راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
تاسوعای ۱۴٠۴ با شهدا
قسمت دوم
اینبار صوت دعای عهد را پِلی کردم و بازم هم میان قبور شهدا راه رفتم...
دعا که نزدیک به پایان بود، زن و مردی با یک پسر حدود ۲۳ ساله از دور جلو آمدند و وارد قطعه شدند. زن را که دیدم هنگام ورود به قطعه همان ابتدا ایستاد و دست روی سینهاش گذاشت و زیر لب گفت: «سلام به همه شهیدان» و به سمت مزار شهید #روح_الله_رحمتی رفت و کنار مزار نشست و بلافاصله شروع به گریه و مویه خواندن کرد. مرد میانسال بالای سرش ایستاده بود؛ جلوتر که رفتم متوجه شدم پدر، مادر و برادر شهید هستند. مادر چنان روله روله میکرد که دلم ریش شد برایش. همه قطعه را از نظر گذراندم؛ تنها صدای روله روله گفتن مادر شهید رحمتی در فضا میپیچید.
بعد از چند دقیقه پدر از کنار مزار دور شد. همین که چند قدم دور شد چنان گریهای سر داد که هق هقش بیشتر از نالهی مادر شهید شد.
انگار که کمرش خم شده باشد زیر بار غم فرزندش؛ نزدیکش بودم؛ خواستم حرفی برای تسلی خاطرش بزنم ولی زبانم قاصر بود. مرد میانسال دیگری که وارد قطعه شده بود به دادم رسید و روی شانه پدر زد و گفت: «عموجان سرت سلامت، خدا رو شکر کن که خون پسرت هدر نرفت؛ دشمنان ایران را رسوا کرد و انشاءالله ایران مثل همیشه پیروز است. پسر تو باعث افتخار خودت و ملت است...»
انگار که حرفهایش پدر شهید را تسکین داده باشد، اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد قامتش را راست نگه دارد.
بعد از چند دقیقه بالای سر مزار فرزندش رفت و مادر شهید را از روی قبر بلند کرد و دلداری داد. بعد هم آنجا را ترک کردند.
بعد از دو ساعتی که آنجا بودم، زمان رفتن، دوباره بالای سر مزار تک تک شهدا رفتم و با آنها خداحافظی کردم. شهدای ارتش، سپاه و نیروی انتظامی همه کنار هم بودند و چه شکوه و عظمتی، همه در هر لباسی جان فدای ایران و انقلاب...
🔹فرحزاد جهانگیری
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یکی_شدن
با اینکه هنوز سن زیادی ندارند و تجربهی زندگیشان کم است، خوب میدانند که امشب باید لباس مشکی بپوشند؛ چون در سالهای قبل دیدهاند که در این شب، همه مشکیپوش هستند.
من هم یک شال و مانتوی مشکی پوشیدم و با بردیا و زوشا راه افتادیم.
پانزده سال است که محرم، مخصوصاً تاسوعا و عاشورا، به قلعهسنگی میآیم. خانهی خالهام اینجاست. مردم این محله همدیگر را میشناسند و بیشترشان با هم فامیلاند.
رسم و رسوم اینجا را خیلی دوست دارم. با هم هماهنگ میشوند و هر روز یکی از آنها نذری میپزد تا غذاها هدر نروند و همه بتوانند استفاده کنند.
هر شب هم یکی از همسایهها با شیر و خرما از عزاداران امام حسین(ع) پذیرایی میکند.
این محله هر سال دو هیئت داشت. بااینکه در روزهای عادی کنار هم بودند، در شبهای محرم از هم جدا میشدند. یک رسم قدیمی بود که برای من همیشه عجیب بود؛ چرا باید محلهای به این کوچکی دو هیئت داشته باشد؟
حاجآقای محله هم هر سال چند ساعت در یکی از هیئتها بود و بعد میرفت هیئت دوم.
اما امسال اوضاع فرق کرده بود. هیئتها یکی شده بودند. جایی میان خیمههای سالهای قبل، یک خیمهی بزرگ برپا کرده بودند.
با تعجب از خالهام پرسیدم:
«چطور شد یکی شدند؟»
خاله گفت:
«امسال حاجآقای محله عوض شده. از همان ابتدا در جلسات مسجد دربارهی رسم و حالوهوای محله پرسوجو کرد. با بزرگترهای دو طایفه صحبت کرد و آنها را راضی کرد که هیئتها را یکی کنند.»
حاجآقا آن شب، بعد از روضه، در سخنرانیاش گفت:
«تشکر میکنم از شما و مخصوصا از بزرگترهای محله که راضی شدید و هیئتها را یکی کردید. ما مسلمانیم و شیعه؛ باید با هم متحد باشیم؛ مخصوصا در این روزهای عزاداری امام حسین(ع).»
یکی دیگر از رسمهای جالب اینجاست که بعد از زنجیرزنی، مردم به صف میشوند؛ اول حاجآقا، بعد زنجیرزنها، سپس مردها، و در آخر زنان؛ دسته به خانههایی میرود که در سال گذشته عزیزی از دست دادهاند و برای فاتحهخوانی به آنجا سر میزنند. خانوادههای عزادار هم از آنها پذیرایی میکنند.
بعد از آن، همه به خیمه برمیگردند؛ زیارت عاشورا میخوانند، و هرکس به خانهی خودش میرود.
وقتی به خانه برگشتم، طبق عادت هر شب، سراغ خبرها رفتم. در یکی از کانالهای خبری ایتا، خبری دیدم که حسابی ذوقزدهام کرد.
در حسینیهی امام خمینی(ره) اتفاق بزرگی افتاده بود. با اینکه گفته بودند رهبر کشور تهدید به ترور شده، او با شجاعت در مراسم تاسوعا حاضر شده بود و یکبار دیگر به مردم ایران نشان داد که کنارشان ایستاده است.
با این حضور، پیام روشنی به دشمن داد و به جنگ روانیای که راه انداخته بودند پایان داد؛ جنگی که سعی میکرد بگوید رهبر در پناهگاه پنهان شده و مردم را سپر خودش کرده است.
🔹زینب پناهی
۱۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آبروی_محله
همیشه در خاطرات دوران دفاع مقدس میخواندم که در دوران جنگ تحمیلی هر وقت توی شهر میچرخیدی و میدیدی حجلهای با اعلامیههایی با زمینه رنگی سفید و قرمز یا سفید و مشکی توی محلهها و سر کوچهها است، یعنی این محله هم شهید داده است؛ مردم از جاهای مختلف شهر میآمدند و به خانواده شهید تبریک و تسلیت میگفتند. گاهی هم وقتی تعداد شهدا زیاد بود و اکثر محلهها شهید میدادند و حجله شهدا در سطح شهر و محلههای مختلف زیاد میشد، اهالی هر محل مشغول مراسم شهید خودشان میشدند و فرصت سرکشی به خانواده شهدای محلههای دیگر را نداشتند.
هر محلهای تعداد شهید بیشتری میداد، آبرودارتر بود و پر افتخارتر.
شنیدم گاهی وقتها هم از بس شهدا زیاد میشدند دیگر حجله پیدا نمیشد و خود اهالی محل، با نصب پارچه مشکی روی دیوار و نصب عکس شهید و اعلامیه و گلی کردن پارچه مشکی برایشان حجله درست میکردند.
معنویت را میشود از این خاطرات حس کرد. همیشه میگفتم ای کاش ما هم آن زمان بودیم و این اولیاء خدا را میدیدیم و درک میکردیم.
اما ما در سال 1404 در جنگ تحمیلی 12 روزه اسرائیل و آمریکا آن خاطرات را تجربه کردیم و دیدیم.
توی شهر که میچرخیم تصاویر شهدایی را میبینیم که در کنار ما بودند؛ توی همین شهر، توی همین دوران؛ با هم در یک هیئت بودیم؛ با هم دغدغه انقلاب را داشتیم؛ با هم دغدغه رهبرمان را داشتیم؛ اما آنها بیادعا بودند و مخلصتر؛ انگار آمده بودند که به ما و به رفقایشان و به شهدای دوران دفاع مقدس بگویند ما آمدیم که در نبردهای آخرالزمانی فدایی اسلام و انقلاب و رهبرمان بشویم؛ بگویند ما اهل حرف زدن نیستیم؛ اهل عملیم.
یک روز در سطح شهر به محلهها مختلف سر زدم؛ دیدم توی محلهها عکس و بنر شهدایی که در این 12 روز تقدیم کردیم را با افتخار نصب کردهاند جلوی در مساجد محلهها. اسم مسجد را هم زیرش نوشتهاند که همه بدانند این شهید عزیز از فعالین این مسجد و محله بوده.
توی هیئتها هم که میرفتی مردم با افتخار به تصاویر شهدا اشاره میکردند و با حسرت و اقتدار میگفتند این شهید بچه محل ما بوده. هرکس تعداد شهدای بیشتری را میگفت انگار آبرودارتر بود. چقدر شرایط شبیه دوران دفاع مقدس شده است. انگار همه خاطراتی که شنیده بودیم، برایمان زنده شده است. چقدر حال و هوای شهرهایمان زیباتر و معنویتر شده؛ چقدر دوست داریم پای بنر شهدا بایستیم و با گریه و حسرت و افتخار به چهرههای نورانیشان نگاه کنیم. چقدر دلمان برایشان تنگ شده!
آبروی محلهها فقط قهرمانان واقعی آن محلهها هستند و شهدا قهرمانان زمان ما هستند.
🔹فاطمه سپهوند
۱۷تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#نوحهخوان_امام_حسین
سنا میگفت: پدرم خیلی مقید به نماز اول وقت بود. حتی اگر بیرون از منزل بودیم حتما گوشهای را برای خواندن نماز گیر میآورد و نمازش را میخوند.
سنا دختر ۱۶ سالهی با حجب و حیا و بسیار فهیم و بامعرفتی بود که اولین بار او را به همراه عمهاش در قطعه شهدای ولایت دیدم. با اینکه هنوز یک هفته از شهادت پدرش نگذشتهبود ولی از رفتارش معلوم بود دو دوتای خودش را کرده و میدانست کجای زندگی قرار دارد. اراده خوبش توجهم را جلب کرد. با او قراری برای روایت از پدرش گذاشتم و روز گفتوگوی ما پنجشنبه، چهاردهم تیرماه شد که در گلزار شهدا یکدیگر را دیدیم.
میگفت: بابا چندتا چیز ازم خواسته که حتما باید به آنها عمل کنم. اول حجابم، دوم بودن در مسیر رهبری و سوم درس خواندن. این روزها فقط به این سه خواستهاش فکر میکنم که باید مثل قبل به آنها عمل کنم.
راضیه عمه سنا میگفت: این روزهای اول ماه محرم جای داداش حسابی خالیست! داداش عاشق امام حسین بود. علاقه ویژهای بهش داشت! دوره نوجوانی روی منبر مسجد میرفت و تمرین نوحهخوانی میکرد. بعد کمکم نوحهخوانی را از مسجد شروع کرد. میگفت دوست دارم برای امام حسین بخوانم؛ و این شد که از همان نوجوانی نوحهخوان امام حسین شد.
سنا میگفت: از زمانی که من هم بزرگ شدم دو سه ماه قبل از شروع ماه محرم خودش نوحه مینوشت و توی خانه تمرین میکرد و نظر ما را میخواست.
سنا فرزند ارشد شهید #روحالله_رحمتی است. یک خواهر هشت ساله و یک برادر دو ماهه دارد.
میگوید بااینکه پدرش متولد ۵۹ بوده اما بیشتر با بچههای دهه هفتاد و هشتاد ارتباط میگرفت که آنها را در مسیر حق و امام حسین وارد کند. و آنقدر مهربان بوده که با بیان نرم آنها را تحت تاثیر حرفهایش قرار میداده.
خواهر شهید گفت: وقتی به موکب و خیمههای سطح شهر میرفت از کمک مالی گرفته تا حتی آب رساندن به دست بچههای کوچک دریغ نمیکرد. هیچ کاری برایش عار نبود و همین رفتارش باعث شد الگوی همکاران کم سنوسالش شود.
راضیه گفت: شب سوم و شب هشتم ماه محرم نوحهخوانی ویژهای انجام میداد. سوم برای خانم رقیه و شب هشتم برای حضرت علیاکبر. ظهر برای حضرت رقیه و علیاکبر و غروب این دو روز حتما برای حضرت عباس نوحه میخواند.
سنا گفت: از بس نوحه میخواند که حفظم شدهبود و من هم زمزمهشان میکردم.
شهید روحالله رحمتی در منطقه کوی امام رضا که شهید گمنامی در آنجا خاکسپاری شده با کمک اهالی آن منطقه موکب میزنند و به طور ویژه آنجا نوحهخوانی میکرد.
سنا گفت: شب قبل از شهادت، پدرم ما را بیرون برد و برایم گوشی خرید. بغلش کردم و بوسیدمش. شب خوبی را برای خانواده و مادربزرگمان رقم زد؛ بیخبر از اینکه آخرین دیدار دستهجمعیمان با پدر بود.
شهید روحالله رحمتی از شهدای روز اول پادگان امام علی(ع) بود. مادر سنا نزدیک ظهر خبر شهادت پدر را به سنا میدهد.
سنا گفت: با شنیدن این خبر شوکه شدم. تا سه روز حالم بد بود، اما وقتی یاد آرزوی پدرم افتاد که سالها از همه التماس دعا برای شهادتش داشت آرام شدم. حتی قبل از به دنیا آمدن من هم به همه گفته بود آرزوی شهادت دارد. الان میدانم با همهی آن خوبیها به مقامی رسیده بود که خدا شهادت را نصیبش کرد.
🔹نسرین دالوند
۱۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اخبار_کوچه_و_خیابان
شنیدن روایت جنگ 12روزه از زبان بچههای کوچه و خیابان، مزه دیگری دارد؛ با چاشنی تخیل و هیجان، نشاط را مینشاند وسط زندگی آدم و روح جنگ جنگ تا پیروزی را در خانواده زنده میکند.
بعد از حدود 21روز از جنگ تحمیلی، نازنین، دخترم، امروز برای نیم ساعتی، پای بلوک، کنار دختر بچههای هم سنوسالش ماند. قرار بود برای شام صدایش کنم. سفره را پهن کردم. بعد از جنگ، اولین بار بود که دود کبابمان بالا میرفت. از جنگ نگویم که مثل موهبت اللهی، اما با رنگ و لعابی دیگر برایمان برکت آورد؛ برای ما که معنای شهادت را بلد نبودیم، این روزها تنها دعایمان بعد از فرج مولا، شده آرزوی شهادت؛ مانند همهی خوبانی که رفتند و به احوالشان غبطه میخوریم.
نازنین آمد و جمع پنج نفرهمان، دورتادور سفره، شکرگزار نشستیم. به نظرم از همه شکرگزارتر من بودم؛ چون همسرم را با همرزمانش به منطقه سومار نبرده بودند.
پسرم گفت: «بابا ایران توی جنگ زمینی پیروز میشه؟» همسرم نگاهی به من انداخت؛ نگرانیام را فهمید و به خیالش ندیدم که جواب پسرم را با چشم غره داد. پسرم گفت: «روز سوم جنگ؛ وقتی خودمون توی شهرک نبودیم، بالای سر پادگان، پر شده از پهپاد و صدای توپهای پدافند توی خونهها پیچیده و مردم پا به فرار میزارن و...!» همسرم با خنده گفت: «این همه بزن، بزن! پس چرا هیچ نشونی از ویرونی نیست؟! یا احتمالا جنازه هرمسی چیزی!» نازنین هم این را که شنید، اخبارش گل کرد و گفت: «وقتی ما شهرک نبودیم، مرد چاق و هیکلی با ریشهای بلند اومده جلوی بلوک ما و از تک تک واحدها عکس گرفته؛ حتی از زن همسایه که داشته رختها را روی بند تراس طبقه پنجم پهن میکرده. زن هم سریع با حفاظت تماس میگیره و مرد ماشین عجیبش رو که به بلندای طبقه دوم بوده جا میذاره و...» قبل از اینکه حرفش تمام شود، پسرم زد زیر خنده و با لجاجت گفت: «آره، تو راست میگی؛ پس نگهبانای دژبانی کجا بودن که این ماشین اومده توی سازمانیها؟» و نازنین ادامه داد: «جرثقیل اومده ماشینش رو برده...» این را که گفت، همسرم هم خندهاش گرفت. همچنان دلش میخواست حرفهایش را باور کنیم؛ گفت: «ریحانه گفته دوتا از سربازهای بابام، پای درختی نشستن و داشتن سیگار میکشیدن که میبینن سربازی از طرف دیوار زاغه مهمات خودش رو میندازه پایین. دوتا سرباز دنبالش میکنن و سرباز فراری میخوره زمین؛ دست و پاش رو میگیرن و سرش رو فشار میدن؛ مثل ساواک...» و پسرم پرید وسط حرفش و گفت: «لابد چرثقیل آوردن سرباز رو برده!» همسرم که اراده کرده بود همدست پسرم باشد، گفت: «احتمالا چون سربازهای بابای ریحانهان، اینطور اتفاقی افتاده!» نازنین ناراحت شد و گفت: «چرا نمیزارید حرفم رو بزنم؟» میخواست قهر کند،؛ گفتم: «دارن شوخی میکنن؛ به خاطر من بگو!» گفت: «فقط واسه مامان میگم؛ نمیخوام شما بشنوید. بعد، دوتا سرباز میگن کولهپشتی رو بده. سرباز فراری مقاومت میکنه و بلاخره کوله رو که باز میکنن پر از مواد منفجره بوده و میخواسته زاغه مهمات رو منفجر کنه. میدونی مامان پارسال قبل از اینکه ما بیاییم اینجا از زاغه مهمات، موشک شلیک شده؟!» این را که گفت، دست خودم نبود، خنده من هم قاطی قهقهه شد و نازنین، دلگیر و عصبانی، قسم خورد دیگر هیچ چیز را برایمان تعریف نکند.
سفره را جمع کردم. نشستم روی مبل و نخ دندانم را میکشیدم که نازنین لیوان آب خنکی دستم داد؛ میخواست بگوید حساب من از پدر و برادرهایش جداست. گفت: «خدا ببخشه منو از روی عصبانیت قسم خوردم!» کنار دستم ایستاد و بعد از مکثی کوتاه، قضیه پهپادی که زیر پژو پارس جاسازی شده بود را گفت و من بیشتر از شنیدن، حواسم به پلکهایم بود که به موقع تکانشان بدهم و اوهوم کنم تا قلب مهربانش را نشکنم؛ قلبی که غروب، پایین بلوکمان کنار بچهها، معصومانه پر از شوق زندگی، داشت حلالیتش را برای شهادت میطلبید!
🔹سمانه قاسمیمنش
17تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#غمهای_تلفیقی
قسمت دوم
تابوت را گوشهی زمین و پایینتر از ما میگذارند. چند بار از نمایش غافل میشوم. ذهنم درگیر همین تابوت است. چند جوان و نوجوان مشکیپوش خودشان را روی تابوت انداختهاند و دارند گریه میکنند.
بعد از علیاکبر، نوبت قاسم است. غمانگیزترین بخش نمایشها حین اجرای تشییع پیکر شهداست. اجرای نمایش علیاصغر شش ماهه چقدر با تشییع شهید رایان قاسمیانِ همین چند روز پیش ما شبیه است.
حکایت عباس علمدار و بستن آب نهر فرات و تشنگی رقیه و مشک و تیر؛ عینهو کلیپهای نوار غزه و بچههای تشنه و گرسنه با قابلمههای خالی که دو سال است هی میبینم.
از نمایش امام حسین چیزی نمیفهمم. هنوز نگاهم سمت تابوت است. یک پسر جوان آن نوجوانها را دلداری میدهد و بلند میکند.
فقط موقع گودال قتلگاه حواسم جمع میشود. زینب از روی تل زینبیه نگاه میکند برادر را؛ قساوت دشمن را؛ شمر و سنان را. خیمهها را به آتش میکشند. تعزیه تمام میشود. اما من خودم را کنار تابوت با پرچم سه رنگ جا میگذارم. از زیر نردهی داربست رد میشوم و کنار تابوت میروم. عکسهای شهید را را دورتادور آن زدهاند. چندتا عکس میگیرم. خدایا چه حکمتی دارند این تلفیقهای عجیب!
🔹فریبا مرادینسب
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شام_غریبان
شب شام غریبان بود؛ اما نه برای شهدای خرمآباد...
خانوادههای مختلف میآمدند تا به خانوادهی شهدا تسلیت بگویند. بعضیها هم همانجا شمع روشن میکردند.
از مامان پرسیدم: « مامان میشه همسر شهید #امیرحسین_حسنپور رو نشونم بدی؟»
با اشاره گفت: «اوناهاش، کنار مادرش؛ دومین مزار.»
جهت اشارهی مامان را دنبال کردم و...
وای بر من! زیادی جوان بود برای این داغ.
همان روزهای اول، از مامان شنیده بودم که تازه عروس بوده و تو راهی داشته؛ اما با شنیدن خبر شهادت همسرش، کودکش را هم از دست داده بود.
از همان روز تصور شرایطش قلبم را به درد آورد: اینکه همه چیز را یکجا و ناگهانی از دست بدهی...
با خودم فکر کردم: «اگر جای او بودم، تحملش را داشتم؟» نمیدانم؛ اما قدرت و استقامت در نگاه او را تحسین کردم.
وقتی قدمزنان از میان جمعیت خارج میشدیم، همهمهی حضور مردم آرامشبخش بود. داخل ماشین که نشستیم، خواهرم پرسید: «عجب شام غریبانی شد، نه؟»
من، درحالیکه هنوز ذهنم میان مزارها میگشت، گفتم: «خداروشکر... شهیدای خرمآباد امشب غریب نبودن.»
بابا که درحال روشن کردن ماشین بود، آرام تکرار کرد: «غریب اونیه که جایگاهی نداشته باشه...»
🔹فاطمه امیری
۱۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
سینهسپران بینام، فرزندان خاموش انقلاب
سلام…
من هارونم.
اینبار نه آمدهام از شهدا بگویم و نه از هیئت و عَلَم و زنجیر. اینبار آمدهام از آنهایی بگویم که در سایه ماندند، اما خورشید از برکت قدمهایشان طلوع کرد.
از خادمان گمنام شهدا.
از همانها که نه به خاطر وظیفه و سِمَت و دستورالعمل، که فقط به رسم رفاقت، غیرت و حس وطندوستی بینام و نشان، پای کار شهدا ایستادند.
نه برای تریبون، نه برای قاب دوربینها، که فقط برای شهدا.
جمعی ده، پانزده نفره؛ اما انگار سپاهی از اولیاء خدا.
یکی بیکار، یکی دکتر. یکی نظامی، یکی بازاری. از هنرمند گرفته تا کارمند.
نه کسی دنبال میز بود و نه دنبال نام؛ هر که بود، فقط در پی آن بود که بیشتر خدمت کند. گویی میانشان رقابتی نانوشته بود؛ مسابقهای در اخلاص.
آنان که تا دیروز از دیدن پیکر قربانی شدهی حیوانی هم روی برمیگرداندند، امروز بیلرزش دست، غسل میدهند و کفن میکنند پیکر ارباً اربا شدهی رفقایشان را.
با نگاهی که پر از اشک است؛ اما محکم و مصمم.
و اینجا، آنچه دل را میسوزاند، نه پیکرهای تکهتکه، که بیغیرتی برخی مسئولانی است که وظیفهشان بود و پا پس کشیدند… تنها نگران بودند آرم ادارهشان بر تابوت بنشیند و عکسشان با شهید در قابها بماند.
آن نوجوان پانزده ساله، دمِ در ایستاده بود که کسی بیاذن داخل نشود. با نگاهی از جنس حماسه گفت:
«حاجی، فکر میکنی من از دیدن پیکر شهید میترسم؟ نه… من اومدم شهید بشم برای امام زمان!»
و عکاسی که هر بار دکمه شاتر را فشار میداد، اشک از گوشهی چشمش میچکید؛
گویی با هر فریم، گلی را ثبت میکرد که پرپر شده بود.
و آن رفیق شهیدی که آرام و مؤدب، کنار خانوادهی شهدا مینشست؛ دلشان را آرام میکرد؛ اشکشان را با اشک خودش همراه میساخت، نه با حرفهای خشک و رسمی.
و آن یکی که تازه مسئولیتی گرفته بود، اما چنان از جان و آبرویش مایه میگذاشت برای برگزاری مراسم، که گویی این آخرین مأموریت زندگیاش است.
و آن رفیق آرام، همان که به سکوت و نجابت شناخته میشد، بهناگاه فریاد زد بر سر آن مسئولانی که فقط آمده بودند عکس بگیرند و بروند… و همه گفتند:
«بگذار حرف دلش را بزند.»
و آن پیرمرد لاغراندام که تا آخرین لحظه کمک میکرد در غسل و کفن سه شهید تازهآمده؛ و بعد که خواست برود، تازه فهمیدیم پدر یکی از همان شهدا بود.
و علیرضا سبزیپور، همان که تا روز قبل از شهادتش، برای شهدا سنگ تمام گذاشته بود؛ و حالا خودش در ردیف شهداست؛ کنار همانهایی که برایشان تابوت بسته بود.
و آن چند رفیق که با دست خالی، در تاریکی شب، دور غسالخانه نگهبانی میدادند تا اگر خطری پیش آمد، اول آنان سپر شوند.
و آن یکی که دستگل در آغوش داشت و با هر گلی که با خم شدنش در تابوت میگذاشت، اشک بر کفن شهید میچکید.
و آن رفیق شهیدی که از شدت خستگی، بر نیمکت غسالخانه خوابش برده بود. شاید در خواب هم داشت به شهدا خدمت میکرد.
و آنکه با دقتی وسواسگونه، پرچم مقدس ایران را دور تابوت میپیچید؛ گویی دلش نمیآمد، کوچکترین چروکی بر پرچم باشد.
و آن یکی که بالای سر تابوت ذکر میگرفت:
«بده که پیش تو موی سرم سفید نشه
بده که نوکرت بمیره و شهید نشه
من اصن اومدم برات شهید بشم
تا تو قلب مادرت عزیز بشم…»
و آنکه با قلم وقتی از رفیقی که پیکر را غسل داده بود پرسید: «روی تابوت این شهید اسم کدام یک از اهلبیت را بنویسیم؟»
بنابر حال هر شهید ذکری میگفت:
«بدنش ارباً اربا شده بنویس یا حسین...
در تعزیه نقش حضرت علی اکبر را داشته بنویس یا علیاکبر...»
و آن همرزم شهید که وقتی چشم در چشم پدر شهید شد، عرق شرم بر پیشانیاش نشست که:
«ببخش من زندهام و پاره تنت شهید شده!»
و آن که تا دیروز دوشادوش رفیقش گلزار را قدم میزدند و حالا با پای برهنه داخل قبر شانهی رفیقش را تکان میدهد که: «اسمع، افهم یا فلان بن فلان...» و اشک چشمانش بدرقهی راهش میشود.
و آن رفیقی که روی مزار خاکی رفیقش افتاده و نالهی: «برار رَتی ته ارباب منه ری سیانه شفاعت کو»
و آن که در ایستگاه صلواتی جلوی آفتاب از عزاداران پذیرایی میکرد و نمیدانست فردا پیکرش روی دوش رفیقانش تشییع میشود.
آری...
اینان نه نامی دارند، نه نشانی؛ اما بیهیاهو، بیادعا، فرزندان روحاللهاند…
از تبار آینه؛ از نسل خورشید.
مائیم که در دام غمها ماندهایم
عاشقان رفتند و ما جا ماندهایم
با شما گوییم با حسرت این سخن
از تبار لالهها جا ماندهایم
🔹هارون مکی
۱۸تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شایسته_شهادت
خواهرش میگفت: «به سوریه که میرفت دلمون مثل سیر و سرکه میجوشید. هر بار میرفت دو ماه یا چهل روز میموند و تا برمیگشت فقط خدا میدونه چی به روزمون میومد!»
شهید #محمدباقر_طاهرپور را میگفت. از یاران سردار حاجیزاده و از فرماندهان پهپادی هوافضای سپاه که در روز اول جنگ ۱۲ روزه تحمیلی اسرائیل علیه ایران به شهادت رسید و بعد از هشت روز پیکر پاکش پیدا شد.
وقتی به قطعه شهدای ولایت میرسی اولین شهیدی که از بهشت به تو سلام میکند همین شهید طاهرپور است. خواه ناخواه به سمت مزارش کشیده میشوی؛ فاتحه میخوانی و در کوه نور تصویرش غرق میشوی.
توانستم با یکی از خواهرانش ارتباط بگیرم.
گفت: «برادرم از مدافعین حرم خانم زینب سلامالله علیها بود. از سوریه که برگشت بهش گفتم خداراشکر جنگ سوریه تمام شد و ما بعد مدتها نفس راحتی کشیدیم!
اما برادرم در جواب گفت: آبجی جنگ بین سپاه کفر و سپاه اسلام هیچ موقع تمومی نداره و تموم نمیشه! ما آرزوی شهادت داریم. برامون دعا کنید شهید بشیم.»
صفیه خواهرش میگفت: «نسبت به ائمه ارادت خاص داشت. و همین ارادت باعث شد مدافع حرم شود. ماه محرم که میشد پای ثابت روضه اباعبدالله الحسین بود.»
شهید محمدباقر متولد ۵۸، از مردان بامعرفت و با بصیرت اواخر دهه پنجاه بود. پرسیدم از ولایت چه میگفت؟
جواب داد: «همین هشت ماه پیش موفق به دیدار رهبری شد. وقتی برگشت بهش گفتم: خوش به حالت داداش! منم خیلی دوس دارم به دیدار رهبری برم!
گفت: اگه نمیتونی به دیدار رهبری بری رفتار و کردارت رو در مسیر رهبری قرار بده و رهبری رو الگو و اسوه خودت در زندگی کن!»
گفتم: «خواهرها را به چه چیزی توصیه میکرد؟»
نفس عمیقی کشید و گفت: «به تقوا! و از مادیات دنیا حذر میداد. هیچ چیز دنیا برایش ارزش نداشت. و هیچ چیز دنیا خوشحالش نمیکرد. موقع مشکلات میگفت هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشد و همیشه بهترین راه حلها را انتخاب میکرد.»
پرسیدم از شهادت حرفی میزد؟
جواب داد «وقتی ازش میپرسیدیم داداش کی بازنشسته میشی، با تعجب میگفت: من بازنشسته نمیشم! من میخوام شهید بشم! من شهید میشم آخرش!
از مادرمان میخواست برایش دعا کند که شهید شود. مادر میگفت: پسرم خدا بهت رتبه بده. بعد از ۱۲۰ سال شهید بشی که داغتو نبینم!»
گفتم: «مادر الان چه میگوید؟»
پاسخ داد: «بااینکه خبر شهادت محمدباقر مادر را بیقرار کرد اما وقتی آرزوی شهادتش را به یاد مادر آوردیم تسلیم در برابر تقدیر خداوند شد و آرام و قرار گرفت. گفت راضیام به رضای خدا. پسرم به سعادت اخروی به چیزی که دوست داشت رسید!
همه میدانستیم بالاخره شهید میشود. اصلا شایسته شهادت بود و اگر جور دیگری از دنیا میرفت ناراحت میشدیم. خدا را شکر به آرزویش رسید. و اگر الان از شهادتش راضی هستیم به این دلیل است که خودش به آرزوی قلبیاش رسیده.»
🔹نسرین دالوند
۱۲تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv