eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
816 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
: مأموریت در میانِ اشک با صدای بلند از ترس و اضطراب داد زدم: «محدثه! چی شد؟ چی شدی؟» با دستی لرزان، آب را به صورتش پاشیدم و مدام صدایش می‌کردم. زنان مهربانی که در آن نزدیکی بودند، گویی فرشته‌های رحمت بودند که به کمک آمدند. وقتی چشم‌هایش را با سختی باز کرد، با صدایی ضعیف گفت: «آزاده... آب...» بطری آب خنکی که همراهم بود را به دهانش نزدیک کردم تا جانی دوباره بگیرد، اما به محض آنکه هوشیاری‌اش بازگشت، با نگرانی زیاد گفت: «وای... گوپرو... کیفم...» آرام به او گفتم: «نگران نباش، هیچ‌چیز گم نشده.» دو زن ترک‌زبان که کنارمان بودند، با نگاهی دلسوزانه پرسیدند چه شده؟ برایشان گفتیم که از دیروز ظهر چیزی نخورده‌ایم و این پیاده‌روی طولانی، توانمان را گرفته. یکی از آنها از کیفش لقمه‌ای کباب و یکی دیگر ویفری درآورند و تعارف کردند. محدثه، گفت: «کباب نمی‌تونم بخورم»؛ سعی کرد کمی ویفر بخورد و حالش که بهتر شد گفت می‌خواهد از جمعیت خارج شود، شاید به اورژانس برود و سرم بزند تا حالش بهتر شود. وقتی مطمئن شدم بهتر شده و می‌تواند راه برود گفتم برو. خودم نمی‌توانستم همراهش بروم. نوعی اضطراب مقدس در وجودم بود. با خود می‌گفتم: «اگر باید زیر پلک‌هایم چوب‌کبریت بگذارم می‌گذارم تا بیدار بمانم؛ چون این، مهم‌ترین مأموریت زندگی من است.» من که هیچ خدمتی برای «آقا» نکرده بودم، این تنها راهم بود؛ اینکه بتوانم شکوه آخرین رفتن او را با دوربینم ثبت کنم. نباید دست‌خالی به خانه برمی‌گشتم، نباید! از ازدحام زیاد راه برای هیچ‌کس باز نبود. اما انگار در میان آن جمعیت، دستی مرا هدایت می‌کرد؛ نیروئی نادیده که اجازه می‌داد من، با دوربینم، از میان آن سیل عظیم عبور کنم. رسیدم به میدانی نزدیک مسجد؛ تنها جایی که می‌توانستم کمی از این فشار رها شوم. زمین، پر از خاک و گل بود. نشستم و تمام لباس‌هایم غرق در خاک شد، اما برای من، این خاک، گویی خاکی از مسیر عشق بود. در میانه‌ی آن خستگی مفرط، روی زیرانداز یکی از خانم های کنارم دراز کشیدم. دوربین را در آغوش گرفتم و پلک‌هایم سنگین شد. وقتی بیدار شدم، خانمی کنارم بود و با لبخندی گفت: «من هم تو را شکار کردم؛ وقتی خواب بودی، از تو عکس گرفتم. این بار، ما خود عکاس را به سوژه تبدیل کردیم...» سپیده‌ دم، با اتمام نماز، از راه رسید. انرژی‌ام به پایان رسیده بود، چشم‌ها هنوز منتظر بودند... و از چهره‌ی زائران، غم و خستگی می‌بارید... 🔹آزاده دریکوند ۱۶تیرماه۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah