eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
817 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
334 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️تا نفس دارم می جنگم با صدای استاد محمد میرزاوندی 🔺 ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ما لریم شنید‌یم که عراقی‌ها با تعدادی عنصر خود فروخته وارد سوسنگرد شدند. به علت کمبود نیرو و مهمات بلاخره سوسنگرد اشغال شد. دشمن پل زده بود و قصد داشت کل بستان را تصرف کند. امام جمعة وقت اهواز، آقای محمد صالح طاهری، پیشنهاد داده بود که از نیروهای لرستانی به کمک سوسنگرد بیایند. با کمک و فرماندهی نعمت سعیدی تعدادی نیرو از بین بچه‌ها، چه آموزش دیده، و چه آموزش‌ندیده جمع کردیم و با مینی‌بوس‌ها راه افتادیم. به حمیدیه که رسیدیم قبل از اینکه به پادگان برویم، توی باغی توقف کردیم. نعمت و من و چند نفر دیگه به پادگان رفتیم که اطلاعات و مهمات بگیریم. دیدیم غرضی استاندار وقت خوزستان، دمق بیرون از دژبانی نشسته. گفتیم از لرستان و برای کمک آمدیم. پرسید: «مگه چند نفرید؟!» گفتیم: «صدنفر.» گفت: «حمیدیه و سوسنگرد همه رو گرفتن! فردا اهواز سقوط می‌کنه! شما صد نفر چه کار می‌تونید بکنید؟!» نعمت با غرور گفت: «ما لریم! اگه کاری از دستمون بربیاد تا آخرش میریم. این همه راهو نیومدیم که این حرف‌ها رو بشنویم!» غرضی گفت: «تا صبح می‌تونین نگهش دارین؟! نباید بذارین پل حمیدیه سقوط کنه!» نعمت گفت: «شما به ما مهمات بدین، نمی‌ذاریم یک نفر عراقی از پل رد بشه!» با بچه‌های خوزستان و نیروهای آذربایجان و تعدادی هم از نیروهای چمران با راهنمایی نیروهای اهوازی به طرف پل حمیدیه به راه افتادیم. تانک‌های عراقی قصد عبور از پل را داشتند. پشت سرشان هم، نیروهای زرهی و نیروهای پیاده نظام می‌آمدند... 🔹برشی از کتاب یار آشنا 🔹خاطرات مصطفی‌ آشنافر 🔹نویسنده: نسرین دالوند 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
بگرد یه رفیق شهید پیدا کن و باهاش انس بگیر 🍃 تا توی میدون مین گناه دستتو بگیره ... خوشبختی یعنی داشتن یه رفیق شهید که همیشه و همه جا هواتو داشته باشه اینا کم چیزی نیست...شهید امیرحسین نعمتی شهید دهه هشتادی جَوونی که در سن جوونی میونِ همه ی داشته هاش مشتاق و دنبال شهادت بود جَوونی که ارادتش به شهدا عمیق بود و انس عمیقی با شهدا داشت 🌷 اینجا کانال شهیدی هست که رزق شهادتش رو از شهدا گرفت شهیدی که ارادتش به شهدا و حضرت زهرا عاقبت بخیرش کرد و علی اکبر وار شهید شد 🥀 تکاور شهید امیرحسین نعمتی 🎥📸 ╭━⊰❀🇮🇷❀⊱━╮ https://eitaa.com/shahid_nemati313 ╰━⊰❀💻❀⊱━╯
وقتی قلقش دستت میاد...🇮🇷
💠کارگاه توانمندسازی روایت داستان "از ایده تا نگارش" 🔹ویژه دومین جشنواره ملی نسل امید 🔹با حضور استاد احسان قائدی 🔹زمان برگزاری: پنجشنبه 9 مهر 1405 🔹ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: @ravimah_admin ظرفیت ثبت‌نام محدود اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
🔸کسی که نام لبنان را که کشوری کوچک است و سال‌ها حیاط‌خلوت بعضی قدرت‌ها شده بود را به عظمت بلند ساخت. کسی که نصرت و فتح، همراهان دائمی او بودند و کسی که بی‌تردید در طول کلّ تاریخ شامات تا کنون، پس‌از انبیاء و اوصیاء ایشان، رَجُلی به‌عظمت او در آن خطهٔ کهن سر بلند نکرده بود. 🔹بخشی از پیام امروز امام سید مجتبی خامنه‌ای 🔺 ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️کَم بُو دیرَه لُری استاد میرزاوندی 🔺 ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔰*برگزاری کارگاه روایت‌نویسی در بروجرد* 🔻کارگاه آموزشی روایت‌نویسی به همت حوزه هنری انقلاب اسلامی استان لرستان و همکاری اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان بروجرد در این شهرستان برگزار می‌شود. 🔻این کارگاه با تدریس امین ماکیانی و با هدف آموزش مبانی و مهارت‌های روایت‌نویسی برای علاقه‌مندان به نویسندگی و تولید آثار ادبی برگزار خواهد شد. 🔻در این دوره آموزشی، شرکت‌کنندگان با مباحثی همچون آشنایی با مبانی روایت‌نویسی، ساختار و عناصر روایت، تبدیل ایده به متن و تمرین‌های عملی و کارگاهی آشنا می‌شوند. 🔹*این کارگاه روزهای چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح در کتابخانه شهید باهنر بروجرد واقع در خیابان سعدی برگزار می‌شود و حضور در آن برای عموم علاقه‌مندان آزاد و رایگان است.* 🔹علاقه‌مندان می‌توانند برای کسب اطلاعات بیشتر به دفتر حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان بروجرد و یا با شماره تماس ۰۹۱۶۵۵۹۰۰۹۵ تماس حاصل فرمایند. @artlorestanir @artborujerd @revayate_borujerd
ان‌شاءالله از فردا چهارشنبه‌ها در خدمت دوستان بروجردی خواهیم بود 🌺
🔸معجزه مهربانی از مدت‌ها قبل برای حضور در برنامه‌ی «عهد جهاد» با من هماهنگ کرده بودند. بالاخره روز حرکت رسید. قرار بود ساعت دو بعدازظهر راه بیفتیم، اما خانم قنبری پیام داد که راننده گفته ساعت چهار می‌آید دنبالمان. ما سه خانم بودیم که برای شرکت در برنامه عازم تهران می‌شدیم. با دیدن پیام، نفسی به آسودگی کشیدم. مهمان‌هایی از شهرستان در خانه داشتیم و آن‌ها هم قرار بود ساعت سه به شهرشان برگردند. فرصت را غنیمت شمردم و کارهای خانه را انجام دادم تا با خیال راحت راهی شوم. ساعت چهار شد، اما راننده هنوز سراغ خانم قنبری نرفته بود. سرانجام، ساعت پنج، خانم قنبری تماس گرفت و گفت سر کوچه منتظرند. راه افتادیم. در مسیر، حوالی گردنه‌ی رازان، آقای نصیری با عذرخواهی کنار جاده توقف کرد. کیسه‌ای پلاستیکی در دست گرفت و کمی آن‌طرف‌تر، مقداری گوشت و استخوان مرغ روی زمین ریخت. دو سه سگ جلو آمدند و شروع به خوردن کردند. ما با تعجب نگاه می‌کردیم. می‌خواستیم از این صحنه عکس بگیریم که آقای نصیری به‌سمت ماشین برگشت و پیش از آن‌که چیزی بپرسیم، گفت: «دیشب دائما به فکر این‌ها بودم؛ با خودم می‌گفتم چطور برایشان غذا پیدا کنم.» در آن جاده‌ی خلوت، میان گردنه و بیابان، او برای چند حیوان گرسنه توقف کرده بود؛ کاری ساده، اما از دلی بزرگ و مهربان. نمی‌دانستیم چند لحظه بعد، همین توقف کوتاه چقدر سرنوشت‌ساز می‌شود. دوباره راه افتادیم. ذهنم هنوز درگیر مهربانی آقای نصیری بود که ناگهان یک ماشین سنگین باری با سرعتی بسیار زیاد از کنارمان گذشت و به خودروهای جلویی برخورد کرد. آقای نصیری در همان لحظه، با هوشیاری و مهارتی کم‌نظیر، ماشین را به کنار جاده هدایت کرد و ما را از مسیر خطر دور نگه داشت. چشممان به صحنه‌ی تصادفی زنجیره‌ای میان چند خودرو دوخته شده بود. یک وانت‌پراید از قسمت جلو و پهلو به‌شدت آسیب دیده بود. رانندگان دیگر به‌سمت آن رفتند و آقای نصیری هم بی‌درنگ از ماشین پیاده شد تا به راننده کمک کند. نه فقط ما را از خطر دور کرده بود، بلکه در آن لحظات پراضطراب، برای یاری رساندن به دیگران هم قدم پیش گذاشت. خدا را شکر، کسی جانش را از دست نداده بود. ماشین سنگین با سرعتی زیاد پس از برخورد با چند خودرو از صحنه دور شده بود که کسی نمی‌دانست به کجا رفته است. آقای نصیری تا وقتی از مساعد بودن حال رانندگان و سرنشینان مطمئن نشد، دست از پیگیری برنداشت. بعد به‌سمت ماشین برگشت و دوباره به راه افتادیم. ذهنم میان دو صحنه می‌چرخید: مهربانی او با حیوان‌های بی‌پناه و آن هوشیاری و شجاعت در لحظه‌ی حادثه. با خودم فکر می‌کردم: آیا آن حیوان‌ها آقای نصیری را دعا کردند؟ آیا خدا به‌پاس مهربانی او، ما را از خطر دور نگه داشت؟ پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌دانستم؛ اما می‌دانستم آنچه دیده بودم، تصویری فراموش‌نشدنی از انسانیت بود. چند بار زمزمه‌ی آقای نصیری را شنیدیم که می‌گفت: «خدایا شکرت... شکرت.» او پس از آن همه دلهره، شکرگزار بود؛ شکرگزار سلامتی هم‌سفرانش و نجاتی که نصیبمان شده بود. در ادامه‌ی مسیر، ورودی چند شهر با ترافیک و تصادف روبه‌رو شدیم و هر بار، همه با هم برای سلامتی مصدومان دعا کردیم. اما آن توقف کوتاه کنار جاده و رفتار آقای نصیری، هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود؛ مردی که با قلبی مهربان برای چند حیوان گرسنه ایستاد و لحظاتی بعد، در چند قدمی حادثه، با هوشیاری و شجاعت از جان مسافران و دیگران مراقبت کرد. 🔹اعظم گوهری 🔺 ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah