراکز مختلفی تماس گرفتند. خبر که به‌صورت رسمی منتشر شد، مردم از گوشه و کنار استان با دفتر حزب تماس می‌گرفتند تا مطمئن بشوند و ما در جواب سوال آن‌ها ماجرا را تایید می‌کردیم. شب را توی ساختمان حزب ماندم. همان‌موقع با همسر آقا فخرالدین تماس گرفتم و از چگونگی اتفاق و انتقال پیکر پرسیدم که ایشان اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت هنوز معلوم نیست. بیرون کشیدن و انتقال پیکر آقا فخرالدین خیلی طول نکشید چند نفر از اعضای خانواده‌اش و آشناها شهید سید فخرالدین را با آمبولانس به خرم‌آباد آوردند. تشییع جنازه‌ی شهید سید فخرالدین از باشکوه‌ترین تشییع جنازه‌های شهر بود که از مسجد علوی آغاز شد و تا گلزار شهدا که ادامه داشت، جمعیت زیادی آمده بود. از مراسم شهید عکس گرفتم. 🔹خبرنگار جمهوری‌اسلامی/ صفحه ۱۰۵،۱۰۶ 🔹زندگینامه و خاطرات حسن مرادی عکاس و خبرنگار روزنامه جمهوری‌اسلامی 🔹 نویسنده: فریبا مرادی‌نسب 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بمیریم به نام، نمانیم به ننگ مثل حرفی که می‌افتد ورد زبان، چند روزی‌ست افتاده به دلم و هر لحظه از ذهنم می‌گذرد که از کدام سطر شروع کنم به نوشتن! نمی‌دانم حرف آخر را همین اول بزنم و خلاص! یا بگویم صلح برای ما جنگ را تمام نمی‌کند! و قصه‌ی زن را روایت کنم! فقط یک زن می‌تواند جنس ثانیه‌های ساعت را لمس کند؛ وقتی هفته‌ها دور از همسرش، چشم می‌دوزد به آخرین چوب‌خطی که بچه‌ها خط می‌کشند رویش و قرار است پدر برگردد. جنگ به اصطلاح تمام شده؛ اما نظامی‌ها دارند آماده می‌شوند. ارتش هم نیروهایش را برده است توی نقطه‌هایی که بوی خون و باروت را می‌شود استشمام کرد. به همسرم گفتم: «نمیشه توی پادگان شهر خودمون بمونی!؟» می‌دانست با چه بی‌قراری دارم تمنا می‌کنم، اما چند مدتی است تا می‌شنود کمی تلخی قاطی مأموریتی شده، داوطلبانه دستش را بالا می‌برد؛ انگار می‌خواهد خودش را به رفقای شهیدش ثابت کند! قاطعانه گفت: «نه! دین این کشور گردنمه، باید ادا کنم! الان نرم، پس کی برم؟» اسم وطن، زبانم را بند آورد. مدرسه میناب و ناو دنا و هزاران مظلومیت دیگر روی دلم آوار شد. حالا من مانده‌ام و دوری و دلشوره و انتظار! من هم شده‌ام یکی مثل همسر شهدای ناو دنا! طعم شیرین دم آن لحظه که همسرم با شوق بازگشت به خانه می‌گوید: «دارم برمی‌گردم! تو راهم!» را چشیده‌ام! لحظه‌ای که تب از چشمانم می‌رود و دنیا را طور دیگری می‌بینم! خیلی از مناسبت‌ها، من می‌مانم و بچه‌ها، تنهایی و خاطراتی که آزارم می‌دهند. همین دیروز که عاشورا بود، من و بچه‌ها به یاد خاطرات گل‌مالی و هیئت رفتن‌های پارسال‌مان، نشستیم پای تلویزیون و عزاداری کردیم. بچه‌ها سرشان گرم انیمیشن عاشورائیان بود. لابه‌لای فیلم دیدن‌شان، دیدم برای «هانی» و «مسلم بن عقیل» غصه می‌خورند و یواشکی اشک می‌ریزند. اما من ترسیدم؛ وقتی برق سکه‌های عبیدالله ملعون چشم مردم کوفه را کور کرد و حقیقت شمشیر علی را ندیدند! وقتی عده‌ای، دم نماز صبح، پیک امام‌شان را به کیسه‌ای زر فروختند، تمام تنم لرزید! من از روزی که اژدر به ناو دنا خورد و زنانی را دیدم چشم‌به‌راه عق زدن کوسه‌ها نشسته‌اند، از دین خون‌های ریخته‌شده می‌ترسم! از گندم و ذرتی که می‌خواهند برای ما بفرستند، می‌ترسم! من از بیعت با یزید می‌ترسم! پ.ن: کاش بمیریم به نام، نمانیم به ننگ! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۵تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از اجاقِ خانه تا آشپزخانه‌ی حضرتی اولین محرم بعداز ازدواجمان بود. هر شب در مراسم عزاداری دانشگاه امام صادق(ع) شرکت می کردیم. شب شهادت حضرت علی‌اصغر(ع) به خانه که برگشتیم بی‌هوا به همسرم گفتم: «فردا شله‌زرد بپزیم؟» همسرم هم دلش پر می‌کشید که به رسمِ هر ساله‌ی خانه‌ی پدری‌اش، دیگی روی آتش بگذارد. بدون تعلل پذیرفت. هنوز عروسی نوپا بودم و بی‌تجربه؛ بااین‌حال، دلم می‌خواست این بخارِ نذری، اولین دعایِ مستجابِ سقفِ کوچک‌ خانه‌مان باشد و برکتِ زندگیِ نوپای‌مان. پناه بر خدا بردیم و در اینترنت دستور پخت شله‌زرد را جستجو کردیم و قابلمه‌ی صورتیِ جهیزیه‌ام را روی شعله‌های کم‌جانِ اجاقِ گاز گذاشتیم. ساعتی بعد، عطرِ گلاب و زعفران و هل، تمامِ خلوتِ خانه‌مان را پر کرد. خلال‌های بادام که در گلاب خیس خورده بودند را اضافه کردم و در دلم گفتم: «آقاجان! این نذرِ اندک را به بزرگیِ خودت بپذیر؛ بگذار این نور خوش رنگ روی نار، برکتِ خانه‌ام شود.» آن شله‌زردِ کوچک را به خیابان‌های سیاه‌پوش تهران بردیم و میانِ اندکی از عشاقِ حسین (ع) تقسیم کردیم. عجیب این پذیرایی اندک بر دل‌وجانمان چسبید و شد شیرینیِ زندگیمان. هر ساله کیلو کیلو بر نذر و نیازمان اضافه می‌شد تا رسید به دیگ‌های بزرگ و متعدد؛ آن‌قدر که برای تقسیمش باید با چندین هیئت هماهنگ می‌کردیم و با وانت‌بار برای تقسیم راهی می‌شدیم. یکبار خیابان انقلاب، یکبار مصلی، یکبار مسجدی در پاچنار، پارسال هم هئیتی در تپه شهدا. هر سال همسرم، انگار در حالِ تدارکِ ضیافتی در بهشت باشد، ماه‌ها قبل شروع می‌کرد به آماده‌سازی مقدمات نذری دهه عاشورا. هنگام برداشت برنج از شالیزارهای لرستان، سرگلِ برنجِ نیم‌دانه را می‌خرید. بعد از برداشتِ زعفران هم همین‌طور؛ خوش‌عطرترین و باکیفیت‌ترینش را تهیه می‌کرد. در خریدِ هل و گلاب هم دست‌ودلبازیِ عجیبی داشت. عقیده‌اش این بود: «عطر و طعمِ شله‌زردِ آقا باید به جانِ و دل عزادارانش بنشیند.» تا اینکه نزدیکِ محرم امسال، امام رضا دعوتمان کرد تا در میزبانیِ زائرانش، سهیم باشیم. راستش خودم هم نمی‌دانم چطور دعوت شدیم و مقدمات فراهم شد. آشپزخانه‌ای با تمامِ امکانات، انتقالِ آن حجم از وسایل به مشهد، خریدِ شکر و ظروف در آنجا و در نهایت، پختِ چهار هزار شله‌زرد، به آسانیِ یک نفس کشیدن و با همان عطر و طعمِ بهشتی انجام شد. نامش را نمی‌دانم؛ شاید امدادِ غیبی بود یا معجزه‌یِ آن‌همه عشق که دشواری‌ها را این‌چنین سهل می‌کرد. شبِ شهادتِ حضرت علی‌اصغر (ع) بود و شبِ جمعه. شلوغیِ همیشگیِ چایخانه‌ی کوثر، حال‌وهوایِ عجیبی داشت؛ خادمان، تندتند با کاسه‌های طلاییِ شله‌زرد و چای و دمنوش، زائران را مهمان می‌کردند. آنجا بود که طفلکم را به آغوش مادرم سپردم، سبدهای خالی را برداشتم و یکی‌یکی جلوی زائرانی که روی فرش‌های لاکیِ چایخانه نشسته بودند، خم می‌شدم و استکان‌های خالی را برمی‌داشتم. برایم مهم نبود که در دنیای مادی، خانمِ دکتر صدایم می‌زنند؛ من اینجا فقط یک نوکر بودم و در این جایگاه، در پوستِ خودم نمی‌گنجیدم. نگاهم که به زائرانی می‌افتاد که با لذت قاشق‌قاشق شله‌زردی را میل می‌کردند که با عشق پخته بودم، در دلم می‌گفتم: «زائرِ آقا! گوارایِ وجودت؛ آقا ممنونم که اجازه‌ دادی میزبانِ زائرانت باشم.» سبدِ پر از استکان‌های خالی را روی میز گذاشتم. وقتی رنگ و رویِ پریده‌ی همسرم را دیدم، با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم: «حالت خوب نیست؟ خیلی اذیت شدی؟ کاش بری هتل و کمی استراحت کنی. این چند روز اصلا استراحت نداشتی. شله‌زرد که پخش شده، پذیراییِ چای و دمنوش رو بزار به عهده‌ی بقیه خادم‌ها.» نگاهِ خسته‌اش را به نگاهم دوخت و با لبخندی که از عمقِ جانش بود، گفت: «یادته وقتی می‌اومدیم مشهد، یک استکان چای که به دستمون می‌دادن، از ذوق چپ و راست باهاش عکس می‌گرفتیم؟ حالا که آقا منت گذاشته و این سه روز، هزاران لیوان چای با دستای خودم به دستِ زائراش دادم، خسته باشم؟» 🔹راوی: خانم دکتر رومی 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ۸تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
💠فراخوان اسکان هنرمندان لرستانی جهت حضور در مراسم تشییع رهبر انقلاب 🔹حوزه هنری استان لرستان در جهت ایفای نقش در تشییع رهبر شهید انقلاب اقدام به اسکان هنرمندان لرستانی در شهر مقدس قم به مدت چهار روز (از ۱۳ تا ۱۶ تیرماه) می‌نماید. 🔹هنرمندان می‌توانند جهت رزرو به آیدی زیر در پیامرسان اینا ارتباط بگیرند👇 @Lorestanhozeh
🏴 فراخوان ثبت نام خادمی اربعین ویژه بانوان لرستانی🧕 🔻 خدمت در موکب حضرت ابوالفضل علیه السلام لرستان در نجف اشرف 🕣 مهلت ثبت نام: تا ١٢ تیرماه ۱۴۰۵ 💠 ثبت‌نام از طریق شناسه کاربری زیر در پیام‌رسان ایتا و بله 🆔 @Zahra_Momenzadeh313 📲 09917197796 @mookeb_hazrat_abalfazl
سلام و احترام روایت نویسانی که می‌توانند در تشییع (شهر قم) حضور داشته باشند و روایت بنویسند تا فردا ده تیر ساعت 10 صبح به آی دی @ravimah_admin پیام دهید.
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شربت نذری ساعت سه بعدازظهر بود که گوشی‌ام زنگ خورد. دوستم حسین تماس گرفته بود. گفت قرار است امشب
🔸شربت نذری2 قرار بود شب عاشورا، پذیرایی باشکوهی از مردم در مسجد امام حسن مجتبی (ع) داشته باشیم. باز هم رفیقم حسین تماس گرفت و گفت: «می‌خواهم امشب شربت زیادی درست کنیم، اما مواد مورد نیاز رو نداریم.» کمی به فکر فرو رفتم. نگاهی به موجودی کارت‌هایم انداختم؛ سرِ جمع به ۱۰۰ هزار تومان هم نمی‌رسید! ناراحت بودم؛ نه برای پول، برای اینکه نمی‌توانستم قدم کوچکی در راه اباعبدالله (ع) بردارم. ناگهان یاد یکی از دوستانم افتادم؛ امیرمهدی. هر وقت برای کمک به موکب و هیئت از او درخواستی کرده‌ام، «نه» نگفته و هرچه در توانش بوده، کمک کرده. با او تماس گرفتم. گفت: «بله، می‌تونم کمکتون کنم.» خوشحال شدم و با خودم گفتم کار امام حسین (ع) هیچ‌وقت روی زمین نمی‌ماند؛ چه به دست من انجام شود و چه به دست شخص دیگری... منتظر بودم پول را واریز کند، اما فکرم به هزار جا رفت که حالا مابقی پول را از کجا جور کنم! انتظار داشتم مبلغ کمی واریز کند، اما وقتی پیام واریز را دیدم، با مبلغی خوب و ارزشمندی روبه‌رو شدم. دیگر نیازی به جمع کردن پول از جای دیگری نبود. من و حسین از خوشحالی وصف‌ناپذیری سرشار شدیم. پول را برایش انتقال دادم و او نیز شکر و سایر اقلام را تهیه کرد. وارد مسجد شدیم و مانند شب‌های گذشته، پس از احوال‌پرسی با اساتید و خادمان، مشغول آماده کردن شربت شدیم. به لطف خداوند متعال، عنایت اباعبدالله الحسین (ع) و کمک دوست عزیزمان امیرمهدی، توانستیم مراسم باشکوهی برگزار کنیم. علاوه‌براین، کمک‌های مردمی فراوانی نیز به دستمان رسید و همه هزینه‌ها به بهترین شکل تأمین شد. خلاصه اینکه هیچ‌وقت کار خدا روی زمین نمی‌ماند. هر شبی به هر وسیله‌ای، هزینه‌ها جور می‌شود. پس شما مردم عزیز، هر کار خیری که می‌خواهید برای خدا انجام دهید، نگران نباشید؛ خدا خودش راهش را باز می‌کند. به قول معروف: «خدا نجار نیست، اما در و تخته را خوب با هم جور می‌کند.» 🔷 علی مظفری ۳تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خانم حسینیِ محله هرندی مشهد زیارت رفته بودم که اطلاع دادند فعالین فرهنگی محلات هدفِ آسیب‌پذیر در قم نشستی دارند. من هم باید می‌رفتم. از خانواده خداحافظی کردم. زیارت وداع خواندم و از برادر اذن گرفتم بروم زیارت خواهر. جلسه با ارائهٔ اساتید مختلف تا نماز ظهر پیش رفت. نماز را خواندیم و ناهار را سرسری خوردیم تا بخش دوم برنامه شروع شود. بخش دوم، ارائهٔ تجربیات بچه‌ها بود از محلات خودشان، در استان و شهری که از آن آمده بودند... تجربیات ارزشمندی را شنیدم. بچه‌ها خاطرات‌شان را هم می‌گفتند؛ بعضی از آن‌ها طنز بود، مانند نوجوان هفده‌ساله‌ای که بعد از به در بسته خوردن درخواست‌هایش از شهرداری، برای کمک به برگزاری هیئت‌شان گشته بود و مادرزن معاون شورای شهر را پیدا کرده بود و از طریق او توانسته بود چند عدد پارچه و مجوز برگزاری هیئت در پارک محله را بگیرد. از بی‌پولی در کار فرهنگی هم به‌شدت گلایه می‌شد. تعدادی از بچه‌ها گفتند: «درست است که فعال محلات حاشیه هستیم، اما فکر نکنید پولداریم... ما اصلاً برای جلسه نیامدیم. به ما گفتند پول بلیط می‌دهید، آمدیم زیارت حضرت معصومه.» برخی از حرف‌ها هم بغض‌آلود بود، مانند جوانی که گفت: «با کفش‌های رفیق شهیدم آمده‌ام؛ رفیقی که دی‌ماه تکه‌تکه شد...» یا دیگر مجاهدی که چفیه شهید صدرزاده در هنگام شهادت را دور گردن داشت. اما تیر آخر را یکی از برادران تهرانی زد. از محلهٔ هرندی تهران آمده بود؛ محله‌ای به‌شدت آسیب‌پذیر در قلب تهران، از قتل و جنایت تا تأمین شیشهٔ کل تهران با کوچهٔ خورشید معروف‌شان و دیگر آسیب‌هایی که شأن روایت اَجَلّ از گفتنشان است. گفت: «در این محلهٔ مستضعف، خانمی سال‌ها می‌آمد و کار فرهنگی می‌کرد. در همان کوچهٔ خورشید کلاس قرآن گذاشته بود. به ما می‌گفت "خانم حسینی‌ام."» می‌گفت: «خدا شاهد است من نمی‌گذارم مادر و خواهرم به این منطقه رفت‌وآمد کنند، اما این خانم اینجا منشأ اثر بود. محمد انصاری آمده بود زمین چمن محله، کلاس فوتبال گذاشته بود. این خانم هم پسرش را برای ثبت‌نام آورده بود. یک روز محمد انصاری بهش گفت "کفش فوتبال بیار." پسربچه گفت "آقای انصاری، من فقط یه جفت کفش دارم. با اون فوتبال می‌رم، مهمونی می‌رم، مدرسه می‌رم..."» گفت: «خانم حسینی بعد از جنگ رمضان دیگر نیامد، چون همان روز اول شهید شد. ما بعدها فهمیدیم خانم حسینی محلهٔ هرندی، شهیده حدادعادل است! همسر رهبر انقلاب! پدرشان آقای حداد عاشورا آمده بودهیئت‌مان؛ گریه می‌کرد و می‌گفت "به خدا نمی‌دانستم می‌آید هرندی!"» بعد از شنیدن این روایت گیج و گنگم. دلم می‌خواهد زار بزنم. از خودم خجالت می‌کشم. غصه می‌خورم... احوالاتم دگرگون است. رهبر شهیدمان به‌درستی که با خانواده و مال و جانش در راه خدا جهاد کرد. ما تا ابد شرمندهٔ اوییم. مایی که خودمان را فعال فرهنگی می‌دانیم، تا ابد شرمندهٔ رهبر شهید و امام حیّ هستیم. این‌ها عامل ناراحتی و شرمندگی است، اما در روایت الهی سند افتخار ما هم هست. او حکم جهاد تبیین و محرومیت‌زدایی داده و خانواده‌اش جلوتر از همه پیش‌قدم بوده.جلوتر از مایی که قرار بود جانفدایش باشیم. 🔹امیرمهدی جعفری 10تیر1405/ قم ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به نام خدای شهید خامنه‌ای نکاتی درباره امام شهید خامنه‌ای: 🔹مراسم تشییع، یک حرکت سوگ‌وارانه برای وداع با یک رهبر دینی نیست؛ یک حرکت تمدنی است که باید به عنصر محرکی در راستای تنفر بیشتر از دشمن و رفتن جامعه به سمت آرمان‌های امام شهید تبدیل شود. تشییعی که بزرگترین در طول تاریخ خواهد بود و ابعاد مختلف آن باید برای مخاطب داخلی و خارجی و برای نسل‌های بعد ثبت و بازگو شود. 🔹برای اینکه آنچه باید را درست انجام دهیم، اول باید بدانیم ما روایت‌نویسی نیستیم که به مراسم تشییع می‌رویم. تشییع‌کننده‌ای هستیم که روایت هم می‌نویسیم. یعنی باید خودمان را به عنوان جزئی از مراسم و حاضر در آن ببینیم نه ناظر بر آن؛ تا ابعاد مختلفش را از نزدیک لمس کنیم و با نگاهی که داریم آن را برای مخاطب بازخوانی کنیم. 🔹ما در روایت با دو دشمن مواجه‌ایم؛ دشمن غربی و دشمن داخلی‌ غرب‌گرا. هر دو تمایل دارند تا این تشییع را به بدرقة پدری مهربان تبدیل کنند. پس روایت ما نباید گرد و قابل تفسیر باشد. دشمن غربی امام ما را به شهادت رسانده. روایت ما باید او را بیازارد و جنایتش را بازنمایی کند. دشمن غربگرا نیز سالیان طولانی خودش را در برابر آرمان و تفکر امام شهید می‌دید. باید تلاش کنیم تا متکثراً آرمان و اندیشه امام شهید را از زبان توده مردم که آگاهانه پای‌کار آن اندیشه و آرمان هستند روایت و آن را برجسته کنیم. کار اصلی ما زبان‌دار کردن آدم‌هاست. وگرنه در آینده حرف در دهانشان می‌گذارند و آن‌ها را بخشی از جامعة ایرانی معرفی می‌کنند که ذاتاً هیجان‌زده است و در این موقعیت نیز، از روی هیجان و احساس برای تشییع به خیابان آمده است. ما باید عمق عقلانیت مسلمانِ ایرانیِ انقلابی را نشان دهیم. افرادی که با فهم عمیق از آرمان‌های امام شهیدشان و معتقد به آن به میدان آمده‌اند. ما از روایت تشییع دنبال به فکر واداشتن مخاطب هستیم نه گریاندن او. 🔹پس اگر می‌خواهید با آدم‌ها وارد گفت‌وگو شوید و روایتشان کنید، یک عنصر بیرونی نباشید که میخواهد از مردم گزارش تهیه کند. مثل یک آدم عادی برخورد کنید. کنارشان بنشینید، صمیمانه گفت‌وگو کنید و از انگیزه‌هایشان دربارة هر فعلی که انجام می‌دهند بپرسید. اگر بدون سوال به میدان بروید، معنای فعل آدم‌ها را نخواهید فهمید. ممکن است عده زیادی یک حرکت واحد را انجام دهند یا یک شعار واحد را تکرار کنند، اما آن فعل یا شعار، برای هرکدامشان معنای متفاوتی دارد که ما باید به آن معنا برسیم و آن را روایت کنیم. پس کاری کنید که سوژه به جوشش برسد، خودش را در موقعیتی که هست ببیند و بتواند معنای کارش را، و نه صرفا صورت آن را، برایتان بازگو کند. 🔹روزها ببینید و نکته‌برداری کنید؛ تا می‌توانید عکس و فیلم بگیرید؛ توصیف فضا و اتفاقات را یادداشت و صدای محیط را ضبط کنید. تداعی‌های ذهنی که در لحظه به سراغتان می‌آید را بنویسید. بر اساس ویژگی‌های خودتان و چیزی که دنبال آن هستید در موقعیت و مکان مناسب قرار بگیرید و بعد از تامل، موقعیت را عوض کنید. در نهایت شب‌ها با تامل کردن روی اتفاقات روز، آن‌ها را به صورت یک متن واسط بنویسید تا در هر زمانی بتوانید از آن‌ها استفاده کنید. 🔹برای دیده شدن روایت، بهتر است شروع آن از جایی جذاب، مبهم یا غافلگیرکننده‌ باشد و از مقدمه طولانی پرهیز کنیم. سعی کنید در حین مراسم تشییع خرده‌روایت‌هایی (ترجیحاً با عکس) تولید کنید و به اشتراک بگذارید؛ اما از همین الان به یک روایت نیمه‌بلند یا بلند فکر کنید، برای آن به دنبال سوال شخصی خودتان بگردید، برای جواب سوالتان در طول مراسم مصداق عینی پیدا کنید و در فرصتی مناسب روایتی ماندگار که هم ارزش روایی و هم سندیت تاریخی دارد، تولید کنید. ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس در بله و ایتا: @ravimah