#غریبترین_بابای_دنیا
هر سال، اولین جمعهی ماه محرم، مراسم شیرخوارگان حسینی در مصلّا برگزار میشود. چند سالی بود که به عنوان خادم در این مراسم حاضر میشدم؛ اما مراسم امسال با سالهای گذشته فرق داشت. ما جنگ با اسراییل را تجربه کرده بودیم.
پنجشنبه ساعت ۵ عصر، برای خادمان جلسهی توجیهی گذاشتند. من و فاطمه و خواهرش در جلسه حضور داشتیم. وظایف را تقسیم کردند و من و فاطمه از هم جدا شدیم. او محافظ سکو شد و من باید دم در میایستادم.
قرار بود خادمان از ساعت ۶:۳۰ صبح روز جمعه در مصلا حاضر باشند.
فاطمه زودتر رسیده بود.
من هم به فاصلهی چند دقیقه رسیدم و بعد از مدتی سر جایم ایستادم تا ورود حاضران را کنترل کنیم. حدود یک ساعت گذشت که گفتند در را ببندید تا بقیه از در دیگری وارد شوند. تاکید کردند که مراقب باشم کسی نه بیاید و نه برود. من هم ناچار قبول کردم. روی فرشهای مصلا نشستم. نمیتوانستم جمعیت را ببینم. بینمان یک پردهی بزرگ قرار داشت؛ همان پردهای که موقع نماز جمعه، خانمها و آقایان را جدا میکند.
حالا که از دیدن محروم بودم، گوش سپردم به صدای جلسه که متوجه شدم همسر شهید #رضا_دریکوند به مراسم آمده و فرزند شیرخوارش را، که تنها یک ماه از تولدش گذشته، همراه خود آورده است.
فاطمه که جایش بهتر بود و مشرف، گفت:
«همسر شهید نزدیک سکو اومد. خواستن بچهش رو بالای سکو ببرند، اما اجازه نداد بچه رو ازش جدا کنند... آخ از درد رباب!» از صحنهها روضه خلق میکردیم.
یکی از خادمها، همسر شهید و فرزندش را به بالای سکو هدایت کرد و روضهی مداح شروع شد.
مداحی به اوج خودش رسیده بود و مداح، جگرمان را میسوزاند؛ بدتر اینکه، فرزند بیگناه شهید هم در جمع ما بود.
مداح که این بیت را خواند:
«بوعه کس نمیره...»
فضای مصلی تغییر کرد. خانمها ناله میزدند و گریه میکردند.
مداح تکرار میکرد:
«غریبترین بابای دنیا منم...»
چند سال گذشته را هر سال در مراسم شیرخوارگان شرکت کرده بودم، اما امسال حس خفگی داشتم. حس میکردم جگرم آتش گرفته؛ از یک طرف برای ششماههی امام حسین علیهالسلام و از طرف دیگر، برای یکماههی شهید دریکوند.
انگار روضهی مجسم بود.
🔹زهرا زادسری
۹تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#روایت_روزهای_مقاومت
قسمت دوم
شاید شما هم این شبها در خیابانهای شهر و دیار خود، ایستهای بازرسی نیروهای بسیجی، نظامی و مردمی را دیده باشید.
دیشب مدتی در یکی از همین محلها با ماشین ایستاده بودیم. باید اعتراف کنم که بسیجیهایی مخلص و جان برکف بودند؛ اخلاق مدار و باغیرت؛ میهن دوست و آزاده...
سربازان گمنامی که بدون هیچ چشمداشتی ساعتها در ایست قدم میزدند؛ ماشینها را تفتیش میکردند و با کمال خوشرویی و ادب، سفر خوشی برای هم وطنانشان آرزو میکردند...
به عنوان یک دختر ایرانی به همه حافظان امنیت که این روزها و شبها در سنگرهای متفاوتی اعم از پدافندها، سامانههای موشکی، پشتیبانی، ایستهای بازرسی، حوزههای اطلاعاتی و... با همه توان در حال خدمتاند، افتخار میکنم. دعا برای سلامتی این غیورمردان و آرامش برای خانوادههایشان کمترین کاری است که از دست ما برمیآید.
دیدن آنها، آن اثر رضا براهنی را به خاطرم آورد:
_چه جوانانی!
اسماعیل می بینی؟!
چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند...
🔹عارفه ج رشنو
9تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
بهراستی اقتدار و حاكمیت در كرهی ارض باید به چه كسی واگذار شود؟ به این بندگان پاك و نمازگزار و یا به دلقكهای جنایتكار پیری كه به اریكهی ریاست جمهوری چون قلهی دیگری از شهرت و افتخار مینگرند كه باید با هر تزویری بر آن دست یافت و آنگاه قصر عاج خویش را بر پایههای غفلت و جهالت مردم بنا كرد؟ بهراستی اقتدار و حاكمیت در كرهی ارض باید به چه كسی واگذار شود؟
🔹سید مرتضی آوینی
#شهید_مهدی_کمالی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#کلام_امیر
✨ خطبه ۱۱ نهج البلاغه
🔷 اگر کوهها از جای کنده شود تو بر جای خویش ثابت بمان. دندانهایت را بر هم بفشار، سرت را به صورت خداوند بسپار، قدمهایت را بر زمین چون میخ بکوب، به آخر سپاه دشمن بنگر، و دیده( از فراوانی آنان و برق شمشیرهایشان) فرو پوش، و بدان که پیروزی از سوی خدای سبحان است.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
هدایت شده از راوی ماه_ رسانه
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#معرفی
#خانه_روایت_ماه
اینجا «خانة روایت ماه» است. ما اینجا دنبال قصه هستیم؛ دنبال قصهگویی؛ اما اینبار میخواهیم قصههایی واقعی، از آدمهایی واقعی را روایت کنیم. اینجا شما، هم میتوانید صاحب قصه باشید و هم قصهگو. پس اگر حس میکنید قصهای دارید که ارزش گفتهشدن و شنیدهشدن دارد، با ما ارتباط بگیرید؛ اگر هم کسی را میشناسید که قصهای دارد، او را به ما معرفی کنید.
ravimah.ir
#روایت
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ایران_حسین_تا_ابد_پیروز_است
با چشمان خوابآلود در یخچال را باز کردم. سفیدی ظرف غذای یکبار مصرفی چشمم را گرفت، با برچسبی قرمز رنگ که رویش نوشته بود:
«ایران حسین تا ابد پیروز است»
عطر قورمهسبزی پیچده در مشمامم نشان از محبت مادرم بود. مادری که سهم خودش را برای فرزندش نگه میدارد که فرزندش از سفرهی «حسین ع» بینصیب نماند...
تا مادرانی در این خاک هستند که فرزندانشان را حسینی بار میآورند بله ایران تا ابد پیروز است...
🔹فاطمه امیری
۱۰تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#خبر قسمت دوم #ماجرا_تغییر_کرد بیتابیهایم که تمام شد، شوک خبر شهادت «ابوذر» به احساس غمگینی تبدی
#خبر
قسمت آخر
«حسرت!»
در انتظار قاصدی برای تکذیب خبر شهادت کربلایی ابوذر، روبهروی چشمان منتظر آذر، نشسته بودم. توی آن واهمه، متوجه پیرمردی شدم که هرگز او را ندیده بودم. دست به نردهی راه پله، آهسته بالا میرفت. لحظهای صورتش را برگرداند و نمیدانم چه گفت که قیامت به پا شد!
صدای جیغ و داد، همه سالن را پر کرد. صدا به صدا نمیرسید. خبر شهادت ابوذر تایید شد.
همان خبری که از جمعه دلهرهاش به جانم افتاده بود. رفتم جلوی آذر زانو زدم که دستش را بگیرم توی دستهایم به خیال اینکه نگذارم صورتش را بخراشد یا موهایش را بکند؛ اما شگفت زده شدم.
دستش را آهسته رها کردم؛ بدون اغراق، آذر، دستش به جایی در حوالی آسمان بند بود. او با رفیق شهیدش به وضوح سنگهایشان را برای این مسیر انتخاب شده باز کرده بودند و آمار همه امتحانات دنیا را داشتند.
آذر، پر غرور نشسته بود. با صلابتش همه متوجه شدند، انتظارش؛ آمادگی برای شنیدن خبری بود که سالها در مکتب زینبی آموخته. مادر ابوذر همین که خبر شهادت را شنید، خودش را سیراب از عطر آغوش آذر کرد. آغوشی که نفس پسر شهیدش در آن زنده بود؛ سپس با لباسهای سبز به رنگ پاسداری، مثل کوه، استوار ایستاد.
امان از مهربانی و مردمداری ابوذر که خانه محشری شده بود و هیچکس توان آرام کردن مردم را نداشت. همه گریه میکردیم و بعضیها جیغ میکشیدند و عدهای هم از فرط درد مصیبت، گیسهای خودشان را میکندند؛ ولی زنانی که پای درس ابوذر نشسته بودند، عجب حماسهای خلق کردند! حماسهای که باید تاریخ را از آن باخبر کرد.
از هیبت همسر و خواهر شهید، وقار و متانت میزبان مجلس سیدالشهدا (ع) پیدا بود.
مادرش بلافاصله همه را به شربت شیرین شهادت پسرش، مهمان کرد و برای پذیراییاش خطبه نذر مولا امیرالمومنین (ع) را خوانده بود.
او در یک قدمی اذان مغرب با وجود ناله و شیونی که توی خانه پیچیده بود، وضو گرفت و مهمانها را دعوت به نماز اول وقت کرد. سراسر وجودش رنگ خدا بود. مرا یاد شیرزنی انداخت که تاریخ نوشته است بعد از غروب روز عاشورا همراه قافله
کربلا، سر کاروان اسرا بود و برای رقیه پدر و برای رباب مونس و برای دردمندان پرستاری میکرد.
با دیدن رفتار مادر شهید، حادثهای در من رخ داد. باورهایی را که به تحقیق، فقط خوانده بودم حالا به چشم خود دیدم و یقین حاصل کردم. دریچهای نو از حیات و ممات انسان را برایم روشن ساخت. او باور اینکه شهید در صلب پدر، شهید است و از دامن مادر تا شهادت عروج میکند را در قلب من، نور حقیقت بخشید.
روز تشییع پیکر مطهر کربلایی ابوذر، وقتی شهید به خاک سپرده میشد دل کندن از آن قامت رشیدی که همیشه در چهارچوب در میایستاد و خندان به استقبال مهمان میآمد بسیار سخت بود!
فراق وجودی که برای همه، مایهی برکت بود!
کتابچه «حدیث عنوان بصری» را که سالها پیش هدیه داده بود تا هر روز بخوانیم، هنوز توی کیفم داشتم و آن تابلوی آبی کوچکی که رویش «ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی آمن من عذابی» حکاکی شده است، هنوز بالای در ورودی خانهمان از قلب پر مهرش به یادگار مانده تا به سفارش خودش در امان بمانیم.
اگر عید از راه برسد با قصه عیدانههایش چطور کنار بیایم؛ مثل کتاب لشکر خوبان!
سجادهاش را کجای دلم بگذارم که وقتی پهن میشد اذان دورهمی فامیل بود.
افسوس که دیگر کسی بساط بازی پانتومیم و شادی را برایمان نمیچیند!
یعنی باید باور میکردم کربلایی ابوذر مومن، بمب انرژی مثبت خانواده، دیگر نیست و آفتاب چهرهاش در زمین سرد ما طلوع نخواهد کرد!
نسبت من با او چندین پله فاصله داشت؛ اما درک عظمت روحش، ویرانم کرده بود؛ طوری که نفسم از آوار رفتنش بالا نمیآمد.
بعد از تشییع، شهر برایم غریب شده بود و فقط تنگه کوهی را میشناختم که این دود حسرت از آنجا بلند میشد.
بیقراری، زندگیام را قفل کرده بود.
همین که تربیت عاشورایی و صبر بر مصیبت را در خانواده شهید ابوذر دیدم، از ناتوانی خودم بیزار شدم و احساس خالی بودن رهایم نمیکرد.
پس کجاست اعتقاد قلبی من؟! هویتم...؟!
بلآخره عقربههای ساعت که چرخید، میان من و جنگ درونیام تا حدودی آتشبس برقرار شد؛ ولی در پایان، قصهی رفتن ابوذر برای ما که جا ماندیم، سطر به سطرش را باید حسرت نوشت!
🔹سمانه قاسمیمنش
۱۰تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آرامتر_از_قبل
روی گوشیام پیام آمده.
«سلام. امروز، ساعت پنجونیم، منزل شهید #مهدی_کمالی...»
فاطمه رحیمزاده است؛ از بچههای انجمن اسلامی علوم پزشکی. هنوز آتشبس نشده، رفتن به خانههای شهدا را شروع کرده بودند. این منزل دومین شهیدی است که همراهشان میروم.
میرسم سر قرار. یک جایگاه عزاداری دقیقا روبهروی منزل شهید است. کتیبه بزرگ «یا ابوالفضل العباس» بالای جایگاه نصب شده. بنری از عکس شهید هم کنار جایگاه است. تعدادی از پاسدارها پیش از ما آمدهاند منزل شهید. منتظر میمانیم تا بروند. مردی از در خانه بیرون میآید. تعارف میکند برویم داخل. آشناست. روز دوم جنگ در پزشکی قانونی دیده بودمش. آن موقع آشفته بود؛ الان نه.
از در حیات میگذریم. بالای حیات را سایهبان زدهاند. یک درخت انجیر کهن سال وسط حیات شاخ و برگش را پهن کرده. پشت سر برادران تشکل میرویم داخل. مادر، همسر و دو خواهر شهید برای استقبال ایستادهاند. تسلیت میگویم و مینشینم گوشهای. دو قاب بزرگ «و ان یکاد» روی دیوار خودنمایی میکنند. کنار درب ورودی پذیرایی، یک صندوق صدقات آبی نصب شده که دربش را با چسب پنج سانتی چسباندهاند. معلوم است زود به زود باز و بسته میشود!
ابتدا به صحبتهای مرسوم میگذرد. مرد جاافتادهای که نسبش با شهید را نمیدانم بعد از بسم الله میگوید: «سلام بر شما هم سن و سالان شهید. مهدی متولد ۷۴ بود. شب تولد امام زمان به دنیا آمد...» چشمم میافتد روی عکس شهید؛ کنار یک دسته گل با گلهای رز سفید و آبی و نباتی رنگ. صدایی توی ذهنم میگوید: «یک سال از تو کوچکتر بود...»
با فاصله از مادر و همسر شهید نشستهام. فاطمه میرود سمتشان. میخواهد چند سوال بپرسد و صدا و تصویر بگیرد. به سختی صدایشان را میشنوم. خواهر بزرگتر دکترای شیمی دارد. از درس خواندن برادرش میگوید. خواهر کوچکتر کنارش نشسته. عکس برادرش روی پیکسلی که به یک زنجیر آویزان است از زیر شالش پیداست. چشمانش انگار روح ندارند و دورشان یک حلقه افتاده. سرش پایین است. قطرات اشک میدوند توی چشمهایش. اما نمیگذارد پایین بیایند و از گوشه چشم مهارشان میکند.
خواهر بزرگتر میگوید: «مهدی بسیج و سپاه را دوست داشت و برای اینکه جذب سپاه شود خیلی تلاش کرد.»
مادر شهید آرام است. تقریبا اثری از غم در چهرهاش نمیبینم. کمی از موهای سپیدش از زیر روسری مشکی بیرون زدهاند. صدایش خیلی ضعیف است و متوجه صحبتهایش نمیشوم.
همسر شهید کنار مادر نشسته. خیلی جوان است. در گلزار شهدا و پزشکی قانونی، گریان و پریشان بود. حق داشت. فقط یک ماه از عروسیاش میگذشت که خبر شهادت مهدی را میشنود. از روز عروسیشان میگوید. از اینکه مهدی عاشق شهدا بوده و روز عروسیشان قبل از اینکه بروند تالار، سری به گلزار شهدا میزنند.
میگوید: «به مهدی افتخار می کنم.» و حرفهایش را پایان میدهد. همسر شهید هم مثل مادر شهید آرام است؛ حداقل آرامتر از قبل...
بلند میشویم برای رفتن. میروم کنار مادر و همسر شهید. میگویم: «خدا صبر بده.» حرف بیشتری نمیتوانم بزنم. از زیر درخت انجیر رد میشوم و بیرون میزنم. قدم میزنم و از خانهشان دور میشوم. کنار خیابان دو پسر نوجوان ایستادهاند. در مورد پیادهروی اربعین و گرفتن پاسپورت صحبت میکنند. جلوتر چند نفر مشغول برپا کردن جایگاه عزاداریاند. میپیچم توی یکی از کوچهها. مردی از نردبان بالا رفته. میخواهد پرچم «یا حسین» را بالای در خانهاش نصب کند...
🔹معصومه عباسی
۹تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
در جهان امروز سخن گفتن از راه انبیا و غایات الهی آفرینش بسیار غریب مينماید. شیطانزدهها ميگویند كه این سخنان اساطیر پیشینیان است، و لكن ما برای معرفی خود راهی جز این نداریم كه از پیوند و اتحاد نهضت خویش با راه انبیا و وارثان آنها سخن بگوییم. راه ما راه سیدالشهداست و آنان كه پای یقین در این راه نهادهاند آرزوی سر باختن دارند تا به ذبیحا اعظم از همه نزدیكتر شوند.
🔹سید مرتضی آوینی
#شهید_امیر_نعمتی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روایت_روزهای_مقاومت قسمت دوم شاید شما هم این شبها در خیابانهای شهر و دیار خود، ایستهای با
#روایت_روزهای_مقاومت
قسمت سوم
#بوی_خون
من از بوی خون بیزارم! دیدن خون یا حتی دیدن یک پیکر خونآلود نه، فقط بوی خون!
اصلا همین تنفر بود که باعث شد مقابل عالم و آدم بایستم و رشته علوم تجربی را انتخاب نکنم! همین تنفر باعث شده از رفتن به بیمارستان و درمانگاه هم بیزار باشم...
میدانی منظورم از بوی خون دقیقا چیست؟!
همان بوی خونی که وقتی یک پروژه مهم دستم باشد به خاطر بیخوابیهای مکرر توی مغزم میپیچد؛ همان بوی خونی که توی اورژانس بیمارستان حس میشود؛ همان بوی خونی که چند روز پیش غسالخانه گلزار شهدا را پر کرده بود؛ همان بوی خونی که پادگان امام علی(ع) خرمآباد را پر کرده؛ همان بوی خونی که توی شهر پیچیده...
نمیدانم شما هم حسش میکنید یا نه؟! ولی خیابونهای شهر برایم بوی خون گرفته!
تک تک بنرهای تسلیت بچههای پادگان امام علی(ع) و دیگر شهدا، بوی خون را برام تداعی میکند...
فقط میدانم من از این بوی خون متنفرم اما نمیدانم باید با این تنفر چه کرد...
🔹عارفه ج رشنو
۱۱تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#نوکری_عادت_نه_سبک_زندگیمه!
قسمت اول
بعد از مدتها تلاطم و اتفاقات پشتسرهم امروز فرصتی بهدست آوردم تا برای روز و زندگیام برنامهریزی کنم.
قدم اولی که باید اجرایی میشد، درست کردن ساعت خواب بود.
دو هفته است که شش صبح تازه میخوابم! تصمیم گرفتم که از امشب، یک و دو شب خواب باشم.
تصمیم دوم هم این شد که تحت هر شرایطی دوباره ورزش را شروع کنم. دوماهی بود که بخاطر کرونا و اتفاقات مختلف ورزش نکرده بودم. تصمیم گرفتم امروز ساعت ۱۹:۱۵ حتما سالن باشم تا تمرین کنم.
برنامهریزی برای تغییر سبک زندگیام تازه تمام شده بود که تلفنم زنگ خورد. سینا بود:
+الو،جعفری های کُجا؟
_هام حونَه، سیچی؟
+وِری بیاااا گلزااار،حاج محمد کارت دارَه، سریع. خدافظ
_علی یارِت.
نگاهی به ساعت کار کردم؛ دو ساعت تا شروع سانس باشگاه مانده بود. مطمئن بودم اگر گلزار بروم، به تمرین نمیرسم؛ اما حاج محمد گفته بود و باید میرفتم.
اسنپ گرفتم و گزینه عجله دارم را هم زدم.
به گلزار رسیدم. حاج محمد را دیدم، سلام کردم.
بعد از چاق سلامتی گفتند: «داداش میهام ورودی هیات عشاق دوتا پرچم آمریکا و اسرائیل بَکَشید امشو؛ باشَد؟»
من تا حالا تجربه پرچم کشیدن نداشتم و حتی نمیدانستم باید از کجا شروع کنم، اما حاج محمد منتظر جواب بودند؛ چشمی گفتم.
به این فکر میکردم که کار را با کمک چه کسانی پیش ببرم. تلفن را برداشتم و شماره رفیق همیشه همراهم را گرفتم: «علیمحمد داداش سلام، گلزاری؟»
_ عَه،هَم چینی بیَه.
_ بیا پیش موکب تا شربتی بخوریم و بگم.
وقتی کار را برایش توضیح دادم گفت که باید زودتر برویم رنگ بخریم تا مغازهها نبستهاند.
سید حسین را هم بین راه دیدیم؛ برایش توضیح دادم. او هم پایه بود و همراه شد.
میدانستیم رنگ میخواهیم اما نمیدانستیم چه مدل رنگی و چه مقداری. نیاز به مشورت داشتم.
مطمئن بودم اگر یک نفر بداند باید دقیقا چهکنیم، حاج امین است. زنگ زدم و برایش توضیح دادم. هیچ کار فنی و اجرایی در عالم نیست که حاج امین در آن سررشته نداشته باشد.
طبق معمول توضیح دادند که کار باید با چه فرایندی انجام شود و چه کار کنیم به صرفهتر است. تشکر کردم. حالا باید رنگ میخریدم.
سیدحسین گفت یکی از دوستانش در میدان امام رنگ فروشی دارد.
وارد مغازه شدیم. سلام علیک کردیم. گفتم رنگ و قلمو و فرچه میخواهیم. پرسید برای چه کاری.
سید حسین گفت که میخواهیم پرچم آمریکا و اسرائیل را ورودی هیئت بکشیم. گل از گل فروشنده شکفت:
_ پس بِرار صبر کو تا هَمَه چینه مجهز وِت بیِم.
وسایل را که جمع و جور کرد،قیمت را پرسیدم.
گفت شما میخواهید زحمتی بکشید، بگذارید من هم شریک باشم.
پولی نگرفت. تشکر کردیم و سمت گلزار راه افتادیم.
ساعت ۱۹:۴۵ به گلزار رسیدم. واخر مراسم هیئت عشاق بود. حاج محمد گزارش وضعیت خواست؛ توضیح دادم. سری تکان دادند و جای پرچم ها را مشخص کردند و تاکید کردند که امشب حتما آماده شود.
🔹امیرمهدی جعفری
۸تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv