راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ایران کوچک 🇮🇷
بعضی چیزها از دور خوبند؛ اما از نزدیک نه؛ یا لااقل آنطور که باید نه. مثلاً اگر به کسی برنمیخورد، دناپلاس هرچقدر هم خوشرخ، صندلیهای عقبش از صندلیهای عقب پراید ناراحتترند! یا پاستا هرچقدر دهن پرکن، آن چیزی که هفتهای یکبار هوس خوردنش را میکنی، ماکارونی پرروغن مادربزرگپز است (مامانها روغنش را کم میریزند).
و برعکس بعضی چیزها از دور خیلی خوب بنظر نمیآیند اما وقتی بهشان نزدیک میشوی نظرت عوض میشود. مثل بعضی همکلاسیهای دبیرستان و دانشگاه. آدمهای از دور نچسبی که توی دلت چندتا فحش هم نثارشان میکردی اما با چندبار همکلامی اتفاقی، میشدید صمیمیترین رفقای هم.
فولاد مبارکه برای من چیزی شبیه به همین مورد دوم بود. جایی که تقریباً (و شاید مطلقاً) از فرایند فنی تولیداتش و از اثرگذاریاش بر اقتصاد کشور اطلاعی نداشتم؛ و بلکه مثل خیلیها چیزهای خیلی خوبی هم دربارهاش نشنیده بودم. از آن اخبار 92 هزار میلیاردی تا آلودگی هوا و بلعیدن آب زاینده رود و... .
دو سه روز پیش اما دو سه روزی مسیرم به فولاد افتاد. و حالا؟ شدهام کسی که پر از حس غرور است و انگار جایی توی دشت مبارکة اصفهان یک رفیق صمیمی پیدا کرده. فولاد شاید برای من چیزی شبیه به یک مدل کوچکشده (که خیلی هم کوچک نیست البته) از ایران است. ایرانی که تهدید میشود، تحریم میشود، مورد حمله قرار میگیرد، آسیب میبیند، تسلیم نمیشود و خودش را سرپا نگه میدارد.
و اگر قبلترش را درنظر نگیرم، همة اینها از هفت فروردین 1405 در فولاد اتفاق افتاده. جایی که چندین جنگنده به آن حمله، 51 بمب و موشک به آن شلیک و 8 کوره چندصد تنی، 8 مُدُل و نیروگاه 916 مگاواتیاش را منهدم کردند. انهدامی که طبق برآورد خیلی از کارشناسان داخلی و خارجی حداقل 5 سال زمان و بیش از 200 هزار میلیارد تومان، برای بازسازیاش نیاز بود. اما آدمهای این ایران کوچک، کار پنج ساله را توی شش ماه و با یکپنجم هزینه انجام دادند. و البته برای من، بیشتر از این عدد و رقمها، ارادة آدمهای فولادی جذاب بود که انشاءالله دربارهاش بیشتر خواهم نوشت.
🔹امین ماکیانی
#محکمتر_از_فولاد
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
💠تمدید مهلت ارسال آثار در جشنواره نسل امید
🔹با توجه به استقبال گسترده و تقاضای مکرر شرکتکنندگان در «جشنواره ملی نسل امید»، مهلت ارسال آثار تا تاریخ ۱۵ مهرماه تمدید شد.
🔹شایان ذکر است که این مهلت برای بار آخر تمدید شده و پس از این تاریخ، امکان دریافت آثار وجود نخواهد داشت.
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
به مناسبت هفته دفاع مقدس
🔸 لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع)؛ استانی که در سکوت جنگید و در غربت ماند
لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) فقط یک لشکر نبود؛ یک ملت بود. ملتی که از شهرهای کوچک و دورافتاده برخاست؛ از دل همان جادههای خاکی که هیچکس به آنها نگاه نمیکرد. جوانانی از جنس آهن، که کسی نمیشناختشان، اما خدا میشناخت.
از کوههای الیگودرز تا دشتهای پلدختر، از بروجرد تا کوهدشت، هر شهر سنگری شد و هر سنگر، نامی.
و هر نام، زخمی که هنوز التیام نیافته.
گردان انبیاء خرمآباد، قسم خورده بود به ایستادن.
گردان ثارالله بروجرد، تشنهٔ شهادت.
گردان محرم دورود، فاتح شاخ شمیران.
گردان ابوذر الیگودرز، جاودانه در سکوت کوهها.
گردان مالک اشتر ازنا، تنها در کربلای ۵ چهل و چهار سروقامت تقدیم کرد و لرزه بر دشمن انداخت.
گردان شهدا پلدختر، هویزهٔ ثانی، که آسمانش خون گریه کرد.
گردان کمیل الشتر، مردانی از جنس فولاد.
گردان محبین کوهدشت، گرهخورده با شهادت.
گردان حمزه سیدالشهدا نورآباد، از جنس ارادهای که نشکست.
اما راز ماندگاری لشکر ۵۷، نه گردانها بود و نه عملیاتها؛ مردانش بودند؛
عرفانشان بود؛ گریههای بیصدای نیمهشب کنار پیکر همرزمانشان بود.
عرفانشان را با خون نوشتند، نه با زمزمه.
بیادعا بودند؛ آنقدر که گویی نبودند. نه عکسی، نه نامی، نه سندی.
سردار توکلی گفت: «هیچ سندی برای رزمندگان لرستان وجود ندارد.» و این، تلخترین حقیقت است؛ تلختر از خون، تلختر از فراموشی، تلختر از سکوتی که بر شانههای تاریخ سنگینی میکند.
و اینجاست که باید فریاد زد: چرا کسی اینها را ننوشت؟ چرا تاریخی که برای هر سنگ و دیوار سند دارد، برای این مردان سند ندارد؟
لشکر ۵۷، لشکر گمنامان بود. پیروزیهایش را به نام دیگران نوشتند و شهدایش را در سکوت خاک کردند.
اما تاریخ فراموش نمیکند. و ما اگر ننویسیم، اگر نگوییم، اگر به یاد نیاوریم، به آنان که بینام رفتند تا ما نام داشته باشیم، خیانت کردهایم.
شهر شهیدان، پادگان شفیعخانی، حاج نوری و کشکولی، فقط یک نام و یک قطعه نبودند؛ یک عشق شیرین و خوابی رؤیایی بودند که گذشت. کتاب «پیک بدون پلاک»، قطرهای است از دریای رشادت لشکر ۵۷ که به تحریر درآمده تا شاید زخمی از زخمهای فراموشی التیام یابد.
یادشان گرامی، نامشان جاودان، راهشان پر رهرو.
🔹 حاج احمد لک/ رزمنده دفاع مقدس
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
#از_فرمانده_شهید
جنگ، کار پیچیدهای است. مدیریت جنگ و فرماندهی جنگ، کار بسیار سنگین و پیچیدهای است. این کار را جوانهای نورس ما در بسیاری از بخشها انجام میدادند. این تدبیر، این حکمت، چیز بسیار شگفتآوری است؛ مظهر شکوفائی استعدادها و ظرفیتهاست. چقدر جوانهای کمسال رفتند در جبهه و توانستند در آنجا کارهای بزرگ از خودشان نشان بدهند. بعضی شهید شدند، بعضی هم جزو سرمایههای انقلاب بودند، بعدها کشور از اینها استفاده کرد. حقیقتاً این جوری بود که سپاه پاسداران یکی از مراکز صدور نیرو به همه جای کشور شده در طول این بیست و هفت هشت سال؛ به خاطر اینکه جنگ توانست از یک مجموعهی جوان، مجموعهای از عناصر کارآمد و بااستعداد درست کند و تحویل بدهد؛ چون استعدادها در اینها شکوفا شد. ۱۳۸۸/۰۶/۲۴
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
از مرزبانی به جهانآرا خبر رسید که تعداد زیادی تانک به سمت جفیر و دربند و خین و نقاط دیگر میآید. جهانآرا با ارتش که در پادگان دژ مستقر بود تماس گرفت و از تحرکات مرزی عراق گفت. از آنها خواست تجهیزاتی را در مرز مستقر و از آنجا حافظت کنند. لحظه به لحظه گزارشها بیشتر میشد. محمد تصمیم گرفت خودش برود و اوضاع را از نزدیک ببیند. من و عباسی هم او را همراهی کردیم. عراق با تمام قوا در مرز مستقر شده بود. ابتدا احتمال مانور را دادیم. به همین دلیل به پاسگاه خین رفتیم و به ژاندارم بلندقدی که آنجا بود گفتیم: «مهمات رو دم دست بذارید که اگه خبری شد بتونید دفاع کنید.»
رفت و یک خمپاره 81 با چهار گلوله آورد و جلوی پاسگاه گذاشت. چشمم که به آنها افتاد با تعجب رو به ژاندارم گفتم: «خونه خراب با یه خمپاره 81 میخوای از پس چند لشکر بربیای؟!» عباسی که همراهمان بود عصبانی شد و با تمسخر گفت: «نگاه کن میخواد چطوری از مرز محافظت کنه! انگار کوره و این همه لشکر رو نمیبینه!»
عباسی میگفت پس آن همه سلاح ارتش کجاست؟ مهمات را برای چنین شرایطی نگه میدارند!
ژاندارم گفت: «فقط همینو داریم!»
...
نیروهای ما، بچههای سپاه خرمشهر و تکاوران نیروی دریایی همگی در مرز رفتوآمد داشتند و اگر تیراندازی میشد مقابله میکردند. جهانآرا که اوضاع را رو به وخامت دید به مسئولین خوزستان و تهران گزارش داد و از آنها درخواست کمک کرد. کسی فکر نمیکرد قرار است حملهای اتفاق بیفتد. شبانهروز گوشی از دست محمد نمیافتاد؛ یا مدام در حال تماس با مسئولین سیاسی بود یا خودش سراغ آنها میرفت و اوضاع را برایشان شرح میداد. اما انگار کسی راجع به این موضوع به یقین نرسیده بود. چون مسئولین فقط ارگانهای نظامی را به حراست و مقابله تشویق میکردند.
🔹برشی از کتاب یار آشنا
🔹خاطرات مصطفی آشنافر
🔹نویسنده: نسرین دالوند
🔹انتشارات ستارگان آسمان
🔹569 صفحه
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نوای_جبهه
🎙️دایه دایه محمد میرزاوندی دهه فجر 1366
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
#از_فرمانده_شهید
ما در جنگ، بسیار جانهای عزیز را از دست دادیم و خسارتهای مادّی و معنوی زیادی هم تحمل کردیم؛ اما چیزی در دل این ملت جوشید که برکات و ارزشش برای امروز و فردای این ملت، از همه چیز بالاتر است و آن، احساس اتّکاء به نفس، احساس عزّت، احساس استقلال، احساس خودباوریِ ملیِ عظیم و احساس اعتقاد به این بود که اگر یک ملت حول محور ایمان به خدا و عمل صالح جمع شوند، معجزاتِ نشدنی یکی پس از دیگری قابل شدن خواهد شد. ۱۳۷۹/۰۷/۰۶
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#نوای_جبهه 🎙️دایه دایه محمد میرزاوندی دهه فجر 1366 #هفته_دفاع_مقدس 🔺 ارسال روایتهای مردمی به @r
«بیست و یکم بهمن ماه سال ۱۳۶۵ بود. آقای محمدعلی طاهری از ساری و من، توی بخش تک خوانی اول شده بودیم. به ما خبر دادند که آیت الله خامنهای ما را میخواهند تا به خدمتش برویم... با تعدادی از بچههای خراسان، از محل برگزاری جشنواره با اتوبوس راهی دفتر ریاست جمهوری شدیم. اصلاً به دوروبرمان توجه نداشتیم. نمی دانستیم به کجا می رویم. قند توی دلمان آب میشد.
دوست داشتیم همه مسیر را باز کنند و ما یکسره و بدون معطلی به مقصدمان برسیم و آقای خامنهای را زیارت کنیم. از پیچ و خم چند خیابان گذشتیم. راننده که ترمز دستی را کشید، از جایمان کنده شدیم و پرت شدیم به طرف جلو. دستی به آینه زد و گفت: «دوستان بفرمایین.» ذوق و شوق زیادی برای دیدار آقای خامنهای داشتم و دست و پای خودم را گم کرده بودم. صدای قلبم را می شنیدم... بچههای دفتر ریاست جمهوری خیلی به ما احترام می گذاشتند... یک گروه ده نفره بودیم. بعد از بازرسی بدنی و تشریفات اداری، بالاخره داخل رفتیم...
همه، دور تا دور دفتر نشسته بودند. چند لحظهای نشستیم. آقای خامنهای تشریف آوردند. خدمت ایشان سلام کردیم. به شوخی گفتند: «شما که میگویید وقت جنگ است، در مورد جنگ بخوانید.» «تا نفس دارم می جنگم»، «ای وطن بی تو دنیا قورسونه» و «دایه دایه» را اجرا کردیم. آقای خامنهای ما را تشویق کردند و برایمان دست زدند. پشت بندش هم همه برای ما دست زدند. آقای خامنهای به من گفت: «از صدای شما خیلی خوشم آمده.»
🔹برشی از کتاب تا نفس دارم میجنگم
🔹روایتی از زندگی محمد میرزاوندی
🔹اثر: سامان سپهوند/ محمدتقی عزیزیان
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نوای_جبهه
🎙️مداحی لری قدیمی از داریوش رحیمی
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah