#واقعه
به محل نمایش تعزیه رسیدیم، کمی دیر شده بود، جای پارک ماشین پیدا نمیشد. من و بچهها پیاده شدیم و همسرم حرکت کرد تا ماشین را جای مناسبی پارک کند.
آمدیم میان جمعیت؛ بعضی از مردم رفته بودند توی میدان و با بساط تعزیه عکس یادگاری میگرفتند. جمعیت بیشتر و بیشتر میشد. هیچ چیز دلچسبی وجود نداشت.
به این فکر افتادم که بهتر است بروم! عصر تاسوعاست و صفای هیئت عشاق؛ ناگهان حضور کسی را از سمت چپ احساس کردم؛ خودم را عقب کشیدم؛ وقتی از کنارم عبور کرد صورتش را ندیدم؛ اما دلم شکست! دستپاچه شدم؛ به دخترم گفتم: «شمر ملعونه از ظاهرش معلومه!»
من دست و دلم به جا نبود، نمیدانم چرا مردم راه را برایش باز کردند؟
چرا کسی پیش قدم نشد عمامهاش را پایین بکشد تا همگی هجوم بیاوریم و عبایش را پاره کنیم و سر از تن کثیفش ببریم و بگذاریم روی سینه سیاهش تا مادرش را به عزای حرامزادهاش بنشانیم؟
چرا مردم فقط نظارهگر شدند تا شمر با ابهت همه را کنار بزند و به قتلگاه برسد؟!
درونم پر شده بود از بغض، خواستم فریاد بزنم و بگویم برگرد!
جانم را پای این برگرد گفتن گذاشته بودم؛ اما او که شمر نبود!
از خودم تعجب کردم که شده بودم مثل دختر بچهی نادانی که فرق تعزیه را با واقعه نمیداند.
پر از خشم و انتقام شده بودم؛ جلوتر رفتم. زمین تمرین تعزیه بود. پسر بچهای حدودا هفت ساله، افسار اسب قوی هیکل، خوشاندام و قهوهای را گرفته بود و اسب هرچه از خار و خاشاک جلوی پایمان بود را میخورد. سپاه یزید با لباسهای قرمز، شمشیر به دست با آن نعرههای نتراشیده مشغول تمرین بودند. مردی عصبانی به طرفمان آمد و به پسربچه افسار به دست با زبان لکی گفت: «فلان فلان بیه، بوعهات هاکو که اوسار عه اسبه داسه دس تو؟ آسمو نمزونی یه اسب یزیده؟ اوسار بکیشه تا شصت کیلومتر مچو! بچو بوعهات صدا که...» و دیدم که افسار اسب را محکم به نردههای سبز بتنی که ما را از میدان تعزیه جدا میکرد، بست.
اسب یزید! اسب از ابهت افتاد؛ چقدر نفرتانگیز شد؛ اسبی قهوهای که زین پوسیدهاش را از جهنم سفارش داده بودند!
بغض توی گلویم بالا و پایین میکرد.
همسرم را دیدم دارد با دست اشاره میکند برویم روی تلی از خاک که مثلا از سطح میدان بالاتر است تا تعزیه را ببینیم. زیلو را پهن کرده بود تا بنشینیم.
حر، سیاه بود و قوی هیکل؛ همراه سپاهش توی میدان، با لباسهای زرد ایستاده بودند. امام و اهل بیتش (سلام الله علیهم اجمعین) وارد صحرای کربلا شدند؛ کودکان قدونیمقد و زنان نشسته بر شتر به سمت سایبان کنار خیمهها رفتند؛ آمدن کاروان امام حسین(ع) آتش به جانم انداخت.
از همان لحظه که شمر ملعون را دیده بودم، نوحه کویتیپور توی ذهنم مدام زمزمه میشد: «او میدوید و من میدویدم/ او سوی مقتل من سوی قاتل/ او مینشست و من مینشستم/ او روی سینه من در مقابل...»
نزدیک اذان مغرب، تعزیه، صحرای کربلا بود. خاک از زمین و آسمان بلند میشد. خار و خاشاک اطراف، زخم به دلم میانداخت به یاد پاهای کوچک رقیه!
بدون آنکه کاری از دستم بر بیاید.
کنار قتلگاه ایستادن و نظارهگر بودن، عذابم میداد. پر از غم بودم و بیقرار! تاب دیدن زینب (س) را در خود نمیدیدم؛ شاید زینب تا گودی قتلگاه بیاید، چند بار زمین بخورد یا خاک را سینهخیز چنگ بزند و بلند شود؛ آنوقت میان این همه مردم با تپش قلبی که میخواست سینهام را پاره کند، کارم از گریبان دریدن میگذشت.
آهسته به همسرم گفتم: «من نمیدونستم دیدن تعزیه از شنیدن روضه سختتره. خواهش میکنم دیگه اینجا نمونیم!»
زیلو را جمع کردیم. گرد و خاک به سر و تنمان نشست؛ با هر جان کندنی که بود در حال شنیدن صدای امام حسین(ع)، محشر را به مقصد گلزار شهدا ترک کردیم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
چیزی به پایان روز نمانده است و یك بار دیگر، دلاوران شبشكن در دل شیارها كمین ميكنند و منتظر شب ميمانند تا بر سپاه كفر بتازند و در شأنشان والعادیاتی دیگر نازل شود. این بار آنان از زبان حضرت قاسم (ع) سخن ميگویند: قاسم جان، عقل ميگوید كه دشمن زیاد است، اما عشق ميگوید كه عمویت حسین بن علی (ع) غریب است. قاسم جان، عقل معاش ما را به خاك ميچسباند، اما عشق سراغ از خانهی دوست ميگیرد.
🔹سید مرتضی آوینی
#شهید_سید_حسین_موسوی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#زن_حصیر_حماسه
ظهر روز سیزدهم محرم، آفتاب بیرحمتر از همیشه بر زمین داغ کربلا میتابد. زمین هنوز از عطش خون، گرم است. در امتداد نخلهای بینالحرمین گروهی از زنها، نزدیک میشوند؛ از بنی اسد. اغلبشان روستاییانی سادهدل اما دلداده. دستهایشان پینه بسته؛ چشمهایشان بیخواب و دلهایشان آکنده از اندوه!
بر دوششان حصیر و بوریا. بافته شده از نیهای خشکیدهی فرات. حصیرهایی برای پناه دادن پیکرهایی که در این دشت، بیکفن افتاده بود.
حرم در قُرق زنان بنی اسد است. خادمان دو طرف صحن ایستاده و از زنان استقبال میکنند. گوشهای از بینالحرمین تلی خاک ریخته شده؛ زنی مشتی خاک برمیدارد و بر سر میریزد. و راست میگوید: بعد از حسین خاک عالم بر سر ابناء بشر شد.
دخترکی حصیرش را روی دوش انداخته و مادرش به سینه میزند. جمعیت با لبیک یا حسین به دامان او پناه میبرند.
زن مسنی، حصیر را چنان محکم گرفته و با قدمهای تند سمت حرم میدود گویی میخواهد فریاد بزند: اگر کفنی نبود، اگر ردایی نمانده بود، دلمان هست... ما آمدهایم با دل...
کسی حصیری کوچک آورده است. به گمانم برای علی اصغر است. آخر کودک است و پیکرش کوچک...
دستهای نحیف زنان بنی اسد فقط نان نمیپزد؛ قبر میسازد.
قبر برای خاکسپاریِ غربت و کفن پیچیِ مظلومیت!
زنها دست به دامان حسین شدهاند در کنار ضریح... چشم به مزار دوختهاند و اشک میبارند... آسمان، رنگ خون گرفته...
حسین، پسر فاطمه، در دل زمین آرام گرفته است.
🔹پروین حافظی
🎥 معصومه نوروزپور
۱۹تیر۱۴۰۴
#عاشورای_حسینی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
چهاردهم تیر بود، تاسوعای حسینی. بعد از نُه روز، توفیق پیدا کردم برای اولین بار خادمی در حسینیهی حبیب بن مظاهر را تجربه کنم.
وقتی وارد حسینیه شدم، بعد از مدتی وظایف را بین خادمان تقسیم کردند. دلم میخواست در قسمت گشت باشم.
تا بچهها سرِ پستهایشان مستقر میشدند، چشمم به گوشهای از سقف افتاد؛ تصاویر شهدا را از سقف آویزان کرده بودند. نگاهم به عکس شهید عباسی افتاد؛ کمی آن طرفتر هم تصویر شهید کرمزاده را دیدم.
من را دم در گذاشتند. همراه یکی از خانمها مسئول بازرسی وسایل، از جمله کیفها، بودیم تا امنیت عزاداران حفظ شود.
مدتی گذشت و جمعیت کمی کمتر شد. از من خواستند جای دیگری بایستم؛ اینبار داخل حسینیه، بهعنوان یکی از نیروهای انتظامات داخلی. چوبپر سبزرنگی به دستم دادند و در یک قسمت از حسینیه مستقر شدم.
همانجا ایستاده بودم که یکی از دخترخانمهایی که مسئول بود، چند بار آمد و با مهربانی پرسید: «خسته شدی؟ عوضت کنم؟» اما قبول نمیکردم؛ دنبال سوژهای برای روایت میگشتم.
همه منتظر ورود حاجآقا شاهرخی، امامجمعهی شهرمان بودیم. در این فاصله، مجری برنامه از فرصت استفاده کرد و از یک پسر بچه که سربند قرمزی به سر داشت، دعوت کرد تا مداحی کند.
قبلازاینکه شروع به مداحی کند، گفت:
«مداحیام را به نیابت از همهی شهدا میخوانم؛ مخصوصاً عمویم، #ابوذر_مرادی.»
الحمدلله، سوژهی روایتم را پیدا کردم.
بعد از مداحی، پسرک بهسمت حسینیهی کودک رفت. من هم به آن دخترخانم گفتم که جایم را عوض کند. از پلههای حسینیهی کودک بالا رفتم و پسر را میان کودکان پیدا کردم. برایش توضیح دادم که روایت مینویسم و خواستم اگر خاطرهای از عمو ابوذرش دارد، برایم تعریف کند.
در همانجا، پسر دیگری هم به اسم محمدحسین، مشتاق بود که خاطرهای تعریف کند. به هر دو فرصت دادم که فکر کنند، بعد خاطرههایشان را ضبط کردم.
گوشهای نشسته بودم که اول محمدحسین آمد و گفت: «عموی من به چند نفر که بخاری نداشتند کمک کرده بود.»
بعد از او، محمد آمد و گفت:
«میخوام یکی از خاطرات خوبی که باهاش گذروندم رو تعریف کنم. شهید ابوذر مرادی شوهر خالهمه، ولی من بهش میگم عمو.»
صدایشان را ضبط کردم تا روایتم مستند به ضبط خاطرهی کودکی باشد که شهید ابوذر مرادی را عمو صدا میکرد.
🔹زهرا زادسری
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#دلتنگیهای_حسین_برای_شهید_امیرحسین
ما کلی پسر عمه، پسر عمو، پسر دایی و پسر خالهایم که ارادت ویژهای به اباعبدالله داریم؛ همه عاشق امام حسینیم. اما امیرحسین بین ما الگو بود. چون بیشتر از سنش میدانست و برای ما بزرگ و پر ابهت بود. دیدن امیرحسین در هیئتها، موکبها و عزاداریها باعث ایجاد حس خوب و کشش بیشتر ما به مراسمات عزاداری ائمه اطهار میشد. از او یاد میگرفتیم که چهطور امام حسینی باشیم. یک بچههیئتی تمام عیار بود که خدمت به امام حسین باعث رضایت و خوشحالیاش میشد. لبخندی به لب داشت که در ماه محرم با حضور موثرش در موکب امام حسین بیشتر میشد.
نوحههایی از آهنگران یاد گرفته بود که در هئیت محلهمان، درب دلاکان، میخواند و مردم هم سینه میزدند.
توصیه پدر و مادرهایمان قرآن، عترت و نماز بود که امیرحسین به هر سه کاملا مسلط بود. نمازش را اول وقت میخواند و صدای قرآنش که بلند میشد ما بچهها دورش جمع میشدیم.
امیرحسین آنقدر خوب بود و از همان بچگی رفتار گیرایی داشت که همه را جذب میکرد. در آن دوران وقتی به خانه پدربزرگم شهید اسکندر نیازی* میرفتم و او را میدیدم آنقدر گریه میکردم که با خودم به خانهمان میآوردمش و چند روز میماند.
وقتی بزرگتر شد اخلاق و مرام و منشش بیشتر به چشم آمد. آقایی را به حد کمال رساندهبود و احکام و شرع را در رفتارش به خوبی میتوانستی ببینی.
گل سرسبد جمع خانوادههایمان بود. کسی که همیشه ما را دور هم جمع میکرد و نمیگذاشت صلهرحم را فراموش کنیم او بود. اگر قرار بود مسافرتی برویم پیشنهاد میداد همه با هم برویم. بزرگترها هم به حرفش احترام میگذاشتند.
وقتی که بزرگ شد و به خدمت فراجا درآمد دیگر مثل دوران نوجوانی او را زیاد نمیدیدیم. دلمان که برایش تنگ میشد بهش زنگ میزدیم و برای روزهای مرخصی قرار باشگاه و فوتبال میگذاشتیم.
یک سال مأموریت داشت به مرز مهران برود. مسئول چک کردن رفتآمدها در مرز شدهبود. ما هم قرار بود برای اربعین خودمان را به کربلا برسانیم. وقتی به مرز رسیدیم و امیرحسین را دیدیم گل از گلمان شکفت. خوشحالی بیشترمان از این بابت بود که ۲۴ ساعت مرخصی داشت و میخواست به خواسته قلبیاش که زیارت آقا امیرالمؤمنین و اباعبدالله الحسین علیها سلام بود برسد. آن اربعین در کنار امیرحسین و در جوار امامانمان بهترین زیارتی شد که برایم رقم خورد.
و حالا هم بهترین خاطرهام در کربلا با امیرحسین شدهاست.
الان خیلی دلتنگ امیرحسینیم.
تا زنده بود با رفتارش الگوی ما بود و حالا هم با شهادتش! دلمان میخواهد مثل او باشیم و راه او را برویم.
از او میخواهم ما را در مسیر خودش هدایت کند و در آن دنیا شفیعمان باشد.
پ.ن: شهید #امیرحسین_طولابی نوه خواهری شهیدان اسکندر و مظفر نیازی بود.
🔹روایت حسین نیازی، پسرعمه شهید، به قلم نسرین دالوند
۲۰تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv