راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸کوچه به کوچه عشق تو را جار میزنیم
#بخش_اول
وقتی به کوچه رسیدیم، هیچ نشانی از مراسم نبود. نه صدای مداحی میآمد، نه جمعیتی دیده میشد. پوستر را دوباره نگاه کردم؛ آدرس درست بود. شاید مراسم با تأخیر شروع میشد. همان لحظه دری باز و زنی از پشتش پیدا شد؛ مادر سید حسن بود.
قصهی سید حسن را قبلاً از مامان شنیده بودم. یک روز که به گلزار شهدا رفته بودیم، مادرش برای مامان گفته بود.
بعد از مرگ شوهرش، با پسری سهساله تنها میماند. دست سید حسن را میگیرد و میرود تهران. هر روز از پایینشهر میرفته بالایشهر و خانهی مردم را تمیز میکرده تا پسرش را بزرگ کند. تمام داراییاش همین پسر بود که در جنگ ۱۲روزه توی ۲۸ سالگی شهید شد.
روبهروی خانه ایستاده بودیم. مادر تعارف کرد تا شروع مراسم برویم بالا. در واحد که باز شد، عکسهای سید حسن همان اول به چشمم آمد. گوشه گوشهی خانه عکسش را زده بود. انگار تنها دلخوشیاش همین عکسها بود. آپارتمان کوچکی بود که مبل نداشت. روی زمین نشستیم.
پراکندگی وسایل توی چشم بود. یک گوشهی آشپزخانه قلیان و تنباکوی خوانساری بود؛ گوشهی دیگر هال جانماز مادر پهن بود. چند دیس حلوا و خرما هم برای پذیرایی آماده کرده بود.
آشپزخانه اپن نبود و تمام حرکات مادر جلوی چشممان بود. چند ضربه زد تا یخها از قالب جدا شوند. بیحوصله بود؛ انگار فقط میخواست کارش را تمام کند.
کمکش کردم. شربت آلبالو که آماده شد، نشستیم.
با صدایی آرام گفت: «خدا کس مه بینیا… مه بیمه ای یه کر؛ یوژی خدا اژنم سن.» (خدا هیچکس رو به من نداد. من بودم و همین یک پسر، که اونم ازم گرفت.)
با دست به اتاقی اشاره کرد: «اتاقه پسرمه.»
بعضی جملههایش ترکیبی از لکی، لری و فارسی بود؛ انگار زبانش هم مثل دلش شکسته بود.
وارد اتاق شدم. تختخواب سید حسن توی دید بود. دیوارها و روی تخت پر از عکسهایش بود. تکههایی از فرش و کاشی متبرک حرم امام رضا (ع)؛ یک مدال طلای تکواندو و چند لوح تقدیر هم بین وسایل بود.
بوی خاصی توی اتاق پیچیده بود. دنبال منبعش گشتم. چشمم به کاسهای روی میز افتاد؛ گردنبند میخکی داخلش بود. یکی هم دور گردن مادر دیده بودم.
دلم میخواست دربارهی مدال، میخکها و زندگی سید حسن بپرسم؛ اما حال مادر اجازه نمیداد. جوابهایش کوتاه بود. بعضی سؤالها را هم نمیشنید. میگفت: «از همون روز که جلوی نونوایی شنیدم پادگانی که سید حسن توش بود رو زدن و زدم توی سرم، از اون روز گوشم درست نمیشنوه.»
صدای زنگ گوشی سادهی نوکیایش بلند شد. کسی را برای مراسم دعوت کرد. از جوابهای مادر فهمیدم که نمیآید. گوشی را به من داد و خواست شمارهای برایش بگیرم. چند نفر دیگر را هم دعوت کرد؛ اما هیچکدام نیامدند. بعداً فهمیدم که حتی قبل از رسیدن ما هم با چند نفر صحبت کرده بود، ولی هر کدام به بهانهای دعوتش را نپذیرفته بودند.
گوشی را که قطع کرد، آرام گفت: «چه کارتون کنم؟ به زور که نمیتونم بیارمتون.» دلم برای بیکسی و تنهاییاش گرفت.
کمکم وقت مراسم رسید. صدای مداحی از بلندگوها توی کوچه پیچید. انتظار داشتم همسایهها بیایند؛ اما جز من، مامان و خواهرم، هیچ زن دیگری در مراسم نبود. مردها اما بیشتر بودند.
چند دقیقه از سخنرانی گذشته بود که سمند سفیدی توی کوچه ایستاد. زنی میانسال همراه دختر جوانی پیاده شدند. توی دلم گفتم: «کاش بیان داخل؛ فقط برای دل مادرش.»
آمدند. کنارمان نشستند.
روضه شروع شد. صدای سینهزنی مردها توی کوچه پیچید؛ مردهایی که آمده بودند عشق به حسین و دنبالهروهایش را جار بزنند.
مراسم که تمام شد، زن کنار دستیام پرسید: «مادر شهید نیست؟» گفتم: «اینجا بود...» چشم گرداندم، اما دیگر نبود. با ناراحتی گفتم: «همین یه بچه رو داشتن.» گفت: «آره، میدونم. میشناسمش. من خودم مادر شهیدم.»
🔹فاطمه امیری
۱۰تیر۱۴۰۵
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸کوچه به کوچه عشق تو را جار میزنم
#بخش_دوم
این را که گفت اشکش سرازیر شد. مبهوت شرایط نمیدانستم چه بگویم. گفت مزار سید حسن نزدیک مزار پسر اوست؛ شهید مهدی چنگایی. به واسطهی این نزدیکی با حاجخانم آشنا بود.
او هم از خلوتی مراسم ناراحت بود. گفت از آشناها شنیده بعضی همسایهها گفتهاند: «زیاد گریه میکنه، باید عذرش رو بخوایم.»
بعد آرامتر ادامه داد: «امروز ناراحت بودم. بعدازظهر سرم رو گذاشتم روی بالش. مادر سید حسن اومد به خوابم. با ناراحتی گفت: «چرا نیومدی مراسم؟»
وقتی بیدار میشود، خوابش را برای دخترش تعریف میکند. میشنوند که امروز مراسم دارند. همان لحظه تصمیم میگیرند خوشان را برسانند، برای همین دیر کرده بودند.
موقع خداحافظی، دو مادر شهید روبهروی هم ایستادند. مادر شهید چنگایی دستش را روی شانهی مادر سید حسن موسوی گذاشت: «ناراحت نشی از خلوتی مراسم. اونی که نیومده، از بیسعادتی خودش بوده.» بعد برای تسلای دلش گفت: «من و تو یکییدونه دادیم؛ حضرت زینب همهی خانوادهش رو داد.»
مادر سید حسن چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «من همه کسمو دادم. سید حسن همه کسم بود.»
این جمله خودش یک روضه بود. انگار سید حسن دلش برای بیکسی مادرش گرفته بود که هر کدام از ما را به شکلی به آن کوچه رسانده بود. ممکن بود من پوستر را نبینم. مامان نیاید. خواهرم لحظهی آخر همراه نشود. آن مادر و دختر هم خانه بمانند.
اما همه آمدیم.
انگار بعضی آدمها بعد از رفتنشان هم بلدند آدمها را کنار هم جمع کنند؛ برای تسلای دل مادری که همهکسش را داده است.
🔹فاطمه امیری
۱۰تیر۱۴۰۵
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
شیوه نامه مصاحبه تشییع امام شهید.pdf
حجم:
165.7K
سلام حالا که دارید به تشییع پیکر مطهر امام شهید میرید شاید بگویید در این مسیر چه کاری انجام دهم؟
برای ثبت این حضور میلیونی مردمی برای تاریخ و آیندگان گفتوگو و مصاحبه بهترین کار است. ابزار کارتان گوشی است که دارید با آن صدا را ضبط کنید. سوالات پیشنهادی آخر فایل است.
قصه و ماجرا و حرف و نگاه آدمهایی که هستند را ثبت کنید، باب گفتگو را باز کنید و بخواهید که صحبت بشود.
این جمعیت میلیونی نیاز به روایت دارد؛ گنجی برای آینده جمعآوری میکنید که نمیشود قیمتی برایش گذاشت.
در نهایت برای تحویل صوت مصاحبه به
@ravimah_admin
پیام دهید.
#روایت_آقا
#باید_برخاست
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸مدیریت بزرگترین تشییع تاریخ
#بخش_اول
از قم که راه افتادم سمت تهران، از همان ورودیهای شهر معلوم بود تهران، تهرانِ همیشگی نیست. بیشتر بیلبوردها، تصویر امام شهید را تن کرده بودند. خیابانها رنگ دیگری داشتند؛ انگار شهر، پیش از رسیدن پیکر، خودش را برای وداع آماده کرده بود.
شب قبل، حوالی ساعت یک، خانم بیابانی تماس گرفته بود: «فردا ساعت دوازده بلوار کشاورز باش برای گرفتن کارت تردد مصلی.»
از همان قم مستقیم اسنپ گرفتم و خودم را رساندم بلوار کشاورز.
از دوازده تا دو بعدازظهر منتظر ماندم. هر چند دقیقه یکبار، اسامی چند نفر را میخواندند؛ هرچه گوش دادم، اسم من بینشان نبود.
هر بار که لیست تمام میشد، امید میبستم به دفعه بعد؛ اما خبری نشد.
بیخیال کارت شدم و راه افتادم سمت حوزه هنری.
لوکیشن درست پیدا نمیشد و اسنپ سخت گیر میآمد. بخشی از مسیر را پیاده رفتم. همین فرصتی شد تا تهران را از نزدیک ببینم.
هرچه جلوتر رفتم، بیشتر احساس کردم شهر، عزادار شده است.
روی یکی از پارچهنوشتهها نوشته بودند:
«نام تو ماندنی است در این خاک زرنشان...»
و کمی آنطرفتر:
«دلتنگ لحظههای خوش شاعرانهایم...»
در خیابان طالقانی، خبرنگار یکی از شبکههای عربی را دیدم. روی میکروفنش نوشته بود «العهد».
تلفن همراهش را روی یک دسته سلفی نصب کرده بود و همانجا، ایستاده میان خیابان، حالوهوای تهران را برای مخاطبانش روایت میکرد.
از میدان فلسطین که گذشتم، دیوارنگاره بزرگ میدان توجهم را جلب کرد.
طرح ساعت شنیای که امید کردی طراحی کرده بود، روی دیوار خودنمایی میکرد.
در حوزه هنری مستقر شدم و بعد ناهار، راه افتادم سمت مصلی.
هرچه به مصلی نزدیکتر میشدم، بیشتر پشت این مراسم، چه حجم عظیمی از برنامهریزی خوابیده است.
هر چند صد متر، بنرهای بزرگ «آب آشامیدنی» نصب شده بود. چادرهای هلال احمر، یکی پس از دیگری، در اطراف مصلی دیده میشد و گروههای امدادی چندین نفره، در مسیرها مستقر بودند.
خودروها فقط تا حوالی اتوبان مدرس اجازه تردد داشتند و از آنجا به بعد، همه باید پیاده ادامه مسیر را میرفتند.
همانجا که از ماشین پیاده شدم، خانم پنجاه سالهای صدایم زد. گمان کرده بود از مسئولان برگزاریام.
گفت:
«من از خادمهای مصلیام؛ اجازه میدن برم داخل؟»
_ دست من نیست، ولی ظاهراً فعلاً مسیرها رو بستن.
وقتی دیدم بالا رفتن از سربالایی کنارگذر با آن همه وسایل برایش سخت است، کیفش را گرفتم و همراهش راه افتادم.
در مسیر، از بیش از سی سال خادمیاش در مصلی گفت. از روزهایی که انتظامات بوده، روزهایی که جارو زده، آشپزی کرده، در موکب خدمت کرده...
بعد مکثی کرد و گفت: «فقط یکبار آقا رو از نزدیک دیدم. یکی از دوستانم که فرزند شهید بود، باعث شد برسم خدمتش. همون چند دقیقه، هنوزم بهترین خاطره عمرمه.»
نزدیکی درِ بیست، از من جدا شد و رفت سمت قرارش. من اما همچنان دور مصلی قدم میزدم.
هرچه بیشتر میدیدم، بیشتر شگفتزده میشدم.
روبهروی هر ورودی، سطلهای زباله با رفتگرهایی که کنارشان ایستاده بودند، آماده خدمت بودند.
نیروهای فراجا در تمام مسیرها مستقر بودند و آمبولانسهای اورژانس، با فاصلههای منظم، در اطراف مصلی آمادهبهکار.
به خیابان قنبرزاده که رسیدم، چشمم به طاق بلند مصلی افتاد. بیاختیار یاد نماز نصر افتادم.
با خودم گفتم: «کاش میشد برای چنین لحظهای جان داد.»
جمعیت زیادی را دیدم که با کولهبارهایشان دنبال زائرسرا میگشتند.
در همان خیابان، سرویسهای بهداشتی سیار یکی پس از دیگری برپا شده بود و روی تیرهای برق، استیکرهای مشت گرهکرده، حالوهوای شهر را کاملتر میکرد.
از قنبرزاده وارد خیابان بهشتی شدم. ردیف بلند نیسانهای آبی، هرکدام با یک تانکر بزرگ آب و چند شیر آب روی آن!
کنار یکی از رانندهها ایستادم و گفتم: «از کجا آمدید؟»
با لبخندی گفت: «ما سقای دشت کربلاییم... مأموریتمون آب دادن به مردمه.»
گفت عضو باربریاند و از شب قبل مأمور شدهاند اینجا مستقر شوند. از تعداد زیاد نیسانها و تانکرها گفت و اینکه هر وقت آب یکی از تانکرها تمام شود، تریلیهای حامل آب و یخ، بلافاصله خودشان را میرسانند تا هیچکس تشنه نماند.
همینطور که دور مصلی میچرخیدم، یاد حرف یکی از دوستان افتادم که چند روز قبل با تمسخر گفته بود: «مگه میشه همچین جمعیتی رو مدیریت کرد؟ همین که یه میلیون نفر فقط آب بخوان، همه چیز بهم میریزه...»
آنچه میدیدم، چیز دیگری بود. پشت این تشییع، هزاران نفر بیصدا ایستاده بودند تا کار مردم روی زمین نماند.
🔹میلاد سلیمی
۱۲تیر۱۴۰۵/ تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah