eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید برخاست خرم‌آباد/ چهارباغ ۲۴مرداد۱۴۰۵ 📸 حنانه پاپی 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خاطره امام شهید از بازگشت آزادگان به وطن «بعد از آغاز جنگ تحمیلی هم ده‌ها بار -حالا اگر ریزهایش را بخواهیم حساب کنیم، بیش از این حرفها شاید بشود گفت؛ هزارها بار، اما حالا آن رقمهای درشت را آدم بخواهد حساب کند- ما نصرت الهی را دیدیم؛ کمک الهی را دیدیم. یکی‌اش همین آمدن اسرا بود. ما حدود پنجاه هزار اسیر پیش عراق داشتیم؛ پنجاه هزار. او هم یک خرده کمتر از این، در همین حدودها، اسیر دست ما داشت. منتها فرقش این بود که اسیرهائی که او پیش ما داشت، همه نظامی بودند، اسیرهائی که ما پیش او داشتیم، خیلی‌شان غیرنظامی بودند. توی همین بیابانها مردم را جمع کرده بودند، برده بودند. من وقتی که جنگ تمام شد، به نظرم رسید که پس گرفتن این اسیرها از صدام، احتمالاً سی سال طول میکشد؛ سی سال! چون تبادل اسرا را در جنگهای معروف دیده بودیم دیگر. در جنگ بین‌الملل، جنگ ژاپن، بعد از گذشت بیست سی سال، هنوز یک طرف مدعی بود که ما چند تا اسیر پیش شما داریم؛ او میگفت نداریم؛ چک چونه، بنشین برخیز؛ تا بالاخره به یک نتیجه‌ای میرسیدند. باید صد تا کنفرانس گذاشته بشود، نشست و برخاست بشود، تا ثابت کنیم که بله، فلان تعداد اسیر هنوز باقی‌اند؛ آن هم قطره‌چکانی. صدام اینجوری بود دیگر؛ آدم بدقلق، بداخلاق، خبیث، موذی، هر وقت احساس قدرت کند، حتماً قدرت‌نمائی‌ای از خودش نشان بدهد؛ اینجور آدمی بود؛ صدام طبیعتش خیلی طبیعت پستِ دنیای بود. آدمهای پست و دنی هرجا احساس قدرت بکنند، آنچنان منتفخ میشوند که با آنها اصلاً نمیشود هیچ مبادله کرد؛ هیچ. آن وقتی که احساس ضعف میکنند، در مقابل یک قویتری قرار میگیرند، از مورچه خاکسارتر میشوند! دیدید دیگر؛ صدام به آمریکائیها التماس میکرد. قبل از اینکه آمریکائیها به عراق حمله کنند -این دفعه‌ی اخیر- التماس میکرد که بیائید با ما بسازید، همه‌مان علیه جمهوری اسلامی متحد بشویم. منتها شانسش نیامد دیگر که آمریکائیها از او قبول کنند. من میگفتم سی سال طول میکشد که اسرا آزاد بشوند. خدای متعال صحنه‌ای درست کرد و این احمق قضیه‌ی حمله‌اش به کویت پیش آمد، احساس کرد که اگر بخواهد با کویت بجنگد -البته جنگش با کویت به قصد تصرف کامل کویت بود- احتیاج دارد به اینکه از ایران خاطرش جمع باشد؛ این هم با بودن اسرا امکان‌پذیر نیست. اول نامه نوشت به رئیس‌جمهور وقت و به نحوی به بنده، چون از این طرف جواب درستی نگرفت، بنا کرد اسرا را خودش آزاد کردن، که دیگر آنهائی که یادشان است، یادشان هست. یکهو خبر شدیم که اسرا از مرز دارند می‌آیند؛ همین‌طور پشت سر هم گروه گروه آمدند، تا تمام شد. این کار خدا بود، این نصرت الهی بود. و دیگر همین‌طور از این قضایا تا امروز.» دیدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولیّ امر در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
هر روز اخبار جنگ و پیش‌روی و عقب‌نشینی را از تلویزیون و رادیو دنبال می‌کردیم و بحث شب و روزمان با دوستان‌مان در خانه و کوچه و مدرسه بود. آن‌ها که بزرگ‌تر از ما بودند، منعی برای رفتن نداشتند و آینه‌ی حسرت‌ ما کوچک‌ترها بودند. دلم نمی‌خواست توی آن اوضاع و احوال، بی‌تفاوت بنشینم و کاری نکنم. هر چه به خانواده اصرار می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم. مگر می‌شد فرزند ۱۴ ساله‌شان را به جبهه‌های جنگ بسپارند؟ بی‌سر و صدا با چند نفر از بچه‌های مدرسه رفتیم مقر سپاه ازنا و ثبت‌نام کردیم برای اعزام بعدی در هر تاریخی که باشد. بالاخره اواخر زمستان ۶۴ نوبت اعزام‌مان شد. بی‌خبر سوار اتوبوس شدیم و رفتیم عملیات والفجر ۹ در سلیمانیه‌ی عراق. یک ماه جنگیدن در جبهه برای عوض شدن دنیایم کافی بود تا بعد از عملیات بزرگ‌تر به نظر برسم و برای اعزام‌های بعدی کسی مانعم نشود. شب عید ۶۵ در خانه‌مان بودم تا ۲۵ فروردین که برای بار دوم به جبهه رفتم و این بار در پیرانشهر. خیلی از نیروهای اعزامی ازنا معلم و دانش‌آموز بودند و همه با هم آشنا. وقتی رسیدیم گفتند این عملیات ایذایی است تا جلوی نفوذ عراق به پیرانشهر و نقده را بگیریم، بعد از عملیات رزمنده‌های ایرانی در والفجر ۸ و سقوط فاو، ارتش بعث عراق مثل دیوانه‌ها به همه‌ی جبهه‌ها چنگ می‌انداخت و تخصص تیپ ۵۷ منطقه‌ی کوهستانی و جبهه‌های غرب بود. این بار هدف ارتفاعات حاج‌عمران بود و محور ما، تپه‌های ۲۵۱۹. ارتفاعات مدام بین رزمنده‌های ایرانی و نیروهای عراقی دست‌به‌دست می‌شد، قبل از ما هم نیروهای لشکر شهدای مشهد حریف بعثی‌ها بودند. شب ۲۹ اردیبهشت گردان‌های ثارالله از بروجرد، گردان ابوذر از الیگودرز و گردان مالک اشتر از ازنا باید از سه محور به نیروهای عراقی کمین می‌زدند. ساعت ۲ نیمه‌شب راه افتادیم، بعد از دو ساعت پیاده‌روی نرسیده به منطقه‌ی نعل‌اسبی گرفتار کمین بعثی‌ها شدیم. سه گروهان بودیم و هر گروهان حدود ۱۰۰ نفر، بعد از درگیری‌ها ابراهیم امیدی فرمانده‌ یکی از گروهان‌ها شهید و آقای کاظمی فرمانده گروهان دیگر مجروح شد. کمی بعد فرمانده گردان‌مان درویش‌علی شکارچی هم شهید شد و گردان از هم پاشید. نیروهای سر پا کم و کم‌تر می‌شدند باقی یا شهید شدند و یا مجروح، حوالی ساعت ۵ صبح هوا رو به روشنایی می‌رفت، تازه توی روشنایی هوا چهره‌ی بعثی‌ها را دیدیم و فاصله‌ی نزدیک‌مان را و شهدایی که پشت سرمان روی زمین افتاده‌بودند. ۷ نفر مانده بودیم هر کدام با چهار خشاب در مقابل یک خط پر از نیروهای عراقی و مهمات سنگین. کوتاه نیامدیم و تا آخرین گلوله‌ی خشاب‌های‌مان مقاومت کردیم که لااقل اگر اسیر شدیم سرمان بالا باشد. اسیر شدیم و در محاصره‌ی بعثی‌ها پیکر شهدای‌مان را پشت سر گذاشتیم و خاک‌مان را. اولین منطقه‌ای که رفتیم، چومان مصطفی بود. تا بعد از ۷ روز اسارت در یک زیرزمینی ما را به الرمادیه منتقل کنند. ۴ سال و ۳ ماه اسیر بودیم و دور از وطن. سال ۶۹ بین گروه هفتم اسرا آزاد شدیم و از مرز خسروی به ایران برگشتیم. 🔹روایت احمد مبینی از عملیات حاج‌عمران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
گفتند باید برویم حاج‌عمران و جلوی ورود عراقی‌ها را بگیریم وگرنه پیرانشهر و نقده پایگاه کومله و عراقی‌ها می‌شود. کاغذ را جلویم گذاشتم و هم­زمان با نوشتن وصیت­نامه به همسرم گفتم: «اگر پسر بود، رضا و اگر دختر بود، اسمش را نرگس بگذار.» بعد وصیت‌نامه را تکمیل کردم و توی وسایلم گذاشتم. شب سی‌ام اردیبهشت به خط زدیم، عراقی‌ها می‌خواستند از تپه‌های ۲۵۱۹ بالا بیایند، چند روز مقاومت بچه‌های تیپ توان عراقی‌ها را گرفته بود. روز بعد زیر آتش سنگین عراقی‌ها، تعدادمان کم و کمتر می‌شد که دستور عقب‌نشینی دادند. ترکش خمپاره، کتفم را شکافت و از بچه‌ها جدا افتادم. چند ساعت توی یک گودال در پناه صخره‌ای پنهان شدم. از یک طرف صدای عراقی‌ها می‌آمد از یک طرف هم کردهای کومله. قرعه فالم را به نام کومله زدند و من اسیر کردها شدم. لباس خاکی بسیج تنم بود با نشان سپاه. فوری و دور از چشم‌شان، نشان سپاه را کندم و دور انداختم. بعد از چند ساعت کتک‌ خوردن و فحش شنیدن با تن زخمی مرا با یک گونی پیاز و سی‌هزار تومان معاوضه کردند. با خودم گفتم قیمتم یک گونی پیاز بود؟! بعضی‌هاشان فارسی حرف می‌زدند. به یکی‌شان گفتم: _اگه می‌اومدی شهر خودم به جای یه گونی یه کامیون پیاز بهت می‌دادم! هولم داد سمت عراقی‌ها. بقیه‌ی بچه‌ها را هم آن‌جا دیدم. فرج­الله مقومی، سید مصطفی اسماعیل‌زاده، احمد جعفری و… دلم قرص شد که تنها نیستم. همان چند روز اول فرج­الله و سیدمصطفی را شهید کردند. توی اسارت‌گاه‌های عراق به جمله‌ی وصیتم فکر می‌کردم و توی خیالم با نرگس یا رضا بازی می‌کردم. سال ۶۹ بعد از آزادی اسرا لحظه‌ی دیدار با خانواده، یک دختر چهار ساله را توی بغلم گذاشتند. نرگس بود. امید زنده ماندنم در چهار، پنج سال شب و روز اسارت. بعد از چند روز از بروجرد به کوهدشت رفتیم و اول رفتم گلزار شهدای کوهدشت سر خاک برادرم حسن. فکر کردم؛ من اسیر و حسن شهید شده. به مادرم خیلی سخت گذشته است. از آن جوان رعنا و عارف و مداحش چطور دل کنده است؟ کنار مزار حسن‌، صدای دعای کمیل حسن توی سرم ‌پیچید. صدای سوت خمپاره و ترکش توی کتفم، صدای فریاد بچه‌ها زیر آتش سنگین، صدای سنگریزه‌های تپه‌های ۲۵۱۹، صدای نفس‌های حبس شده‌ام توی گودال و صدای کومله‌ها وقت قیمت دادن، صدای کابل عراقی‌ها، دوباره حاج‌عمران، دوباره شهادت بچه‌ها، دوباره اسارت… کاش تمام شود این کابوس. -بابا! و این بار صدای نرگس چهار سال و نیم کابوس اسارتم را تمام کرد. من آزاد شده بودم. 🔹روایت حبیب الله احمدپور از عملیات حاج‌عمران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 بازگشتِ نور آسمان آن روز، رنگِ دیگری داشت. گویی همه‌چیز برای یک دیدارِ دیرینه آماده شده بود؛ زمین، عطرِ وطن را به مشام می‌کشید و باد، سلامِ آزادگان را بر بالهای خود حمل می‌کرد. بیست و ششم مرداد، روزی نیست که از تقویم بگذرد؛ روزی است که از دلِ سالها انتظار، از عمقِ صبر و استقامت سر برآورد. آنان که سالها در بندِ اسارت، قامتِ عشق را برافراشتند، امروز با دستانی خالی اما دلی پُر از نور، به آغوشِ میهن بازگشتند. آزادگان، واژه‌ای نیست برای توصیفِ صرفِ یک اتفاق؛ حکایتی است از «مَن» و «ما» شدن، از تنهاییِ آجر و سیمانِ زندان تا گرمایِ آغوشِ مادر، از سکوتِ سنگینِ اتاقهای بی‌ پنجره تا فریادِ شادیِ مردمی که در انتظار، خاکِ کوچه‌ها را به دامن کشیدند. اسارت، مدرسه‌ای بود با درسهایی که هیچ کلاسی آن را نمی‌آموزاند؛ جایی که صبر، علم شد و ایمان، معنا. آنان با جسمِ رنجدیده اما با اراده‌ای چون کوه، ثابت کردند که آزادی را نمی‌توان در زنجیر کشید؛ که غل و زنجیر، تنها جسم را می‌بندد، نه روح را. و امروز، پس از سالها، هنوز بویِ آن روزها می‌آید؛ از خاطراتِ مکتوب بر دیوارها، از نامه‌هایی که به دستِ باران سپرده بودند، از دلتنگی‌هایی که در سکوتِ شب، نجوا می‌شد. آنان بازگشتند اما بازگشتِ آنان، تنها پایانِ یک غربت نبود؛ آغازِ جشنِ همیشه سبزِ «آزادگی» بود؛ جشنِ اینکه انسان، اگر بخواهد، می‌تواند از سخت‌ترین لحظه‌های تاریخ، درخشانترین نقطه‌های ایثار را بسازد. امروز، در برابرِ این روز بزرگ، می‌ایستیم و به آنان می‌گوییم: آمدنتان، پیامِ امید بود؛ ماندنتان، درسِ پایداری؛ و یادتان، چراغِ راهِ فرداهای این مرز و بوم. آزادگان، سلام بر شما که نشان دادید اسارت، تن را می‌گیرد نه تنهاترین لحظه‌های ایمان را. و بازگشتید، چون باران، که هرگز از آسمانِ وطن نمی‌گریزد؛ و میهن، چون خاکی مهربان، همیشه آغوشش برای شما باز است. 🔹فرحزاد جهانگیری ۲۶مرداد۱۴٠۵ ‌‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
برای ارزش‌های استثنایی! _نوشتن در مورد فراموشی عمدی و توجه به همه‌ی ماجرا_ می‌توان ادعا کرد که عموم مردم لرستان در مورد موضوع آزادسازی حریم قلعه فلک‌الافلاک و حضور محوطه نظامی سپاه در یک ضلع آن اطلاعاتی دارند. با توجه به طراحی رسانه‌ای که طی سال‌های متمادی توسط مسئولان ذیربط صورت گرفته بود، عدم ثبت جهانی قلعه ارتباط مستقیم با حضور این پادگان در کنار قلعه داشت. در سال‌های اخیر تصمیمات جدی‌تری برای انتقال پادگان گرفته شد و همه امیدوارم بودند حداکثر در سال ۱۴۰۴ یا ۱۴۰۵ حریم قلعه کاملاً آزاد و اقتصاد و فرهنگ مردم لرستان دچار تحول شگرفی شود! بماند که سال ۲۰۲۵ نتیجه ارزیابی یونسکو منتشر شد و مجموعه فلک‌الافلاک به دلیل «مشکل ارزش جهانی استثنایی» ثبت نشد! (این قضیه جای بررسی دارد که موضوع نوشتار من نیست.) و اما بعد؛ اسفند ۱۴۰۴ جنگی بر علیه میهن و ملت ما تحمیل شد. عصر ۱۷ اسفند چندین نقطه از مرکز شهر خرم‌آباد مورد اصابت شدید دشمن قرار گرفت. محوطه نظامی کنار قلعه یکی از همان نقاط بود. جایی که قرار بود خودمان برای ثبت جهانی شدن‌ دیر یا زود تخریبش کنیم، توسط قدرت‌های جهانی و با وجود احتمال بسیار بالای آسیب به قلعه که قبلاً قولش را گرفته بودیم که پرونده ثبت‌اش باز بماند، بمباران شد! تا اینجا مقدمه بود واصل حرف بنده چیست؟ اگر فرض کنیم که این پادگان هیچ تاریخ و هویتی، حداقل در سال‌های پس از انقلاب نداشته است که داشته، همین که این محوطه توسط آمریکا و با ریختن بمب‌های سنگین با خاک یکسان شده، موضوع مهم و اتفاقاً با اهمیت تاریخی به حساب می‌آید. ما بابت آن حمله و داخل آن فضا شهید هم داده‌ایم، شهید ابراهیم موسویان و در بیرون آنجا مادر و دختری زیر آوار ماندند. اگر خودمان با تشخیص و صلاحدید مسئولان، آنجا را تخلیه و تخریب می‌کردیم یک معنا و مفهوم داشت ولی اینکه دشمنی خونخوار و زورگو بدون توجه به هر میثاق و قانون بشری، روی آن بمب بریزد یک معنا و مفهموم دیگر. من ندیدم کسی در این مورد چیزی بگوید یا بنویسد. اغلب با شوق و ذوق در مورد آزادسازی قلعه حرف می‌زنند ولی نمی‌گویند چطور و با چه قیمتی و توسط چه کسانی؟ حالا و با این وضعیت جدید که مسأله تغییراتی داشته است: آیا در طراحی مسئولان برای آن محوطه، به این مسئله‌ای که اشاره شد توجهی می‌شود؟ آیا نماد و نشانه‌ای از تجاوز آمریکا در آنجا کارگذاشته می‌شود؟ یادمان جنگ با ابرقدرت متجاوز ساخته می‌شود؟ آیا از شهید موسویان نامی برده می‌شود؟ یا آن مادر و دختر! ✍️ سامان سپه‌وند @ravimah
🔸اولین دیدار، بعد از هشت سال بعد از جنگ، در مرز خسروی مأمور تعویض اسرا بودم. شهريور سال ۶۸ بود. چند اتوبوس اسیر آزادشده آمده بودند. در قرنطینه‌ای دو هفته‌ای، و گاهی هم یک‌ماهه، در اردوگاه ماهی‌دشت کرمانشاه نگه‌شان می‌داشتیم. یک روز صبح برای سرکشی به مرز خسروی رفته بودم که خانمی، دست در دست دختری هشت‌ساله، به طرفم آمدند. خوش‌آمد گفتم و گوش دادم به صحبت‌های زن؛ زنی که چهره‌اش را پشت چادر پنهان کرده بود. آرام گفت: «برادر، من و همسرم سال ۵۹ ازدواج کردیم. دو هفته بعد از عروسی، همسرم رفت جبهه و اسیر شد. دخترم وقتی به دنیا اومد که پدرش اسیر بود؛ پدری که هرگز اون رو ندیده، فقط عکسش رو دیده. برادری کن، باباش را بیار فقط چند دقیقه ببینه. هر کاری می‌کنم، تا دو هفته دیگر صبر نمی‌کنه؛ بی‌قراریش امونم رو بریده.» گفتم: «خواهرم، شرمنده‌ام؛ این خلاف قانونه؛ به هیچ عنوان امکان‌پذیر نیست.» چشمم که به چشمان اشک‌آلود دخترک افتاد، یاد فاطمه، دخترم، افتادم. دلم لرزید. گفتم: «باشه، می‌برمش فقط چند دقیقه باباش رو ببینه.» خنده‌ای دندان‌نما، با اشک شوق، در چهره‌ی دخترک نمایان شد. دستش را گرفتم و سوار تویوتا استیشن شدیم. پرده‌ها را کشیدم و دختر پشت صندلی پناه گرفت. به دژبانی که رسیدم، ماجرا را گفتم و تأکید کردم که این کار را با مسئولیت خودم انجام می‌دهم. آن‌ها هم گفتند: «پس کاری کنید که بقیه اسرا متوجه نشن.» ماشین را جلوی اردوگاه پارک کردم. دختر را در ماشین نگه داشتم و به سمت اردوگاه رفتم. از روی اسم و فامیل پیدایش کردم. از ظاهرش مشخص بود که سختی‌های این هشت سال، دمار از روزگارش درآورده‌. خستگی در چهره‌اش نشسته بود و نگاهش، انگار مدت‌ها بود رنگ دیدنِ عزیز را ندیده بود. سلام و احوال‌پرسی کردم و گفتم: «بچه داری؟» خنده‌ای تلخ روی لب‌هایش نشست و گفت: «یه دختر دارم، ولی هنوز ندیدمش.» گفتم: «اگر الان اینجا باشد، چیکار می‌کنی؟» نگاهی به اطراف انداخت، نیشخندی زد و گفت: «آرزومه؛ ولی آرزوی محاله. الان؟ اونم اینجا؟!» دستش را گرفتم و آوردم بیرون اردوگاه. هدایتش کردم سمت ماشین. در را باز کردم؛ تا چشم پدر به دخترش افتاد، صدای دادش تا آسمان رفت. هرچه کردم نتوانستم صدای جیغ و گریه پدر و فرزند را آرام کنم؛ فقط می‌خواستم دیگر اسرا متوجه نشوند و دلشان برای خانواده‌هایشان بیشتر از این نلرزد. اما دیگر دیر شده بود... تمام اردوگاه دورِ پدر و فرزند جمع شدند. حالا صدای گریه‌ همه اردوگاه که از دل آن دیدار برخاسته بود، انگار تا آسمان هفتم می‌رفت... 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ‌‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
همه اسرا و خود عراقی‌ها دور ما حلقه زده بودند. حدود یک ساعت‌ونیم با هم جنگیدیم. با مشت و لگد همدیگر را می‌زدیم. داشت کم می‌آورد. روی دو پایش زانو زد و نشست. به نفس‌نفس افتاده بود. سید عامر که دید من هنوز سرپا هستم رو به من کرد و گفت: «مشخص شد تو از بوه‌های خمینی هستی هستی که اینقدر غیرت داری!» به‌خاطر ضعف و تشنگی‌ چشم‌هایم خوب نمی‌دید. سید عامر که به من نزدیک شد، خواستم خودم را عقب بکشم که مرا بلند کرد و به طرف یکی از ستون‌های بتونی محوطه پرت کرد. به شدت به ستون برخورد کردم و روی زمین افتادم. دوباره آمد سرم را بلند کرد و به ستون کوبید. آنقدر ضربه‌اش محکم بود که استخوان سرم بیرون زد و... برشی از کتاب «بی‌نشان» 🔹روایتی از زندگی آزاده ایرانی، امامعلی کونانی 🔹نویسنده: فرحزاد جهانگیری 🔹مصاحبه و پژوهش: نسرین دالوند 🔹تعداد صفحات: ۲۳۲ 🔹انتشارات سوره مهر 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah