راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نه به اعدام
نفسی عمیق میکشم و دستی به سر و صورتم؛ بلکه کلماتِ بههمریخته و آشفتهٔ ذهنم کمی سر و سامان بگیرد.
خبر شهادت مداح جوان را ابتدا در استوریهای اینستاگرام دیدم. اوایل هشتگ زده بودند: «#حمیدرضا_رجبزاده».
چیزی از ماجرا سر درنمیآوردم. گفتم لابد یکی از شهدای نظامیِ جنگ یا مناطق عملیاتی است. اما مدتی نگذشت که تمام نوتها، ریلزها، استوریها و کانالهایم پر شد از خبر شهادت؛ یا بهتر بگویم، خبر و روایتِ به شهادت رسیدنِ علیاکبر دیگری...
باز هم عدهای به بهانهٔ پول و غربدوستی و با بیرحمی، دست به جنایتی دیگر زدند.
دزدیدهاند؛
شکنجه کردهاند؛
تکهتکه کردهاند؛
قلبش را از سینه بیرون کشیدهاند؛
سوزاندهاند؛
و از این جنایت فیلم گرفته و منتشر کردهاند و در قبال دِرهم، دَرهم کردند جگرگوشهٔ مادری را. و ما که از دور، خبرش را شنیدیم، با هر کلمهاش سوختیم و قلبمان تکهتکه شد.
از این اتفاق همانند ماجرای روح الله و آرمان، وطن فروشهای پهلویدوست خفهخون گرفتند! استوری نگذاشتند و چیزی نگفتند، ولی ما میگوییم؛ ما فراموش نمیکنیم.
آقای قوه قضاییه این بار ما هشتگ نه به اعدام میزنیم. این وحوش نباید اعدام شوند! باید همانگونه که پرپر کردند جوانمان را، سلاخی و در ملأعام قصاص شوند، تا عبرت شود برای دیگران. مجازاتی که هم مرهمی هرچند کوچک بر دل مادر داغدار حمیدرضا باشد و هم نشان دهد که خون جوانان این سرزمین بیپاسخ نمیماند.
حالا همهٔ ما منتظر نوای دلانگیز اذان صبح هستیم؛ اما مبادا در اجرای عدالت تعلل شود و دست کسی بلرزد که خدای ناکرده، جوان دیگری چنین سرنوشتی پیدا کند.
بدانید شهادت، آرمان و مردم ما را از پا نمیاندازد؛ بلکه ملتی را بیدارتر و دلها را روشنتر میکند.
حمیدرضا آنقدر روضهٔ ارباارباشدنِ اربابش را خواند تا خودش نیز، مظلومانه و علیاکبروار، جان داد؛ که هنوز پس از دو هفته، اثری از پیکر پاکش پیدا نشده است.
آقای قوهٔ قضاییه!
تسکین دل مادر داغدار حمیدرضا و مردم عزادارمان، چیزی جز اجرای عدالت نیست.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۷مرداد۱۴۰۵
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸مرثیهی قدمها
#بخش_اول
از سکوتِ کوهستان تا غوغایِ جان...
ساعت ۲:۳۰ بامداد؛ سکوتِ پیش از طوفانِ عشق...
از ازل، سنتِ عزاداریِ حسین (ع) بر مدارِ اصالتِ خون میچرخید؛ که هرکس در جغرافیایِ جانش، در همان کوچههایی که پاهای اجدادش خاک را به جستجوی حق میکاویدند، علمِ عزا برپا کند؛ تا مبادا یادِ حسین (ع) در هیاهویِ غریبِ شهر، زیرِ خاکِ فراموشی دفن شود. من از نسلِ همانهاییام که طعمِ تلخ و شیرینِ محرم و صفر را در حسینیههایِ سرد و صخرهایِ لواسان چشیدهاند؛ همانجا که صدایِ لرزانِ روضهخوان، در هُرمِ آتشینِ اجاقگازهایِ آشپزخانهی حسینیه گره میخورد و رسمهایِ کهن، همچون میراثی مقدس و لرزان، از دستانِ پینهبستهی پدرانمان به ما رسیده است.
اما امسال، تقدیر، ورقِ زندگیام را با دستِ عنایت برگرداند. برای اولین بار، دلم در کوچههایِ خلوتِ روستایمان جا مانده و قدمهایم... آه از قدمهایم که این بار هم، در جادههایِ بیانتهایِ کربلا نیست. گویی سهمِ من از اربعینِ امسال، نه همنشینی با ستونهایِ باشکوهِ طریقالحسین، که همنفس شدن با خیلِ جاماندههایی است که از هر سو، به سویِ قبلهیِ تهران، یعنی حرمِ عبدالعظیم حسنی، سرازیر شدهاند. چه تقدیرِ شکوهمند و در عین حال، رنجآوری! که اگر سهممان از کربلا، نرفتن بود، سهممان از اربعینِ امسال، خادمی و خدمت است. ما اینجا، در کنارهیِ خیابانی که قرار است فردا زیرِ گامهایِ هزاران عاشق به لرزه درآید، موکبِ عشق علم کردهایم؛ قطرهای حقیر و لرزان در پیشگاهِ این دریایِ مواجِ دلتنگی.
در این خلوتِ نیمهشب، در آن لحظهیِ معلق میانِ سکوت و هیاهو، که تنها خدا و دلِ بیقرارم شاهدِ این تپشهاست، قلم را به سویِ کاغذ میکشانم. نمیدانم چرا؟ نمیدانم چطور؟ فقط میدانم وقتی قرار است خادمِ حسین باشی، قلم دیگر مالِ تو نیست؛ خود به خود بر کاغذ، مرثیه مینویسد. من هم مثلِ شما، از فردا چیزی نمیدانم؛ فقط میدانم وقتی عقربهها ساعت ۴ را نشانه بگیرند و من در دلِ سیاهیِ شب بیدار شوم تا ساعت ۵، کنارِ رفقایِ همسنگرم بایستم، تمامِ معادلاتِ خواب و بیداری، تنها به نامِ او حل میشود. امام حسین (ع) است دیگر؛ حساب و کتابش با منطقِ خشکِ ما نمیخواند، او با ضربآهنگِ قلبها سخن میگوید...
🔹روناک کوشکستانی
اربعین1448ه.ق/ تهران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸مرثیهی قدمها
#بخش_دوم
سحرگاهِ ری؛ وقتی خورشید، با تپشِ دلها برخاست...
بیداری به ساعت ۵ کشیده شد. از ساعتِ قرارمان گذشته بود، اما در مسیرِ عشق، هیچگاه دیر معنایی ندارد. هنوز در خانه بودم، اما روحم پیش پایِ آن زائرانِ سحرخیز که قدم از قدم برمیدارند، پرسه میزد. پس چادر به سر کرده آماده شدم.
هوا به روشنی میزد؛ گویی آسمان در حالِ آماده شدن برایِ تماشایِ این عشق بود. از ماشین پیاده شدم و به سوی موکب خودمان قدم تند کردم. هنوز موکبها به کمال راه نیفتاده بودند، اما جاده، از همین حالا، غرق در جریانِ بیانتهایِ عشق بود. پیر و جوان، مرد و زن؛ از لقمههایِ نان و پنیر تا کاسههایِ گرمِ عدسی که خادمان با التماسی از سرِ محبت، میانِ جاده میکشیدند تا رهروان، لحظهای توقف کنند و نفسِ تازه از غبارِ مسیر بکشند.
عقربهها چرخیدند؛ خورشید هنوز از افق سر برنیاورده بود، اما قلبِ این جاده از همین حالا با شدت میتپید. اولین چایِ روضه با عطرِ دلتنگی دم کشید و من، میانِ هیاهویِ خادمین موکب، بالاخره درک کردم که کجایِ جهان ایستادهام.
ما در خیمه هنر مستقر شدیم؛ جایی که سربندهای یا لثارات الحسین، با نامِ ارباب بیکفن، جان میگیرند و به کالبدِ زائران، هویتِ عشق میبخشند. من برایِ چاپ و کارهایِ فنی نمیرفتم؛ دلم میخواست میانِ غبارِ قدمهایِ مردم باشم. من، با همان خجالتِ همیشگیِ اولِ راه، با همان تردیدی که همیشه در قدمهایِ نخستین در وجودم رخنه میکند، اولین سربند را به دست گرفتم. اولین مخاطبم، پسر نوجوانی بود که تنها آمده بود؛ با چشمانی که انگار از تنهایی میلرزید. وقتی خودش خواست سربندش را برایش ببندم و گره کنم، و آن تشکرِ سادهاش را شنیدم، نمیدانید چقدر به جانم نشست؛ گویی آن گره، به قلبِ من زده شد.
از آنجا بود که ترسم ریخت و شدم همان دختر همیشگی. حالا دیگر من بودم که بچهها را صدا میزدم تا برایشان سربند ببندم. و برای پیرمردها و پیرزنها، با تمامِ توان، پارچه را دورِ بازویِ لرزانشان محکم گره میکردم.
«عاقبتبخیر شی دخترم...»
«عاقبتبخیر شی پدر جان...»
هر گره، یک دعا بود؛ هر گره، پیوندی بود میانِ زمین و آسمان. وقتی کمر خم میکردم تا برای نوهٔ پیرزنی سربند ببندم، او با نگاهی که از میانِ غبارِ آسمان میبارید، بوسهای بر سرم مینشاند و دستهایِ لرزانش را به سویِ آسمان بالا میبرد. یا آن پیرزنِ خستهای که دورِ ویلچرش، سربند میبستم و او با نگاهی که تمامِ خستگیام را به چشمانش میکشید، از من سپاسگزاری میکرد.
حتی کودکی که بر کالسکه نشسته بود، وقتی سربندش را میبستم، گوشهٔ چادرم را با انگشتانی کوچک در دست میگرفت و لبخندی میزد که انگار از میانِ گلهایِ بهشت میآمد. مگر انسان، جز این لبخندها و این آرزوهایِ قشنگ، به چه چیزی در این جهان نیاز دارد؟
🔹روناک کوشکستانی
اربعین1448ه.ق/ تهران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸مرثیهی قدمها
#بخش_سوم
و اینک، سایههایِ زخمی و تپشِ خون در رگهایِ جاده...
آفتاب، حالا دیگر تیز شده بود؛ مثلِ تیغِ برانِ عطش، بر پوستِ جاده میکشید و سایهها نیز، از شدتِ گرما، گویی در میانِ غبارِ مسیر، از پا درآمده و پنهان شده بودند. در آن میان، موکبِ کناری، غنیمتِ جان بود؛ جایی که با بستنیهایِ سرد، برای لحظهای کوتاه، ما را مهمانِ خنکایِ زندگی میکردند.
در آن لحظات، فقط به آدمها نگاه میکردم. دستهٔ زنانِ کفنپوش، دستهٔ سینهزنان، و دخترانی که با آوازِ جانسوز، میخواندند.
ناگهان پیرمردی کنارِ موکب ایستاد. سربند را به سمتش گرفتم. با صدایی که از اعماقِ سالیانِ درازِ عزاداری میآمد، گفت: «اجرت با امام حسین (ع) دخترم، لطفاً دورِ بازویم ببند...»
وقتی دستم با ساقِ دستش برخورد کرد، لرزیدم. آستینِ پیراهنش خالی بود؛ خالی و بیروح. آن لحظه، انگار زمان ایستاد. سبک بود، اما سنگینتر از تمامِ کوههایِ جهان. اشک در چشمانم حلقه زد و با دستانی که حالا به شدت میلرزید، پارچه را دورِ بازویِ تهیاش گره زدم. گمانم اشکهایم را دید؛ چون لبخند زد و با صدایی که حکایت از جبههها داشت، گفت: «چشمات تر نباشه دخترم، چیزی نیست که، جفتشو تو جبهه جا گذاشتم...»
نگاهی انداختم؛ راست میگفت. دستهایش از آرنج قطع شده بود. آن لبخندِ آخرش، پر از حرف بود؛ پر از روایتِ رنجِ رفتن و شکوهِ ایستادگی. من همانجا، کنارِ دیوارهٔ فلزیِ موکب، روی زمین خم شدم و سرم را در آغوشِ تنهاییِ خود گرفتم. اشکهایم بند نمیآمد. آنجا، آن لحظه، من دیگر در مسیر نبودم؛ من در میانِ خودِ روضه نشسته بودم. آنچه دیدیم، آنچه حس کردیم، خود روضهٔ مجسم بود؛ خون و اشک و حیا در میانِ جاده.
حالا از لالاییِ رقیه تا سپیدهدمِ عشق...
خورشید، حالا با تمامِ توان، دشتِ نینوا را برایمان مجسم میکرد؛ تا شاید از شدتِ عشق به اباعبدالله، بیشتر ببینیم. از کودکِ شیرخواره در آغوشِ پدر، تا دخترکِ سه سالهای که چادرش را محکم گرفته تا در مسیرِ ری زمین نخورد؛ همه در یک جریانِ واحد بودند. اینجا، از هر قوم و زبانی، همه برای یک هدف آمدهاند. همه یک صدا میخوانند: «ساقی عطشان... ارباب بیکفن...»
وقتی برایِ کمی نفس تازه کردن به داخلِ موکب رفتم، گرما به اوج رسیده بود. چند پسر نوجوان، از همانهایی که شک ندارم از آیندهٔ این سرزمیناند، توجهم را جلب کردند. از کرج آمده بودند؛ خوشزبان، شوخ، اما با چنان متانتی که آدم را به احترامِ بیحد و حصر واداشته بود. با لبخند اجازه خواستند تا سربندشان را خودشان مُهر بزنند. چقدر خوب بود که دیدیم نسلِ ما، چقدر راحت و با چه معرفتی میتوانند در کنار هم باشند. آنها با نگاهی که هیچ قضاوت و مقایسهای نداشت، دنیا را زیبا میکردند.
در میانِ این هیاهو، ناگهان صدای لالاییای، سکوتِ درونم را شکست. مادری جوان را دیدم که لبِ جدول، کودکش را در آغوش کشیده و با صدایی که از میانِ بغض، برای فرزندش لالایی میخواند؛ لالاییای که گویی از میانِ سینهٔ سه سالهی کربلا، برمیخواست.
دوباره با تمامِ وجود با خودم گفتم: همهٔ اینها روضه است... همهٔ اینها عشق است.
سخنم را کوتاه میکنم؛ این سنگینیِ خستگی که بر شانههایمان نشسته، شیرینترین آسایشِ عمرمان است. دوست داشتم لحظه به لحظه را بنویسم، اما قلم است دیگر؛ زبانِ بیچون و چرایی دارد که نمیداند، و هر طور که دلش میخواهد، بر کاغذِ دل، مرثیه مینویسد.
🔹روناک کوشکستانی
اربعین1448ه.ق/ تهران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
به پیشنهاد خانم کرمینژاد، اول قرار بود زحمت ترجمه و اجرا رو خانم بخشی بکشن. همون شب، خواهر، داماد و
و خواهری که به خواهر شهیدش پیوست
شادی روحش صلوات 🥀
🔶 خاک سرد نیست.
هرسال این روزها دلتنگ میشوم؛ درست قبل از تمام شدن محرم و صفر، دلم برایش تنگ میشود؛ اما فعلاً نمیکنم دلم برای این محرم زیاد تنگ شود.
در این محرم، عزیزتر از جانم را به خاک دادم؛ به خاکی که هیچوقت، برای هیچکس سرد نمیشود. خیلیها عکس گرفتند، خیلیها روایت نوشتند، شرح حال کردند از غم و اندوهشان؛ اما مطمئنم هیچ قلمی و هیچ تصویری نتوانست حال ما را روایت کند.
حالِ ما که رقیه بودیم و میخواستیم از داغ پدر جان دهیم، اما برای اقتدار امت چون زینب ایستادیم و فریاد زدیم که در این واقعه، جز زیبایی چیزی ندیدیم.
گفتنش راحت است، ولی زندگی کردنش سختترین کار دنیا بود؛ در مجلس پدرمان باید اشک از چشم میدزدیدیم، تا دشمنمان ضعفمان را نبیند. از داغ پدر کمر شکسته بود، اما مشت گره میکردیم که دشمنمان ببیند. فدای ما شده بود کسی که فدایش بودیم و ما خجل در کف خیابان مبارزه میکردیم. ایستادن مثل حضرت زینب خیلی سخت بود. عدل الهی جان دادن ما بود؛ ما را چه سود این شرمندگی را؟
انگار این خاک برای مرید علی(ع) هیچوقت سرد نمیشود؛ انگار فراموشی در مذهب ما نمیگنجد؛ انگار تاریخ باید تکرار شود تا دوباره عاشورا تکرار شود. نه صحرای محشر بعد از هزاران سال در برگهای تاریخ گم شد، نه قرار است اسفندماه ایران در تاریخ کمرنگ شود؛ چون این رسم شیعه است که تا جان دارد، مرید اهلبیت علی(ع) است.
🔹فاطمه نصرالهی
۱۹مرداد۱۴۰۵
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقیقههای آخرِ تشییع بود... راستش، دیگر توانِ حرکت کردن نداشتم. خستگیِ یک شب بیخوابی، گرمایِ طاقتفرسا و آن بیقراری که از گم کردنِ آزاده داشتم، انگار تمامِ توانم را گرفته بود. دوربین را به گردنم انداختم و در همان مسیری که ماشینِ تشییع یکیدو ساعت پیش از آنجا رد شده بود، راه افتادم...
پاهایم دیگر نمیکشید، اما انگار چیزی، نیرویی ناشناخته، مرا به سمتِ جلو هل میداد. انگار دلم میخواست، برای آخرین بار، از نزدیک ببینم...
سعی کردم کمی تندتر بروم، اما وقتی نزدیک شدم، خبری از ماشین تشییع نبود. فقط آن کامیون را دیدم که از هر طرف با بنرهای بزرگِ آقا پوشانده شده بود. همانجا بود که لحظهای از خودم بیخود شدم... ناگهان به خودم آمدم و سؤالی تلخ در سرم پیچید: «واقعاً تمام شد؟!» یعنی من الان در مراسم تشییع آقا هستم؟!... انگار تا همان لحظه باورم نشده بود... همزمان از خودم سؤال میپرسیدم و هم جواب میدادم که چشمم به خانمی افتاد که با چفیهای در دست، به عکسِ آقا تبرک میکرد... آنقدر با تمامِ وجود و به شکلی خاص این کار را میکرد که انگار تمامِ آن خستگی و گرمایِ بیرحم، ناگهان از تنم پرید و جای خود را به بغضی سنگین داد...
شاید هم مثل من و بسیاری دیگر آمده بود برای اولین و آخرین دیدار و دلش میخواست از این دیدار تبرکی با خود ببرد؛ انگار همهیِ حرفها و آن همه راه رفتن، میخواست مرا فقط به همین یک لحظه برساند.
🔹سمیرا علیپور
۱۶تیر1405/قم
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید برخاست
خرمآباد/ چهارباغ
۲۴مرداد۱۴۰۵
📸 حنانه پاپی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خاطره امام شهید از بازگشت آزادگان به وطن
«بعد از آغاز جنگ تحمیلی هم دهها بار -حالا اگر ریزهایش را بخواهیم حساب کنیم، بیش از این حرفها شاید بشود گفت؛ هزارها بار، اما حالا آن رقمهای درشت را آدم بخواهد حساب کند- ما نصرت الهی را دیدیم؛ کمک الهی را دیدیم. یکیاش همین آمدن اسرا بود. ما حدود پنجاه هزار اسیر پیش عراق داشتیم؛ پنجاه هزار. او هم یک خرده کمتر از این، در همین حدودها، اسیر دست ما داشت. منتها فرقش این بود که اسیرهائی که او پیش ما داشت، همه نظامی بودند، اسیرهائی که ما پیش او داشتیم، خیلیشان غیرنظامی بودند. توی همین بیابانها مردم را جمع کرده بودند، برده بودند. من وقتی که جنگ تمام شد، به نظرم رسید که پس گرفتن این اسیرها از صدام، احتمالاً سی سال طول میکشد؛ سی سال! چون تبادل اسرا را در جنگهای معروف دیده بودیم دیگر. در جنگ بینالملل، جنگ ژاپن، بعد از گذشت بیست سی سال، هنوز یک طرف مدعی بود که ما چند تا اسیر پیش شما داریم؛ او میگفت نداریم؛ چک چونه، بنشین برخیز؛ تا بالاخره به یک نتیجهای میرسیدند. باید صد تا کنفرانس گذاشته بشود، نشست و برخاست بشود، تا ثابت کنیم که بله، فلان تعداد اسیر هنوز باقیاند؛ آن هم قطرهچکانی. صدام اینجوری بود دیگر؛ آدم بدقلق، بداخلاق، خبیث، موذی، هر وقت احساس قدرت کند، حتماً قدرتنمائیای از خودش نشان بدهد؛ اینجور آدمی بود؛ صدام طبیعتش خیلی طبیعت پستِ دنیای بود. آدمهای پست و دنی هرجا احساس قدرت بکنند، آنچنان منتفخ میشوند که با آنها اصلاً نمیشود هیچ مبادله کرد؛ هیچ. آن وقتی که احساس ضعف میکنند، در مقابل یک قویتری قرار میگیرند، از مورچه خاکسارتر میشوند! دیدید دیگر؛ صدام به آمریکائیها التماس میکرد. قبل از اینکه آمریکائیها به عراق حمله کنند -این دفعهی اخیر- التماس میکرد که بیائید با ما بسازید، همهمان علیه جمهوری اسلامی متحد بشویم. منتها شانسش نیامد دیگر که آمریکائیها از او قبول کنند.
من میگفتم سی سال طول میکشد که اسرا آزاد بشوند. خدای متعال صحنهای درست کرد و این احمق قضیهی حملهاش به کویت پیش آمد، احساس کرد که اگر بخواهد با کویت بجنگد -البته جنگش با کویت به قصد تصرف کامل کویت بود- احتیاج دارد به اینکه از ایران خاطرش جمع باشد؛ این هم با بودن اسرا امکانپذیر نیست. اول نامه نوشت به رئیسجمهور وقت و به نحوی به بنده، چون از این طرف جواب درستی نگرفت، بنا کرد اسرا را خودش آزاد کردن، که دیگر آنهائی که یادشان است، یادشان هست. یکهو خبر شدیم که اسرا از مرز دارند میآیند؛ همینطور پشت سر هم گروه گروه آمدند، تا تمام شد. این کار خدا بود، این نصرت الهی بود. و دیگر همینطور از این قضایا تا امروز.»
دیدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولیّ امر در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۵
#سالروز_بازگشت_آزادگان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah