eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
ظهر روز سیزدهم محرم، آفتاب بی‌رحم‌تر از همیشه بر زمین داغ کربلا می‌تابد. زمین هنوز از عطش خون، گرم است. در امتداد نخل‌های بین‌الحرمین گروهی از زن‌ها، نزدیک می‌شوند؛ از بنی اسد. اغلبشان روستاییانی ساده‌دل اما دلداده. دست‌های‌شان پینه بسته؛ چشمهایشان بی‌خواب و دلهایشان آکنده از اندوه! بر دوششان حصیر و بوریا. بافته شده از نی‌های خشکیده‌ی فرات. حصیر‌هایی برای پناه دادن پیکرهایی که در این دشت، بی‌کفن افتاده بود. حرم در قُرق زنان بنی اسد است. خادمان دو طرف صحن ایستاده و از زنان استقبال می‌کنند. گو‌شه‌ای از بین‌الحرمین تلی خاک ریخته شده؛ زنی مشتی خاک برمی‌دارد و بر سر می‌ریزد. و راست می‌گوید: بعد از حسین خاک عالم بر سر ابناء بشر شد. دخترکی حصیرش را روی دوش انداخته و مادرش به سینه می‌زند. جمعیت با لبیک یا حسین به دامان او پناه می‌برند. زن مسنی، حصیر را چنان محکم گرفته و با قدمهای تند سمت حرم می‌دود گویی می‌خواهد فریاد بزند: اگر کفنی نبود، اگر ردایی نمانده بود، دلمان هست... ما آمده‌ایم با دل... کسی حصیری کوچک آورده است. به گمانم برای علی اصغر است. آخر کودک است و پیکرش کوچک... دستهای نحیف زنان بنی اسد فقط نان نمی‌پزد؛ قبر می‌سازد. قبر برای خاکسپاریِ غربت و کفن پیچیِ مظلومیت! زن‌ها دست به دامان حسین ‌شده‌اند در کنار ضریح... چشم به مزار دوخته‌اند و اشک می‌بارند... آسمان، رنگ خون گرفته... حسین، پسر فاطمه، در دل زمین آرام گرفته است. 🔹پروین حافظی 🎥 معصومه نوروزپور ۱۹تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
چهاردهم تیر بود، تاسوعای حسینی. بعد از نُه روز، توفیق پیدا کردم برای اولین بار خادمی در حسینیه‌ی حبیب بن مظاهر را تجربه کنم. وقتی وارد حسینیه شدم، بعد از مدتی وظایف را بین خادمان تقسیم کردند. دلم می‌خواست در قسمت گشت باشم. تا بچه‌ها سرِ پست‌هایشان مستقر می‌شدند، چشمم به گوشه‌ای از سقف افتاد؛ تصاویر شهدا را از سقف آویزان کرده بودند. نگاهم به عکس شهید عباسی افتاد؛ کمی آن طرف‌تر هم تصویر شهید کرم‌زاده را دیدم. من را دم در گذاشتند. همراه یکی از خانم‌ها مسئول بازرسی وسایل، از جمله کیف‌ها، بودیم تا امنیت عزاداران حفظ شود. مدتی گذشت و جمعیت کمی کمتر شد. از من خواستند جای دیگری بایستم؛ اینبار داخل حسینیه، به‌عنوان یکی از نیروهای انتظامات داخلی. چوب‌پر سبزرنگی به دستم دادند و در یک قسمت از حسینیه مستقر شدم. همان‌جا ایستاده بودم که یکی از دخترخانم‌هایی که مسئول بود، چند بار آمد و با مهربانی پرسید: «خسته شدی؟ عوضت کنم؟» اما قبول نمی‌کردم؛ دنبال سوژه‌ای برای روایت می‌گشتم. همه منتظر ورود حاج‌آقا شاهرخی، امام‌جمعه‌ی شهرمان بودیم. در این فاصله، مجری برنامه از فرصت استفاده کرد و از یک پسر بچه که سربند قرمزی به سر داشت، دعوت کرد تا مداحی کند. قبل‌ازاینکه شروع به مداحی کند، گفت: «مداحی‌ام را به نیابت از همه‌ی شهدا می‌خوانم؛ مخصوصاً عمویم، .» الحمدلله، سوژه‌ی روایتم را پیدا کردم. بعد از مداحی، پسرک به‌سمت حسینیه‌ی کودک رفت. من هم به آن دخترخانم گفتم که جایم را عوض کند. از پله‌های حسینیه‌ی کودک بالا رفتم و پسر را میان کودکان پیدا کردم. برایش توضیح دادم که روایت می‌نویسم و خواستم اگر خاطره‌ای از عمو ابوذرش دارد، برایم تعریف کند. در همان‌جا، پسر دیگری هم به اسم محمدحسین، مشتاق بود که خاطره‌ای تعریف کند. به هر دو فرصت دادم که فکر کنند، بعد خاطره‌هایشان را ضبط کردم. گوشه‌ای نشسته بودم که اول محمدحسین آمد و گفت: «عموی من به چند نفر که بخاری نداشتند کمک کرده بود.» بعد از او، محمد آمد و گفت: «می‌خوام یکی از خاطرات خوبی که باهاش گذروندم رو تعریف کنم. شهید ابوذر مرادی شوهر خاله‌مه، ولی من بهش می‌گم عمو.» صدایشان را ضبط کردم تا روایتم مستند به ضبط خاطره‌ی کودکی باشد که شهید ابوذر مرادی را عمو صدا می‌کرد. 🔹زهرا زادسری ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روایت
ما کلی پسر عمه، پسر عمو، پسر دایی و پسر خاله‌ایم که ارادت ویژه‌ای به اباعبدالله‌ داریم‌؛ همه عاشق امام‌ حسینیم. اما امیرحسین بین ما الگو بود. چون بیشتر از سنش‌ می‌دانست و برای ما بزرگ و پر ابهت بود. دیدن امیرحسین در هیئت‌ها، موکب‌ها و عزاداری‌ها باعث ایجاد حس خوب و کشش بیشتر ما به مراسمات عزاداری ائمه اطهار می‌شد. از او یاد می‌گرفتیم که چه‌طور امام‌ حسینی باشیم. یک بچه‌هیئتی تمام عیار بود که خدمت به امام‌ حسین باعث رضایت و خوشحالی‌اش می‌شد. لبخندی به لب داشت که در ماه محرم با حضور موثرش در موکب امام‌ حسین بیشتر می‌شد. نوحه‌هایی‌ از آهنگران یاد گرفته بود که در هئیت محله‌مان، درب دلاکان، می‌خواند و مردم هم سینه‌ می‌زدند. توصیه پدر و مادرهایمان‌ قرآن، عترت و نماز بود که امیرحسین به هر سه کاملا مسلط بود. نمازش‌ را اول وقت می‌خواند و صدای قرآنش‌ که بلند می‌شد ما بچه‌ها دورش جمع می‌شدیم. امیرحسین آن‌قدر خوب بود و از همان بچگی رفتار گیرایی داشت که همه را جذب می‌کرد. در آن دوران وقتی به خانه‌ پدربزرگم شهید اسکندر نیازی* می‌رفتم و او را می‌دیدم‌ آن‌قدر گریه‌ می‌کردم که با خودم‌ به خانه‌مان می‌آوردمش و چند روز می‌ماند. وقتی بزرگتر شد اخلاق و مرام‌ و منشش‌ بیشتر به چشم آمد. آقایی را به حد کمال رسانده‌بود و احکام و شرع را در رفتارش‌ به خوبی می‌توانستی ببینی. گل سرسبد جمع‌ خانواده‌هایمان‌ بود. کسی که همیشه ما را دور هم جمع می‌کرد و نمی‌گذاشت صله‌رحم را فراموش‌ کنیم او بود. اگر قرار بود مسافرتی‌ برویم پیشنهاد می‌داد همه با هم برویم‌. بزرگترها هم به حرفش‌ احترام‌ می‌گذاشتند. وقتی که بزرگ شد و به خدمت فراجا‌ درآمد دیگر مثل دوران نوجوانی او را زیاد نمی‌دیدیم‌. دلمان که برایش‌ تنگ می‌شد بهش زنگ می‌زدیم و برای روزهای مرخصی قرار باشگاه و فوتبال می‌گذاشتیم. یک سال مأموریت داشت به مرز مهران برود. مسئول چک کردن رفت‌آمدها‌ در مرز شده‌بود. ما هم قرار بود برای اربعین خودمان را به کربلا برسانیم. وقتی به مرز رسیدیم‌ و امیرحسین را دیدیم گل از گلمان شکفت. خوشحالی بیشترمان‌ از این بابت بود که ۲۴ ساعت مرخصی داشت و می‌خواست به خواسته‌ قلبی‌اش که زیارت آقا امیرالمؤمنین و اباعبدالله الحسین علیها‌ سلام بود برسد. آن اربعین در کنار امیرحسین و در جوار امامانمان بهترین‌ زیارتی شد که برایم‌ رقم خورد. و حالا هم بهترین خاطره‌ام‌ در کربلا با امیرحسین شده‌است. الان خیلی دلتنگ امیرحسینیم‌. تا زنده‌ بود با رفتارش‌ الگوی ما بود و حالا هم با شهادتش! دلمان می‌خواهد مثل او باشیم و راه او را برویم. از او می‌خواهم ما را در مسیر خودش هدایت کند و در آن دنیا شفیعمان باشد. پ.ن: شهید نوه خواهری شهیدان اسکندر و مظفر نیازی بود. 🔹روایت حسین نیازی، پسرعمه شهید، به قلم نسرین دالوند ۲۰تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
707.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما از سوختن نمي‌ترسیم، كه پروانه‌های عاشق نوریم و هر جا كه نور ولایت است گرد آن حلقه مي‌زنیم. پیام ما استقامت است و این همان نوری است كه فراتر از زمان و مكان از خزائن معنوی «فاستقم كما امرت و من تاب معك» بر ما تابیده است؛ و اینچنین آینده از آن ماست. 🔹سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روای
سال‌ها بود که مسئولیت مهارت‌آموزی کارکنان وظیفه تیپ ۱۸۴ رابه عهده داشت. خنده‌رو، مهربان و با معرفت بود. از آن بچه‌های ناب، مشتی، دوست‌داشتنی و باغیرت؛مثل بچه‌های محله‌های قدیمی شهر که داخل فیلم‌ها دیده بودیم. مثل همه بچه شیعه‌ها ارادت خاصی به امام حسین (ع) داشت. این را به راحتی می‌شد در صحبت‌هایش فهمید؛ همان‌ جایی که برای تایید حرف‌هایش همیشه می‌گفت: «به کربلایی که رفته‌ام...» جهادی و دلسوزانه کار می‌کرد؛ خستگی‌ناپذیر... تقریباً همه دوستش داشتند؛ چرایی‌اش را نمی‌دانم! اما هرچه که بود قطعا از قلب پاکش سرچشمه می‌گرفت. به وقت بازدیدهای کاری، همیشه با خنده می‌گفت: «نگران نباشید؛ خودم هستم؛ سربلندتان خواهم کرد.» نمی‌دانم چرا این همه خیالش راحت بود؛ شاید چون همانند اسمش به کاری که می‌کرد «ایمان» داشت. می‌گفت: «وقتی کار سخت شد صدایم کنید.» درست مانند لحظه حمله رژیم کودک‌کش صهیونیست به خاک میهن عزیزمان. این بار هم اوضاع سخت شده بود. کار در یکی از پادگان‌ها به مشکل خورده و تصمیم به اعزام گروه ویژه‌ای از تکاوران ارتش گرفته شده بود. اما اینبار منتظر نماند تا کسی صدایش کند. همین که اسم ماموریت را شنید، جلوتر از همه خودش سینه سپر کرد و داوطلب شد. نشان به آن نشان که حتی برای پوشیدن لباس نظامی‌اش به دفتر کارش برنگشت. همان جا لباس یکی از کارکنان وظیفه را امانت گرفت و عازم اتاق توجیه عملیات شد. به وقت ماموریت جدی جدی بود. سال‌ها بود همکار بودیم؛ از حال هم به خوبی خبر داشتیم. سعی کردم منصرفش کنم؛ شاید چون خیلی دوستش داشتم؛ اما فایده‌ای نداشت. لحظه‌ای در خود تردید راه نداد. تصمیم خودش را گرفته بود. مثل همیشه با لبخند در جوابم گفت: «درست است کار سخت شده؛ اما نگران نباشید، اینبار هم سربلندتان خواهم کرد.» بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: « فوقش اگر هم برنگشتیم مجتمع را به اسم خودم می‌زنید.» منظورش همان مجتمع آموزشی بود که برای مهارت‌آموزی کارکنان وظیفه در سال گذشته ساخته بودیم و هنوز دنبال یک نام مناسب برایش می‌گشتیم. به شوخی در جوابش گفتم: «همینِمان مانده، شما بروی و شهید بشوی.» بعد باکمی صبر گفتم: «شهید ایمان وره‌زردی!» نمی‌دانم چطور به زبانم آمد؛ ناخودآگاه گفتم: «اسم قشنگیه.» اما یکباره تمام وجودم ریخت. غم عجیبی تمام وجودم را گرفت؛ اما اراده‌ای برای تغییر آنچه خداوند مقدر کرده بود نیست. حدود ۳۰ ساعت بعد از آن جدایی، ابتدا خبر موفقیت ماموریتشان درهمه جا پیچید و بعد اما خبر شهادتش... خبر شهادت در نبردی نابرابر؛ مثل تمام نبردهای شیعیان در مقابل ظالمان تاریخ. پیکرشان همچون حضرت علی‌اکبر برگشت؛ اربا اربا... راست می‌گفت: «باز هم سربلندمان کرد.» اینبار اما به اندازه سرافرازی و اقتدار یک ایران... حالا ما مانده بودیم و‌ وصیت شهید عزیزمان که به همت فرمانده محترم قرارگاه عملیاتی لشکر ۸۴ انجام شد. حالا مجتمع ما مزین شده به نام زیبای «شهید اقتدار ایران، شهید .» 🔹مرتضی بهاروند (مسئول مهارت‌آموزی لشکر۸۴) 22تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv