راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
به پیشنهاد خانم کرمینژاد، اول قرار بود زحمت ترجمه و اجرا رو خانم بخشی بکشن. همون شب، خواهر، داماد و
و خواهری که به خواهر شهیدش پیوست
شادی روحش صلوات 🥀
🔶 خاک سرد نیست.
هرسال این روزها دلتنگ میشوم؛ درست قبل از تمام شدن محرم و صفر، دلم برایش تنگ میشود؛ اما فعلاً نمیکنم دلم برای این محرم زیاد تنگ شود.
در این محرم، عزیزتر از جانم را به خاک دادم؛ به خاکی که هیچوقت، برای هیچکس سرد نمیشود. خیلیها عکس گرفتند، خیلیها روایت نوشتند، شرح حال کردند از غم و اندوهشان؛ اما مطمئنم هیچ قلمی و هیچ تصویری نتوانست حال ما را روایت کند.
حالِ ما که رقیه بودیم و میخواستیم از داغ پدر جان دهیم، اما برای اقتدار امت چون زینب ایستادیم و فریاد زدیم که در این واقعه، جز زیبایی چیزی ندیدیم.
گفتنش راحت است، ولی زندگی کردنش سختترین کار دنیا بود؛ در مجلس پدرمان باید اشک از چشم میدزدیدیم، تا دشمنمان ضعفمان را نبیند. از داغ پدر کمر شکسته بود، اما مشت گره میکردیم که دشمنمان ببیند. فدای ما شده بود کسی که فدایش بودیم و ما خجل در کف خیابان مبارزه میکردیم. ایستادن مثل حضرت زینب خیلی سخت بود. عدل الهی جان دادن ما بود؛ ما را چه سود این شرمندگی را؟
انگار این خاک برای مرید علی(ع) هیچوقت سرد نمیشود؛ انگار فراموشی در مذهب ما نمیگنجد؛ انگار تاریخ باید تکرار شود تا دوباره عاشورا تکرار شود. نه صحرای محشر بعد از هزاران سال در برگهای تاریخ گم شد، نه قرار است اسفندماه ایران در تاریخ کمرنگ شود؛ چون این رسم شیعه است که تا جان دارد، مرید اهلبیت علی(ع) است.
🔹فاطمه نصرالهی
۱۹مرداد۱۴۰۵
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقیقههای آخرِ تشییع بود... راستش، دیگر توانِ حرکت کردن نداشتم. خستگیِ یک شب بیخوابی، گرمایِ طاقتفرسا و آن بیقراری که از گم کردنِ آزاده داشتم، انگار تمامِ توانم را گرفته بود. دوربین را به گردنم انداختم و در همان مسیری که ماشینِ تشییع یکیدو ساعت پیش از آنجا رد شده بود، راه افتادم...
پاهایم دیگر نمیکشید، اما انگار چیزی، نیرویی ناشناخته، مرا به سمتِ جلو هل میداد. انگار دلم میخواست، برای آخرین بار، از نزدیک ببینم...
سعی کردم کمی تندتر بروم، اما وقتی نزدیک شدم، خبری از ماشین تشییع نبود. فقط آن کامیون را دیدم که از هر طرف با بنرهای بزرگِ آقا پوشانده شده بود. همانجا بود که لحظهای از خودم بیخود شدم... ناگهان به خودم آمدم و سؤالی تلخ در سرم پیچید: «واقعاً تمام شد؟!» یعنی من الان در مراسم تشییع آقا هستم؟!... انگار تا همان لحظه باورم نشده بود... همزمان از خودم سؤال میپرسیدم و هم جواب میدادم که چشمم به خانمی افتاد که با چفیهای در دست، به عکسِ آقا تبرک میکرد... آنقدر با تمامِ وجود و به شکلی خاص این کار را میکرد که انگار تمامِ آن خستگی و گرمایِ بیرحم، ناگهان از تنم پرید و جای خود را به بغضی سنگین داد...
شاید هم مثل من و بسیاری دیگر آمده بود برای اولین و آخرین دیدار و دلش میخواست از این دیدار تبرکی با خود ببرد؛ انگار همهیِ حرفها و آن همه راه رفتن، میخواست مرا فقط به همین یک لحظه برساند.
🔹سمیرا علیپور
۱۶تیر1405/قم
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید برخاست
خرمآباد/ چهارباغ
۲۴مرداد۱۴۰۵
📸 حنانه پاپی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خاطره امام شهید از بازگشت آزادگان به وطن
«بعد از آغاز جنگ تحمیلی هم دهها بار -حالا اگر ریزهایش را بخواهیم حساب کنیم، بیش از این حرفها شاید بشود گفت؛ هزارها بار، اما حالا آن رقمهای درشت را آدم بخواهد حساب کند- ما نصرت الهی را دیدیم؛ کمک الهی را دیدیم. یکیاش همین آمدن اسرا بود. ما حدود پنجاه هزار اسیر پیش عراق داشتیم؛ پنجاه هزار. او هم یک خرده کمتر از این، در همین حدودها، اسیر دست ما داشت. منتها فرقش این بود که اسیرهائی که او پیش ما داشت، همه نظامی بودند، اسیرهائی که ما پیش او داشتیم، خیلیشان غیرنظامی بودند. توی همین بیابانها مردم را جمع کرده بودند، برده بودند. من وقتی که جنگ تمام شد، به نظرم رسید که پس گرفتن این اسیرها از صدام، احتمالاً سی سال طول میکشد؛ سی سال! چون تبادل اسرا را در جنگهای معروف دیده بودیم دیگر. در جنگ بینالملل، جنگ ژاپن، بعد از گذشت بیست سی سال، هنوز یک طرف مدعی بود که ما چند تا اسیر پیش شما داریم؛ او میگفت نداریم؛ چک چونه، بنشین برخیز؛ تا بالاخره به یک نتیجهای میرسیدند. باید صد تا کنفرانس گذاشته بشود، نشست و برخاست بشود، تا ثابت کنیم که بله، فلان تعداد اسیر هنوز باقیاند؛ آن هم قطرهچکانی. صدام اینجوری بود دیگر؛ آدم بدقلق، بداخلاق، خبیث، موذی، هر وقت احساس قدرت کند، حتماً قدرتنمائیای از خودش نشان بدهد؛ اینجور آدمی بود؛ صدام طبیعتش خیلی طبیعت پستِ دنیای بود. آدمهای پست و دنی هرجا احساس قدرت بکنند، آنچنان منتفخ میشوند که با آنها اصلاً نمیشود هیچ مبادله کرد؛ هیچ. آن وقتی که احساس ضعف میکنند، در مقابل یک قویتری قرار میگیرند، از مورچه خاکسارتر میشوند! دیدید دیگر؛ صدام به آمریکائیها التماس میکرد. قبل از اینکه آمریکائیها به عراق حمله کنند -این دفعهی اخیر- التماس میکرد که بیائید با ما بسازید، همهمان علیه جمهوری اسلامی متحد بشویم. منتها شانسش نیامد دیگر که آمریکائیها از او قبول کنند.
من میگفتم سی سال طول میکشد که اسرا آزاد بشوند. خدای متعال صحنهای درست کرد و این احمق قضیهی حملهاش به کویت پیش آمد، احساس کرد که اگر بخواهد با کویت بجنگد -البته جنگش با کویت به قصد تصرف کامل کویت بود- احتیاج دارد به اینکه از ایران خاطرش جمع باشد؛ این هم با بودن اسرا امکانپذیر نیست. اول نامه نوشت به رئیسجمهور وقت و به نحوی به بنده، چون از این طرف جواب درستی نگرفت، بنا کرد اسرا را خودش آزاد کردن، که دیگر آنهائی که یادشان است، یادشان هست. یکهو خبر شدیم که اسرا از مرز دارند میآیند؛ همینطور پشت سر هم گروه گروه آمدند، تا تمام شد. این کار خدا بود، این نصرت الهی بود. و دیگر همینطور از این قضایا تا امروز.»
دیدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولیّ امر در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۵
#سالروز_بازگشت_آزادگان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
هر روز اخبار جنگ و پیشروی و عقبنشینی را از تلویزیون و رادیو دنبال میکردیم و بحث شب و روزمان با دوستانمان در خانه و کوچه و مدرسه بود. آنها که بزرگتر از ما بودند، منعی برای رفتن نداشتند و آینهی حسرت ما کوچکترها بودند. دلم نمیخواست توی آن اوضاع و احوال، بیتفاوت بنشینم و کاری نکنم.
هر چه به خانواده اصرار میکردم کمتر نتیجه میگرفتم. مگر میشد فرزند ۱۴ سالهشان را به جبهههای جنگ بسپارند؟
بیسر و صدا با چند نفر از بچههای مدرسه رفتیم مقر سپاه ازنا و ثبتنام کردیم برای اعزام بعدی در هر تاریخی که باشد. بالاخره اواخر زمستان ۶۴ نوبت اعزاممان شد. بیخبر سوار اتوبوس شدیم و رفتیم عملیات والفجر ۹ در سلیمانیهی عراق. یک ماه جنگیدن در جبهه برای عوض شدن دنیایم کافی بود
تا بعد از عملیات بزرگتر به نظر برسم و برای اعزامهای بعدی کسی مانعم نشود.
شب عید ۶۵ در خانهمان بودم تا ۲۵ فروردین که برای بار دوم به جبهه رفتم و این بار در پیرانشهر. خیلی از نیروهای اعزامی ازنا معلم و دانشآموز بودند و همه با هم آشنا.
وقتی رسیدیم گفتند این عملیات ایذایی است تا جلوی نفوذ عراق به پیرانشهر و نقده را بگیریم، بعد از عملیات رزمندههای ایرانی در والفجر ۸ و سقوط فاو، ارتش بعث عراق مثل دیوانهها به همهی جبههها چنگ میانداخت و تخصص تیپ ۵۷ منطقهی کوهستانی و جبهههای غرب بود. این بار هدف ارتفاعات حاجعمران بود و محور ما، تپههای ۲۵۱۹.
ارتفاعات مدام بین رزمندههای ایرانی و نیروهای عراقی دستبهدست میشد، قبل از ما هم نیروهای لشکر شهدای مشهد حریف بعثیها بودند. شب ۲۹ اردیبهشت گردانهای ثارالله از بروجرد، گردان ابوذر از الیگودرز و گردان مالک اشتر از ازنا باید از سه محور به نیروهای عراقی کمین میزدند.
ساعت ۲ نیمهشب راه افتادیم، بعد از دو ساعت پیادهروی نرسیده به منطقهی نعلاسبی گرفتار کمین بعثیها شدیم. سه گروهان بودیم و هر گروهان حدود ۱۰۰ نفر، بعد از درگیریها ابراهیم امیدی فرمانده یکی از گروهانها شهید و آقای کاظمی فرمانده گروهان دیگر مجروح شد. کمی بعد فرمانده گردانمان درویشعلی شکارچی هم شهید شد و گردان از هم پاشید. نیروهای سر پا کم و کمتر میشدند باقی یا شهید شدند و یا مجروح، حوالی ساعت ۵ صبح هوا رو به روشنایی میرفت، تازه توی روشنایی هوا چهرهی بعثیها را دیدیم و فاصلهی نزدیکمان را و شهدایی که پشت سرمان روی زمین افتادهبودند.
۷ نفر مانده بودیم هر کدام با چهار خشاب در مقابل یک خط پر از نیروهای عراقی و مهمات سنگین. کوتاه نیامدیم و تا آخرین گلولهی خشابهایمان مقاومت کردیم که لااقل اگر اسیر شدیم سرمان بالا باشد.
اسیر شدیم و در محاصرهی بعثیها پیکر شهدایمان را پشت سر گذاشتیم و خاکمان را. اولین منطقهای که رفتیم، چومان مصطفی بود. تا بعد از ۷ روز اسارت در یک زیرزمینی ما را به الرمادیه منتقل کنند. ۴ سال و ۳ ماه اسیر بودیم و دور از وطن. سال ۶۹ بین گروه هفتم اسرا آزاد شدیم و از مرز خسروی به ایران برگشتیم.
🔹روایت احمد مبینی از عملیات حاجعمران
#سالروز_بازگشت_آزادگان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
گفتند باید برویم حاجعمران و جلوی ورود عراقیها را بگیریم وگرنه پیرانشهر و نقده پایگاه کومله و عراقیها میشود. کاغذ را جلویم گذاشتم و همزمان با نوشتن وصیتنامه به همسرم گفتم: «اگر پسر بود، رضا و اگر دختر بود، اسمش را نرگس بگذار.» بعد وصیتنامه را تکمیل کردم و توی وسایلم گذاشتم.
شب سیام اردیبهشت به خط زدیم، عراقیها میخواستند از تپههای ۲۵۱۹ بالا بیایند، چند روز مقاومت بچههای تیپ توان عراقیها را گرفته بود. روز بعد زیر آتش سنگین عراقیها، تعدادمان کم و کمتر میشد که دستور عقبنشینی دادند. ترکش خمپاره، کتفم را شکافت و از بچهها جدا افتادم. چند ساعت توی یک گودال در پناه صخرهای پنهان شدم. از یک طرف صدای عراقیها میآمد از یک طرف هم کردهای کومله. قرعه فالم را به نام کومله زدند و من اسیر کردها شدم. لباس خاکی بسیج تنم بود با نشان سپاه.
فوری و دور از چشمشان، نشان سپاه را کندم و دور انداختم.
بعد از چند ساعت کتک خوردن و فحش شنیدن با تن زخمی مرا با یک گونی پیاز و سیهزار تومان معاوضه کردند. با خودم گفتم قیمتم یک گونی پیاز بود؟!
بعضیهاشان فارسی حرف میزدند. به یکیشان گفتم:
_اگه میاومدی شهر خودم به جای یه گونی یه کامیون پیاز بهت میدادم!
هولم داد سمت عراقیها. بقیهی بچهها را هم آنجا دیدم. فرجالله مقومی، سید مصطفی اسماعیلزاده، احمد جعفری و… دلم قرص شد که تنها نیستم. همان چند روز اول فرجالله و سیدمصطفی را شهید کردند.
توی اسارتگاههای عراق به جملهی وصیتم فکر میکردم و توی خیالم با نرگس یا رضا بازی میکردم. سال ۶۹ بعد از آزادی اسرا لحظهی دیدار با خانواده، یک دختر چهار ساله را توی بغلم گذاشتند.
نرگس بود. امید زنده ماندنم در چهار، پنج سال شب و روز اسارت.
بعد از چند روز از بروجرد به کوهدشت رفتیم و اول رفتم گلزار شهدای کوهدشت سر خاک برادرم حسن.
فکر کردم؛ من اسیر و حسن شهید شده. به مادرم خیلی سخت گذشته است. از آن جوان رعنا و عارف و مداحش چطور دل کنده است؟
کنار مزار حسن، صدای دعای کمیل حسن توی سرم پیچید. صدای سوت خمپاره و ترکش توی کتفم، صدای فریاد بچهها زیر آتش سنگین، صدای سنگریزههای تپههای ۲۵۱۹، صدای نفسهای حبس شدهام توی گودال و صدای کوملهها وقت قیمت دادن، صدای کابل عراقیها، دوباره حاجعمران، دوباره شهادت بچهها، دوباره اسارت…
کاش تمام شود این کابوس.
-بابا!
و این بار صدای نرگس چهار سال و نیم کابوس اسارتم را تمام کرد. من آزاد شده بودم.
🔹روایت حبیب الله احمدپور از عملیات حاجعمران
#سالروز_بازگشت_آزادگان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 بازگشتِ نور
آسمان آن روز، رنگِ دیگری داشت. گویی همهچیز برای یک دیدارِ دیرینه آماده شده بود؛ زمین، عطرِ وطن را به مشام میکشید و باد، سلامِ آزادگان را بر بالهای خود حمل میکرد.
بیست و ششم مرداد، روزی نیست که از تقویم بگذرد؛ روزی است که از دلِ سالها انتظار، از عمقِ صبر و استقامت سر برآورد.
آنان که سالها در بندِ اسارت، قامتِ عشق را برافراشتند، امروز با دستانی خالی اما دلی پُر از نور، به آغوشِ میهن بازگشتند.
آزادگان، واژهای نیست برای توصیفِ صرفِ یک اتفاق؛ حکایتی است از «مَن» و «ما» شدن، از تنهاییِ آجر و سیمانِ زندان تا گرمایِ آغوشِ مادر، از سکوتِ سنگینِ اتاقهای بی پنجره تا فریادِ شادیِ مردمی که در انتظار، خاکِ کوچهها را به دامن کشیدند.
اسارت، مدرسهای بود با درسهایی که هیچ کلاسی آن را نمیآموزاند؛ جایی که صبر، علم شد و ایمان، معنا. آنان با جسمِ رنجدیده اما با ارادهای چون کوه، ثابت کردند که آزادی را نمیتوان در زنجیر کشید؛ که غل و زنجیر، تنها جسم را میبندد، نه روح را.
و امروز، پس از سالها، هنوز بویِ آن روزها میآید؛ از خاطراتِ مکتوب بر دیوارها، از نامههایی که به دستِ باران سپرده بودند، از دلتنگیهایی که در سکوتِ شب، نجوا میشد.
آنان بازگشتند اما بازگشتِ آنان، تنها پایانِ یک غربت نبود؛ آغازِ جشنِ همیشه سبزِ «آزادگی» بود؛ جشنِ اینکه انسان، اگر بخواهد، میتواند از سختترین لحظههای تاریخ، درخشانترین نقطههای ایثار را بسازد.
امروز، در برابرِ این روز بزرگ، میایستیم و به آنان میگوییم: آمدنتان، پیامِ امید بود؛ ماندنتان، درسِ پایداری؛ و یادتان، چراغِ راهِ فرداهای این مرز و بوم.
آزادگان، سلام بر شما که نشان دادید اسارت، تن را میگیرد نه تنهاترین لحظههای ایمان را.
و بازگشتید، چون باران، که هرگز از آسمانِ وطن نمیگریزد؛ و میهن، چون خاکی مهربان، همیشه آغوشش برای شما باز است.
🔹فرحزاد جهانگیری
۲۶مرداد۱۴٠۵
#سالروز_بازگشت_آزادگان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah