eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
خانه روایت ماه برگزار می‌کند: 🔹همه چیز درباره نویسندگی🔹 📝 دوره جامع آموزش نویسندگی 📌برای اولین‌بار در استان لرستان 🔻مدرس: معصومه میرابوطالبی🔺 نویسنده کتاب دارای تقریظ «معبد زیرزمینی» جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید: ۰۹۱۶۵۷۱۹۷۹۵ ⚠️ ظرفیت محدود پ.ن۱: اولین جلسه، هفته آینده برگزار خواهد شد. پ.ن۲: دوره به صورت مجازی برگزار خواهد شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#در_قطعه_فرماندهان قسمت دوم #عطر_شهادت قطعه فرماندهانِ گلزار شهدا از حضور مردم در روز پنج‌شنبه
قسمت سوم خوشم از اقتدار پدرش آمد. لبخند‌ش به لب بود. دیدنش فقط به آدم آرامش می‌داد. در جواب سوالم‌ گفت: آخه ما خانوادگی‌ اهل ولایتیم! بعد خندید. دوباره ادامه‌ داد: «همه‌مان راجع به ولایت همه‌‌چیز می‌دانیم. دراین‌باره موضوع مبهمی برایمان وجود‌ نداشت که باهم‌ حرف بزنیم. فقط می‌توانم بگویم عاشق ولایت بود، عاشق رهبر بود.» دخترش گفت: «برای همه دست‌به‌خیر بود. روی کسی را برای انجام هیچ کاری زمین نمی‌انداخت. کارهای‌ دنیا را آن‌قدر خوب انجام‌ می‌داد که اگر می‌دیدی‌ می‌گفتی عاشق زندگی دنیاست. اما این‌طور نبود؛ فقط می‌خواست هر جا باشد وظیفه‌اش را خوب انجام بدهد.» دوباره پدرش محکم و به قول لری خودمان "دل نیاده‌" گفت: «عاشق شهادت بود. خیلی وقت پیش باید تو سوریه شهید می‌شد! دیگر قسمتش‌ تو این جنگ بود.» هر بار هر کدام از اعضای خانواده‌‌اش حرف می‌زدند من فقط حواسم پرت گیرایی چهره پدرش می‌شد! آرامشی که داشت بهت منتقل می‌شد و دیگر نمی‌توانستی سوال بپرسی! فقط منتظر قند بیانش بودی! این که درونش‌ برای شیرمرد ابوالفضلی‌اش چه می‌گذشت خدا می‌داند؛ چون از روز تشییع پیرتر به نظر می‌آمد! اما در ظاهر فقط درس ایستادگی و تسلیم در برابر تقدیر الهی از او می‌گرفتی! زن برادر شهید گفت: «یک بار خودم با چشم‌های خودم دیدم‌ که یک نفر به خانه‌شان آمده‌بود و حرف مخالف می‌زد. تغییر حال شهید را متوجه‌ شدم. با به جا آوردن ادب، خیلی آرام جلوی آن مرد زانو زد و از خوبی‌های نظام‌ و ولایت طوری حرف زد که آن مرد حتی یک کلام دیگر نگفت و قانع شد!» آه پر حسرتی کشید و دوباره گفت: «نفوذ کلامی داشت که همه را مسحور‌ می‌کرد؛ چون حرفش حق بود و دل‌ها را بیدار می‌کرد. آن‌قدر پاک بود و پاک زندگی کرد که کسی غیر از شهادت را برایش‌ تصور نمی‌کرد.» دل‌های محکم و چهره‌های شاد پدر و خواهر «شهید ابوذر مرادی فرد» درس تسلیم در برابر خواست خداوند را نشان می‌داد که آن را به خوبی به هر ببینده‌ای منتقل‌ می‌کردند. نسرین دالوند ۱۲تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
شب تاسوعا وقتی آخرین حمد و سوره را می‌خواندم، زمزمه نیامدن فردا شب پیش آمد. بسیجی‌ها می‌گفتند فردا نیایید بهتر است؛ احتمال حمله داده‌اند. خودمان ترسی نداشتیم ولی به احترام امنیت و حرفشان تصمیم بر این شد نرویم. ظهر عاشورا بعد از به آتش کشیدن خیمه‌ها و نماز ظهر عاشورا وقتی خسته و از پا افتاده به خانه رسیدیم مادرم با چشمان گریان پای اجاق گاز بود. از کنارش عبور کردم در قابلمه را برداشتم و گفتم: «چیزی شده؟» _بعد از اذان خوابیدم. حمید به خوابم اومد بهم گفت عمه چرا اینقدر پریشونی من جام خوبه نگرانم نباش؛ یه هدیه برات فرستادم.» منظور هدیه برایم مجهول بود. غروب گفتم: «چه‌کار کنیم بریم گلزار؟» همه گفتند: «نه مگه نگفتن کسی نیاد.» تصمیم گرفته شده بود؛ گرچه دلم گلزار بود، ولی گفتم: «پس پاشید بریم شام غریبان.» رسیدن به جایگاه انقلاب و جای پارک پیدا کردن طول کشید و زیارت عاشورا را از دست دادیم. به محض رسیدن به اول جایگاه پسر جوانی با صندوقچه‌ای جلویمان آمد؛ همزمان از بلندگو صدا آمد «صندوقچه‌ای که بین جمعیت میچرخه حاوی پرچم متبرک امام رضا و لباس سبز شهید است.» مادر سریع خم شد و به لباس و پرچم بوسه زد. اشک در چشم همه‌مان نشست؛ بغض راه گلویم را بسته بود. در همین حین تک به تک اسم شهدا را صدا می‌زدند تا خانواده‌شان جلوی جایگاه برود. «خانواده شهید حمید عباسی»؛ «خانواده شهید حمید عباسی». سر چرخاندم دیدم کسی از خانواده دایی و همسر حمید نیامده. «خانواده شهید حمید عباسی کسی نیامده!» به مادرم اشاره کردم و گفتم: «بلندشو تو عمه شهید هستی؛ برو.» خودم نای رفتن نداشتم؛ خواهرم همراه مادرم به جلوی جایگاه رفت. هر قدم که مادر برمی‌داشت انگار جان از تنم می‌رفت؛ قدم‌هایش سنگین بود و با هر قدم اشکی از چشمانش پایین می‌چکید. وقتی جلوی جایگاه رسید استاندار و شهردار و... به رسم مهمان‌نوازی هدیه‌ای تقدیم مادر کردند. مادر با چشمانی اشک‌آلود به طرف جمعیت آمد. تعدادی از خانم‌ها بلند شدند و با مادر روبوسی کردند. وقتی به کنارم رسید در آغوشش گرفتم. هدیه دست مادرم قرآن کریم و پرچم ایران بود که با سربند یا فاطمه الزهرا پیچیده شده بودند. قرآن را بوسیدم و به مادر گفتم: «این هم هدیه حمید که قولش را داده بود.» 🔹 مریم میرزائی ۱۶تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
✨نامه ۵۳ نهج‌ البلاغه 🔹و از دشمنت بعد از آن که از در صلح و آشتى درآمد سخت بترس! زیرا او چه بسا بوسیله صلح نزدیک مى‌شود تا از شیوه غافلگیرى استفاده کند، پس احتیاط و دقت را پیشه کن و در چنین مواردى زود باور و خوش گمان مباش. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روایت
تاسوعای ۱۴٠۴ با شهدا قسمت دوم اینبار صوت دعای عهد را پِلی کردم و بازم هم میان قبور شهدا راه رفتم... دعا که نزدیک به پایان بود، زن و مردی با یک پسر حدود ۲۳ ساله از دور جلو آمدند و وارد قطعه شدند. زن را که دیدم هنگام ورود به قطعه همان ابتدا ایستاد و دست روی سینه‌اش گذاشت و زیر لب گفت: «سلام به همه شهیدان» و به سمت مزار شهید رفت و کنار مزار نشست و بلافاصله شروع به گریه و مویه خواندن کرد. مرد میانسال بالای سرش ایستاده بود؛ جلوتر که رفتم متوجه شدم پدر، مادر و برادر شهید هستند. مادر چنان روله روله می‌کرد که دلم ریش شد برایش. همه قطعه را از نظر گذراندم؛ تنها صدای روله روله گفتن مادر شهید رحمتی در فضا می‌پیچید. بعد از چند دقیقه پدر از کنار مزار دور شد. همین که چند قدم دور شد چنان گریه‌ای سر داد که هق هقش بیشتر از ناله‌ی مادر شهید شد. انگار که کمرش خم شده باشد زیر بار غم فرزندش؛ نزدیکش بودم؛ خواستم حرفی برای تسلی خاطرش بزنم ولی زبانم قاصر بود. مرد میانسال دیگری که وارد قطعه شده بود به دادم رسید و روی شانه پدر زد و گفت: «عموجان سرت سلامت، خدا رو شکر کن که خون پسرت هدر نرفت؛ دشمنان ایران را رسوا کرد و ان‌شاءالله ایران مثل همیشه پیروز است. پسر تو باعث افتخار خودت و ملت است...» انگار که حرف‌هایش پدر شهید را تسکین داده باشد، اشک‌هایش را پاک کرد و سعی کرد قامتش را راست نگه دارد. بعد از چند دقیقه بالای سر مزار فرزندش رفت و مادر شهید را از روی قبر بلند کرد و دلداری داد. بعد هم آنجا را ترک کردند. بعد از دو ساعتی که آنجا بودم، زمان رفتن، دوباره بالای سر مزار تک تک شهدا رفتم و با آنها خداحافظی کردم. شهدای ارتش، سپاه و نیروی انتظامی همه کنار هم بودند و چه شکوه و عظمتی، همه در هر لباسی جان فدای ایران و انقلاب... 🔹فرحزاد جهانگیری ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
با این‌که هنوز سن زیادی ندارند و تجربه‌ی زندگی‌شان کم است، خوب می‌دانند که امشب باید لباس مشکی بپوشند؛ چون در سال‌های قبل دیده‌اند که در این شب، همه مشکی‌پوش هستند. من هم یک شال و مانتوی مشکی پوشیدم و با بردیا و زوشا راه افتادیم. پانزده سال است که محرم، مخصوصاً تاسوعا و عاشورا، به قلعه‌سنگی می‌آیم. خانه‌ی خاله‌ام این‌جاست. مردم این محله همدیگر را می‌شناسند و بیشترشان با هم فامیل‌اند. رسم و رسوم این‌جا را خیلی دوست دارم. با هم هماهنگ می‌شوند و هر روز یکی از آن‌ها نذری می‌پزد تا غذاها هدر نروند و همه بتوانند استفاده کنند. هر شب هم یکی از همسایه‌ها با شیر و خرما از عزاداران امام حسین(ع) پذیرایی می‌کند. این محله هر سال دو هیئت داشت. بااین‌که در روزهای عادی کنار هم بودند، در شب‌های محرم از هم جدا می‌شدند. یک رسم قدیمی بود که برای من همیشه عجیب بود؛ چرا باید محله‌ای به این کوچکی دو هیئت داشته باشد؟ حاج‌آقای محله هم هر سال چند ساعت در یکی از هیئت‌ها بود و بعد می‌رفت هیئت دوم. اما امسال اوضاع فرق کرده بود. هیئت‌ها یکی شده بودند. جایی میان خیمه‌های سال‌های قبل، یک خیمه‌ی بزرگ برپا کرده بودند. با تعجب از خاله‌ام پرسیدم: «چطور شد یکی شدند؟» خاله گفت: «امسال حاج‌آقای محله عوض شده. از همان ابتدا در جلسات مسجد درباره‌ی رسم و حال‌وهوای محله پرس‌وجو کرد. با بزرگ‌ترهای دو طایفه صحبت کرد و آن‌ها را راضی کرد که هیئت‌ها را یکی کنند.» حاج‌آقا آن شب، بعد از روضه، در سخنرانی‌اش گفت: «تشکر می‌کنم از شما و مخصوصا از بزرگ‌ترهای محله که راضی شدید و هیئت‌ها را یکی کردید. ما مسلمانیم و شیعه؛ باید با هم متحد باشیم؛ مخصوصا در این روزهای عزاداری امام حسین(ع).» یکی دیگر از رسم‌های جالب این‌جاست که بعد از زنجیرزنی، مردم به صف می‌شوند؛ اول حاج‌آقا، بعد زنجیرزن‌ها، سپس مردها، و در آخر زنان؛ دسته به خانه‌هایی می‌رود که در سال گذشته عزیزی از دست داده‌اند و برای فاتحه‌خوانی به آن‌جا سر می‌زنند. خانواده‌های عزادار هم از آن‌ها پذیرایی می‌کنند. بعد از آن، همه به خیمه برمی‌گردند؛ زیارت عاشورا می‌خوانند، و هرکس به خانه‌ی خودش می‌رود. وقتی به خانه برگشتم، طبق عادت هر شب، سراغ خبرها رفتم. در یکی از کانال‌های خبری ایتا، خبری دیدم که حسابی ذوق‌زده‌ام کرد. در حسینیه‌ی امام خمینی(ره) اتفاق بزرگی افتاده بود. با این‌که گفته بودند رهبر کشور تهدید به ترور شده، او با شجاعت در مراسم تاسوعا حاضر شده بود و یک‌بار دیگر به مردم ایران نشان داد که کنارشان ایستاده است. با این حضور، پیام روشنی به دشمن داد و به جنگ روانی‌ای که راه انداخته بودند پایان داد؛ جنگی که سعی می‌کرد بگوید رهبر در پناهگاه پنهان شده و مردم را سپر خودش کرده است. 🔹زینب پناهی ۱۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
همیشه در خاطرات دوران دفاع مقدس می‌خواندم که در دوران جنگ تحمیلی هر وقت توی شهر می‌چرخیدی و می‌دیدی حجله‌ای با اعلامیه‌هایی با زمینه رنگی سفید و قرمز یا سفید و مشکی توی محله‌ها و سر کوچه‌ها است، یعنی این محله هم شهید داده است؛ مردم از جاهای مختلف شهر می‌آمدند و به خانواده شهید تبریک و تسلیت می‌گفتند. گاهی هم وقتی تعداد شهدا زیاد بود و اکثر محله‌ها شهید می‌دادند و حجله شهدا در سطح شهر و محله‌های مختلف زیاد می‌شد، اهالی هر محل مشغول مراسم شهید خودشان می‌شدند و فرصت سرکشی به خانواده شهدای محله‌های دیگر را نداشتند. هر محله‌ای تعداد شهید بیشتری می‌داد، آبرودارتر بود و پر افتخارتر. شنیدم گاهی وقت‌ها هم از بس شهدا زیاد می‌شدند دیگر حجله پیدا نمی‌شد و خود اهالی محل، با نصب پارچه مشکی روی دیوار و نصب عکس شهید و اعلامیه و گلی کردن پارچه مشکی برایشان حجله درست می‌کردند. معنویت را می‌شود از این خاطرات حس کرد. همیشه می‌گفتم ای کاش ما هم آن زمان بودیم و این اولیاء خدا را می‌دیدیم و درک می‌کردیم. اما ما در سال 1404 در جنگ تحمیلی 12 روزه اسرائیل و آمریکا آن خاطرات را تجربه کردیم و دیدیم. توی شهر که می‌چرخیم تصاویر شهدایی را می‌بینیم که در کنار ما بودند؛ توی همین شهر، توی همین دوران؛ با هم در یک هیئت بودیم؛ با هم دغدغه انقلاب را داشتیم؛ با هم دغدغه رهبرمان را داشتیم؛ اما آنها بی‌ادعا بودند و مخلص‌تر؛ انگار آمده بودند که به ما و به رفقایشان و به شهدای دوران دفاع مقدس بگویند ما آمدیم که در نبردهای آخرالزمانی فدایی اسلام و انقلاب و رهبرمان بشویم؛ بگویند ما اهل حرف زدن نیستیم؛ اهل عملیم. یک روز در سطح شهر به محله‌ها مختلف سر زدم؛ دیدم توی محله‌ها عکس و بنر شهدایی که در این 12 روز تقدیم کردیم را با افتخار نصب کرده‌اند جلوی در مساجد محله‌ها. اسم مسجد را هم زیرش نوشته‌اند که همه بدانند این شهید عزیز از فعالین این مسجد و محله بوده. توی هیئت‌ها هم که می‌رفتی مردم با افتخار به تصاویر شهدا اشاره می‌کردند و با حسرت و اقتدار می‌گفتند این شهید بچه محل ما بوده. هرکس تعداد شهدای بیشتری را می‌گفت انگار آبرودارتر بود. چقدر شرایط شبیه دوران دفاع مقدس شده است. انگار همه خاطراتی که شنیده بودیم، برایمان زنده شده است. چقدر حال و هوای شهرهایمان زیباتر و معنوی‌تر شده؛ چقدر دوست داریم پای بنر شهدا بایستیم و با گریه و حسرت و افتخار به چهره‌های نورانی‌شان نگاه کنیم. چقدر دلمان برایشان تنگ شده! آبروی محله‌ها فقط قهرمانان واقعی آن محله‌ها هستند و شهدا قهرمانان زمان ما هستند. 🔹فاطمه سپهوند ۱۷تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
سنا می‌گفت: پدرم خیلی مقید به نماز اول وقت بود. حتی اگر بیرون از منزل بودیم حتما گوشه‌ای را برای خواندن‌‌ نماز گیر می‌آورد و نمازش را می‌خوند. سنا دختر ۱۶ ساله‌ی با حجب و حیا و بسیار فهیم و بامعرفتی بود که اولین بار او را به همراه عمه‌اش در قطعه شهدای ولایت دیدم. با این‌که هنوز یک هفته‌ از شهادت‌ پدرش‌ نگذشته‌بود ولی از رفتارش معلوم بود دو دوتای‌ خودش را کرده‌ و می‌دانست کجای زندگی‌ قرار دارد. اراده‌ خوبش توجهم را جلب کرد. با او قراری‌ برای روایت‌ از پدرش‌ گذاشتم‌ و روز گفت‌وگوی ما پنج‌شنبه، چهاردهم تیرماه شد که در گلزار شهدا یکدیگر را دیدیم. می‌گفت: بابا چندتا چیز ازم خواسته که حتما باید‌ به آن‌ها عمل کنم. اول حجابم، دوم بودن در مسیر رهبری و سوم درس خواندن. این روزها فقط به این سه خواسته‌اش فکر می‌کنم که باید‌ مثل قبل به آن‌ها عمل کنم. راضیه عمه سنا می‌گفت: این‌ روزهای اول ماه‌ محرم‌ جای داداش حسابی خالیست! داداش عاشق‌ امام حسین بود. علاقه ویژه‌ای بهش داشت! دوره‌ نوجوانی‌ روی منبر مسجد می‌رفت و تمرین نوحه‌‌خوانی‌ می‌کرد. بعد کم‌کم نوحه‌‌خوانی را از مسجد شروع کرد. می‌گفت دوست دارم‌ برای امام حسین بخوانم؛ و این شد که از همان‌ نوجوانی‌ نوحه‌‌خوان امام حسین‌ شد. سنا می‌گفت: از زمانی که من هم‌ بزرگ شدم دو سه ماه قبل از شروع ماه محرم خودش نوحه‌ می‌نوشت و توی‌ خانه‌ تمرین می‌کرد و نظر ما را می‌خواست. سنا فرزند ارشد شهید است. یک خواهر هشت ساله و یک برادر دو ماهه دارد. می‌گوید بااین‌که پدرش متولد ۵۹ بوده اما بیشتر با بچه‌های دهه هفتاد و هشتاد ارتباط می‌گرفت که آن‌ها را در مسیر حق و امام حسین وارد کند. و آن‌قدر مهربان بوده که با بیان نرم آن‌ها را تحت‌ تاثیر حرفهایش قرار می‌‌داده. خواهر شهید گفت: وقتی به موکب‌ و خیمه‌های سطح شهر می‌رفت از کمک مالی گرفته تا حتی‌ آب رساندن‌ به دست بچه‌های‌ کوچک دریغ نمی‌کرد. هیچ کاری برایش‌ عار نبود و همین رفتارش باعث شد الگوی همکاران‌ کم سن‌وسالش شود. راضیه گفت: شب سوم و شب هشتم ماه محرم‌ نوحه‌خوانی ویژه‌ای انجام می‌داد. سوم برای خانم رقیه و شب هشتم برای حضرت علی‌اکبر. ظهر برای حضرت رقیه و علی‌اکبر و غروب این دو روز حتما برای حضرت عباس نوحه‌ می‌خواند. سنا گفت: از بس نوحه‌ می‌خواند که حفظم‌ شده‌بود و من هم زمزمه‌شان‌ می‌کردم. شهید روح‌الله رحمتی در منطقه کوی امام‌ رضا که شهید گمنامی‌ در آنجا‌ خاکسپاری شده با کمک اهالی آن منطقه موکب می‌زنند و به طور ویژه‌ آن‌جا نوحه‌‌خوانی می‌کرد. سنا گفت: شب قبل از شهادت‌، پدرم ما را بیرون برد و برایم گوشی خرید. بغلش کردم و بوسیدمش. شب خوبی را برای خانواده و مادربزرگمان‌ رقم‌ زد؛ بی‌خبر از این‌که آخرین دیدار دسته‌جمعی‌مان با پدر بود. شهید روح‌الله رحمتی از شهدای روز اول پادگان امام علی(ع) بود. مادر سنا نزدیک ظهر خبر شهادت پدر را به سنا می‌دهد. سنا گفت: با شنیدن این خبر شوکه‌ شدم. تا سه روز حالم بد بود، اما وقتی یاد آرزوی پدرم‌ افتاد که سال‌ها از همه التماس دعا برای شهادتش‌ داشت آرام‌ شدم. حتی قبل از به دنیا آمدن من هم به همه گفته بود آرزوی شهادت دارد. الان می‌دانم با همه‌ی آن‌ خوبی‌ها به مقامی‌ رسیده بود که خدا شهادت را نصیبش‌ کرد. 🔹نسرین دالوند ۱۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
شنیدن روایت جنگ 12روزه از زبان بچه‌های کوچه و خیابان، مزه دیگری دارد؛ با چاشنی تخیل و هیجان، نشاط را می‌نشاند وسط زندگی آدم و روح جنگ جنگ تا پیروزی را در خانواده زنده می‌کند. بعد از حدود 21روز از جنگ تحمیلی، نازنین، دخترم، امروز برای نیم ساعتی، پای بلوک، کنار دختر بچه‌های هم سن‌وسالش ماند. قرار بود برای شام صدایش کنم. سفره را پهن کردم. بعد از جنگ، اولین بار بود که دود کبابمان بالا می‌رفت. از جنگ نگویم که مثل موهبت اللهی، اما با رنگ و لعابی دیگر برایمان برکت آورد؛ برای ما که معنای شهادت را بلد نبودیم، این روزها تنها دعایمان بعد از فرج مولا، شده آرزوی شهادت؛ مانند همه‌ی خوبانی که رفتند و به احوالشان غبطه می‌خوریم. نازنین آمد و جمع پنج نفره‌مان، دورتادور سفره، شکرگزار نشستیم. به نظرم از همه شکرگزارتر من بودم؛ چون همسرم را با همرزمانش به منطقه سومار نبرده بودند. پسرم گفت: «بابا ایران توی جنگ زمینی پیروز میشه؟» همسرم نگاهی به من انداخت؛ نگرانی‌ام را فهمید و به خیالش ندیدم که جواب پسرم را با چشم غره داد. پسرم گفت: «روز سوم جنگ؛ وقتی خودمون توی شهرک نبودیم، بالای سر پادگان، پر شده از پهپاد و صدای توپ‌های پدافند توی خونه‌ها پیچیده و مردم پا به فرار میزارن و...!» همسرم با خنده گفت: «این همه بزن، بزن! پس چرا هیچ نشونی از ویرونی نیست؟! یا احتمالا جنازه هرمسی چیزی!» نازنین هم این را که شنید، اخبارش گل کرد و گفت: «وقتی ما شهرک نبودیم، مرد چاق و هیکلی با ریش‌های بلند اومده جلوی بلوک ما و از تک تک واحدها عکس گرفته؛ حتی از زن همسایه که داشته رخت‌ها را روی بند تراس طبقه پنجم پهن می‌کرده. زن هم سریع با حفاظت تماس می‌گیره و مرد ماشین عجیبش رو که به بلندای طبقه دوم بوده جا میذاره و...» قبل از اینکه حرفش تمام شود، پسرم زد زیر خنده و با لجاجت گفت: «آره، تو راست میگی؛ پس نگهبانای دژبانی کجا بودن که این ماشین اومده توی سازمانی‌ها؟» و نازنین ادامه داد: «جرثقیل اومده ماشینش رو برده...» این را که گفت، همسرم هم خنده‌اش گرفت. همچنان دلش می‌خواست حرف‌هایش را باور کنیم؛ گفت: «ریحانه گفته دوتا از سربازهای بابام، پای درختی نشستن و داشتن سیگار می‌کشیدن که می‌بینن سربازی از طرف دیوار زاغه مهمات خودش رو میندازه پایین. دوتا سرباز دنبالش میکنن و سرباز فراری میخوره زمین؛ دست و پاش رو میگیرن و سرش رو فشار میدن؛ مثل ساواک...» و پسرم پرید وسط حرفش و گفت: «لابد چرثقیل آوردن سرباز رو برده!» همسرم که اراده کرده بود همدست پسرم باشد، گفت: «احتمالا چون سربازهای بابای ریحانه‌ان، اینطور اتفاقی افتاده!» نازنین ناراحت شد و گفت: «چرا نمیزارید حرفم رو بزنم؟» می‌خواست قهر کند،؛ گفتم: «دارن شوخی میکنن؛ به خاطر من بگو!» گفت: «فقط واسه مامان میگم؛ نمیخوام شما بشنوید. بعد، دوتا سرباز میگن کوله‌پشتی رو بده. سرباز فراری مقاومت میکنه و بلاخره کوله رو که باز میکنن پر از مواد منفجره بوده و میخواسته زاغه مهمات رو منفجر کنه. میدونی مامان پارسال قبل از اینکه ما بیاییم اینجا از زاغه مهمات، موشک شلیک شده؟!» این را که گفت، دست خودم نبود، خنده من هم قاطی قهقهه شد و نازنین، دلگیر و عصبانی، قسم خورد دیگر هیچ چیز را برایمان تعریف نکند‌. سفره را جمع کردم. نشستم روی مبل و نخ دندانم را می‌کشیدم که نازنین لیوان آب خنکی دستم داد؛ می‌خواست بگوید حساب من از پدر و برادرهایش جداست. گفت: «خدا ببخشه منو از روی عصبانیت قسم خوردم!» کنار دستم ایستاد و بعد از مکثی کوتاه، قضیه پهپادی که زیر پژو پارس جاسازی شده بود را گفت و من بیشتر از شنیدن، حواسم به پلک‌هایم بود که به موقع تکانشان بدهم و اوهوم کنم تا قلب مهربانش را نشکنم؛ قلبی که غروب، پایین بلوکمان کنار بچه‌ها، معصومانه پر از شوق زندگی، داشت حلالیتش را برای شهادت می‌طلبید! 🔹سمانه قاسمی‌منش 17تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت دوم تابوت را گوشه‌ی زمین و پایین‌تر از ما می‌گذارند. چند بار از نمایش غافل می‌شوم. ذهنم درگیر همین تابوت است. چند جوان و نوجوان مشکی‌پوش خودشان را روی تابوت انداخته‌اند و دارند گریه می‌کنند. بعد از علی‌اکبر، نوبت قاسم است. غم‌انگیزترین بخش نمایش‌ها حین اجرای تشییع پیکر شهداست. اجرای نمایش علی‌اصغر شش ماهه چقدر با تشییع شهید رایان قاسمیانِ همین چند روز پیش ما شبیه است. حکایت عباس علمدار و بستن آب نهر فرات و تشنگی رقیه و مشک و تیر؛ عینهو کلیپ‌های نوار غزه و بچه‌های تشنه و گرسنه‌ با قابلمه‌های خالی که دو سال است هی می‌بینم. از نمایش امام حسین چیزی نمی‌فهمم. هنوز نگاهم سمت تابوت است. یک پسر جوان آن نوجوان‌ها را دلداری می‌دهد و بلند می‌کند. فقط موقع گودال قتلگاه حواسم جمع می‌شود. زینب از روی تل زینبیه نگاه می‌کند برادر را؛ قساوت دشمن را؛ شمر و سنان را. خیمه‌ها را به آتش می‌کشند. تعزیه تمام می‌شود. اما من خودم را کنار تابوت با پرچم سه رنگ جا می‌گذارم. از زیر نرده‌ی داربست رد می‌شوم و کنار تابوت می‌روم. عکس‌های شهید را را دورتادور آن زده‌اند. چندتا عکس می‌گیرم. خدایا چه حکمتی دارند این تلفیق‌های عجیب! 🔹فریبا مرادی‌نسب ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv