eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
812 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شربت نذری ساعت سه بعدازظهر بود که گوشی‌ام زنگ خورد. دوستم حسین تماس گرفته بود. گفت قرار است امشب
🔸شربت نذری2 قرار بود شب عاشورا، پذیرایی باشکوهی از مردم در مسجد امام حسن مجتبی (ع) داشته باشیم. باز هم رفیقم حسین تماس گرفت و گفت: «می‌خواهم امشب شربت زیادی درست کنیم، اما مواد مورد نیاز رو نداریم.» کمی به فکر فرو رفتم. نگاهی به موجودی کارت‌هایم انداختم؛ سرِ جمع به ۱۰۰ هزار تومان هم نمی‌رسید! ناراحت بودم؛ نه برای پول، برای اینکه نمی‌توانستم قدم کوچکی در راه اباعبدالله (ع) بردارم. ناگهان یاد یکی از دوستانم افتادم؛ امیرمهدی. هر وقت برای کمک به موکب و هیئت از او درخواستی کرده‌ام، «نه» نگفته و هرچه در توانش بوده، کمک کرده. با او تماس گرفتم. گفت: «بله، می‌تونم کمکتون کنم.» خوشحال شدم و با خودم گفتم کار امام حسین (ع) هیچ‌وقت روی زمین نمی‌ماند؛ چه به دست من انجام شود و چه به دست شخص دیگری... منتظر بودم پول را واریز کند، اما فکرم به هزار جا رفت که حالا مابقی پول را از کجا جور کنم! انتظار داشتم مبلغ کمی واریز کند، اما وقتی پیام واریز را دیدم، با مبلغی خوب و ارزشمندی روبه‌رو شدم. دیگر نیازی به جمع کردن پول از جای دیگری نبود. من و حسین از خوشحالی وصف‌ناپذیری سرشار شدیم. پول را برایش انتقال دادم و او نیز شکر و سایر اقلام را تهیه کرد. وارد مسجد شدیم و مانند شب‌های گذشته، پس از احوال‌پرسی با اساتید و خادمان، مشغول آماده کردن شربت شدیم. به لطف خداوند متعال، عنایت اباعبدالله الحسین (ع) و کمک دوست عزیزمان امیرمهدی، توانستیم مراسم باشکوهی برگزار کنیم. علاوه‌براین، کمک‌های مردمی فراوانی نیز به دستمان رسید و همه هزینه‌ها به بهترین شکل تأمین شد. خلاصه اینکه هیچ‌وقت کار خدا روی زمین نمی‌ماند. هر شبی به هر وسیله‌ای، هزینه‌ها جور می‌شود. پس شما مردم عزیز، هر کار خیری که می‌خواهید برای خدا انجام دهید، نگران نباشید؛ خدا خودش راهش را باز می‌کند. به قول معروف: «خدا نجار نیست، اما در و تخته را خوب با هم جور می‌کند.» 🔷 علی مظفری ۳تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خانم حسینیِ محله هرندی مشهد زیارت رفته بودم که اطلاع دادند فعالین فرهنگی محلات هدفِ آسیب‌پذیر در قم نشستی دارند. من هم باید می‌رفتم. از خانواده خداحافظی کردم. زیارت وداع خواندم و از برادر اذن گرفتم بروم زیارت خواهر. جلسه با ارائهٔ اساتید مختلف تا نماز ظهر پیش رفت. نماز را خواندیم و ناهار را سرسری خوردیم تا بخش دوم برنامه شروع شود. بخش دوم، ارائهٔ تجربیات بچه‌ها بود از محلات خودشان، در استان و شهری که از آن آمده بودند... تجربیات ارزشمندی را شنیدم. بچه‌ها خاطرات‌شان را هم می‌گفتند؛ بعضی از آن‌ها طنز بود، مانند نوجوان هفده‌ساله‌ای که بعد از به در بسته خوردن درخواست‌هایش از شهرداری، برای کمک به برگزاری هیئت‌شان گشته بود و مادرزن معاون شورای شهر را پیدا کرده بود و از طریق او توانسته بود چند عدد پارچه و مجوز برگزاری هیئت در پارک محله را بگیرد. از بی‌پولی در کار فرهنگی هم به‌شدت گلایه می‌شد. تعدادی از بچه‌ها گفتند: «درست است که فعال محلات حاشیه هستیم، اما فکر نکنید پولداریم... ما اصلاً برای جلسه نیامدیم. به ما گفتند پول بلیط می‌دهید، آمدیم زیارت حضرت معصومه.» برخی از حرف‌ها هم بغض‌آلود بود، مانند جوانی که گفت: «با کفش‌های رفیق شهیدم آمده‌ام؛ رفیقی که دی‌ماه تکه‌تکه شد...» یا دیگر مجاهدی که چفیه شهید صدرزاده در هنگام شهادت را دور گردن داشت. اما تیر آخر را یکی از برادران تهرانی زد. از محلهٔ هرندی تهران آمده بود؛ محله‌ای به‌شدت آسیب‌پذیر در قلب تهران، از قتل و جنایت تا تأمین شیشهٔ کل تهران با کوچهٔ خورشید معروف‌شان و دیگر آسیب‌هایی که شأن روایت اَجَلّ از گفتنشان است. گفت: «در این محلهٔ مستضعف، خانمی سال‌ها می‌آمد و کار فرهنگی می‌کرد. در همان کوچهٔ خورشید کلاس قرآن گذاشته بود. به ما می‌گفت "خانم حسینی‌ام."» می‌گفت: «خدا شاهد است من نمی‌گذارم مادر و خواهرم به این منطقه رفت‌وآمد کنند، اما این خانم اینجا منشأ اثر بود. محمد انصاری آمده بود زمین چمن محله، کلاس فوتبال گذاشته بود. این خانم هم پسرش را برای ثبت‌نام آورده بود. یک روز محمد انصاری بهش گفت "کفش فوتبال بیار." پسربچه گفت "آقای انصاری، من فقط یه جفت کفش دارم. با اون فوتبال می‌رم، مهمونی می‌رم، مدرسه می‌رم..."» گفت: «خانم حسینی بعد از جنگ رمضان دیگر نیامد، چون همان روز اول شهید شد. ما بعدها فهمیدیم خانم حسینی محلهٔ هرندی، شهیده حدادعادل است! همسر رهبر انقلاب! پدرشان آقای حداد عاشورا آمده بودهیئت‌مان؛ گریه می‌کرد و می‌گفت "به خدا نمی‌دانستم می‌آید هرندی!"» بعد از شنیدن این روایت گیج و گنگم. دلم می‌خواهد زار بزنم. از خودم خجالت می‌کشم. غصه می‌خورم... احوالاتم دگرگون است. رهبر شهیدمان به‌درستی که با خانواده و مال و جانش در راه خدا جهاد کرد. ما تا ابد شرمندهٔ اوییم. مایی که خودمان را فعال فرهنگی می‌دانیم، تا ابد شرمندهٔ رهبر شهید و امام حیّ هستیم. این‌ها عامل ناراحتی و شرمندگی است، اما در روایت الهی سند افتخار ما هم هست. او حکم جهاد تبیین و محرومیت‌زدایی داده و خانواده‌اش جلوتر از همه پیش‌قدم بوده.جلوتر از مایی که قرار بود جانفدایش باشیم. 🔹امیرمهدی جعفری 10تیر1405/ قم ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به نام خدای شهید خامنه‌ای نکاتی درباره امام شهید خامنه‌ای: 🔹مراسم تشییع، یک حرکت سوگ‌وارانه برای وداع با یک رهبر دینی نیست؛ یک حرکت تمدنی است که باید به عنصر محرکی در راستای تنفر بیشتر از دشمن و رفتن جامعه به سمت آرمان‌های امام شهید تبدیل شود. تشییعی که بزرگترین در طول تاریخ خواهد بود و ابعاد مختلف آن باید برای مخاطب داخلی و خارجی و برای نسل‌های بعد ثبت و بازگو شود. 🔹برای اینکه آنچه باید را درست انجام دهیم، اول باید بدانیم ما روایت‌نویسی نیستیم که به مراسم تشییع می‌رویم. تشییع‌کننده‌ای هستیم که روایت هم می‌نویسیم. یعنی باید خودمان را به عنوان جزئی از مراسم و حاضر در آن ببینیم نه ناظر بر آن؛ تا ابعاد مختلفش را از نزدیک لمس کنیم و با نگاهی که داریم آن را برای مخاطب بازخوانی کنیم. 🔹ما در روایت با دو دشمن مواجه‌ایم؛ دشمن غربی و دشمن داخلی‌ غرب‌گرا. هر دو تمایل دارند تا این تشییع را به بدرقة پدری مهربان تبدیل کنند. پس روایت ما نباید گرد و قابل تفسیر باشد. دشمن غربی امام ما را به شهادت رسانده. روایت ما باید او را بیازارد و جنایتش را بازنمایی کند. دشمن غربگرا نیز سالیان طولانی خودش را در برابر آرمان و تفکر امام شهید می‌دید. باید تلاش کنیم تا متکثراً آرمان و اندیشه امام شهید را از زبان توده مردم که آگاهانه پای‌کار آن اندیشه و آرمان هستند روایت و آن را برجسته کنیم. کار اصلی ما زبان‌دار کردن آدم‌هاست. وگرنه در آینده حرف در دهانشان می‌گذارند و آن‌ها را بخشی از جامعة ایرانی معرفی می‌کنند که ذاتاً هیجان‌زده است و در این موقعیت نیز، از روی هیجان و احساس برای تشییع به خیابان آمده است. ما باید عمق عقلانیت مسلمانِ ایرانیِ انقلابی را نشان دهیم. افرادی که با فهم عمیق از آرمان‌های امام شهیدشان و معتقد به آن به میدان آمده‌اند. ما از روایت تشییع دنبال به فکر واداشتن مخاطب هستیم نه گریاندن او. 🔹پس اگر می‌خواهید با آدم‌ها وارد گفت‌وگو شوید و روایتشان کنید، یک عنصر بیرونی نباشید که میخواهد از مردم گزارش تهیه کند. مثل یک آدم عادی برخورد کنید. کنارشان بنشینید، صمیمانه گفت‌وگو کنید و از انگیزه‌هایشان دربارة هر فعلی که انجام می‌دهند بپرسید. اگر بدون سوال به میدان بروید، معنای فعل آدم‌ها را نخواهید فهمید. ممکن است عده زیادی یک حرکت واحد را انجام دهند یا یک شعار واحد را تکرار کنند، اما آن فعل یا شعار، برای هرکدامشان معنای متفاوتی دارد که ما باید به آن معنا برسیم و آن را روایت کنیم. پس کاری کنید که سوژه به جوشش برسد، خودش را در موقعیتی که هست ببیند و بتواند معنای کارش را، و نه صرفا صورت آن را، برایتان بازگو کند. 🔹روزها ببینید و نکته‌برداری کنید؛ تا می‌توانید عکس و فیلم بگیرید؛ توصیف فضا و اتفاقات را یادداشت و صدای محیط را ضبط کنید. تداعی‌های ذهنی که در لحظه به سراغتان می‌آید را بنویسید. بر اساس ویژگی‌های خودتان و چیزی که دنبال آن هستید در موقعیت و مکان مناسب قرار بگیرید و بعد از تامل، موقعیت را عوض کنید. در نهایت شب‌ها با تامل کردن روی اتفاقات روز، آن‌ها را به صورت یک متن واسط بنویسید تا در هر زمانی بتوانید از آن‌ها استفاده کنید. 🔹برای دیده شدن روایت، بهتر است شروع آن از جایی جذاب، مبهم یا غافلگیرکننده‌ باشد و از مقدمه طولانی پرهیز کنیم. سعی کنید در حین مراسم تشییع خرده‌روایت‌هایی (ترجیحاً با عکس) تولید کنید و به اشتراک بگذارید؛ اما از همین الان به یک روایت نیمه‌بلند یا بلند فکر کنید، برای آن به دنبال سوال شخصی خودتان بگردید، برای جواب سوالتان در طول مراسم مصداق عینی پیدا کنید و در فرصتی مناسب روایتی ماندگار که هم ارزش روایی و هم سندیت تاریخی دارد، تولید کنید. ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸کوچه به کوچه عشق تو را جار می‌زنیم وقتی به کوچه رسیدیم، هیچ نشانی از مراسم نبود. نه صدای مداحی می‌آمد، نه جمعیتی دیده می‌شد. پوستر را دوباره نگاه کردم؛ آدرس درست بود. شاید مراسم با تأخیر شروع می‌شد. همان لحظه دری باز و زنی از پشتش پیدا شد؛ مادر سید حسن بود. قصه‌ی سید حسن را قبلاً از مامان شنیده بودم. یک روز که به گلزار شهدا رفته بودیم، مادرش برای مامان گفته بود. بعد از مرگ شوهرش، با پسری سه‌ساله تنها می‌ماند. دست سید حسن را می‌گیرد و می‌رود تهران. هر روز از پایین‌شهر می‌رفته بالای‌شهر و خانه‌ی مردم را تمیز می‌کرده تا پسرش را بزرگ کند. تمام دارایی‌اش همین پسر بود که در جنگ ۱۲روزه توی ۲۸ سالگی شهید شد. روبه‌روی خانه‌ ایستاده بودیم. مادر تعارف کرد تا شروع مراسم برویم بالا. در واحد که باز شد، عکس‌های سید حسن همان اول به چشمم آمد. گوشه گوشه‌ی خانه عکسش را زده بود. انگار تنها دلخوشی‌اش همین عکس‌ها بود. آپارتمان کوچکی بود که مبل نداشت. روی زمین نشستیم. پراکندگی وسایل توی چشم بود. یک گوشه‌ی آشپزخانه قلیان و تنباکوی خوانساری بود؛ گوشه‌ی دیگر هال جانماز مادر پهن بود. چند دیس حلوا و خرما هم برای پذیرایی آماده کرده بود. آشپزخانه اپن نبود و تمام حرکات مادر جلوی چشممان بود. چند ضربه زد تا یخ‌ها از قالب جدا شوند. بی‌حوصله بود؛ انگار فقط می‌خواست کارش را تمام کند. کمکش کردم. شربت آلبالو که آماده شد، نشستیم. با صدایی آرام گفت: «خدا کس مه بی‌نیا… مه بیمه ای یه کر؛ یوژی خدا اژنم سن.» (خدا هیچ‌کس رو به من نداد. من بودم و همین یک پسر، که اونم ازم گرفت.) با دست به اتاقی اشاره کرد:‌ «اتاقه پسرمه.» بعضی جمله‌هایش ترکیبی از لکی، لری و فارسی بود؛ انگار زبانش هم مثل دلش شکسته بود. وارد اتاق شدم. تختخواب سید حسن توی دید بود. دیوارها و روی تخت پر از عکس‌هایش بود. تکه‌هایی از فرش و کاشی متبرک حرم امام رضا (ع)؛ یک مدال طلای تکواندو و چند لوح تقدیر هم بین وسایل بود. بوی خاصی توی اتاق پیچیده بود. دنبال منبعش گشتم. چشمم به کاسه‌ای روی میز افتاد؛ گردنبند میخکی داخلش بود. یکی هم دور گردن مادر دیده بودم. دلم می‌خواست درباره‌ی مدال، میخک‌ها و زندگی سید حسن بپرسم؛ اما حال مادر اجازه نمی‌داد. جواب‌هایش کوتاه بود. بعضی سؤال‌ها را هم نمی‌شنید. می‌گفت: «از همون روز که جلوی نونوایی شنیدم پادگانی که سید حسن توش بود رو زدن و زدم توی سرم، از اون روز گوشم درست نمی‌شنوه.» صدای زنگ گوشی ساده‌ی نوکیایش بلند شد. کسی را برای مراسم دعوت کرد. از جواب‌های مادر فهمیدم که نمی‌آید. گوشی را به من داد و خواست شماره‌ای برایش بگیرم. چند نفر دیگر را هم دعوت کرد؛ اما هیچ‌کدام نیامدند. بعداً فهمیدم که حتی قبل از رسیدن ما هم با چند نفر صحبت کرده بود، ولی هر کدام به بهانه‌ای دعوتش را نپذیرفته بودند. گوشی را که قطع کرد، آرام گفت: «چه کارتون کنم؟ به زور که نمی‌تونم بیارمتون.» دلم برای بی‌کسی و تنهایی‌اش گرفت. کم‌کم وقت مراسم رسید. صدای مداحی از بلندگوها توی کوچه پیچید. انتظار داشتم همسایه‌ها بیایند؛ اما جز من، مامان و خواهرم، هیچ زن دیگری در مراسم نبود. مردها اما بیشتر بودند. چند دقیقه از سخنرانی گذشته بود که سمند سفیدی توی کوچه ایستاد. زنی میانسال همراه دختر جوانی پیاده شدند. توی دلم گفتم: «کاش بیان داخل؛ فقط برای دل مادرش.» آمدند. کنارمان نشستند. روضه شروع شد. صدای سینه‌زنی مردها توی کوچه پیچید؛ مردهایی که آمده بودند عشق به حسین و دنباله‌روهایش را جار بزنند. مراسم که تمام شد، زن کنار دستی‌ام پرسید: «مادر شهید نیست؟» گفتم: «اینجا بود...» چشم گرداندم، اما دیگر نبود. با ناراحتی گفتم: «همین یه بچه رو داشتن.» گفت: «آره، می‌دونم. می‌شناسمش. من خودم مادر شهیدم.» 🔹فاطمه امیری ۱۰تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸کوچه به کوچه عشق تو را جار می‌زنم این را که گفت اشکش سرازیر شد. مبهوت شرایط نمی‌دانستم چه بگویم. گفت مزار سید حسن نزدیک مزار پسر اوست؛ شهید مهدی چنگایی. به واسطه‌ی این نزدیکی با حاج‌خانم آشنا بود. او هم از خلوتی مراسم ناراحت بود. گفت از آشناها شنیده بعضی همسایه‌ها گفته‌اند: «زیاد گریه می‌کنه، باید عذرش رو بخوایم.» بعد آرام‌تر ادامه داد: «امروز ناراحت بودم. بعد‌ازظهر سرم رو گذاشتم روی بالش. مادر سید حسن اومد به خوابم. با ناراحتی گفت: «چرا نیومدی مراسم؟» وقتی بیدار می‌شود، خوابش را برای دخترش تعریف می‌کند. می‌شنوند که امروز مراسم دارند. همان لحظه تصمیم می‌گیرند خوشان را برسانند، برای همین دیر کرده بودند. موقع خداحافظی، دو مادر شهید روبه‌روی هم ایستادند. مادر شهید چنگایی دستش را روی شانه‌ی مادر سید حسن موسوی گذاشت: «ناراحت نشی از خلوتی مراسم. اونی که نیومده، از بی‌سعادتی خودش بوده.» بعد برای تسلای دلش گفت: «من و تو یکی‌یدونه دادیم؛ حضرت زینب همه‌ی خانواده‌ش رو داد.» مادر سید حسن چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «من همه کسمو دادم. سید حسن همه کسم بود.» این جمله خودش یک روضه بود. انگار سید حسن دلش برای بی‌کسی مادرش گرفته بود که هر کدام از ما را به شکلی به آن کوچه رسانده بود. ممکن بود من پوستر را نبینم. مامان نیاید. خواهرم لحظه‌ی آخر همراه نشود. آن مادر و دختر هم خانه بمانند. اما همه آمدیم. انگار بعضی آدم‌ها بعد از رفتنشان هم بلدند آدم‌ها را کنار هم جمع کنند؛ برای تسلای دل مادری که همه‌کسش را داده است. 🔹فاطمه امیری ‌ ۱۰تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
شیوه نامه مصاحبه تشییع امام شهید.pdf
حجم: 165.7K
سلام حالا که دارید به تشییع پیکر مطهر امام شهید میرید شاید بگویید در این مسیر چه کاری انجام دهم؟ برای ثبت این حضور میلیونی مردمی برای تاریخ و آیندگان گفت‌وگو و مصاحبه بهترین کار است. ابزار کارتان گوشی است که دارید با آن صدا را ضبط کنید. سوالات پیشنهادی آخر فایل است. قصه و ماجرا و حرف و نگاه آدم‌هایی که هستند را ثبت کنید، باب گفتگو را باز کنید و بخواهید که صحبت بشود. این جمعیت میلیونی نیاز به روایت دارد؛ گنجی برای آینده جمع‌آوری می‌کنید که نمی‌شود قیمتی برایش گذاشت. در نهایت برای تحویل صوت مصاحبه‌ به @ravimah_admin پیام دهید. @ravimah