eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت دوم بی‌تابی‌هایم که تمام شد، شوک خبر شهادت «ابوذر» به احساس غمگینی تبدیل شد که من و همسرم را پریشان کرد. مثل مورچه‌هایی شدیم که آب در خانه‌شان ریخته بودند. حیران توی خانه می‌گشتیم و نمی‌توانستیم همدیگر را راهی کنیم. بالاخره راه افتادیم. آفتاب وسط آسمان بود. اشک مجال دیدن راه پله را نمی‌داد؛ دست از دیوار گرفتم؛ پنج طبقه را تا پایین، آهسته آهسته اشک ریختم. ساختمان‌ها و محوطه پادگان خالی از سکنه بود؛ برای همین صدایم را آزاد و با جان و دل گریه کردم. همسرم یک چشمش به جاده بود و یک چشمش به احوال غصه‌دار من. خودش هم گاهی بغضش را قورت می‌داد و گاهی هم اشک می‌ریخت. شاید دلش نمی‌خواست آشنایی، گریه‌های پنهانی‌اش را ببیند. زیرگذرهای جاده را که رد می‌کردیم خیال می‌کردم قلب همه‌ی مردم زخمی است؛ برای همین از صورت خیس اشکم خجالت نمی‌کشیدم. به خانه پدر شوهرم رسیدیم. غم مصیبت از دروازه‌ی کوچه پیدا بود. همه توی کوچه داشتند راهی منزل پدر «ابوذر» می‌شدند. دیگر پیاده نشدیم و ما هم راهمان را ادامه دادیم. رسیدیم به کوچه‌ای که عطر حضور ابوذر در آن پیچیده بود و اینگا بود که ماجرا تغییر کرد. مادر شوهرم با چشمان قرمز ورم کرده، خودش را به من رساند و گفت:«گریه نکن هنوز چیزی معلوم نیست، خبر قطعی نیست، گریه نکن!» ته دلم امیدی زنده شد. با خودم گفتم:«کمتر از سه ساعت از رفتن ابوذر میگذره؛ پس خبر اشتباهه.» اما گریه‌هایم دست خودم نبود که بتوانم کنترلش کنم. وارد خانه شدم. زن‌های فامیل دورتادور پذیرایی، گریان و بی‌قرار منتظر خبر سلامتی «ابوذر» بودند. «آذر» آرام نشسته بود روبه‌رویم و ایمان داشت که همسرش زنده است. چشمم به در ورودی بود و تصور می‌کردم، اگر الان «ابوذر» بیاید چقدر دوست‌داشتنی‌تر از قبل به نظر می‌رسد. ادامه دارد... 🔹سمانه قاسمی‌منش ۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
به مریم و سعیده زنگ می‌زنم تا قرار شرکت در تشیع شهید ماهرو را هماهنگ کنیم. سعیده می‌گوید همراه همسرم می‌آیم و مریم هم جواب سربالا می‌دهد که آمدنم معلوم نیست. اما تأثیری در تصمیم من ندارد. حتی گرمای هوا هم نمی‌تواند مرا منصرف کند. چادرم را سر می‌کنم و همراه مادر راهی گلزار می‌شویم. کوچه و خیابان‌های شهر رنگ و بوی عجیبی گرفته، مردم عکس فرماندهان شهید سپاه را حتی پشت شیشه‌ی مغازه‌ها نصب کرده‌اند. بنر بزرگی از عکس شهید یونس ماهرو کنار بیمارستان شهدای هفتم تیر جلب توجه می‌کند. ماشین با سرعت عبور می‌کند و من هنوز در حالت چشمان مهربانش مبهوت مانده‌ام. ضبط ماشین با صدای حسین طاهری میخواند: والله والله نصر من الله... حال و هوای این روزها دائم می‌کشاندم به کتاب‌های خاطرات شهدای دفاع مقدس. وقتی به آستانه‌ی ورودی گلزار شهدای دورود می‌رسیم لابه‌لای صفحات کتاب "گلستان یازدهم" هستم، درست در روز تشییع شهید امیر چیت سازیان... «مردم یک صدا فریاد می‌زنند: برای دفن شهدا / مهدی بیا مهدی بیا» بین جمعیت غرق می‌شویم. زنان عزادار به رسم لری دستک چادرهایشان را ضربدری دور گردن بسته‌اند و به صورت‌هایشان خنج می‌کشند. پوست صورت بعضی خراشیده شده و رد خون روی گونه‌هایشان دلم را ریش می‌کند. مادرم هر آشنایی که می‌بیند به سینه می‌کوبد و حسین حسین می‌گوید. بین جمعیت سعیده و مریم را می‌بینم. فاصله‌یمان زیاد است. مردها تابوت شهید را روی شانه می‌آوردند. دوستان شهید با لباس نظامی جلوی تابوت را گرفته‌اند. چشم‌هاشان کاسه خون است. جمعیت یک صدا لا اله الا الله می‌گویند و تابوت پیچیده به پرچم را روی سکویی قرار می‌دهند. مراسم با طنین محزون قرائت قرآن شروع می‌شود. همه به احترام قرآن سکوت کرده‌اند اما صدای هق‌هق مادر شهیدی که قاب عکس پسرش را به سینه چسبانده قطع نمی‌شود. مداحان نوحه‌خوانی و سینه‌زنی را شروع می‌کنند زن‌ها بلندتر از مردها با شوری زینبی همراهی می‌کنند. انگار مداح هم فهمیده، روضه‌اش را بیشتر از زبان‌حال حضرت زینب می‌خواند. بعد میکروفن را به یکی از فرماندهان سبزپوش می‌دهند. از رشادت‌های نیروهای نظامی و خصوصا از روحیه‌ی خستگی‌ناپذیر شهدای اخیر می‌گوید. سپس نوبت به همسر شهید می‌‌رسد. از جمعیت تشکر می‌کند و شجاعانه با صدایی محکم و استوار خطاب به اسرائیل و مزدورانش می‌گوید ما ایستاده‌ایم و به شهدایمان افتخار می‌کنیم. به صلابتش غبطه می‌خورم. با خودم می‌گویم تو هم برای چنین لحظه‌ای آماده‌ای؟... گوشی‌ام زنگ می‌خورد: همسرم می‌گوید امشب هم آماده‌باش است. خداقوت می‌گویم. همان لحظه جوانی بسیجی شربت تعارف می‌کند. کامم شیرین می‌شود. 🔹طاهره ساکی ۲تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
سالها بعد فرزندان ما از جنگ اسرائیل خواهند شنید... همین نوشته‌ها می‌مانند و مستندی هستند برای شناخت علیرضاها... مهدی کمالی‌ها... پادگان امام علی و... شهدای ما فقط عدد نبودند؛ هر کدام‌شان یَلی بودند که جگر داشتند و مجاهدانه جنگیدند. کاش همه اهمیت و ارزش و اثر این نیم‌ساعت نوشتن‌ها را، این نیم ساعت صوت فرستادن‌ها را، در تاریخ‌سازی و هویت‌سازی ملی می‌دانستند. 🔹همشهری 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
این روزه‌ها من زندگی می‌کنم. از تراس خانه به بیرون نگاه می‌کنم ببینم اوضاع خیابان چطور است. کوه‌ها و درختان بلوط چندین ساله را نگاه می‌کنم؛ رادیو قرآن گوش می‌دهم؛ غذا می‌پزم؛ همراه باغذا دعا می‌خوانم؛ ظرفها را می‌شویم؛ خانه را جارو میزنم؛ گل جدید در گلدان کاشته‌ام؛ به دوستان، آشنایان و اقوام زنگ می‌زنم و حالشان را می‌پرسم؛ دلداریشان می‌دهم. اجازه می‌دهم بچه‌هایم بیرون بازی کنند؛ بدون ترس و دلهره. آخر من مادرم؛ باید خودم را قوی نشان دهم؛ به خانه خانواده جان دهم، تا جان بگیرند و دشمن بداند، «زندگی جریان دارد.» درحال مرتب کردن لباس‌ها هستم؛ برادرم که در تهران سکونت دارد به من زنگ می‌زند تا جویای حالم باشد. می‌گویم حالم خوب است؛ زندگی می‌کنم. به او گلایه می‌کنم که برادر ته تغاریمان مرا اذیت می‌کند. هرروز پیام می‌دهد با روحیه و شوخ طبعی در محل خدمتش می‌گوید: «من هنوز زنده‌ام. دیدی بادمجان بم آفت ندارد. من رفتنی نیستم.» با استیکر خنده👻😂ناراحتم می‌کند. دوباره می‌گویم همه جا امن و امان است. با مزاح می‌گوید: «حالا خوارکی چه داری، خرید کرده‌ای؟» نخریده‌ام؛ آخر به اندازه کافی دارم. تمام کنم می‌خرم و به او می‌گویم: «باورت می‌شود هرروز خانه را مرتب می‌کنم. وسایل بهداشتی دارویی، خشکبار که نیاز است را جدا گذاشته‌ام. زبانم لال، زبانم لال اگر جنگ بدتر شد و من نبودم برادری، خواهری، رزمنده‌ای، همسایه‌ای، دوستی، آشنایی از خانه من استفاده کند... می‌گویم من چکاری می‌توانم انجام دهم جز دعا و فدا کردن مال و خانه‌ام برای ایران... برادرم می‌خندد و می‌گوید: «خدای من؛ تو به چه چیزها که فکر نمیکنی. ان‌شاءالله به آنجا نمی‌رسد.» ولی من مادرم؛ خواهرم؛ همسرم. نقش‌هایم در زندگی عوض می‌شود. بی‌خواب شده‌ام. شبها از این پهلو به آن پهلو می‌شوم. فکرها هجوم می آورند. رزمنده‌هایی که برای دفاع از وطن ایستادگی می‌کنند و خواب از چشمانشان بار سفر بسته است تا من در هوای خنک با نگاه کردن به آسمان زیبای پرستاره کنار فرزندانم، لالایی‌ها و قصه‌های شبانه بخوانم، در حالت آماده‌باش با آن همه لباس گرمشان می‌شود؟ شاید دست و صورت‌های نازنینشان جلو آفتاب سوخته برای من و تو؟ غذا خورده‌اند؟ یا دلشان می‌خواست کنار مادر یا شاید همسر باشند و دستپخت آنها را نوش‌جان کنند؟ یا شاید هم رزمنده‌ای هرروز در نماز‌هایش برای همه ما و وطن دعا می‌کند تا سلامت و گوش به فرمان رهبر باشیم و صفحه گوشی‌اش را نگاه می‌کند و به عکس خانواده‌ا‌ش بوسه می‌زند؟ این روزها من زندگیِ همراه با فکر دارم. ای کاش شرمنده رزمنده‌ها شهدا و خانواده ها‌یشان نشوم‌‌‌... 🔹زینب دریکوند ۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صُبح برای انجام کار است؛ برای کمی بیشتر خوابیدن. اما در شَهر من صبح امروز معنای دیگری داشت. هرکس باهر دلیلی خود را به کاروان آن دَه نفر رسانده بود. کاروانی داشتیم که نه به مَزار و مَرقد، بلکه به پیشواز محرمِ سیدالشهدا می‌رفت. بعضی تک پسر، تازه داماد یا پدر بودند. این از مویه و‌ ناله‌ها دستگیرم شد. جنس عزادارای هم فرق می‌کرد؛ شکوهمندانه بود. مادری در میان سوگواری مبارک‌باد می‌گفت و‌ دیگری برگ گل و‌ نقل بر سر می‌ریخت. به تعداد شرکت‌کنندگان آدم‌هایی می‌دیدم که تشنه شهادتند... هوا به شدت گرم‌ بود. زنی بچه چند‌ماهه با خود آورده. انگار در اینجور مراسم‌ها آفتاب دو‌چندان می‌سوزاند؛ تا به همه‌ثابت کند این آمدن‌ها کار تَن و‌ مَن نیست. بالاجمال که امروز ما‌ خون بهای پیروزی را بدرقه کردیم. و باد از شَهر ما به بهشت می‌وزید. یا علی 🎬 فاطمه عزیزی 5تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
۲۶ام خرداد۱۴۰۴، اطلاعیه تشييع شهید سرهنگ پاسدار را دیدم که در حمله «صهیونیستی-آمریکایی» به خرم‌آباد شهید شده بود. «مراسم تشییع، ساعت چهار عصر از مقابل فرمانداری تا گلزار شهدا». عزمم را جزم کردم، با وجود گرمای شدید در مراسم شرکت کنم. سر خیابان چند دقیقه‌ای منتظر تاکسی شدم؛ هیچ ماشینی در آن عصر سوزان عبور نکرد. مجبور شدم از آخر آزادگان تا فرمانداری پیاده بروم. دلهره داشتم به مراسم نرسم. وسط راه به دوستم زنگ زدم؛ گفت: «نگران نباش می‌رسی!» سرعتم را بیشتر کردم. صدای مارش نظامی را که شنیدم، سوره حمد را چندبار برای شادی روح شهید زمزمه کردم. بااینکه مسیر زیادی را پیاده آمده بودم، احساس خستگی و تشنگی نداشتم. زیر لب از شهید تشکر کردم که به مراسم تشییع جنازه‌اش دعوتم کرده است. خودم را در صف تشییع‌کنندگان جا دادم. جمعیت آنقدر زیاد بود که اجازه دیدن ماشین حمل پیکر را نمی‌داد. موج جمعیت خودبه‌خود مرا به ماشین حامل شهید نزدیک و نزدیکتر کرد. وقتی به ماشین رسيدم، به شهید سلام کردم. با هر قدمی که برمی‌داشتم برکات معنوی را در سلول به سلول بدنم حس می‌کردم. انگار داشتم دور خانه خدا طواف می‌کردم. به حال شهید غبطه خوردم که مفهوم واقعی «صبغه الله» بود. یک لحظه لبم از خواندن قرآن و ذکر آرام نمی‌گرفت. بلندگو نوحه‌های عاشورایی می‌خواند. خیسی قطرات اشک، صورتم را خنک می‌کرد. راه رفتنم به طرف گلزار همراه با ماشين حامل شهید بود. آرزو کردم خداوند این حال خوب را به دیگران هم عطا کند. در مسیر چندین موکب آب و شربت می‌دادند ؛ اما من حس تشنگی‌ام از کار افتاده بود! وقتی رسیدیم میدان آزادگان، مجری مراسم چندبار اعلام کرد، به علت طولانی‌بودن مسیر گلزار، ادامه مسیر را سوار ماشین‌ها شوید. اما همه اتوبوس‌ها تکمیل بودند. هيچکس حاضر نشد برگردد! همگی از پیر و جوان، زن و کودک به مسیرشان ادامه دادند؛ حتی خانم‌های کم‌حجاب! همه مغازه‌دارها آب و لیوان به‌دست از تشییع‌کنندگان پذیرایی می‌کردند. بعضی شیر شلنگ‌های مغازه‌ها را باز کرده بودند تا مردم سروصورتشان را خنک کنند؛ بخصوص پسر بچه‌ها، حسابی خودشان را خنک می‌کردند. با نزدیک شدن به گلزار و دامنه کوه، کمی از حرارت هوا کم شد. من همچنان با سرعت می‌رفتم؛ تا از مراسم جا نمانم. بعضی خانم‌ها بااینکه بچه بغلشان بود پابه‌پای بقیه می‌آمدند. کمی به یک‌نفرشان کمک کردم، تا خستگی در کند. وقتی رسیدم گلزار، برادر شهید داشت سخنرانی می‌کرد. خوب که به سخنانش دقت کردم، متوجه شدم، علاوه‌بر برادر، همرزم شهید هم بوده است. اینکه برادر شهیدش مدافع حرم بوده و همیشه آرزوی شهادت در سر داشته است، برایم تعجب نداشت؛ چون قبلا از شهید سلیمانی شنیده بودم که تا شهید زندگی نکنی، شهید نمی‌شوی! بعد از برادر شهید، همسر شهید، با صلابت و صبوری شگفت‌انگیزی به اینکه همسرش به آرزوی دیرینه‌اش رسیده است، افتخار کرد. خودش هم در آخر از خداوند خواست که سرانجام مرگش شهادت باشد. و من همچنان غرق در برکات نعمت حضور در مراسم بودم و به‌وضوح در گلزار شهدا عطر شهادت را حس می‌کردم. درحالی‌که حس تشنگی و خستگی‌ام را از دست داده بودم! چندین بار الحمدلله رب العالمین را تکرار کردم و با قرائت فاتحه برای شهدا همان جا از خداوند برای خودم درخواست شهادت کردم. با این آرزو، مخلصانه خود را در خیل خادمان مولایمان صاحب زمان دیدم. با آرامشی جانانه شعار زن، زندگی، شهادت را سر دادم و به خانه برگشتم. 🔹 عصمت نیک‌سرشت 5تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت سوم راستش را بخواهی، چیزی برای نوشتن ندارم. بنابراین گاهی مجبورم از پرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهی‌های ته رودخانه. نامهٔ قبلی را که نوشتم، بعد از پیدا شدن استخوان‌های محمودرضا دشتی، سخت پریشان بودم و دلم می‌خواست یک بنده‌خدایی یک سیلی محکم توی گوشم می‌زد، تا لااقل بهانه‌ای برای گریستن پیدا می‌کردم. اما خب، چه کنیم که خیلی از بغض‌ها در گلو خفه می‌شوند. هنوز اشک در چشم‌مان نخشکیده، یک اتفاق دیگر می‌افتد و اینجا مجالی برای اندیشیدن و تفکر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها کمتر حاصل می‌شود. تا می‌آیی سرت را بخارانی، روزها از پی هم، هفته در پی او و پشت سرش ماه‌ها مثل واگن‌های قطار از جلو تو می‌گذرند، که توی هر کدام از این واگن‌ها انباری از خاطره‌ها نهفته. و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشه‌ای مثل این اتاق که من در آن نشسته‌ام آرامشی حاصل شد، تازه می‌فهمی که ای بابا! کجا بوده‌ای و حالا کجا آمده‌ای. آن روز توی کوچه‌ها دنبال یک فرغون می‌گشتی که مجروح تیرخورده‌ای را با آن به مسجد جامع برسانی. دیروز توی کوچه‌های پشت گل‌فروشی، جنازهٔ سامی و محمود به حالت سجده بر زمین بود و امروز تصویر آنها بر دیوار نمازخانه. آن روزها فریاد بر سینهٔ آسمان خط سرخ می‌کشید که: آی! به داد ما برسید! بچه‌ها دارند قتل‌عام می‌شوند! و کسی پاسخگو نبود، به جز خدا. خدایا! کجا بودیم؟ چه بر ما گذشت؟ آیا کسی از مظلومیت فرزندان روح خدا چیزی می‌داند یا هنوز همه در فکر آبگرمکن و زیلو و بخاری هستند؟ آیا کسی از رقص مرگ چیزی می‌داند؟ آیا کسی می‌داند که توی کوچه‌های شهر خون این حماسه‌آفرینان در میان دود خاکستری انفجار خمپاره‌های خشم، چه‌سان بر زمین می‌ریختند. 🔹شهید بهروز مرادی 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
فیلم زامبی‌ها را دیده بودم؛ ولی فکر نمی‌کردم روزی مثل آنها خیره به جایی فقط راه بروم. اولین روز آتش بس بود. آنقدر این خبر مرا بهم ریخت که توان درست کردن ناهار برای بچه‌ها را نداشتم. ظهر مهمان مهربانی و لطف، مرغ‌هایی بودند که برایشان تخم گذاشته‌ بودند. غروب دخترم کلاس زبان داشت. با هر سختی که بود، بلند شدم. از خانه بیرون زدیم. راست، راست فقط راه می‌رفتم. دخترم مثل همیشه از هر دری سخن می‌گوید. درست عین خودم است؛ هر دو حرف زدن را دوست داریم. هیچ نمی‌گویم و او هم ساکت می‌شود. دخترم سر کلاسش می‌رود. آرام روی نیمکت‌های توی حیاط، به انتظار می‌نشینم. برق شادی در چشم‌های مادران دیگر موج می‌زند. صحبت، فقط در مورد آتش‌بس و پایان جنگ است. خواهرم زنگ می‌زند. از دوست جاری‌اش، که همسر خواهرش شهید شده، می‌گوید. شهید چهار فرزند دارد که بسیار بی‌تابش، هستند. آموزشگاه، نزدیک به دریاچه است. صدای هلهله و شادی موتور‌سواران و ماشین‌هایی که از آنجا بوق‌زنان عبور می‌کنند، به گوش می‌رسد. به یاد شهدا، بغض می‌کنم. دلم می‌خواهد گریه کنم. به زور جلوی خودم را می‌گیرم. اگر گریه کنم، ربطش می‌دهند به زندگی خصوصی آدم. به خانه می‌آیم. بساط شام را می‌چینم. هنوز هم غم در چهره‌ام‌ نمایان است. شام را که خوردیم، بی‌مقدمه رو به همسرم، می‌گویم: «پنج‌شنبه، بچه‌هایت را خودت نگه‌دار؛ می‌خواهم بروم گلزار.» خنده‌اش می‌گیرد. پسر کوچکم هم با خندیدن پدرش، به من می‌خندد. صبح می‌شود. مثل همیشه صدای گنجشک‌ها‌یی که دوستشان دارم، به گوش می‌رسد. اما امروز حتی، صدای آنها هم، خوشحالم نمی‌کنند! 🔹فاطمه بسطامی 4تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
دیشب خانم محمدپور خاطراتش را در رابطه با شهید برایم فرستاد. با شهید انس گرفتم و این خاطرات مشوقی برای حضورم در تشییع شهدا شد. قرار بود برای مراسم تشییع، مادرم و خواهر هشت ساله‌ام همراهم بیایند. صبح پنج تیر شد. خواهرم شب قبل دیر خوابیده بود؛ اما همین که گفتیم می‌خواهیم برویم مراسم تشییع شهدا، سریع بیدار و آماده شد. خودمانیم، مراسم تشییع رفتن و زیر آفتاب ماندن سخت است؛ اما با بچه رفتن سخت‌تر! البته فدای شهدا؛ این سختی‌ها در مقابل عظمت کار آن‌ها هیچ است. سوار ماشین شدیم و به طرف میدان ۲۲ بهمن حرکت کردیم. با خودم می‌گفتم نکند دیر برسیم و ماشین شهدا حرکت کرده باشد. الحمدلله به موقع رسیدیم و پیکر مطهر شهدا هنوز در انتظار جمعیت بود. از ماشین پیاده شدیم و به طرف جمعیت رفتیم. سرود حماسی پخش شده بود. میان جمعیت چند نفر از خانم‌ها سینه‌زنی می‌کردند و روی چادر و مانتوهایشان گل زده بودند. مشخص بود از اقوام شهدا هستند. نیروهای امنیتی اطراف جمعیت و مخصوصاً بانوان را گرفته بودند تا آسیب و صدمه‌ای نبینند. امشب اول محرم است؛ وا مصیبتا، وا زینبا! ای کاش همین دلاورمردان در روز عاشورا کنار امام حسین و اهل بیت بودند، تا کسی حرمت نشکند و کسی صدمه‌ای وارد نکند. ماشین شهدا را آوردند جلوی جمعیت. داغ دل خانواده شهدا بیشتر شد. یاد مداحی سید احمد حیات‌الغیب افتادم، از زبان امام حسین برای حضرت علی‌اکبر که «نکن پیرم علی، دیگه بعد از تو من از همه سیرم علی، چرا بالا سرت نمیمیرم علی». نیروهای امنیتی احترام نظامی گذاشتند. خواهر هشت ساله من هم به احترام شهدا احترام نظامی گذاشت؛ احترامی که از عمق جانش برمی‌خواست. نوبت به سخنرانی برخی از مسئولین رسید. بیشتر حرف‌ها را متوجه نشدم. آنقدر هوا گرم بود که باعث می‌شد به خانواده شهدا فکر کنم. جگرشان آتش گرفته بود و گرمای هم بدتر اذیتشان می‌کرد. حسین جان در آن گرما کسی به فکر پیکر مطهرت بود؟ کسی به فکر دخترانت بود؟ به فکر خواهرت چطور؟ با شعار «مرگ بر اسرائیل»، «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» و... شروع به حرکت کردیم. قرار بود تشییع شهدا از میدان ۲۲ بهمن تا بیمارستان شهدای عشایر باشد. در طول مسیر موکب‌هایی را دیدم که برای محرم برپا شده و عکس شهدای جدید شهرمان را نصب کرده بودند. محرم پارسال، چه‌کار کرده بودند که شهادت‌نامه‌شان امضا شده بود؟ مطمئناً جزو عشاق بودند. ان شاءالله امسال امام زمان شهادت‌نامه من را هم امضا کند. 🔹زهرا زادسری 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هق‌هق گریه امانش نمی‌داد. گفتم: «نسیم جان، آروم باش. متوجه حرفات نمی‌شم. کی شهید شده؟!» گفت: «امیرحسین، پسر معصومه خانم.» چنان شوکه شدم که به خاطر نیاوردمش. پرسیدم: «کدوم معصومه؟!» - خواهر شهیدان زیودار. باورنکردنی بود. - امیرحسین هنوز سنی نداره. اشتباه نمی‌کنی؟! -نه، مطمئنم. از محافظین تیم سردار لطفی بوده. تمام تیم شهید شدن. پیکرشم هنوز زیر آواره. به همسرم گفتم: «من جرات تماس گرفتن ندارم. تو به آقاجعفر زنگ بزن ببین چه خبره» تلفن را برداشت و شماره گرفت، بعد از احوال‌پرسی مختصری پرسید: «آقاجعفر، یه خبر شنیدیم، حقیقت داره؟!» با صدایی بغض‌کرده جواب داد: «برای امیرحسین دعا کنید زنده بیرون بیاد.» ساعت هشت صبح پیام آمد، شهادت امیرحسین تأیید و به خانواده‌اش اعلام شده است. یاد روضه‌ی خانم زیودار افتادم. روز آخر روضه می‌رفتم کمکش. امیرحسین حدود یازده سال داشت. توی حیاط دوچرخه‌بازی می‌کرد. نذری که آماده می‌شد، با ذوق می‌آمد سراغ ظرف‌های یک‌بارمصرف که: «مامان، چندتاشون رو بده من پخش کنم.» یاد چهره آرامش، لبخند به لبم آورد. اما یاد کلمه شهید که افتادم، اشک‌هایم سرازیر شد. توی دلم گفتم: «خدایا به معصومه خانم صبر بده. اون عاشقانه بچه‌هاشو دوست داره. حالا چطور تاب میاره.» با خواهرهای شهید سعیدی هماهنگ کردم که عصر برویم خانه‌شان. دم در حیاط، مردها به ردیف روی صندلی نشسته بودند. آقاجعفر را دیدم، رفتم جلو و تسلیت گفتم. خانه‌ای که هر سال سردرش سیاه‌پوش اباعبدالله بود، امروز سیاه‌پوش جگرگوشه‌شان شده بود. نمی‌دانم، شاید هم قبل از خبر شهادت، به نیت اقامه عزای اباعبدالله پرچم عزا نصب کرده بودند. چشمم به معصومه خانم که خورد، بغضم ترکید و اشک چشم‌هایم جاری شد. با اینکه خیلی صبور بود، اما داغ فرزند چه سخت بوده که صورتش را خراشیده. داد زد: «حدیث، اومدی! قرار بود من بیام برای تبریک پسرت. دیدی چی شد؟ تو اومدی برای تسلیت امیرحسین.» گفتم: «من بمیرم برای دل شکسته‌ات.» کوثر رمق نداشت. روی زمین نشسته بود و پاهایش را ماساژ می‌دادند. داد زد: «حدیث، می‌خوان امیرم رو ببرن پیش شهید سعیدی. می‌خواستم خبر دایی شدنش رو بهش بدم.» پیشانی‌اش را بوسیدم. حالا دیگر صدای هق‌هق من از کوثر بلندتر بود. امان از داغ جوان. تنها چیزی که به قطع می‌تواند کمر یک خواهر را بشکند، خبر مرگ برادر است. احساس می‌کردم کوثر کمرش شکسته و توان ایستادن ندارد. خانه لحظه‌به‌لحظه شلوغ‌تر می‌شد. صدای «یا حسین، امیرجوان یا حسین» فضا را پر کرده بود. معصومه خانم چشم از بنر امیرحسین که روبه‌رویش روی دیوار نصب شده بود، برنمی‌داشت. مدام با او حرف می‌زد: «امیر کوچولوی مامان. تو کی بزرگ شدی که بهت بگن شهید؟ امیر، تو هنوز بچه‌ای، اسم شهید برات سنگینه. بیا بغلم، پسر کوچولوی مادر.» بی‌تابی‌اش را که می‌دیدم، قلبم تیر می‌کشید. یک روز آقاجعفر تعریف می‌کرد: «معصومه، آجیم، پسرش تب کرد، بردن بیمارستان. وقتی ما رسیدیم، از بس خودشو زده بود، تمام صورتش قرمز بود. وقتی تو اون وضع دیدمش، از کوره دررفتم که: خجالت بکش، مامان‌مون دو جوان از دست داده، این‌طور بی‌تابی نکرد، این چه وضعیه!» اشک‌هایش را پاک کرد. گفت: «داداش، ناراحت نشو، بذار بگم چرا این کار رو کردم. وقتی بچه‌ام حالش بد شد، یاد مامانم افتادم که چطور داغ دو جوان تحمل کرده، اون روزا چه حالی داشته! به خدا به خاطر دل مادرم و رسول و اصغر، خودمو زدم.» توی دلم گفتم: «خدا، چرا آدما رو با هر چیزی که نسبت بهش دلشوره و ترس دارن، امتحان می‌کنی؟» معصومه تمام اضطرابش پسرش بود. همیشه می‌گفت: «خدایا، من تحمل ندارم، منو با داغ فرزند امتحان نکن.» حالا دقیقاً دست گذاشتی روی نقطه ضعفش. بغض، راه نفسم را بسته بود؛ باید گریه می‌کردم. چادرم را انداختم روی صورتم و زار زار گریه کردم. باید خودم را آرام می‌کردم. زیر لب آرام زمزمه کردم: «یا حسین، یا حسین. امان از دل زینب.» با صدای معصومه خانم، چادر را کنار زدم. تعریف می‌کرد که چطور خبر شهادت پسرش را به او داده‌اند. - آقا سعید، خبر انفجار مقر رو که شنید، رفت تهران. صبح زنگ زد. گفتم: «خیر باشه!» گفت: «معصومه، یادته من چه آرزویی داشتم.» گفتم: «متوجه حرفت نمی‌شم.» گفت: «من آرزو داشتم شهید بشم، اما حالا امیرحسین افتاد جلو باباش، سربلندت کرد.» بعد دوباره ناله‌اش بلند شد. «امیرحسین جان، تو آخرین پیام‌مون گفتم: مراقب خودت باش. گفتی: هرچه آید، خوش آید. ما که خندان می‌رویم. مادر جان! سفر به سلامت، رفتی مادر جان...» *مادر معصومه خانم و آقا جعفر، مادر شهیدان اصغر و رسول زیودار از شهدای به نام دفاع مقدس خرم‌آباد است. 🔹حدیث حیدری 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پنج‌شنبه ۲۲خرداد آخرین امتحان نهایی مدارس بود. باخودم گفتم امتحانات بچه‌ها که تمام شود با خیال راحت من هم می‌نشینم سر درس و امتحانات دانشگاه خودم. بعد از اتمام امتحانات رفتم مغازه، وسایل آش رشتة نذری عید غدیر را خریدم و یک ماشین دربست گرفتم تا خانه. تا شنبه وقت بود؛ ولی باید وسایل را آماده می‌کردم که مجبور نشوم روز جمعه هم بروم بیرون. عصر وارد پنل سامانه قلم شدم و برگه‌های امتحانات کلاس یازدهم و دوازدهم را تصحیح کردم. اینقدر خسته بودم که پای سیستم خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. فکر می‌کرد خواب دیده و به پدرم می‌گفت صدای بمب و موشک می‌آید. پدرم با خونسردی به او گفت: «اسرائیل تهران رو زده.» گیج و منگ شده بودم. تهران را زده؟ ما که وسط مذاکره بودیم؟ مادرم سریع خواست به آبجی که پارچین بود زنگ بزند. رفتم بالای سرش و گفتم: «قطع کن؛ از خواب بیدارشون میکنی.» آبجی خودش زنگ زد. ترسیده بود برای مادربزرگم یا کسی اتفاقی افتاده باشد که ساعت سه شب به او زنگ زده و قطع کرده‌ایم. او هم خواب بود و از جایی خبر نداشت و باخبر شد. مادرم به خاله و دایی‌ها هم که تهران بودند زنگ زد و جویای حالشان شد. دختر عموی مادرم همان موقع‌ها به من پیام داد و گفت سرادر باقری شهید شده است. گفتم: «نه بابا شایعه زیاده توجه نکن. مگه میشه سردارهای ما رو بزنن؟» بعد نماز صبح کلی فضای مجازی را چک کردم. شهادت سردار سلامی و سردار رشید و بقیه تایید شد. قلبم احساس سنگینی می‌کرد. چطور ممکن بود؟ خبر شهادت سردار حاجی‌زاده را که شنیدم، کاملا بهم ریختم. توی این گیرودار باید وسایل اطعام غدیر را آماده می‌کردیم. امتحانم هم ۲۶‌ام بود که اصلا دل و دماغ درس خواندن نداشتم. منتظر بودم ایران حمله کند و جواب اسراییل را بدهد؛ اما هر لحظه توی کانال‌ها خبر از حمله به شهرهای مختلف، می‌آمد. گویا پدافندهای ایران را هک کرده بودند. اما وقتی که حضرت آقا جایگزین فرماندهان شهید رت اعلام کرد و پدافندها هم از عصر فعالیتشان بهتر شد و شب جواب حمله‌شان را دادیم، کمی آرامتر شدم. آن صبح جمعه تا زمان حمله ایران، انگار ساعت‌ها کند شده بود و غم از زمین و آسمان به دلم می‌بارید‌. عصر بود که توی خبرها دیدم پارچین را زده‌اند. حس کردم قلبم دارد تکه تکه می‌شود. زنگ زدم به آبجی. نتونست جواب بدهد. خودش زنگ زد. گفت: «نامردا، بعضی خائن‌ها از خود ایران دارن می‌زنن». دخترانش ترسیده بودند. پدرم گفت: «نتانیاهو گفته توی ایران کارخانه موشک‌سازی زده و از خود ایران دارد حمله می‌کند.» گفتم: «بابا اینا جنگ روانیه. باور نکنید.» اما کارخانه نبود؛ شبکه‌ای بود از خائنین که با ریزپرنده‌ها زخم به کشور خودشان می‌زدند. تا صبح سرمان گرم اخبار جنگ بود. نماز صبح را که خواندم تازه خوابم برد که ساعت چهار صبح، در خانه را زدند. خواهرم بود و بچه‌هایش. ساجده گفت: «خاله اینجا دیگه جنگ نیست؟ نمیشه ما خونه‌مون رو عوض کنیم بیاییم اینجا؟ من دیگه تهران برنمی‌گردم. اینجا میرم مدرسه.» معلوم بود خیلی ترسیده. مادرم گفت: «خوب شد اومدین. یادم رفته اجاق گاز رو روشن کنم واسه نذری». با مادر شروع کردیم به آماده‌سازی وسایل. ساعت یازده اطعام غدیر را پخش کردیم؛ هرچند دلم خیلی غم داشت و ناراحتی شهادت فرمانده‌هایمان توی دلم بود. عصر شربت درست کردم و دادیم به همسایه‌ها. دلم می‌خواست مولا بداند وسط جنگ هم که شده دست از جشن ولایتش برنمی‌داریم. 🔹ندا سلیمانی 23خرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv