eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قدم‌های کوچک از بازرسی که رد شدم اولین چیزی که چشمم را گرفت، صندوقی ضریح‌ مانند بود برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی جهت ساخت و بازسازی عتبات عالیات. مردی میکروفن به دست، کنار صندوق ایستاده بود و می‌گفت: «قبول باشه ان‌شاءالله... توشه‌ای باشه، ذخیره قبر و قیامتتون...» چند قدم که جلوتر رفتم، جمعیت بیشتر شد؛ قدم‌هایی که همه به سمت صحن اصلی مصلی می‌رفتند. گوشه‌ای از مصلی، نزدیک ورودی آقایان، چند پسربچه بالای سر طوماری ایستاده بودند. با لبخند از هم می‌پرسیدند: «این چیه؟» «چی می‌نویسن؟» «برا چی می‌نویسن؟» همان‌جا که ایستاده بودم، چند علامت سؤال هم بالای سر خودم آمد. این‌ها همان نسل به‌اصطلاح آلفا هستند؛ با این همه سرگرمی مدرن؛ گوشی، بازی، شبکه‌های اجتماعی و هزار جور تفریح و انتخاب؛ واقعاً چه چسطس باعث شده لنگِ ظهرِ روز تعطیل، آن هم وسط این هوای گرم، بیایند نماز جمعه؟ نه برنامه خاصی برای بچه‌ها بود که دو ساعتی سرگرمشان کند؛ نه مثل اربعین خبری از موکب و پذیرایی‌های رنگارنگ و متنوع! جز خوردن یک لیوان آب از تانکر گوشه صحن مصلی، چیز خاصی دیده نمی‌شد. پس این پسر بچه‌ها را چه چیزی کشانده بود اینجا؟ جوابش را شاید باید جای دیگری پیدا کرد. این‌ها همان فرشته‌هایی هستند که شب‌ها در تجمعات با هم‌بازی‌های خود در خیابان می‌دوند انگار مسابقه‌ی دو سرعت بین خودشان دارند. در موکب‌ها به مردم آب گوارا می‌دهند و بعضاً به ما می‌گویند لطفا شب‌های بعد لیوان همراه خودتان بیاورید. اگر این بچه‌ها نباشند، خبری از آن گروه‌ سرود احساسی‌‌شان نیست؛ همان سرودهایی که گاهی با شنیدنش گونه‌هایمان اشکی می‌شود. همان بچه‌هایی که هم‌قد چوب پرچم‌اند اما یاد گرفته‌اند حتی برای سه دقیقه هم که شده یک طرف پرچم سبز امام زمان(عج) را بگیرند؛ با نوشته‌ روی آن: «راه نجات جهان؛ مهدی صاحب‌الزمان(عج)» همان‌هایی که توی خیابان، از موکب امام رضا (ع) برای پدر و مادرشان آب یا چای می‌برند و با آن بدو‌بدوهای کودکانه تا وسط راه، نصف لیوان را می‌ریزند! انگار بین خودشان مسابقه گذاشته‌اند چه کسی زودتر لیوان را دست مادر یا پدرش می‌رساند... این بچه‌ها، فارغ از هیاهوی دنیا، یک چیز را کف خیابان خوب یاد گرفته‌اند؛ اینکه باید هر طور شده پای وطن ماند. حتی اگر آرزوهایی که در دفتر انشای کلاس نوشته‌اند، نصفه‌نیمه بماند و به آن‌ها نرسند؛ به قیمت از دست دادن جان گران بهای خود تا ایران بماند... ایرانی بماند ... همین‌طور که داشتم به بچه‌ها نگاه می‌کردم و از روی کنجکاوی نوشته‌های گوشه‌ و کنار طومارها را می‌خواندم، ذهنم پرواز کرد سمت سال‌های قبل؛ سمت جمعه‌هایی که پدرِ خدا بیامرزم همیشه می‌گفت: «هر طور شده باید بریم نماز جمعه.» و هر طور هم شده، ما را با خودش می‌برد. من هم می‌رفتم؛ البته نه آن‌قدر خالص برای خدا! بیشتر به امید همان وعده صادقانه‌ای که پدر بعد از نماز داده بود: خرید دو کیلو شیرینی خامه‌ای! آن‌قدر پدر این کار را هر هفته تکرار کرده بود که شیرینی‌ فروش به پدرم می‌گفت: «حاجی، اگه برای مجلس یا مهمونی می‌خواید، از قبل سفارش بدید!» و او نمی‌دانست که ما خودِ مهمان‌های هفتگی پدریم! آن روزهای کودکی، خیلی از چیزهایی را که امروز درباره اهمیت نماز جمعه، حضور اجتماعی، مسئولیت و مطالبه‌گری می‌فهمم را نمی‌فهمیدم. برای من نماز جمعه، بیشتر یعنی دست در دست پدر رفتن... یعنی صف نماز... یعنی شلوغی و رفت‌وآمد آدم‌ها... و البته رسیدن به وعده شیرین پدر. اما حالا می‌فهمم؛ پدرم داشت چیزی در من می‌ساخت که ارزشش خیلی بیشتر از آن دو کیلو شیرینی بود. شاید قصه‌ی این بچه‌ها هم همین باشد... امروز ندانند چرا اینجا هستند، اما آمده‌اند تا یاد بگیرند کجا باید ایستاد؛ کنار مردم، کنار وطن، کنار پرچم... و فردای ایران با همین قدم‌های کوچک ساخته شود. 🔹زهرا دلفانی 🔺 ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بوی ماه مهر مادربزرگم بیشتر از صد سال عمر داشت. دوران‌ها دیده بود؛ یادش بخیر! می‌گفت: «روله! آدم نمی‌ره، همه‌چیز می‌بینه!» هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم پاییزی از راه برسد و من را برساند به حرف مادربزرگم! دوازده سال پیش که پسرم رفت پیش‌دبستانی، صبح اولین روز مهرماه سر صف مدرسه کنارش بودم. بوی مدادپاک‌کن پیچیده بود توی خنکی هوا، صدای زنگ کلاس که بلند شد، طعم سیب و انار و نارنگی توی دهانم مزه کرد؛ انگار برگشته بودم به کودکی‌هایم، به حس درد دندان‌های شیری، به ذوق‌زدگی که اضطراب قاطی‌اش بود! بچه‌ها که رفتند توی کلاس، من ماندم و حیاط مدرسه و شاخ و برگ درخت‌هایی که آهسته با نسیم پاییز می‌رقصیدند. صدای هیاهوی بچه‌ها را می‌شنیدم. چشمم به آبخوری توی حیاط بود، چندتا شیر آب در یک خط موازی، صدای برپا و بلند شدن بچه‌ها و سکوت مطلق کلاس‌ها را شنیدم. گریه‌ام گرفته بود. هرچه اشک‌هایم را پاک می‌کردم، بغضم ضخیم‌تر می‌شد. بی‌صدا اشک ریختن داشت خفه‌ام می‌کرد. دلم می‌خواست زارزار گریه کنم. بچه‌ها جمع بشوند، دست بگذارند توی دست هم و اطرافم حلقه درست کنند و همه با هم بخوانند: «دختری اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه... روباه! روباه! بلند شو، یکی از ما رو پسند کن!» بلند شدم؛ اما این بار روباه نبودم که بچه‌ها را دنبال کنم. این بار صادقانه، بی‌هیچ مکر و حیله‌ای، فقط می‌خواستم نیمکت‌هایی را در آغوش بگیرم که دیگر قد نشستن من نبودند. دو سال بعد که دخترم را برای اولین روز پیش‌دبستانی‌اش همراهی کردم، فضای متفاوتی داشت. مرکز آموزش خصوصی بود. ظهر یکم مهرماه هوا آن‌قدر دل‌انگیز بود که یادم انداخت همشتمین سالگرد ازدواجم را می‌توانم با یک جشن دونفره به‌یادماندنی کنم. سریع برگشتم خانه، کشمش‌پلویی را که برای ناهار پخته بودم برداشتم و وسایل را چیدم توی سبد و با همسرم بعد از سال‌ها، بدون بچه نشستیم توی پارک و از اینکه بچه‌ها بزرگ شده بودند لذت می‌بردیم. تا اینکه امسال را هم به لطف خدای متعال دیدم. نوبت آغاز اولین مهرماه علیرضا است. هر روز صبح تا چشم‌هایش را باز می‌کند، بهانه لباس و کیف و وسایل مدرسه را می‌گیرد. امروز دستش را گذاشتم توی دستم و رفتیم فروشگاه، بیشتر وسایل تحریرش را بدون اینکه خودش بداند انداختم دور از چشم فروشنده تا به حساب نیایند. از این کار خودم شرمنده بودم؛ انگار پیت بنزین می‌ریختند توی دلم؛ اما چه باید کرد با این حال هم رقم نجومی درآمد و فروشگاه نصف هزینه را زد روی حقوق ماه آینده‌مان! مغازه بعدی هم که رفتیم، همین آش و همین کاسه بود؛ خرید کوله‌پشتی را با بازپرداخت دوماهه نوشت توی دفتر اقساط، حالا بماند بچه‌های بزرگ‌تر بحمدالله امسال درک‌شان بالا رفته و از این دسته خریدها ندارند و به چندتا دفتر و خودکار آبی و قرمز بسنده کرده‌اند. علیرضا کوله‌پشتی پر از وسایلش را انداخته روی دوش و دارد با عشق توی خیابان راه می‌رود. نگاهش می‌کنم، او را می‌بوسم؛ برای اینکه با شادی‌اش همراهی کنم، کیف کوله‌پشتی‌اش را هم می‌بوسم. قربان صدقه‌اش می‌روم و یقین دارم، دارد عطر مهرماه را زندگی می‌کند. عطری که من لابه‌لای تورم و گرانی توی فروشگاه و دفترچه‌های اقساط گمش کرده‌ام! فکرش را هم نمی‌کردم یک دورانی پاییزی از راه برسد که به‌جای عطر ماه مهرش، صدای تق‌تق مهره‌های چرتکه بپیچد توی خانه و علم ریاضیات و نجوم هم از ناهمخوانی حساب دخل و خرجت هاج‌وواج بماند! نمی‌دانم، شاید این غصه‌ها بهانه باشد و من عطر مهرماه را پشت کوه تنهایی گم کرده‌ام. علیرضا آن‌قدر ذوق‌زده شده که یادش رفته پدرش اینجا نیست و توی مرزهای وطن، کیلومترها دورتر از ما، توی گرمای بالای پنجاه درجه، آرزوی یک لیوان آب تمیز و گوارا دارد. اگر همسرم توی منطقه نبود، قطعاً چشمم را روی همه دغدغه‌هایم می‌بستم و همان کشمش‌پلو را می‌پختم، می‌گذاشتم توی سبد و این بار به شکرانه بچه چهارم‌مان که توی راه است، می‌نشستیم توی پارک و سعی می‌کردم بوی مهرماه را با نفسی عمیق به عمق سینه‌ام بکشانم. 🔹سمانه قاسمی‌منش ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ 🔺 ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah