eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔶صندلی پاها می‌لرزید. دست‌ها یخ زده بود. پلک چپ می‌پرید. از ضربان قلبم که نگویم روی هزار بود. انگار زمان ایستاده اما من نشسته بودم روی یک صندلی ساده‌ی دسته‌دار پلاستیکی. صندلی‌ای که قرار بود سرنوشت همه‌ی ما را رقم بزند؛ صندلی کنکور. دانشکده‌ی دامپزشکی صندلیِ شماره‌ی ۱۶۸۳۷۱۷ جایی که قرار بود من بجنگم برای رسیدن به تک تک خواسته‌هایم. امسال وجودم را با کشورم سِت کرده بودم. همش درحال مبارزه‌های سخت بودم با درس، با نفس، با دشمن، توی خیابان. اما مثل وطنم همیشه پیروز من بودم. حالا هم این مبارزه داشت به پایان می‌رسید؛ درست لحظه‌ای که صدایی کل سالن را دربرگرفت: داوطلب گرامی زمان آزمون شما به پایان رسید. تمایلی برای خروج نداشتم. بنظرم چهار ساعت در کنکور به سرعت چهار دقیقه تمام می‌شود. آب معدنی خنکم آن‌قدر گرم شده بود که نمی‌توانستم قطره‌ای از آن بنوشم. خروجی را پیدا کردم و بیرون رفتم. در را که باز کردم پدر و مادرها را خیلی مضطرب‌تر از بچه‌ها دیدم. بهشان لبخند زدم. پرسیدند چطور بود. گفتم: «سخت برای کسی که نخونده، متوسط برای کسی که خونده و آسون برای کسی که تلاش کرده.» خودم از این جواب طولانی خنده‌ام گرفت. گفتم: «در کل خوب بود.» من هم خوب بودم و انگار برای فردایی که دوازده سال برایش تلاش کرده بودم، باکی نداشتم. من حرکتم را کرده بودم و برکت را از خودش خواسته بودم. از خودش که هیچ‌وقت مرا تنها نگذاشته‌. ماشین رسید و من فقط خیره به دانشگاه آرزوهام مانده بودم. با صدای بلند داد زدم: «اندکی صبر،سحر نزدیک است.» 🔹فاطمه نصرالهی ۲۹مرداد کنکور ۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
سلام 👋 امیدواریم حالتون خوب باشه ممنون که این مدت همراهمون بودین و ببخشید اگه یکم کم‌فعالیت شدیم یه درخواست ازتون داریم 🙏 در کنار انتقادات و پیشنهاداتتون اگر در محل هرکدوم از بمباران‌های استان لرستان و به طور ویژه ۱۷ اسفند و بمباران تختی حاضر بودین، مشاهدات خودتون رو در قالب متن یا صوت، به همراه عکس و فیلم برامون ارسال کنید. این کارتون خیلی خیلی پراهمیته و کمک خیلی بزرگی در ثبت جنایت‌های دشمن و جلوگیری از فراموش‌شدن اونها داره. @amin1944m @ravimah
نه به فراموشی! پس از تحقیقات میدانی و تلاش دوستانم به این نتیجه رسیده‌ایم که تعداد شهدای حمله‌ی دشمن به پادگان امام‌حسین (ع) پنج شهید است. البته هنوز نمی‌توان مطمئن بود که این تعداد دقیق است. با وجود اینکه فاصله‌ی زمانی چندانی از ۱۷ اسفند نداریم و هنوز سالگرد آن روز نرسیده است، برای کسب اطلاعاتی از تعداد شهدا و مجروحان آن رویداد چند نفر مشغول فعالیت بود‌ه‌اند! هنوز که آوارهای محوطه‌ی جنبی قلعه فلک‌الافلاک جلوی چشم‌مان هستند، آمار شهدا و مجروحان آن روز دقیق نیست و شناخت ما از آن‌ها خیلی کلی و در حد چند نام و نام‌خانوادگی است! سید ابراهیم موسویان، آناهید رشنو، شهره رشیدی‌نسب، معصومه سادات کشفی و گل‌آفتاب یاراحمدی. چطور می‌توان برای در یاد ماندنِ آن روز و این انسان‌ها کاری نکرد؟ در آن روز و روزهای بعد نقاط دیگری از شهر خرم‌آباد مورد حمله قرار گرفت. کسی خبر دارد دقیقا تعداد شهدا و مجروحان ۱۷ اسفند چند نفر است!؟ آیا آیندگان در مورد آن روز چیزی خواهند دانست؟ نسل‌های بعد در مورد جنایات دشمن و آن طرف مقاومت ملت ایران، چگونه فکر می‌کنند و چه حسی خواهند داشت؟ 🔹سامان سپهوند ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نانِ حلالِ سیدابراهیم اگر بخواهم سید ابراهیم را برای کسی که نمی‌شناخت معرفی کنم، می‌گویم باید به الیگودرز برود و از مردم آنجا بپرسد سید ابراهیم موسویان چه کسی بود. من همسرش بودم و خیلی از کارهایش را از نزدیک می‌دیدم، اما بعد از شهادتش، وقتی از مردم درباره او می‌شنوم، تازه می‌فهمم چقدر برای دیگران وقت گذاشته و چقدر دلسوز مردم بوده است. سید ابراهیم خیلی به کارش متعهد بود. گاهی تا نه و ده شب سر کار می‌ماند و من گلایه می‌کردم که «آخه چه کسی قراره ببینه و بهت بگه دستت درد نکنه؟» جوابش همیشه این بود: «اون کسی که باید ببینه، می‌بینه. من برای رضای خدا کار می‌کنم.» روی نان حلالی که سر سفره بچه‌ها می‌آورد هم حساس بود. بعد از شهادتش، یکی از همکارانش تعریف کرد که گاهی چند ساعت اضافه‌کاری‌اش را ثبت نمی‌کرد. وقتی دلیلش را پرسیده بودند، گفته بود: «من دو تا دختر دارم و دوست ندارم چیزی که حلال نیست سر سفره‌شون ببرم. ثبت نمی‌کنم، شاید درست حساب نکرده باشم.» روزهای سخت هم همین‌طور بود. یک بار که شهر شلوغ شده بود و من از ترس از او خواستم کنارمان بماند، گفت: «جنگه. از من می‌خوای بشینم توی خونه؟» گفتم تو مرخصی هستی و اینجا وظیفه‌ای نداری. گفت: «این حرف رو به من نزن. الان جنگه و وظیفه من حکم می‌کنه برم.» آخرین بار هم در حالی که مرخصی بود، توی خانه خوابیده بود که خبر رسید قرار است پادگان امام حسین(ع) را بزنند و نیروها باید برای تخلیه وسایل بروند. خودش را به پادگان رساند. ظاهراً آخرین نفری بود که رسید. چند پاسدار جلوی در به او گفته بودند داخل نرو، اما جواب داده بود: «من باید برم وسایلم رو بردارم. اطلاعات مردم داخلشه. اطلاعات ایثارگری و پرونده‌های مردمه و مردم به این اطلاعات نیاز دارند.» و دو سه دقیقه بعد، پادگان بمباران شد. یک هفته قبل از شهادتش، برای مسابقات مدرسه با اسرا، دختر یازده‌ساله‌مان، تمرین می‌کرد. یک رجز را با او تمرین کرده بود و حتی به او می‌گفت دستش را چطور بالا بیاورد که نماد شود. بعد از شهادتش، اسرا همان رجز را جلوی دوربین رسانه‌ها خواند. حالا هر بار آن صحنه را می‌بینم، آن تمرین آخر پدر و دختر برایم معنای دیگری پیدا می‌کند. اما دختر کوچک‌ترمان، بشرا، فقط نه ماه داشت که سید شهید شد. هر بار به او نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم: «خدایا، من قرار است این بچه را چطور بزرگ کنم؟» سید ابراهیم تکیه‌گاه زندگی ما بود. نبودنش برای ما یک جای خالی همیشگی گذاشته است. اما دوست دارم اسرا و بشرا بزرگ شوند و بدانند پدرشان چه کسی بود؛ مردی که برای کارش، برای مردم و برای چیزی که به آن باور داشت، تا آخر ایستاد. 🔹راوی: مریم آستِرِکی، همسر شهید سیدابراهیم موسویان 🔹به قلم رعنا مرادی‌نسب 3شهریور1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah