راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قدمهای کوچک
از بازرسی که رد شدم اولین چیزی که چشمم را گرفت، صندوقی ضریح مانند بود برای جمعآوری کمکهای مردمی جهت ساخت و بازسازی عتبات عالیات.
مردی میکروفن به دست، کنار صندوق ایستاده بود و میگفت:
«قبول باشه انشاءالله... توشهای باشه، ذخیره قبر و قیامتتون...»
چند قدم که جلوتر رفتم، جمعیت بیشتر شد؛ قدمهایی که همه به سمت صحن اصلی مصلی میرفتند.
گوشهای از مصلی، نزدیک ورودی آقایان، چند پسربچه بالای سر طوماری ایستاده بودند. با لبخند از هم میپرسیدند:
«این چیه؟»
«چی مینویسن؟»
«برا چی مینویسن؟»
همانجا که ایستاده بودم، چند علامت سؤال هم بالای سر خودم آمد.
اینها همان نسل بهاصطلاح آلفا هستند؛ با این همه سرگرمی مدرن؛ گوشی، بازی، شبکههای اجتماعی و هزار جور تفریح و انتخاب؛ واقعاً چه چسطس باعث شده لنگِ ظهرِ روز تعطیل، آن هم وسط این هوای گرم، بیایند نماز جمعه؟
نه برنامه خاصی برای بچهها بود که دو ساعتی سرگرمشان کند؛ نه مثل اربعین خبری از موکب و پذیراییهای رنگارنگ و متنوع! جز خوردن یک لیوان آب از تانکر گوشه صحن مصلی، چیز خاصی دیده نمیشد. پس این پسر بچهها را چه چیزی کشانده بود اینجا؟
جوابش را شاید باید جای دیگری پیدا کرد.
اینها همان فرشتههایی هستند که شبها در تجمعات با همبازیهای خود در خیابان میدوند انگار مسابقهی دو سرعت بین خودشان دارند. در موکبها به مردم آب گوارا میدهند و بعضاً به ما میگویند لطفا شبهای بعد لیوان همراه خودتان بیاورید.
اگر این بچهها نباشند، خبری از آن گروه سرود احساسیشان نیست؛ همان سرودهایی که گاهی با شنیدنش گونههایمان اشکی میشود.
همان بچههایی که همقد چوب پرچماند اما یاد گرفتهاند حتی برای سه دقیقه هم که شده یک طرف پرچم سبز امام زمان(عج) را بگیرند؛ با نوشته روی آن: «راه نجات جهان؛ مهدی صاحبالزمان(عج)»
همانهایی که توی خیابان، از موکب امام رضا (ع) برای پدر و مادرشان آب یا چای میبرند و با آن بدوبدوهای کودکانه تا وسط راه، نصف لیوان را میریزند! انگار بین خودشان مسابقه گذاشتهاند چه کسی زودتر لیوان را دست مادر یا پدرش میرساند...
این بچهها، فارغ از هیاهوی دنیا، یک چیز را کف خیابان خوب یاد گرفتهاند؛
اینکه باید هر طور شده پای وطن ماند.
حتی اگر آرزوهایی که در دفتر انشای کلاس نوشتهاند، نصفهنیمه بماند و به آنها نرسند؛ به قیمت از دست دادن جان گران بهای خود
تا ایران بماند...
ایرانی بماند ...
همینطور که داشتم به بچهها نگاه میکردم و از روی کنجکاوی نوشتههای گوشه و کنار طومارها را میخواندم، ذهنم پرواز کرد سمت سالهای قبل؛ سمت جمعههایی که پدرِ خدا بیامرزم همیشه میگفت:
«هر طور شده باید بریم نماز جمعه.»
و هر طور هم شده، ما را با خودش میبرد.
من هم میرفتم؛ البته نه آنقدر خالص برای خدا!
بیشتر به امید همان وعده صادقانهای که پدر بعد از نماز داده بود:
خرید دو کیلو شیرینی خامهای!
آنقدر پدر این کار را هر هفته تکرار کرده بود که شیرینی فروش به پدرم میگفت:
«حاجی، اگه برای مجلس یا مهمونی میخواید، از قبل سفارش بدید!»
و او نمیدانست که ما خودِ مهمانهای هفتگی پدریم!
آن روزهای کودکی، خیلی از چیزهایی را که امروز درباره اهمیت نماز جمعه، حضور اجتماعی، مسئولیت و مطالبهگری میفهمم را نمیفهمیدم.
برای من نماز جمعه، بیشتر یعنی دست در دست پدر رفتن...
یعنی صف نماز...
یعنی شلوغی و رفتوآمد آدمها...
و البته رسیدن به وعده شیرین پدر.
اما حالا میفهمم؛
پدرم داشت چیزی در من میساخت که ارزشش خیلی بیشتر از آن دو کیلو شیرینی بود.
شاید قصهی این بچهها هم همین باشد...
امروز ندانند چرا اینجا هستند،
اما آمدهاند تا یاد بگیرند کجا باید ایستاد؛
کنار مردم، کنار وطن، کنار پرچم...
و فردای ایران با همین قدمهای کوچک ساخته شود.
🔹زهرا دلفانی
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بوی ماه مهر
مادربزرگم بیشتر از صد سال عمر داشت. دورانها دیده بود؛ یادش بخیر! میگفت: «روله! آدم نمیره، همهچیز میبینه!» هیچوقت فکرش را نمیکردم پاییزی از راه برسد و من را برساند به حرف مادربزرگم!
دوازده سال پیش که پسرم رفت پیشدبستانی، صبح اولین روز مهرماه سر صف مدرسه کنارش بودم. بوی مدادپاککن پیچیده بود توی خنکی هوا، صدای زنگ کلاس که بلند شد، طعم سیب و انار و نارنگی توی دهانم مزه کرد؛ انگار برگشته بودم به کودکیهایم، به حس درد دندانهای شیری، به ذوقزدگی که اضطراب قاطیاش بود! بچهها که رفتند توی کلاس، من ماندم و حیاط مدرسه و شاخ و برگ درختهایی که آهسته با نسیم پاییز میرقصیدند. صدای هیاهوی بچهها را میشنیدم. چشمم به آبخوری توی حیاط بود، چندتا شیر آب در یک خط موازی، صدای برپا و بلند شدن بچهها و سکوت مطلق کلاسها را شنیدم. گریهام گرفته بود. هرچه اشکهایم را پاک میکردم، بغضم ضخیمتر میشد. بیصدا اشک ریختن داشت خفهام میکرد. دلم میخواست زارزار گریه کنم. بچهها جمع بشوند، دست بگذارند توی دست هم و اطرافم حلقه درست کنند و همه با هم بخوانند: «دختری اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه... روباه! روباه! بلند شو، یکی از ما رو پسند کن!» بلند شدم؛ اما این بار روباه نبودم که بچهها را دنبال کنم. این بار صادقانه، بیهیچ مکر و حیلهای، فقط میخواستم نیمکتهایی را در آغوش بگیرم که دیگر قد نشستن من نبودند.
دو سال بعد که دخترم را برای اولین روز پیشدبستانیاش همراهی کردم، فضای متفاوتی داشت. مرکز آموزش خصوصی بود. ظهر یکم مهرماه هوا آنقدر دلانگیز بود که یادم انداخت همشتمین سالگرد ازدواجم را میتوانم با یک جشن دونفره بهیادماندنی کنم. سریع برگشتم خانه، کشمشپلویی را که برای ناهار پخته بودم برداشتم و وسایل را چیدم توی سبد و با همسرم بعد از سالها، بدون بچه نشستیم توی پارک و از اینکه بچهها بزرگ شده بودند لذت میبردیم.
تا اینکه امسال را هم به لطف خدای متعال دیدم. نوبت آغاز اولین مهرماه علیرضا است. هر روز صبح تا چشمهایش را باز میکند، بهانه لباس و کیف و وسایل مدرسه را میگیرد. امروز دستش را گذاشتم توی دستم و رفتیم فروشگاه، بیشتر وسایل تحریرش را بدون اینکه خودش بداند انداختم دور از چشم فروشنده تا به حساب نیایند. از این کار خودم شرمنده بودم؛ انگار پیت بنزین میریختند توی دلم؛ اما چه باید کرد با این حال هم رقم نجومی درآمد و فروشگاه نصف هزینه را زد روی حقوق ماه آیندهمان!
مغازه بعدی هم که رفتیم، همین آش و همین کاسه بود؛ خرید کولهپشتی را با بازپرداخت دوماهه نوشت توی دفتر اقساط، حالا بماند بچههای بزرگتر بحمدالله امسال درکشان بالا رفته و از این دسته خریدها ندارند و به چندتا دفتر و خودکار آبی و قرمز بسنده کردهاند.
علیرضا کولهپشتی پر از وسایلش را انداخته روی دوش و دارد با عشق توی خیابان راه میرود. نگاهش میکنم، او را میبوسم؛ برای اینکه با شادیاش همراهی کنم، کیف کولهپشتیاش را هم میبوسم. قربان صدقهاش میروم و یقین دارم، دارد عطر مهرماه را زندگی میکند. عطری که من لابهلای تورم و گرانی توی فروشگاه و دفترچههای اقساط گمش کردهام! فکرش را هم نمیکردم یک دورانی پاییزی از راه برسد که بهجای عطر ماه مهرش، صدای تقتق مهرههای چرتکه بپیچد توی خانه و علم ریاضیات و نجوم هم از ناهمخوانی حساب دخل و خرجت هاجوواج بماند!
نمیدانم، شاید این غصهها بهانه باشد و من عطر مهرماه را پشت کوه تنهایی گم کردهام.
علیرضا آنقدر ذوقزده شده که یادش رفته پدرش اینجا نیست و توی مرزهای وطن، کیلومترها دورتر از ما، توی گرمای بالای پنجاه درجه، آرزوی یک لیوان آب تمیز و گوارا دارد.
اگر همسرم توی منطقه نبود، قطعاً چشمم را روی همه دغدغههایم میبستم و همان کشمشپلو را میپختم، میگذاشتم توی سبد و این بار به شکرانه بچه چهارممان که توی راه است، مینشستیم توی پارک و سعی میکردم بوی مهرماه را با نفسی عمیق به عمق سینهام بکشانم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ایران کوچک 🇮🇷
بعضی چیزها از دور خوبند؛ اما از نزدیک نه؛ یا لااقل آنطور که باید نه. مثلاً اگر به کسی برنمیخورد، دناپلاس هرچقدر هم خوشرخ، صندلیهای عقبش از صندلیهای عقب پراید ناراحتترند! یا پاستا هرچقدر دهن پرکن، آن چیزی که هفتهای یکبار هوس خوردنش را میکنی، ماکارونی پرروغن مادربزرگپز است (مامانها روغنش را کم میریزند).
و برعکس بعضی چیزها از دور خیلی خوب بنظر نمیآیند اما وقتی بهشان نزدیک میشوی نظرت عوض میشود. مثل بعضی همکلاسیهای دبیرستان و دانشگاه. آدمهای از دور نچسبی که توی دلت چندتا فحش هم نثارشان میکردی اما با چندبار همکلامی اتفاقی، میشدید صمیمیترین رفقای هم.
فولاد مبارکه برای من چیزی شبیه به همین مورد دوم بود. جایی که تقریباً (و شاید مطلقاً) از فرایند فنی تولیداتش و از اثرگذاریاش بر اقتصاد کشور اطلاعی نداشتم؛ و بلکه مثل خیلیها چیزهای خیلی خوبی هم دربارهاش نشنیده بودم. از آن اخبار 92 هزار میلیاردی تا آلودگی هوا و بلعیدن آب زاینده رود و... .
دو سه روز پیش اما دو سه روزی مسیرم به فولاد افتاد. و حالا؟ شدهام کسی که پر از حس غرور است و انگار جایی توی دشت مبارکة اصفهان یک رفیق صمیمی پیدا کرده. فولاد شاید برای من چیزی شبیه به یک مدل کوچکشده (که خیلی هم کوچک نیست البته) از ایران است. ایرانی که تهدید میشود، تحریم میشود، مورد حمله قرار میگیرد، آسیب میبیند، تسلیم نمیشود و خودش را سرپا نگه میدارد.
و اگر قبلترش را درنظر نگیرم، همة اینها از هفت فروردین 1405 در فولاد اتفاق افتاده. جایی که چندین جنگنده به آن حمله، 51 بمب و موشک به آن شلیک و 8 کوره چندصد تنی، 8 مُدُل و نیروگاه 916 مگاواتیاش را منهدم کردند. انهدامی که طبق برآورد خیلی از کارشناسان داخلی و خارجی حداقل 5 سال زمان و بیش از 200 هزار میلیارد تومان، برای بازسازیاش نیاز بود. اما آدمهای این ایران کوچک، کار پنج ساله را توی شش ماه و با یکپنجم هزینه انجام دادند. و البته برای من، بیشتر از این عدد و رقمها، ارادة آدمهای فولادی جذاب بود که انشاءالله دربارهاش بیشتر خواهم نوشت.
🔹امین ماکیانی
#محکمتر_از_فولاد
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
💠تمدید مهلت ارسال آثار در جشنواره نسل امید
🔹با توجه به استقبال گسترده و تقاضای مکرر شرکتکنندگان در «جشنواره ملی نسل امید»، مهلت ارسال آثار تا تاریخ ۱۵ مهرماه تمدید شد.
🔹شایان ذکر است که این مهلت برای بار آخر تمدید شده و پس از این تاریخ، امکان دریافت آثار وجود نخواهد داشت.
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
به مناسبت هفته دفاع مقدس
🔸 لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع)؛ استانی که در سکوت جنگید و در غربت ماند
لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) فقط یک لشکر نبود؛ یک ملت بود. ملتی که از شهرهای کوچک و دورافتاده برخاست؛ از دل همان جادههای خاکی که هیچکس به آنها نگاه نمیکرد. جوانانی از جنس آهن، که کسی نمیشناختشان، اما خدا میشناخت.
از کوههای الیگودرز تا دشتهای پلدختر، از بروجرد تا کوهدشت، هر شهر سنگری شد و هر سنگر، نامی.
و هر نام، زخمی که هنوز التیام نیافته.
گردان انبیاء خرمآباد، قسم خورده بود به ایستادن.
گردان ثارالله بروجرد، تشنهٔ شهادت.
گردان محرم دورود، فاتح شاخ شمیران.
گردان ابوذر الیگودرز، جاودانه در سکوت کوهها.
گردان مالک اشتر ازنا، تنها در کربلای ۵ چهل و چهار سروقامت تقدیم کرد و لرزه بر دشمن انداخت.
گردان شهدا پلدختر، هویزهٔ ثانی، که آسمانش خون گریه کرد.
گردان کمیل الشتر، مردانی از جنس فولاد.
گردان محبین کوهدشت، گرهخورده با شهادت.
گردان حمزه سیدالشهدا نورآباد، از جنس ارادهای که نشکست.
اما راز ماندگاری لشکر ۵۷، نه گردانها بود و نه عملیاتها؛ مردانش بودند؛
عرفانشان بود؛ گریههای بیصدای نیمهشب کنار پیکر همرزمانشان بود.
عرفانشان را با خون نوشتند، نه با زمزمه.
بیادعا بودند؛ آنقدر که گویی نبودند. نه عکسی، نه نامی، نه سندی.
سردار توکلی گفت: «هیچ سندی برای رزمندگان لرستان وجود ندارد.» و این، تلخترین حقیقت است؛ تلختر از خون، تلختر از فراموشی، تلختر از سکوتی که بر شانههای تاریخ سنگینی میکند.
و اینجاست که باید فریاد زد: چرا کسی اینها را ننوشت؟ چرا تاریخی که برای هر سنگ و دیوار سند دارد، برای این مردان سند ندارد؟
لشکر ۵۷، لشکر گمنامان بود. پیروزیهایش را به نام دیگران نوشتند و شهدایش را در سکوت خاک کردند.
اما تاریخ فراموش نمیکند. و ما اگر ننویسیم، اگر نگوییم، اگر به یاد نیاوریم، به آنان که بینام رفتند تا ما نام داشته باشیم، خیانت کردهایم.
شهر شهیدان، پادگان شفیعخانی، حاج نوری و کشکولی، فقط یک نام و یک قطعه نبودند؛ یک عشق شیرین و خوابی رؤیایی بودند که گذشت. کتاب «پیک بدون پلاک»، قطرهای است از دریای رشادت لشکر ۵۷ که به تحریر درآمده تا شاید زخمی از زخمهای فراموشی التیام یابد.
یادشان گرامی، نامشان جاودان، راهشان پر رهرو.
🔹 حاج احمد لک/ رزمنده دفاع مقدس
#هفته_دفاع_مقدس
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah