eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
نه به فراموشی! پس از تحقیقات میدانی و تلاش دوستانم به این نتیجه رسیده‌ایم که تعداد شهدای حمله‌ی دشمن به پادگان امام‌حسین (ع) پنج شهید است. البته هنوز نمی‌توان مطمئن بود که این تعداد دقیق است. با وجود اینکه فاصله‌ی زمانی چندانی از ۱۷ اسفند نداریم و هنوز سالگرد آن روز نرسیده است، برای کسب اطلاعاتی از تعداد شهدا و مجروحان آن رویداد چند نفر مشغول فعالیت بود‌ه‌اند! هنوز که آوارهای محوطه‌ی جنبی قلعه فلک‌الافلاک جلوی چشم‌مان هستند، آمار شهدا و مجروحان آن روز دقیق نیست و شناخت ما از آن‌ها خیلی کلی و در حد چند نام و نام‌خانوادگی است! سید ابراهیم موسویان، آناهید رشنو، شهره رشیدی‌نسب، معصومه سادات کشفی و گل‌آفتاب یاراحمدی. چطور می‌توان برای در یاد ماندنِ آن روز و این انسان‌ها کاری نکرد؟ در آن روز و روزهای بعد نقاط دیگری از شهر خرم‌آباد مورد حمله قرار گرفت. کسی خبر دارد دقیقا تعداد شهدا و مجروحان ۱۷ اسفند چند نفر است!؟ آیا آیندگان در مورد آن روز چیزی خواهند دانست؟ نسل‌های بعد در مورد جنایات دشمن و آن طرف مقاومت ملت ایران، چگونه فکر می‌کنند و چه حسی خواهند داشت؟ 🔹سامان سپهوند ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نانِ حلالِ سیدابراهیم اگر بخواهم سید ابراهیم را برای کسی که نمی‌شناخت معرفی کنم، می‌گویم باید به الیگودرز برود و از مردم آنجا بپرسد سید ابراهیم موسویان چه کسی بود. من همسرش بودم و خیلی از کارهایش را از نزدیک می‌دیدم، اما بعد از شهادتش، وقتی از مردم درباره او می‌شنوم، تازه می‌فهمم چقدر برای دیگران وقت گذاشته و چقدر دلسوز مردم بوده است. سید ابراهیم خیلی به کارش متعهد بود. گاهی تا نه و ده شب سر کار می‌ماند و من گلایه می‌کردم که «آخه چه کسی قراره ببینه و بهت بگه دستت درد نکنه؟» جوابش همیشه این بود: «اون کسی که باید ببینه، می‌بینه. من برای رضای خدا کار می‌کنم.» روی نان حلالی که سر سفره بچه‌ها می‌آورد هم حساس بود. بعد از شهادتش، یکی از همکارانش تعریف کرد که گاهی چند ساعت اضافه‌کاری‌اش را ثبت نمی‌کرد. وقتی دلیلش را پرسیده بودند، گفته بود: «من دو تا دختر دارم و دوست ندارم چیزی که حلال نیست سر سفره‌شون ببرم. ثبت نمی‌کنم، شاید درست حساب نکرده باشم.» روزهای سخت هم همین‌طور بود. یک بار که شهر شلوغ شده بود و من از ترس از او خواستم کنارمان بماند، گفت: «جنگه. از من می‌خوای بشینم توی خونه؟» گفتم تو مرخصی هستی و اینجا وظیفه‌ای نداری. گفت: «این حرف رو به من نزن. الان جنگه و وظیفه من حکم می‌کنه برم.» آخرین بار هم در حالی که مرخصی بود، توی خانه خوابیده بود که خبر رسید قرار است پادگان امام حسین(ع) را بزنند و نیروها باید برای تخلیه وسایل بروند. خودش را به پادگان رساند. ظاهراً آخرین نفری بود که رسید. چند پاسدار جلوی در به او گفته بودند داخل نرو، اما جواب داده بود: «من باید برم وسایلم رو بردارم. اطلاعات مردم داخلشه. اطلاعات ایثارگری و پرونده‌های مردمه و مردم به این اطلاعات نیاز دارند.» و دو سه دقیقه بعد، پادگان بمباران شد. یک هفته قبل از شهادتش، برای مسابقات مدرسه با اسرا، دختر یازده‌ساله‌مان، تمرین می‌کرد. یک رجز را با او تمرین کرده بود و حتی به او می‌گفت دستش را چطور بالا بیاورد که نماد شود. بعد از شهادتش، اسرا همان رجز را جلوی دوربین رسانه‌ها خواند. حالا هر بار آن صحنه را می‌بینم، آن تمرین آخر پدر و دختر برایم معنای دیگری پیدا می‌کند. اما دختر کوچک‌ترمان، بشرا، فقط نه ماه داشت که سید شهید شد. هر بار به او نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم: «خدایا، من قرار است این بچه را چطور بزرگ کنم؟» سید ابراهیم تکیه‌گاه زندگی ما بود. نبودنش برای ما یک جای خالی همیشگی گذاشته است. اما دوست دارم اسرا و بشرا بزرگ شوند و بدانند پدرشان چه کسی بود؛ مردی که برای کارش، برای مردم و برای چیزی که به آن باور داشت، تا آخر ایستاد. 🔹راوی: مریم آستِرِکی، همسر شهید سیدابراهیم موسویان 🔹به قلم رعنا مرادی‌نسب 3شهریور1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
این شهید که می‌بینید، شهید سید ابراهیم موسویان است در کنار دخترش. اهل الیگودرز. تنها شهید داخل پادگان امام حسین خرم‌آباد در روز ۱۷ اسفند ۴۰۴. آمریکا بمباران کرد و ایشان و چند نفر دیگر در بیرون پادگان شهید شدند. همان روزی که همزمان چهار گوشه‌ی شهر خرم‌آباد را آمریکا بمباران کرد و من از روی پشت بام دیدم دود شدید بمبهایی که روی سرمان آوار می‌شد و می‌شنیدم صدا و موج آنها را. همه‌اش برایم سوال بود که چند نفر شهید شدند؟ تا مدتها هم این گوشه‌ی ذهنم بود. لیکن وسط جنگ بودیم و موضوعات جدیدتر تعداد شهدا را کمرنگ کرد متاسفانه. تا اینکه بحث ساماندهی حریم قلعه‌ی فلک‌افلاک داغ شد. اما عجیب اینکه دو ساختمانی که دیوار به دیوار هم بودند و حتی قلعه فلک‌افلاک نماد و نشان لرستانی که در همان بمباران هم آسیب دید، حالا که می‌خواهند سامانش بدهند، انگاری که این پادگان، این شهید عزیز و قبلتر از این تاریخ، پادگانی که تاریخچه‌ی جنگ هشت ساله‌ی از اعزام نیرو و رزمنده‌ها تا بمباران‌های آنموقع هم، محل غسل شهدای عملیات حاج عمران، هیچ نقشی نداشته و از ازل هم اینجور جایی وجود نداشته! به همین سادگی گفتمان مقاومت و دفاعی که بوده را دارند با سکوت مطلق محو می‌کنند در تاریخ! مگر می‌‌شود تاریخ به این عیانی، هنوز چند ماه از آن نگذشته، هنوز فرزندان شهدا و خانواده با جای خالی شهیدشان کنار نیامده، نه یادمانی؛ نه المان شهری، نه اسمی، نه نشانی از آنها؟؟ خدا به داد این مملکت و تاریخی برسد که خون پاکترین آدمها از ما توسط دشمن روی زمین بریزد و ما از دشمن، از دفاع این جوانها و از شهیدان و از محل پاک این خون‌ها زبان به کام بریزیم و سکوت مطلق پیشه کنیم. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۴شهریور۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
باید انتخاب کرد... از رفقای اهل معرفت یاد گرفتیم که در تجمع شبانه، قبل از هر کاری خودمون رو به موکب شهدای لرستان برسونیم؛ جایی که خانواده‌های شهدا، لباس عزیزترینشون رو تقدیم موکب کردند تا یادمون نره امنیت، آسایش و هرآنچه امروز داریم، مدیون شهدا هستیم . 🖤 داشتم زیر لب صلواتی نثار شهدا می‌کردم که پسربچه‌ای مستقیم رفت بالای سرِ لباسی که عکس شهید محمدجواد بازگیر روی آن بود و چند لحظه‌ای عمیق به عکس خیره شد... گفتم: «چرا این شهید؟ دوستش داری؟» گفت: «آره... هم‌اسم خودمه! منم محمدجوادم...» این آشنایی برای محمدجوادِ ما تازه شروع ماجراست؛ ماجرایی که اگر کسی دو دستی بگیردش، به مدد الهی تهش عاقبت‌به‌خیری‌ ست... مگر آدم در این دنیا چیزی غیر این می‌خواهد؟ محمدجوادِ ما میل چندانی به ادامه صحبت نداشت؛ اما از نگاه عمیقش به آن کودک شهید می‌شد فهمید که او هم دوست خودش را انتخاب کرده... دوستی از جنس آسمان... راستی، شما در خوشی و ناخوشی، یاد کدام شهید می‌افتید؟ کدام شهید برایتان رفیق‌تر است؟ 🖤 🔹زهرا دلفانی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah