eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روایت_روزهای_مقاومت قسمت دوم شاید شما هم این شب‌ها در خیابان‌های شهر و دیار خود، ایست‌های با
قسمت سوم من از بوی خون بیزارم! دیدن خون یا حتی دیدن یک پیکر خون‌آلود نه، فقط بوی خون! اصلا همین تنفر بود که باعث شد مقابل عالم و آدم بایستم و رشته علوم تجربی را انتخاب نکنم! همین تنفر باعث شده از رفتن به بیمارستان و درمانگاه هم بیزار باشم... میدانی منظورم از بوی خون دقیقا چیست؟! همان بوی خونی که وقتی یک پروژه مهم دستم باشد به خاطر بیخوابی‌های مکرر توی مغزم می‌پیچد؛ همان بوی خونی که توی اورژانس بیمارستان حس می‌شود؛ همان بوی خونی که چند روز پیش غسالخانه گلزار شهدا را پر کرده بود؛ همان بوی خونی که پادگان امام علی(ع) خرم‌آباد را پر کرده؛ همان بوی خونی که توی شهر پیچیده... نمیدانم شما هم حسش می‌کنید یا نه؟! ولی خیابون‌های شهر برایم بوی خون گرفته! تک تک بنرهای تسلیت بچه‌های پادگان امام علی(ع) و دیگر شهدا، بوی خون را برام تداعی می‌کند... فقط می‌دانم من از این بوی خون متنفرم اما نمی‌دانم باید با این تنفر چه کرد... 🔹عارفه ج رشنو ۱۱تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
! قسمت اول بعد از مدت‌ها تلاطم و اتفاقات پشت‌سرهم امروز فرصتی به‌دست آوردم تا برای روز و زندگی‌ام برنامه‌ریزی کنم. قدم اولی که باید اجرایی می‌شد، درست کردن ساعت خواب بود. دو هفته است که شش صبح تازه می‌خوابم! تصمیم گرفتم که از امشب، یک و دو شب خواب باشم. تصمیم دوم هم این شد که تحت هر شرایطی دوباره ورزش را شروع کنم. دوماهی بود که بخاطر کرونا و اتفاقات مختلف ورزش نکرده بودم. تصمیم گرفتم امروز ساعت ۱۹:۱۵ حتما سالن باشم تا تمرین کنم. برنامه‌ریزی برای تغییر سبک زندگی‌ام تازه تمام شده بود که تلفنم زنگ خورد. سینا بود: +الو،جعفری های کُجا؟ _هام حونَه، سیچی؟ +وِری بیاااا گلزااار،حاج محمد کارت دارَه، سریع. خدافظ _علی یارِت. نگاهی به ساعت کار کردم؛ دو ساعت تا شروع سانس باشگاه مانده بود. مطمئن بودم اگر گلزار بروم، به تمرین نمی‌رسم؛ اما حاج محمد گفته بود و باید می‌رفتم. اسنپ گرفتم و گزینه عجله دارم را هم زدم. به گلزار رسیدم. حاج محمد را دیدم، سلام کردم. بعد از چاق سلامتی گفتند: «داداش میهام ورودی هیات عشاق دوتا پرچم آمریکا و اسرائیل بَکَشید امشو؛ باشَد؟» من تا حالا تجربه پرچم کشیدن نداشتم و حتی نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم، اما حاج محمد منتظر جواب بودند؛ چشمی گفتم. به این فکر می‌کردم که کار را با کمک چه کسانی پیش ببرم. تلفن را برداشتم و شماره رفیق همیشه همراهم را گرفتم: «علی‌محمد داداش سلام، گلزاری؟» _ عَه،هَم چینی بیَه. _ بیا پیش موکب تا شربتی بخوریم و بگم. وقتی کار را برایش توضیح دادم گفت که باید زودتر برویم رنگ بخریم تا مغازه‌ها نبسته‌اند. سید حسین را هم بین راه دیدیم؛ برایش توضیح دادم. او هم پایه بود و همراه شد. می‌دانستیم رنگ می‌خواهیم اما نمی‌دانستیم چه مدل رنگی و چه مقداری. نیاز به مشورت داشتم. مطمئن بودم اگر یک نفر بداند باید دقیقا چه‌کنیم، حاج امین است. زنگ زدم و برایش توضیح دادم. هیچ کار فنی و اجرایی در عالم نیست که حاج امین در آن سررشته نداشته باشد. طبق معمول توضیح دادند که کار باید با چه فرایندی انجام شود و چه کار کنیم به صرفه‌تر است. تشکر کردم. حالا باید رنگ می‌خریدم. سیدحسین گفت یکی از دوستانش در میدان امام رنگ فروشی دارد. وارد مغازه شدیم. سلام علیک کردیم. گفتم رنگ و قلمو و فرچه می‌خواهیم. پرسید برای چه کاری. سید حسین گفت که می‌خواهیم پرچم آمریکا و اسرائیل را ورودی هیئت بکشیم. گل از گل فروشنده شکفت: _ پس بِرار صبر کو تا هَمَه چینه مجهز وِت بیِم. وسایل را که جمع و جور کرد،قیمت را پرسیدم. گفت شما می‌خواهید زحمتی بکشید، بگذارید من هم شریک باشم. پولی نگرفت. تشکر کردیم و سمت گلزار راه افتادیم. ساعت ۱۹:۴۵ به گلزار رسیدم. واخر مراسم هیئت عشاق بود. حاج محمد گزارش وضعیت خواست؛ توضیح دادم. سری تکان دادند و جای پرچم ها را مشخص کردند و تاکید کردند که امشب حتما آماده شود. 🔹امیرمهدی جعفری ۸تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #راوی_ماه
بعدازظهر ششم تیرماه، اولین روز محرم سال اول جنگ بود. آفتاب داغ لرستان، آرام‌آرام رو به افول می‌رفت. به قطعه فرماندهان گلزار شهدای خرم‌آباد رسیدم. آن‌جا، زیر سقفی از سربندهای "یا حسین" و "یا زهرا"، هیئت عشاق‌المهدی برپا شده بود؛ هیئتی که سقفش را نه تیرآهن و سیمان، که نام‌های مقدس بسته بودند. گویی همه آمده بودند تا در سایه مادر و پسر، پناه بگیرند. هوای آنجا عجیب بود؛ ترکیبی از گریه، غیرت و بوی خاک تازه. چند تن از شهدای تازه‌دفن‌شده‌ در همین قطعه، قربانی حمله موشکی رژیم صهیونیستی بودند؛ انگار هنوز نفس‌هایشان در هوا می‌چرخید. وسط مداحی، صدای سوزناک حاج مصطفی بلند شد. میان زمزمه‌های "یا حسین"، ناگهان اشاره کرد به قبری که درست روبه‌رویش بود و گفت: «ابوذر... همین‌جا دفن شده. همین‌جا، هر محرم برای امام حسین سینه می‌زد… همون‌جا که الان خوابیده، یه روز ایستاده بود و می‌زد به سینه‌اش…» دل‌ها شکست؛ اشک‌ها جاری شد. نزدیک غروب، بعد از هیئت، راه افتادیم سمت قطعه شهدای ولایت. آن‌جا هم حال و هوای خودش را دارد؛ جایی که دل‌ها پرداغ‌تر، سکوت‌ها عمیق‌تر و اشک‌ها بی‌صدا‌ترند. خانواده‌ها آمده بودند. زن‌ها با چادرهای مشکی‌شان کنج مزار نشسته بودند؛ بعضی با عکس بچه‌شان حرف می‌زدند؛ بعضی آرام قرآن می‌خواندند. مردها ایستاده بودند؛ خیره به سنگ مزار و چیزی نمی‌گفتند؛ فقط سکوت و گاهی تک‌گریه‌ای آرام. صدای اذان که پیچید، برخی بلند شدند و همان‌جا کنار شهیدهایشان، نماز خواندند. رفقا می‌رسیدند. هر کدام با اشک، دلی سبک می‌کردند و می‌رفتند. انگار همه آمده بودند عرض ارادت کنند و دلتنگی‌شان را تحویل بدهند، تا کمی سبک‌تر برگردند به زندگی. 🔹پروین حافظی ۱۰تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #راوی_ماه
دنیا را از دریچه نور دیدن چه زیباست. چشم‌های پسرک را برای رویت نور می‌خواهم. گویی چیزی در نگاه اوست که کودکی را از چشمانش ربوده است. خوب نگاه کن. بلوغ را در چشمان او می‌یابی. بلوغ و بالیدن یک عشق را. عشقی از جنس نور. کودکی در سرزمین حسین(ع) چنین است. از آن شبی که مهتاب بر فراز آسمانِ محرم به قلب کوچکت تابید، بی‌تابِ غلیان در جاریِ نور می‌شوی. رویاها از خیال شبت می‌تراوند. خوشه‌های نور در جهانِ روز به سفره جانت می‌نشینند. شب‌ها رویای وصل می‌بینی. روزها از کودکانه‌هایت به دامان حسین(ع) می‌گریزی. برای برداشتن سهمی از اندوخته‌ی سال پدر و مادر، بزرگی می کنی. رویای شبانه‌ی وصل، در کودکانه‌های روزت، گم نمی‌شود. هر آن‌چه در هیبت و قامت کودکی‌ات به سکون می‌رسد به حساب مهر پدر و مادر می‌ریزی و سهمی از این مهر را از پدر و مادر طلب می‌کنی. سهم کودکانه‌ات را در حساب یک عشق می‌اندوزی تا روزی که طنین گام‌های نور در حوالی کودکی‌ات به گوش می‌رسد. شاید دستاورد رویاهای شبانه و جهد روزانه‌ات مبلغ خرید چند متر پارچه‌ی سیاه بیشتر نباشد؛ اما حساب مهر پدر و مادر خیمه‌ی نوکری‌ات را علم می‌کند. تو شاهراه نور را می‌شناسی. گسترده زیر قدوم قلب‌های بی‌قرار. نه تنها قلب عشاق دل‌آگاه که هر کس نام حسین(ع) می‌برد و به حب حسین(ع) در هر عیاری می‌نازد. این روزهای سال را بزرگ می‌شوی. نه به حکم سن و سال، بلکه در تابش نور حسین(ع) قد می‌کشی و گلدان کودکی برای قامت عشقت کوچک می‌شود. خادم حسین(ع) می‌شوی. لباس نوکری بر قامتت می‌نشیند. قامتت در لباس نوکری می‌بالد. عشق در روح تو جاری می‌شود و زلال نور در آینه قلبت می‌بارد. بازتاب نور می‌شوی و پیوسته نور می پراکنی. 🔹معصومه پرهیز 11تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
یازده روز از برج گذشته؛ هنوز حقوق‌مان را نریخته‌اند یا به قول دوستان؛ شاید روی کارت دیگری به غیر از حساب سپه واریز شده باشد. نزدیک پایان زمان اداری بانک، نگهبان قفل در را انداخت؛ اما انبوهی از ارباب رجوع هنوز پای باجه‌ها بودند. همسرم از نگهبان خواست در را باز کند تا حساب تاریخ گذشته کارت ملی را چک کند؛ هرچه اصرار کرد بیهوده بود. از گرمای وسط ظهر تیرماه کلافه بودم و کار نگهبان به مذاقم خوش نیامد. ناگهان همسرم گفت: «‌نظامی‌ام...» قبل از اینکه حرفش تمام شود، نگهبان شروع کرد به باز کردن قفل و به کارمندی که برای اعتراض به کار نگهبان داشت جلو می‌آمد گفت: «میگه نظامی‌ام!» گل از روی کارمند شکفت؛ گویا سلبریتی یا فوتبالیست معروفی را دیده باشد، توی سالن بانک با صدای بلند گفت:«نظامیه!نظامیه!» درست مثل یک رویای باورنکردنی بود. کارمند و نگهبان دور و بر همسرم را گرفتند؛ او را به باجه یک بردند و سفارش کردند که: «نظامیه سریع کارش رو انجام بده.» شاید داشتم خواب می‌دیدم که نگهبان با عصبانیت رو به من کرد و گفت:«خانم، شما کجا؟!» با نگاهم به سمت همسرم اشاره کردم و با افتخار گفتم: «همسرشون هستم.» گرما، خستگی، استرس و حتی اقساط عقب افتاده، یادم رفت؛ بعد از بیست‌ویک سال خدمت همسرم در ارتش، برای اولین بار رفتار با عشق و محبت ملت به نظامی‌ها را دیدم و یاد خودم افتادم؛ از دوران کرونا بود که به پرستارها علاقه‌مند شدم. ایران، ملت اعجوبه‌ای دارد؛ پای بحران و جنگ و فشار که به میدان می‌آید، تازه قدر هم را می‌دانند و برای همدیگر عزیز گرامی می‌شوند. شاید همین هم تفسیر مقاومت باشد. 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۱تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
اگر كسی پنداشته است كه مي‌توان سخن از حق گفت و مردم جهان را علیه حاكمیت جهانی كفر شوراند و سیر تاریخ را تغییر داد و در عین حال در آرامشی كامل از مكر شیطان و اذنابش در امان بود، سخت در اشتباه است. قلمرو حاكمیت شیطان ضعف و ترس انسان‌هاست و اگر مي‌خواهی جهان را از كف او خارج كنی، نباید بترسی... 🔹سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
با کمترین نیرو و بیشترین سختی، غذای عید غدیر را پختیم و بین مردم پخش کردیم. اما ذهنم، درست وسط آن‌همه دیگ و هم‌زدن، جای دیگری بود: «ده روز محرم را چطور مراسم بگیریم؟ با کدام خادم؟ با کدام نیرو برای آشپزخانه؟» خیلی از بچه‌ها درگیر کار بودند؛ شغلشان نمی‌گذاشت مرخصی بگیرند. باقی‌شان هم یا در مراسم تشییع شهدا بودند یا درگیر کارهای گلزار. تازه، زمزمه‌هایی هم شنیده می‌شد که شاید به خاطر مسائل امنیتی و شرایط جنگی، امسال اجازهٔ برگزاری هیئت داده نشود. روز خاکسپاری شهید ابوذر، رفتم قطعه فرماندهان گلزار. همان‌ جا بود که بچه‌های هیئت را دیدم. گفتم: «یعنی امسال نمی‌تونیم برای آقا امام حسین مراسم بگیریم؛ درست وقتی همهٔ مردم، یک‌دل و هم‌صدا حرف از "جنگ، جنگ تا نابودی اسرائیل" می‌زنن؟» بعد از مراسم، گوشه‌ای نشستیم. با چند نفر از بچه‌ها دور هم جمع شدیم. یکی گفت: – امنیت هیئت رو نمی‌تونیم تأمین کنیم. دیگری گفت: – فقط آقایون باشن. سومی گفت: – مردم می‌ترسن بیان. جنگه دیگه... در سکوت و دل‌نگرانی، یکی از بچه‌ها بلند گفت: – حالا که توی قطعهٔ فرماندهان سه تا شهید تازه دفن شدن، ما مراسم نگیریم؟ هممون کنار این شهدا، مخصوصاً ابوذر، همین‌ جا سینه زدیم. الانم این شهدا میوندار هیئتن. نقطهٔ اشتراک ما با این شهدا، نوکری در خونهٔ امام حسینه. سکوتم را با خواندن شعری شکستم: «فرمانده عشاق دل‌آگاه حسین است بیراهه مرو، ساده‌ترین راه حسین است از مردم گمراه جهان راه مجو نزدیک‌ترین راه به الله، حسین است!» همان لحظه تصمیم گرفتیم. گفتیم «یا علی» و دل را زدیم به دریا. هرطور شده باید هیئت را راه می‌انداختیم. داربست‌ها را زدیم. البته نبودِ بچه‌ها توی چشم می‌زد. اما کارها، به شکلی عجیب، پیش می‌رفت. من و دو نفر دیگر تا صبح ماندیم و سقف را هم تمام کردیم. سربندها که آویزان شد، حال و هوای قطعهٔ فرماندهان را دگرگون کرد؛ فضای عرفانی و دل‌نشینی داشت. روز بعد، دیدم کنار مزار برادران زیودار قبری تازه کنده‌اند. دلم لرزید. ترسیدم یکی از بچه‌های هیئت شهید شده باشد. ما همیشه می‌گفتیم: اگه شهید شدیم، ما رو همین‌ جا، کنار شهدا دفن کنین. از بالای داربست، صدای صادق آمد: – اون سیم مفتول رو بده... این قبر خواهرزادهٔ شهیدان زیوداره، تهران شهید شده. استرسِ نزدیک‌بودن مراسم خاکسپاری شهید و اولین جلسهٔ هیئت در همان روز جمعه، دست از سرم برنمی‌داشت. با وجود کمبود نیرو، کارها بهتر از هر سال پیش رفت. حس می‌کردم این انرژی مضاعف از جانب همان شهداست که تازه کنارمان دفن شده‌اند. صبح خاکسپاری، تصمیم گرفتیم خادمان مراسم شهید طولابی، خود بچه‌های هیئت باشند. مراسم به بهترین شکل برگزار شد. بعد از تشییع، ماشین آب‌پاش آمد و قطعهٔ فرماندهان را شستیم. بچه‌ها موکت‌ها را پهن می‌کردند. این‌بار، بین موکت‌ها برش زدیم؛ برای چهار شهیدی که تازه دفن شده بودند. روز اول محرم، مراسم شروع شد. جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شد. ذوق‌زده بودیم. باورمان نمی‌شد در دل جنگ و ناامنی، مردم این‌طور پای کار امام حسین باشند. با وجود بمب‌گذاری‌ها، عملیات روانی، ریزپرنده‌ها و هزار جور تهدید، مردم آمده بودند؛ با چشمان اشک‌بار و دل‌های عاشق. حاج مصطفی دم گرفت و روضهٔ حضرت زهرا را خواند. از داغ دل مادران شهدا گفت. همه گریه می‌کردند. انگار دنبال بهانه‌ای بودند برای ترکیدن بغضی که توی گلویشان مانده بود. حاجی دربارهٔ شهدای تازه دفن شده گفت. از ابوذر گفت که همیشه، در مراسم‌های گذشته، همان‌ جایی می‌نشست که حالا آرام گرفته بود. کنار شهید داریوش مرادی. انگار داریوش، «برات» شهادت ابوذر را برایش گرفته بود. کمی دورتر از مجلس، کنار ایستگاه صلواتی ایستاده بودم. صدای سینه‌زنی می‌آمد. مردم با جان و دل عزاداری می‌کردند. با خودم زمزمه کردم: «اگر در جامعه‌ای فقط یک حسین یا چند ابوذر داشته باشیم، هم زندگی خواهیم داشت، هم آزادی؛ هم فکر و هم علم؛ هم محبت و هم قدرت؛ هم دشمن‌شکنی، و هم عشق به خدا.» 🔹هارون مکی 12تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#نوکری_عادت_نه_سبک_زندگیمه! قسمت اول بعد از مدت‌ها تلاطم و اتفاقات پشت‌سرهم امروز فرصتی به‌دست آور
نه_سبک زندگیمه قسمت دوم از رضا مشورت گرفتم. نظرش این بود که بعد از مراسم هیئت مساکین الزهرا ساعت ۱۲ شب کار را شروع کنیم تا گلزار خلوتتر شود و کار راحتتر پیش برود. با بچه‌ها صحبت کردم و قرارمان شد ۱۲ شب. ۲۰ دقیقه از ۱۲ شب گذشت و فقط من و احمدرضا در محل قرار بودیم. یک لحظه احساس کردم که کار روی زمین ماند. خودم هم که تجربه‌ایی در این کار نداشتم و امیدوار بودم رفقا کمک دهند؛ اما هیچکدام نبودند. یک لحظه دلم شکست و از امام حسین مدد خواستم. بعد از ۱۰ دقیقه دیدم که الحمدلله اندک اندک جمع مستان می‌رسد... رضا دوتا از دوستانش که آدم‌های کار بلدی بودند را هم با خودش آورده بود. بسم اللهی گفتیم و شروع به شستن زمین کردیم. کم تجربگی کردیم و آب زیادی استفاده کردیم. حالا باید چند ساعت منتطر می‌ماندیم تا زمین خشک شود‌. مجددا کار دچار چالش شد. مقداری مضطرب شدم. یکی از دوستان پیشنهاد داد کار را فردا انجام دهیم و بیخیال شویم. یاد تاکیدهای حاج محمد افتادم. مخالفت کردم و گفتم: «یه کاریش می‌کنیم.» همین لحظه‌ها بود که سینا زنگ زد. ساعت را نگاه کردم؛ ۱:۳۰ دقیقه. در دلم خندیدم؛ قرار بود از امشب این زمان خواب باشم. جواب سینا را دادم؛ مثل همیشه گفت: «های کجا؟» _ گلزار _بِس، ها میام. سینا رسید. گفتم سینا زمین را زیادی خیس کردیم و باید زودتر خشک شود. گفت دلت قرص باشد که خودم درستش می‌کنم. در عرض یک ربع با استفاده از ماشین‌های بچه‌ها زمین را خشک کرد! نفهمیدم دقیق چه کرد، ولی می‌دانم که زمین خشک شد! از سینا تشکر کردم. در جوابم گفت: «هر وقت میها کاری بَکیت، وِ ایی بِرار گَن بُویید،شاید کمَکی دِع دَسم بَر اوما» باهم خندیدیم. چهارچوب کلی پرچم‌ها را مشخص و شروع به رنگ‌آمیزی کردیم. به خودمان آمدیم صدای اذان صبح بلند شد. نوبتی رفتیم نماز خواندیم. با آقا امیرمحمد صحبت کردم. گفتم گلزار هستیم و داریم پرچم می‌کشیم. بعد از خداقوت گفت که ان‌شاءلله آماده باشید تا چهارراه‌های شهر را هم بکشیم. ان‌شاءلله گفتم. ساعت از پنج رد شده بود که کار به پایان رسید. مثل اینکه امروز هم باید شش بخوابم. کاری را که اصلاً نمی‌دانستم چطور انجام می‌شود الحمدلله به سرانجام رساندیم. تقریبا کمترین تاثیر را بر طراحی و رنگ‌آمیزی پرچم‌ها داشتم. همه کارها را بچه‌ها انجام دادند. خوشحال از اینکه کار را همان طور که قول داده بودیم انجام دادیم. در دل شکر نعمتی کردم تا ان‌شاءلله نعمتم افزون شود. خداقوتی به همدیگر گفتیم و راه افتادیم سمت خانه‌هایمان. من با علی‌محمد رفتم. زودتر از او کابل AUX را برداشتم و به گوشی خودم وصل کردم آقا وحید مرادی گذاشتم و همزمان با رانندگی شروع به همخوانی کردیم: عشق بچگیمه/همیشگیمه نوکری عادت نه، سبک زندگیمه! نور بندگیمه/خب ویژگیمه نوکری عادت نه، سبک زندگیمه... 🔹امیرمهدی جعفری 8تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
اصن اومدم برات شهید بشم... هنرش شهید زیستن و به عشق شهدا زندگی کردن بود؛ از همان اولی که می‌شناختمش. در هر مسیری که ختم به شهادت می‌شد او اولی بود. اصلا داوطلب خطر بود. یادم می‌آید روزی از روزها که با هم رفته بودیم آموزش نارنجک ببینیم، یکی از نارنجک‌ها عمل نکرد. کسی حاضر نشد نزدیک برود تا وضعیت نارنجک را بررسی کند؛ اما یونس دواطلبانه رفت. رفت و تکه‌های نارنجک را با خودش آورد. همان جا از او خوشم آمد. پسر سر به زیری که مهربان و به عقایدش پایبند بود. خیلی هم محکم از اصول و عقایدش دفاع می‌کرد؛ اما این باعث نمی‌شد که از کسی فاصله بگیرد یا گوشه‌نشینی برگزیند. همواره بین بچه‌ها بود. اعتقاد داشت یک نفر جذب انقلاب شود خودش یک سرباز در رکاب امام خامنه‌ای است. اما دنیا با تمام وسعتش برای او تنگ و عذاب‌آور بود. همچون حضرت یونس علیه‌السلام که در شکم ماهی ذکر خدا را برای شفاعت و نجات می‌خواند. شهید دنیا را همین گونه می‌نگریست. وجودش روی زمین بود و نگاهش به آسمان. راه‌های زیادی را برای رسیدن به آسمان پیمود. کردستان اولین جا و اولین باری بود که او را دیدم. در دل شب مسلح بیرون از پایگاه می‌رفت و نیمه‌های شب بر‌می‌گشت. یک شب که نگهبان بودم از سر کنجکاوی افتخار همراهی او را داشتم. آنجا بود که به عینه شجاعتش را دیدم. گفتم: «یونس جلوتر خطرناکه!» خیلی آرام و با متانت گفت: «نترس طوری نمیشه.» می‌رفت و در کمینگاه می‌نشست تا بچه‌ها شب را در امنیت بخوابند. این تنها نشان دلاوری او نبود. دو سال بعد در جاسوسان، ارتفاعات سر به فلک کشیده‌ای که برای یونس نزدیکترین مکان به عرش الهی بود، آنجا هم داوطلب هر مخاطره‌ای بود. آنجا هم محبت و دوستیش فراگیر و در مقابل دشمنان اسلام اشداء علی الکفار بود. میانه ماموریت جاسوسان بودیم که اخباری از نیت شوم حرامیان داعشی به گوش رسید. حالا خط قرمزش حرم عمه سادات و سه ساله امام حسین علیه السلام بود. بی‌تاب اعزام بود‌. شاید فکر می‌کرد کلید قفل شهادتش سوریه باشد. آن روزها عکس و فیلم هایی دست به دست می‌شد که دل هر آزاده‌ای را به درد می‌آورد. سرهای بریده و زنان و دختران به بردگی رفته. آن موقع بدون اینکه کسی متوجه شود کوله سربازی‌اش را بست و به سوریه رفت. حالا یونس با یونس سال‌های پیش فرق می‌کرد. غیر از شهیدوار زیستن، ظاهر شهدا را هم گرفته بود. ریش مجعد و صورتی که درد و غم مردم سوریه لاغرترش کرده بود. حالا ظاهرش بیشتر داد می زد که یونس زمینی نیست. چه در کلام و چه در مرام. یکبار که از سوریه آمده بود با من تماس گرفت و گفت: «سید کجایی؟» دقیقاً یادم نیست مشغول چه کاری بودم؛ گفتم: «بگو در خدمتم.» گفت: «می‌خوام لباس‌های رزمم رو با لباس‌های تو عوض کنم.» از درخواستی که کرده بود جا خوردم. نمی‌توانستم قبول کنم؛ نه بخاطر لباس‌هایم. یادم می‌آید آن ایام تازه رفقایم شهید شده بودند و با همین لباس‌ها بچه‌ها را سوار آمبولانس کرده بودم. لباس‌ها بوی بچه‌ها را می‌داد. گاهی که دلتنگ بچه‌ها می‌شدم لباس‌ها را می‌بوییدم. برای همین بهانه آوردم. اصرار کرد. حقیقت را گفتم که لباسم بوی بچه‌ها را می‌دهد. لحظه‌ای سکوت بین ما حکم‌فرما شد. اما آخر ماجرا یونس حرفی زد که دهانم بسته شد. گفت: «سید دوست دارم اینبار رفتم سوریه با لباس تو شهید بشم.» پشت گوشی بغض کردم. می‌دانستم نور شهادت در چهره‌اش نمایان است. می‌دانستم او به دنبال رفتن است و وقعی به این دنیا فانی نمی‌گذارد. پذیرفتم. از آن روز هر لحظه‌اش که می‌گذشت منتظر خبر شهادت یونس بودم. تا اینکه بعد از مدتی او را در اغتشاشات دورود دیدم. یکی از پاها را آتل بسته بود و دو عصا زیر بغلش بود. نگران به طرفش رفتم. به شوخی گفتم: «اینجا هم که نشد شهید بشی!» خندید. گفتم: «خوب از دل آتش و ساچمه زنده بیرون اومدی» .باز هم خندید. از آن خنده‌های نمک‌داری که آدم دلش غنج می‌رفت. یونس عاشق شهر و دیارش بود. با اینکه می‌توانست برود خانه و استراحت کند اما ترک پست نکرد. او مردی نبود که دل بسته دنیا و بازی‌ها بیهوده آن باشد. حتی بعد از اینکه ازدواج کرده بود. تمام این سالها دربه‌در دنبال شهادت می‌گشت. مثل مجنون که دیوانه‌وار ریگ‌های صحرا را برای دیدن معشوقه‌اش زیر پا می‌گذاشت. اما انگار معشوقه از او گریزان بود. انگار یونس باید بهای سنگین‌تری می‌داد. شاید هم خدا می‌خواست او را در میان همشهری‌هایش عزیزتر کند. روزها در پی هم به سرعت برق و باد می‌گذشت. باورم شده بود که یونس شهید نمی‌شود. پیش خودم می‌گفتم لابد یک جای کار می‌لنگد. تا اینکه خبر یورش ددمنشانه رژیم غاصب صهیونیستی تیتر یک تمام اخبار شد. خبر شهادت فرماندهان و دانشمندان هسته‌ای یکی یکی بیرون می‌آمد. نگرانی از اوضاع را از چهره تک تک بچه‌ها می‌شد فهمید. اولین پیام تصویری رهبری، آبی بود بر روی آتش نیروهای انقلابی. همه فهمیدیم وقت عزاداری
نیست. به سرعت فرماندهان یک به یک جایگزین شدند. حالا دفاع از پادگان‌هایی که آسیب جدی دیده بودند یکی از وظایف نیروه‌ها و رده‌های نظامی بود. آفتاب نزده یونس همراه یک تیم زبده به طرف یکی از همین پایگاه رفت. دیگر خبری از او نداشتیم. ساعت ۱۱ شب بود که تلفنی باخبر شدیم به سمت بچه‌ها سه موشک شلیک شده اسن. تقریباً ساعت پنج صبح بود که اسامی شهدا را نگاه می‌کردم؛ اسم یونس توجه‌ام را جلب کرد. یونس آمده بود برای آل‌الله شهید بشود و به آرزویش رسید. 🔹 سید مهدی موسوی صمد 12تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv