#غیرتی
با گلوی بغض گرفته اما لبخند خفیفی بر لب، آمد داخل و گفت بچهها پسرعمهام شهید شده، حالا ماهم خانواده شهید هستیم.
گفت سیل۹۸، تریلی کمرشکن، لودر به دوش از پادگان ارتش در ایلام حرکت میکند سمت پلدختر. مسیر را اشتباه میرود و نزدیک دره چپ میکند. لودر بند به زنجیر بوده و هر لحظه امکان داشته با کمرشکن بروند ته دره. سرهنگ همراهشان تماس میگیرد با محمد.
آن زمان برای محمد کار میکرده. خودش و محمد با دوتا چرثقیل میروند برای کمک. گفت هرچقدر زور زدیم، نتوانستیم لودر را بلند کنیم. وضعیت خطرناکی بود؛ هر لحظه ممکن بود تریلی و لودر و ما و چرثقیلها باهم برویم توی دره. محمد اما توی کار سلیقه داشت. گفت راننده باید لودر را روشن کند و با اهرم کردن پاکت روی زمین، کمی از فشار وزنش کم کند تا بتوانیم بلندش کنیم. همین هم شد. وقت برگشتن، سرهنگ گفت هزینهاش چقدر میشود؟ محمد گفت هیچی. کمک ما بوده به سیلزدگان.
گفت حالا هم نمیدانم چرا خودش رفته کمک. هفت هشت تا چرثقیل داشت و کلی ثروت. فقط میدانم غیرتی بود.
حالا من نشستهام و زل زدهام به عکسی که حسم به صاحب آن تغییر کرده. زل زدهام به تصویر یک شهید. شهید #محمد_دالوند
🔹امین ماکیانی
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#من_سرباز_ایرانم
قبلا که فیلمهای هالیوودی را میدیدیم، بردیا و زوشا روزهای بعد در بازیها، خودشان را جای نقش اول فیلم میگذاشتند. بحث میکردند بر سر این موضوع که کدامشان اسم قهرمان فیلم را داشته باشند. با وساطت من نیم ساعت یک بار یکی از بچهها نقش اول را بازی میکرد.
در این روزها که اسرائیل و آمریکا به خاک وطن ما تجاوز کردهاند، هرجا که میرویم صحبت از جنگ است؛ در فضای مجازی، تلویزیون و صحبت بین آدمها. همه از جنگ میگويند و گستاخی اسرائیل و آمریکا و جواب قهرمانانه و کوبنده ایران.
بردیا و زوشا باز هم پلیسبازی میکنند. با دشمن خیالی میجنگند. ولی اینبار
میگويند: «ما سرباز ایرانیم».
هیچکدام هم نقش دشمن را بازی نمیکنند.
بچهها همیشه نقش قهرمان را بازی میکنند!
دست به دست هم، دشمن خیالی را شکست میدهند. چند ساعت یک بار میپرسند: «مادر ایران دشمن را زد؟»؛ بعد از شنیدن کلمهی بله، با شور بیشتری به بازی ادامه میدهند.
در کوچه بچههایی را میبینم که چوبهایی که نقش تفنگ آنها را بازی میکنند را سمت آسمان میگیرند و مثلا پهپادها را شکار میکنند.
حمله رژیم تجاوزگر اسرائیل اتحاد ملت ایران را بیشتر از قبل کرد. حتی در بازی بچهها.
این روزها بازی بچههای ایران مبارزه با دشمن است.
ایرانیها تا به ابد از خاک وطن دفاع میکنند.
🔹زینب پناهی
۴تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بازخوانی_تاریخ
#نامه_های_خرمشهر
قسمت دوم
به یاد پدر و خانوادهی محمود افتادم که هنوز که هنوز است در انتظار بازگشت فرزندشان لحظهشماری میکنند. تا امروز خبر شهادت محمود را به مادرش نداده بودم؛ اما دیگر خوشحال هستم که لااقل استخوانهای او را پیدا کردم و این میتواند باعث آرامش موقت قلب یک مادر باشد.
به یاد مادر سعید افتادم؛ آن روز که ما جنازهی سعیدمان را در جبههی آبادان جا گذاشتیم، مادر سعید به صمد گفته بود: «کاش بند پوتین سعید را برایم می آوردی، تا من لااقل یک یادگاری از پسرم داشته باشم.» میبینی که ما در چه دنیایی زندگی می کنیم؛ با این وضع برای من سخت است که از جبهه دست بکشم. جبهه برای من همه چیز است. در جبهه دوستانم را یکییکی از دست دادهام و حالا که دارم این نامه را برای تو مینویسم، صدای انفجارهای پیاپی خمپارهی خصم سکوت شب را میشکند و شاید هم...
بعد از آن خدا میداند چه بشود. قبل از فتح خرمشهر نوشتن چند خط نامه همراه با اعتراض دوستم، علی نعمتزاده، که میگفت: «چراغ را خاموش کن.» اما الان که دارم این نامه را مینویسم شاید جنازهی علی در قبرستان آبادان پوسیده باشد و کسی نیست که به من بگوید خستهام، چراغ را خاموش کن، میخواهم بخوابم. من نمیدانم بعد از این چه خواهد شد؟ به مادرم گفتهام، در جبهه بچهها خواب امام حسین (ع) را میبینند و در بیداری، در نخلستانهای جزیرهی مینو، مهدی (عج) را و شما در شهر در خواب، کوپن را میبینید و در بیداری صف مرغ کوپنی را.
مادرم قانع شد که پسرش حق دارد در جبهه باشد. میبینی که دنیای جبهه چه دنیای عجیبی است! یک دنیا حماسه است و این حماسهها گاه در دل خاک مدفون میشود و گاه اثری از آنها که یک تکه استخوان باشد، بعد از دو سال پیدا میشود.
🔹شهید بهروز مرادی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#رفیق_امام_حسینیمان
سوز آفتاب کمکم تن را میسوزاند؛ اما جمعیت بیاعتنا به گرما، یکدست، آرام و سنگین پیش میرفتند. موجی از مردم، با چشمانی اشکبار و چهرههایی مصمم، راهی شده بودند؛ انگار نه برای تشییع، که برای بیعت آمده بودند. من هم در دل این جمعیت، بیصدا قدم برمیداشتم.
نخستین تصویری که در ازدحام نگاهها به چشمم آمد، عکس شهید سردار #طاهرپور بود. سینهام از افتخار لبریز شد؛ همشهریِ من، همان سردار بیادعا، همان گمنام نامآور! ایستادم، سرتعظیم فرود آوردم و دوباره به راه افتادم.
مقبره شهدای دهه کرامت دیگر جایی برای سوزن انداختن نداشت. زنان، درحالیکه چادرهایشان را دور گردن گره میزدند، با ناله و شیون به سوی خانوادههای شهدا میرفتند. صدای نالههای جانسوز از اطراف میآمد:
ــ «روله رشیدم... روله نازار... دات بمیره سیت...»
نالهها بیوقفه بودند، انگار زمین خودش را جمع کرده بود تا اندوه مادران و همسران شهدا را تاب بیاورد.
در میانهی جمعیت، نگاهم به موکبی افتاد که بچههای مسجد امام حسن عسکری برپا کرده بودند. همان بچههای اربعین و رفقای علیرضا... این بار نه برای خدمت به زائران، که برای عزاداری رفیق امامحسینیشان.
همه مشکیپوش؛ چشمهاشان خیس؛ اما استوار درحال پذیرایی... رضا را در آغوش کشیدم. اشکهایم بیمهابا جاری شدند. دیگر پاهایم نمیکشید.
با زحمت خودم را به مزار علیرضا رساندم. روی مزار، پرچم یا فاطمهالزهرا افتاده بود و قبر، غرق در گل. رفقایش دوتا دوتا دور مزار نشسته بودند، زانو بغل گرفته؛ با هقهقهایی که سینهشان را میسوزاند. نزدیک شدم، بیاختیار گفتم:
ــ «علیرضا مزد نوکریش رو گرفت. داره میره پیش آقا امام حسین... ازش بخواید ما رو هم شفاعت کنه. واسه غم امام حسین گریه کنین.»
در همین حال، علی، سراپا خاکی، با صورتی اشکآلود جلو آمد. صدایش در گلو شکست:
ــ «حاجی بیچاره شدم... برارم مرده... این چفیه گردنمه، همونه که تو عکس، گردن علیرضاست.»
بیدرنگ بغلش کردم، محکم. مثل دو کوه شکسته، سر بر شانهی هم گریستیم. زمان از دستم رفته بود، مکان دیگر برایم معنا نداشت. تا اینکه صدای مادر علیرضا مرا به خود آورد. عکس پسرش را محکم در بغل داشت. صدایش ضعیف، اما نافذ و پرطنین:
ــ «لبیک یا حسین... لبیک یا خامنهای... پسرم فدای ظهور امام زمان شده...»
تابوتها از راه رسیدند. شلوغ شد، خیلی شلوغ. هرکس میخواست زیر تابوت را بگیرد؛ به کفن علیرضا دست بکشد؛ چفیه یا انگشترش را تبرک کند. صدای حاج مصطفی در میان همهمه برخاست؛ سوزناک و جانسوز:
ــ «ناله نالهها میا... صدای ناله زینبَ...»
انگار همه منتظر این روضه بودند. بغضها ترکید. صداها یکییکی بلند شد. بچهها از خاک مزار علیرضا برمیداشتند و روی سر خود میریختند. کسی دل نداشت این وداع را تمام کند.
در آن لحظات، یاد کلام شهید آوینی افتادم؛ انگار خودش در میانمان ایستاده بود، دست بر شانهمان گذاشته بود و میگفت:
ــ «قرنهاست زمین، انتظار مردانی اینچنین را میکشد... تا بیایند و کربلای ایران را عاشقانه بسازند و زمینهساز ظهور باشند. آن مردان آمدند... شهید شدند... فقط من و تو ماندیم... و از جریان چیزی نفهمیدیم...»
آری... علیرضا رفت؛ در اوج... بیآنکه دل از ما برکَند، ما را به خودش رساند. اینبار خودش خادم نبود، شهیدی بود که همهمان را در مسیر نوکری کشاند.
🔹هارون مکی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خبر
قسمت دوم
#ماجرا_تغییر_کرد
بیتابیهایم که تمام شد، شوک خبر شهادت «ابوذر» به احساس غمگینی تبدیل شد که من و همسرم را پریشان کرد. مثل مورچههایی شدیم که آب در خانهشان ریخته بودند. حیران توی خانه میگشتیم و نمیتوانستیم همدیگر را راهی کنیم.
بالاخره راه افتادیم. آفتاب وسط آسمان بود. اشک مجال دیدن راه پله را نمیداد؛ دست از دیوار گرفتم؛ پنج طبقه را تا پایین، آهسته آهسته اشک ریختم. ساختمانها و محوطه پادگان خالی از سکنه بود؛ برای همین صدایم را آزاد و با جان و دل گریه کردم.
همسرم یک چشمش به جاده بود و یک چشمش به احوال غصهدار من. خودش هم گاهی بغضش را قورت میداد و گاهی هم اشک میریخت. شاید دلش نمیخواست آشنایی، گریههای پنهانیاش را ببیند. زیرگذرهای جاده را که رد میکردیم خیال میکردم قلب همهی مردم زخمی است؛ برای همین از صورت خیس اشکم خجالت نمیکشیدم.
به خانه پدر شوهرم رسیدیم. غم مصیبت از دروازهی کوچه پیدا بود. همه توی کوچه داشتند راهی منزل پدر «ابوذر» میشدند. دیگر پیاده نشدیم و ما هم راهمان را ادامه دادیم.
رسیدیم به کوچهای که عطر حضور ابوذر در آن پیچیده بود و اینگا بود که ماجرا تغییر کرد. مادر شوهرم با چشمان قرمز ورم کرده، خودش را به من رساند و گفت:«گریه نکن هنوز چیزی معلوم نیست، خبر قطعی نیست، گریه نکن!» ته دلم امیدی زنده شد. با خودم گفتم:«کمتر از سه ساعت از رفتن ابوذر میگذره؛ پس خبر اشتباهه.» اما گریههایم دست خودم نبود که بتوانم کنترلش کنم.
وارد خانه شدم. زنهای فامیل دورتادور پذیرایی، گریان و بیقرار منتظر خبر سلامتی «ابوذر» بودند.
«آذر» آرام نشسته بود روبهرویم و ایمان داشت که همسرش زنده است.
چشمم به در ورودی بود و تصور میکردم، اگر الان «ابوذر» بیاید چقدر دوستداشتنیتر از قبل به نظر میرسد.
ادامه دارد...
🔹سمانه قاسمیمنش
۵تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ماهرویان
به مریم و سعیده زنگ میزنم تا قرار شرکت در تشیع شهید ماهرو را هماهنگ کنیم. سعیده میگوید همراه همسرم میآیم و مریم هم جواب سربالا میدهد که آمدنم معلوم نیست. اما تأثیری در تصمیم من ندارد.
حتی گرمای هوا هم نمیتواند مرا منصرف کند. چادرم را سر میکنم و همراه مادر راهی گلزار میشویم.
کوچه و خیابانهای شهر رنگ و بوی عجیبی گرفته، مردم عکس فرماندهان شهید سپاه را حتی پشت شیشهی مغازهها نصب کردهاند. بنر بزرگی از عکس شهید یونس ماهرو کنار بیمارستان شهدای هفتم تیر جلب توجه میکند. ماشین با سرعت عبور میکند و من هنوز در حالت چشمان مهربانش مبهوت ماندهام. ضبط ماشین با صدای حسین طاهری میخواند: والله والله نصر من الله...
حال و هوای این روزها دائم میکشاندم به کتابهای خاطرات شهدای دفاع مقدس. وقتی به آستانهی ورودی گلزار شهدای دورود میرسیم لابهلای صفحات کتاب "گلستان یازدهم" هستم، درست در روز تشییع شهید امیر چیت سازیان...
«مردم یک صدا فریاد میزنند: برای دفن شهدا / مهدی بیا مهدی بیا»
بین جمعیت غرق میشویم.
زنان عزادار به رسم لری دستک چادرهایشان را ضربدری دور گردن بستهاند و به صورتهایشان خنج میکشند. پوست صورت بعضی خراشیده شده و رد خون روی گونههایشان دلم را ریش میکند. مادرم هر آشنایی که میبیند به سینه میکوبد و حسین حسین میگوید. بین جمعیت سعیده و مریم را میبینم. فاصلهیمان زیاد است.
مردها تابوت شهید را روی شانه میآوردند. دوستان شهید با لباس نظامی جلوی تابوت را گرفتهاند. چشمهاشان کاسه خون است.
جمعیت یک صدا لا اله الا الله میگویند و تابوت پیچیده به پرچم را روی سکویی قرار میدهند.
مراسم با طنین محزون قرائت قرآن شروع میشود. همه به احترام قرآن سکوت کردهاند اما صدای هقهق مادر شهیدی که قاب عکس پسرش را به سینه چسبانده قطع نمیشود.
مداحان نوحهخوانی و سینهزنی را شروع میکنند زنها بلندتر از مردها با شوری زینبی همراهی میکنند.
انگار مداح هم فهمیده، روضهاش را بیشتر از زبانحال حضرت زینب میخواند. بعد میکروفن را به یکی از فرماندهان سبزپوش میدهند. از رشادتهای نیروهای نظامی و خصوصا از روحیهی خستگیناپذیر شهدای اخیر میگوید. سپس نوبت به همسر شهید میرسد. از جمعیت تشکر میکند و شجاعانه با صدایی محکم و استوار خطاب به اسرائیل و مزدورانش میگوید ما ایستادهایم و به شهدایمان افتخار میکنیم.
به صلابتش غبطه میخورم.
با خودم میگویم تو هم برای چنین لحظهای آمادهای؟...
گوشیام زنگ میخورد: همسرم میگوید امشب هم آمادهباش است. خداقوت میگویم.
همان لحظه جوانی بسیجی شربت تعارف میکند. کامم شیرین میشود.
🔹طاهره ساکی
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
سالها بعد فرزندان ما از جنگ اسرائیل خواهند شنید... همین نوشتهها میمانند و مستندی هستند برای شناخت علیرضاها... مهدی کمالیها... پادگان امام علی و...
شهدای ما فقط عدد نبودند؛ هر کدامشان یَلی بودند که جگر داشتند و مجاهدانه جنگیدند.
کاش همه اهمیت و ارزش و اثر این نیمساعت نوشتنها را، این نیم ساعت صوت فرستادنها را، در تاریخسازی و هویتسازی ملی میدانستند.
🔹همشهری
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ایران_خانم_زندگی_میکند
این روزهها من زندگی میکنم. از تراس خانه به بیرون نگاه میکنم ببینم اوضاع خیابان چطور است. کوهها و درختان بلوط چندین ساله را نگاه میکنم؛ رادیو قرآن گوش میدهم؛ غذا میپزم؛ همراه باغذا دعا میخوانم؛ ظرفها را میشویم؛ خانه را جارو میزنم؛ گل جدید در گلدان کاشتهام؛ به دوستان، آشنایان و اقوام زنگ میزنم و حالشان را میپرسم؛ دلداریشان میدهم. اجازه میدهم بچههایم بیرون بازی کنند؛ بدون ترس و دلهره. آخر من مادرم؛ باید خودم را قوی نشان دهم؛ به خانه خانواده جان دهم، تا جان بگیرند و دشمن بداند،
«زندگی جریان دارد.»
درحال مرتب کردن لباسها هستم؛ برادرم که در تهران سکونت دارد به من زنگ میزند تا جویای حالم باشد. میگویم حالم خوب است؛ زندگی میکنم. به او گلایه میکنم که برادر ته تغاریمان مرا اذیت میکند. هرروز پیام میدهد با روحیه و شوخ طبعی در محل خدمتش میگوید: «من هنوز زندهام. دیدی بادمجان بم آفت ندارد. من رفتنی نیستم.» با استیکر خنده👻😂ناراحتم میکند. دوباره میگویم همه جا امن و امان است. با مزاح میگوید: «حالا خوارکی چه داری، خرید کردهای؟» نخریدهام؛ آخر به اندازه کافی دارم. تمام کنم میخرم و به او میگویم: «باورت میشود هرروز خانه را مرتب میکنم. وسایل بهداشتی دارویی، خشکبار که نیاز است را جدا گذاشتهام. زبانم لال، زبانم لال اگر جنگ بدتر شد و من نبودم برادری، خواهری، رزمندهای، همسایهای، دوستی، آشنایی از خانه من استفاده کند...
میگویم من چکاری میتوانم انجام دهم جز دعا و فدا کردن مال و خانهام برای ایران...
برادرم میخندد و میگوید: «خدای من؛ تو به چه چیزها که فکر نمیکنی. انشاءالله به آنجا نمیرسد.»
ولی من مادرم؛ خواهرم؛ همسرم. نقشهایم در زندگی عوض میشود. بیخواب شدهام. شبها از این پهلو به آن پهلو میشوم. فکرها هجوم می آورند. رزمندههایی که برای دفاع از وطن ایستادگی میکنند و خواب از چشمانشان بار سفر بسته است تا من در هوای خنک با نگاه کردن به آسمان زیبای پرستاره کنار فرزندانم، لالاییها و قصههای شبانه بخوانم، در حالت آمادهباش با آن همه لباس گرمشان میشود؟
شاید دست و صورتهای نازنینشان جلو آفتاب سوخته برای من و تو؟
غذا خوردهاند؟ یا دلشان میخواست کنار مادر یا شاید همسر باشند و دستپخت آنها را نوشجان کنند؟
یا شاید هم رزمندهای هرروز در نمازهایش برای همه ما و وطن دعا میکند تا سلامت و گوش به فرمان رهبر باشیم و صفحه گوشیاش را نگاه میکند و به عکس خانوادهاش بوسه میزند؟
این روزها من زندگیِ همراه با فکر دارم.
ای کاش شرمنده رزمندهها شهدا و خانواده هایشان نشوم...
🔹زینب دریکوند
۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خونبهای_پیروزی
صُبح برای انجام کار است؛ برای کمی بیشتر خوابیدن.
اما در شَهر من صبح امروز معنای دیگری داشت.
هرکس باهر دلیلی خود را به کاروان آن دَه نفر رسانده بود.
کاروانی داشتیم که نه به مَزار و مَرقد، بلکه به پیشواز محرمِ سیدالشهدا میرفت.
بعضی تک پسر، تازه داماد یا پدر بودند.
این از مویه و نالهها دستگیرم شد.
جنس عزادارای هم فرق میکرد؛ شکوهمندانه بود. مادری در میان سوگواری مبارکباد میگفت و دیگری برگ گل و نقل بر سر میریخت.
به تعداد شرکتکنندگان آدمهایی میدیدم که تشنه شهادتند...
هوا به شدت گرم بود. زنی بچه چندماهه با خود آورده.
انگار در اینجور مراسمها آفتاب دوچندان میسوزاند؛ تا به همهثابت کند این آمدنها کار تَن و مَن نیست.
بالاجمال که امروز ما خون بهای پیروزی را بدرقه کردیم.
و باد از شَهر ما به بهشت میوزید.
یا علی
🎬 فاطمه عزیزی
5تیر1404
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#عاشق_شهادت
۲۶ام خرداد۱۴۰۴، اطلاعیه تشييع شهید سرهنگ پاسدار #یونس_ماهرو_بختیاری را دیدم که در حمله «صهیونیستی-آمریکایی» به خرمآباد شهید شده بود.
«مراسم تشییع، ساعت چهار عصر از مقابل فرمانداری تا گلزار شهدا».
عزمم را جزم کردم، با وجود گرمای شدید در مراسم شرکت کنم. سر خیابان چند دقیقهای منتظر تاکسی شدم؛ هیچ ماشینی در آن عصر سوزان عبور نکرد. مجبور شدم از آخر آزادگان تا فرمانداری پیاده بروم. دلهره داشتم به مراسم نرسم. وسط راه به دوستم زنگ زدم؛ گفت: «نگران نباش میرسی!» سرعتم را بیشتر کردم. صدای مارش نظامی را که شنیدم، سوره حمد را چندبار برای شادی روح شهید زمزمه کردم. بااینکه مسیر زیادی را پیاده آمده بودم، احساس خستگی و تشنگی نداشتم. زیر لب از شهید تشکر کردم که به مراسم تشییع جنازهاش دعوتم کرده است. خودم را در صف تشییعکنندگان جا دادم. جمعیت آنقدر زیاد بود که اجازه دیدن ماشین حمل پیکر را نمیداد. موج جمعیت خودبهخود مرا به ماشین حامل شهید نزدیک و نزدیکتر کرد. وقتی به ماشین رسيدم، به شهید سلام کردم. با هر قدمی که برمیداشتم برکات معنوی را در سلول به سلول بدنم حس میکردم. انگار داشتم دور خانه خدا طواف میکردم. به حال شهید غبطه خوردم که مفهوم واقعی «صبغه الله» بود. یک لحظه لبم از خواندن قرآن و ذکر آرام نمیگرفت. بلندگو نوحههای عاشورایی میخواند. خیسی قطرات اشک، صورتم را خنک میکرد. راه رفتنم به طرف گلزار همراه با ماشين حامل شهید بود. آرزو کردم خداوند این حال خوب را به دیگران هم عطا کند.
در مسیر چندین موکب آب و شربت میدادند ؛ اما من حس تشنگیام از کار افتاده بود! وقتی رسیدیم میدان آزادگان، مجری مراسم چندبار اعلام کرد، به علت طولانیبودن مسیر گلزار، ادامه مسیر را سوار ماشینها شوید. اما همه اتوبوسها تکمیل بودند. هيچکس حاضر نشد برگردد! همگی از پیر و جوان، زن و کودک به مسیرشان ادامه دادند؛ حتی خانمهای کمحجاب! همه مغازهدارها آب و لیوان بهدست از تشییعکنندگان پذیرایی میکردند. بعضی شیر شلنگهای مغازهها را باز کرده بودند تا مردم سروصورتشان را خنک کنند؛ بخصوص پسر بچهها، حسابی خودشان را خنک میکردند. با نزدیک شدن به گلزار و دامنه کوه، کمی از حرارت هوا کم شد. من همچنان با سرعت میرفتم؛ تا از مراسم جا نمانم.
بعضی خانمها بااینکه بچه بغلشان بود پابهپای بقیه میآمدند. کمی به یکنفرشان کمک کردم، تا خستگی در کند. وقتی رسیدم گلزار، برادر شهید داشت سخنرانی میکرد. خوب که به سخنانش دقت کردم، متوجه شدم، علاوهبر برادر، همرزم شهید هم بوده است. اینکه برادر شهیدش مدافع حرم بوده و همیشه آرزوی شهادت در سر داشته است، برایم تعجب نداشت؛ چون قبلا از شهید سلیمانی شنیده بودم که تا شهید زندگی نکنی، شهید نمیشوی! بعد از برادر شهید، همسر شهید، با صلابت و صبوری شگفتانگیزی به اینکه همسرش به آرزوی دیرینهاش رسیده است، افتخار کرد. خودش هم در آخر از خداوند خواست که سرانجام مرگش شهادت باشد. و من همچنان غرق در برکات نعمت حضور در مراسم بودم و بهوضوح در گلزار شهدا عطر شهادت را حس میکردم. درحالیکه حس تشنگی و خستگیام را از دست داده بودم! چندین بار الحمدلله رب العالمین را تکرار کردم و با قرائت فاتحه برای شهدا همان جا از خداوند برای خودم درخواست شهادت کردم. با این آرزو، مخلصانه خود را در خیل خادمان مولایمان صاحب زمان دیدم. با آرامشی جانانه شعار زن، زندگی، شهادت را سر دادم و به خانه برگشتم.
🔹 عصمت نیکسرشت
5تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بازخوانی_تاریخ
#نامههای_خرمشهر
قسمت سوم
راستش را بخواهی، چیزی برای نوشتن ندارم. بنابراین گاهی مجبورم از پرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهیهای ته رودخانه.
نامهٔ قبلی را که نوشتم، بعد از پیدا شدن استخوانهای محمودرضا دشتی، سخت پریشان بودم و دلم میخواست یک بندهخدایی یک سیلی محکم توی گوشم میزد، تا لااقل بهانهای برای گریستن پیدا میکردم.
اما خب، چه کنیم که خیلی از بغضها در گلو خفه میشوند. هنوز اشک در چشممان نخشکیده، یک اتفاق دیگر میافتد و اینجا مجالی برای اندیشیدن و تفکر بر حادثهها و لحظهها و صحنهها کمتر حاصل میشود.
تا میآیی سرت را بخارانی، روزها از پی هم، هفته در پی او و پشت سرش ماهها مثل واگنهای قطار از جلو تو میگذرند، که توی هر کدام از این واگنها انباری از خاطرهها نهفته.
و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشهای مثل این اتاق که من در آن نشستهام آرامشی حاصل شد، تازه میفهمی که ای بابا! کجا بودهای و حالا کجا آمدهای.
آن روز توی کوچهها دنبال یک فرغون میگشتی که مجروح تیرخوردهای را با آن به مسجد جامع برسانی. دیروز توی کوچههای پشت گلفروشی، جنازهٔ سامی و محمود به حالت سجده بر زمین بود و امروز تصویر آنها بر دیوار نمازخانه.
آن روزها فریاد بر سینهٔ آسمان خط سرخ میکشید که: آی! به داد ما برسید! بچهها دارند قتلعام میشوند! و کسی پاسخگو نبود، به جز خدا.
خدایا! کجا بودیم؟ چه بر ما گذشت؟ آیا کسی از مظلومیت فرزندان روح خدا چیزی میداند یا هنوز همه در فکر آبگرمکن و زیلو و بخاری هستند؟
آیا کسی از رقص مرگ چیزی میداند؟ آیا کسی میداند که توی کوچههای شهر خون این حماسهآفرینان در میان دود خاکستری انفجار خمپارههای خشم، چهسان بر زمین میریختند.
🔹شهید بهروز مرادی
6تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv