جمعه سخت
توی تصوراتم بدترین جمعه میتوانست همان 13 دی باشد. سخت تر از آن را تجربه نخواهم کرد.
ساعت 6 که بیدار شدم تماس زیادی از دوستانم از شهرهای مختلف روی گوشیم بود. چی شده که ساعت 5 اینهمه تماس دارم!
به رفیقم پیام دادم چی شده؟!
جواب داد: کل کشور رو زدن! و اسامی یک به یک شهدا رو لیست کرد!
اینجا که میرسی، واژهی مشترک ما بچه شیعهها "یا حسین" است.
تصاویر منتشر شده اما حاکی از این بود بجز فرماندهان، مردم هم مورد حمله قرار گرفته و شهید شدند. از جمله دخترانی از سرزمینم! بین آنها دانشآموزی بود که تازه امتحاناتش تموم شده، دختر خانمی دوچرخه سوار که هر روز با ذوق عکسهای طبیعت گردیاش را در گالری گوشیش چک میکرد. دختر بچهای که عروسکش را در آغوش گرفته و خوابیده بود... امروز برایم جمعهای سخت بود... مثل 13دی! روز شهادت سردار.
@ravimah
شهید مبارزه با اسرائیل
انگار همین دیروز بود که علی به دنیا آمد. مامانم خیلی به خاله مرضیه اهمیت میداد و همیشه برایش سنگ تمام میگذاشت. میگفت: "مرضیه غریبه، من غریبی کشیدم. حالش رو میفهمیدم؛ وقتی شوهر میکنی و به طایفهای دیگه میری که حتی زبانشون رو نمیفهمی، خیلی سخته، انگار که به یه کشور دیگه رفتی“
آخر، مامانم گفته بود که آنها کولیوند هستند و شوهرِ خاله مرضیه بهاروند است.
انگار همین دیروز بود آقا عبدالله زنگ زد و گفت که مرضیه درد دارد. مامانم با عجله چادر سر کرد و ما را به بیمارستان ایران رساند. تو راهیِ خاله مرضیه؛ علی، یک پسر خوشگل که خیلی به نظر میرسید پسرش شبیه مامانش است. آقا عبدالله اذان توی گوشش خواند و نامش را علی گذاشت. مامانم لباس بچه را عوض کرد و به خاله راضیه کمک کرد تا بچه را شیر بدهد.
علی که بزرگتر شد تابستانها با هم به صحرا میرفتیم و همیشه یک چوب دستش بود. میگفت: "علی، این چوب را برای چی میخوای؟" و او هم با قاطعیت میگفت: "خاله، بچهها لهجهام رو مسخره میکنند، من با این چوب میزنمشون."
با صدای جیغ خاله مرضیه به خودم آمدم. دلم آتش گرفت. توی مراسم پسرش، حس غریب بودن را بعد از 30 سال دوباره حس کردم. حالا دیگر لهجهی لری و لکی قاطی شده بود. چند کلمه لری میگفت و بقیهاش را لکی. دلم برای مظلومیت خودش و دخترش آتش میگرفت. مدام به مامانم میگفت: "حالا میفهمم چی میکشی. حالا میفهمم داغ اولاد یعنی چی."
صدای "یاالله" بلند شد. انگار یک مرد میخواست وارد شود. خاله سوسن آمد جلو و گفت: "مرضیه، علی اومده، میگه خالهم رو بیارید ببینمش." خاله مرضیه با دیدن علی و لباس نظامیاش جیغ کشید: "علی، تو اومدی، علی، علیِ من رفت و برگشت!" با خودم گفتم: "خدایا، این همان خاله مرضیه است که میگفت، همیشه به درگاه خدا دعا میکنم اگر قراره داغ اولاد ببینم، در راه تو و امام حسین (ع) شهید بشه."
نمیتوانستم این حال را ببینم. تصمیم گرفتم به بهانه شیر دادن به پسرم رضا آنجا را ترک کنم. رفتم جلو، دستم را انداختم گردن خاله و گفتم: "خاله، به حضرت زینب (س) فکر کن." نالهاش بلند شد: "حدیث! علی از تاریکی میترسه، برو و امانتش را به رضا بده. بگو علیِ خاله داره میاد، حواسش رو داشته باش."
با ذکر اسم رضا، داغ دلم تازه شد. برادرم رضا همیشه حواسش به خاله بود. همه از مامان یاد گرفته بودیم که حواسمان به خاله مرضیه باشد به خاطر غربتی که دارد. هر وقت اسبابکشی داشت، میرفتیم کمکش و میگفت: "پیش خانواده شوهرش سربلند باشه."
گفتم: "خاله، بخدا، علی جاش خوبه. چشمش به تو هست؛ تو آروم باشی، علی هم آرامش داره."
هنوز توی مسجد شلوغ است، دسته دسته مردم میآیند برای تسلیت و میروند. داغ شهادت علی داغ برادرم رضا را تازه کرده. یک نگاه به عکس پسرخاله علی میاندازم. چه اسم قشنگی: ”شهید علی بهاروند“
شهید مبارزه با اسرائیل...
حدیث حیدری
@ravimah
اختلاف
همین هفته قبل، بحث داغ ما در فضای مجازی، اختلاف بر سر راهپیمایی عید غدیر بود. اینکه مواکب باید پخش باشند در سطح شهر یا در یک نقطه تجمع کنند.
و مثلا خود من که موافق با تجمع پراکنده بودم، مطلبی نوشتم از کجا تا کجا و استدلالها آوردم فراوان که انتشارش را گذاشتم برای روزهای بعد از عید.
حالا شما حمله کردید و یک نمونهاش اینکه همه متفق شدهایم بر اصل تجمع در همان نقطه مورد بحث و تنها اختلافمان این است که خیبرهامان را سرتان آوار کنیم یا خرمشهرها را.
و بسته بودید که مردم بریزند فروشگاهها را مثل مردم خودتان غارت کنند و آشوب شود و بعد هم کار حکومت تمام. اما خبر نداشتید از آن پیرزن روستایی ما در جنگ هشتساله که تخممرغی به ستاد پشتیبانی از جنگ کمک کرد که تنها داراییاش بود. و خود من در سیل پلدختر دیدم دست خط زنی را که ۵۰ گرم چای و شاید ۱۰۰ گرمی نخود فرستاده و نوشته بود ببخشید بیشتر از این در خانه نداشتم!
و آن پیرزن و آن زن، همین مادران و خواهران ما هستند که پخشند توی همه شهرها و آبادیهایمان.
و دادن تخممرغ و چای که چیزی نیست، وقتی فرزند دادهاند برای اینکه این خاک بماند.
و شما فکر کردید که ما هرچقدر از گرانی و عملکرد بعضی مسئولین و ناملایمتهای روزگار خسته و دلخور باشیم، به وقت جنگ، آنهم با مثل شمایی، پشت کشورمان را خالی میکنیم؟
احمقها اینجا ایران است. خون دادهایم برای وجب به وجبش.
و درباره این یکی احتمالا اصلا فکر نکردید که روز عید غدیر، روز روییدن و شکفتن ماست؛ که این عید را متفاوت کردید برایمان؛ که در تاریخ مینویسند شیعیان حیدر، به روز ولایتش، عهد به انتقام و نابودی صهیون بستند. و این را هم حساب نکردید که چند روزی دیگر محرم است و روضه حسین که احیا کند روحمان را تازه جنگمان با شما شروع خواهد شد.
گفت اگر تحریم کنند، فرزند رمضانیم. اگر تهدید کنند فرزند عاشورا. اما اصلش ما فرزندان غدیریم. فرزندان حیدر! ماجرای خیبر را که خواندهاید؟ منتظر باشید. میخواهیم برایتان تکرارش کنیم.
امین ماکیانی
@ravimah
حکایت دوری
-------------------
نمیدونم حکمتش چیه؟
هربار قراره اتفاق خاصی بیفته از اون اتفاق دور میشم
انگار که خدا همیشه میخواد سایه«دوری و دوستی» روی زندگی من باشه.
امسال برای عید غدیر از هفته پیش دوربینم رو شارژ کرده بودم؛ اما خدا خواست یک شب قبل از حمله اسرائیل از شهر خارج بشم.
هیچکس فکر نمیکرد این سفر، اینطور پیش بره؟ اینکه همه بی دلیل اون شب بی خواب بودیم و موقع حمله که حدود حوالی ساعت ۴:۲۰ دقیقه بود، همه بیدار بودیم....
اینکه میدیدیم موشک ها اینطور از بالای سرمون رد میشن و از شرق به غرب توی آسمون حرکت میکنن خیلی صحنه ی عجیبی بود....
اینبار فرق میکرد؛ اینبار مسیر اتفاق از بالای سرم میگذشت....
امروز عید غدیر بود و توی شهرمون خرم آباد جشن غدیر بود....
جشن امسال متفاوت بود؛از عکس ها و اخبار معلوم بود مردم قدر غدیر رو بیشتر از قبل فهمیدن و همه اومدن که بگن:«ما تا آخرش هستیم...»
روستایی که توش هستم فقط یه موکب داشت؛ رفتم و یه شرت لیمو و کیک یزدی خوردم و توی دلم با اون آهنگی که داشت شکست اسرائیل رو دعا میکرد منم همراهی میکردم و دعا میکردم...
خوش به حال اون کسی که تونسته بود با پول خودش این موکب رو بزنه.
اینکه خودت تنهایی و با بچه های کوچیک یه موکب بزنی و فقط و فقط خودت باشی، خیلی قشنگه.
حسن احمدوند
@ravimah
_ناراحت نباش، بیا غذاتو بخور، بعد میریم سراغشون و شلوارشونو...
از حرف پدرم لبخند نشست روی لبم.
همین امروز داشتم خبرها و خسارتها رو برایش میخواندم که یک دفعه گفت: "باید دوباره برم جنگ..."
آن لحظه حس عجیبی داشتم افتخار، هیجان، حتی یک جور آرامش.
هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که با اطمینان مردان زندگیام را راهی جنگ کنم، ولی حالا...
حالا مطمئنم.
حاضرم همه چیزم رو فدای کشورم کنم.
از شروع حمله، یک جمله مدام در ذهنم چرخ میزند:
"ما رأيت الا جميلاً."
ما آموختهایم که در سیاهترین لحظات، چیزی جز زیبایی نبینیم.
#برای_ایران
🔹فاطمه امیری
@ravimah
این زمین، ادامهی قطعهی شهدای دههی کرامت در گلزار شهداست.
همیشه به دوستام میگفتم: «یه آرامش خاصی از اینجا میگیرم... یه جور ارتباط قلبی عمیق.»
گاهی وقتها میاومدم، همینجا مینشستم و با خودم خلوت میکردم.
خرداد پارسال بود... دیدم زمین رو دارن میکنن!
همون لحظه این عکس رو گرفتم، چون یه حسی ته دلم میگفت:
اینجا یه روز جریانساز میشه.
برگشتم به دوستام گفتم:
«بچهها این زمینو میبینید؟ به دلم افتاده اینجا قراره محل خاکسپاری شهدای درگیری با اسرائیل باشه...»
دوستام با یه شیطنت خاص و حسرتی عجیب گفتن:
– یعنی میشه یه روز ما رو هم اینجا خاک کنن؟
– یعنی اولین خاکسپاری اینجا مال کیا میشه؟
#برای_ایران
الهام دریکوند
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
این زمین، ادامهی قطعهی شهدای دههی کرامت در گلزار شهداست. همیشه به دوستام میگفتم: «یه آرامش خاصی
همین قطعه امروز
آرامگاه شیرانی که امنیت رو مدیون اوناییم
سفر بخیر جوونی که شدی عاقبت بخیر.
@ravimah
به نام خدای توانا
ساعت ۶ صبح خوابیدم. ساعت ۴ صبح بود که صدای پدافند را شنیدیم. دختر ۷ سالهام از صداها میترسید و میلرزید. خود را به من چسبانده بود و فکر میکرد من میتوانم از او دفاع کنم که آسیبی نبیند. اشک در چشمانم جمع شد. دخترکم، چطور به تو بگویم که من توانایی دفاع از تو را ندارم؟ ولی باید یک جوری او را آرام میکردم. محکم بغلش کردم و گفتم: "ایران کشوری قوی و با اقتدار است. همیشه و در هر زمان، آدمهای شجاعی بودهاند که از ما، آدمهای معمولی، محافظت کرده و میکنند. مامان، آنها چه کسانی هستند؟ نظامیها هستند دختر من. آدمهای شجاعدلی که همیشه از مردم کشورشان در برابر همه خطرها و دشمنها دفاع میکنند، حالا چه آن دشمن خودی باشد و مزاحمت ایجاد کند و چه دشمن خارجی که قصد دست درازی به میهنمان را داشته باشد."
مطمئنی مامان؟ بله دخترم، تو راحت بخواب.
آرام شد و خوابش برد. خودم هم بعد از چند دقیقه خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم، سریع به سراغ گوشیام رفتم و اخبار را خواندم. بله، درست گفته بودم. مثل همیشه، مدافعان مردم شهید شده بودند. دانشمندان کشورم شهید شده بودند. در بین اخبار، دیدن پیکر کودک خردسالی که زیر آوار مانده بود،کودککشی اسرائیل را دوباره فریاد میزد.
جنگ را دوست ندارم. زندگی شاد و آرام حق همه آدمها در سراسر دنیا است. ولی خون و غیرت ایرانی اجازه نمیدهد گستاخیها بیجواب بماند. اسرائیل حمله کرده و باید پاسخگو باشد. باید پاسخگو باشد.
🔹زینب پناهی
@ravimah
نوردیده
سحرگاه جمعه ۲۳خرداد با صدای تماس گوشی از خواب بیدار میشویم.
حتی دخترم زینب...
کمی نگران شدم تماس از خانواده و اقوام از بروجرد است.
الو سلام جانم... بله...
-سلام حالتون خوبه ؟
مگه چیشده؟
- اسرائیل به خرمآباد حمله کرده، حالتون چطوره؟
-بله ما خداروشکر خوبیم.
تماسها تمام میشود، ولی تازه نگرانیام شروع شده.
مادر است دیگر؛ اولین چیزی که ذهنم را درگیر میکند نوردیدهام زینب است.
بغلش میکنم و دستی به موهایش میکشم و میخوابانمش.
بغضی گلویم را آزار میدهد. مادران غزه در این مدت چه کار کردند...
تا صبح خبرها را دنبال کردم و از شدت ناراحتی شهدای عزیزمان خواب به چشمم نیامد.
ظهر است باز هم ظهر جمعهای دلگیر.
مثل همان ظهر جمعهای که برای شرکت در راهپیمایی شهادت حاج قاسم از خانه بیرون رفتیم.
امروز هم چنین است. با دخترم آمدهام.
هواگرم است و زینب صورتش از گرما سرخ شده. بمیرم برای مادری که صورت فرزندش با خون سرخ شده...
زینب از شور جمعیت کمی تعجب کرده.
پرچم به دست گرفته و در بغلم نگاه به جمعیت میکند.
تازه یاد گرفته حیدر و یاعلی بگوید.
حالا ناخودآگاه او هم در جمعیت دستش را بالا آورده و حیدر حیدر میگوید. مثل بقیه مردم دست و پرچمش را تکان میدهد.
آری ما مادران این سرزمین در دامانمان قاسم سلیمانیها پرورش میهیم.
#هرچه_تبر_زدند_زخم_نشد_جوانه_شد
#رویش_های_انقلاب
#برای_ایران
هانیه گودرزی
@ravimah
*امان از این صبح جمعهها* _ قسمت اول
باز بیقراری به سراغم آمدهبود. نمیدانم ارثیه خانوادگی بود که همه قبل از هر اتفاق بدی دچارش میشدیم یا تلهپاتی یا همان دورآگاهی، شخصی خودم بود نسبت به همچه اتفاقاتی! چند روزی میشد که تمام آرامشم را گرفتهبود!
در اینطور مواقع یا نماز میخواندم آرام میشدم و ترسم میریخت یا ذکر میگفتم و از بیقراریام کم میشد. اما این بار از این خبرها نبود! نه از اعضای خانواده خبر بدی میرسید و نه دل و جانم قرار میگرفت!
بامداد جمعه با تمام خستگی از مشغله کاری زیاد و میزبانی و مهمانداری اما انگار کسی دست برده و خواب را از چشمهایم دزدیدهبود! با اینکه باز شروع کردم به ذکر اما نه قرار و نه خوابم برنمیگشت!
ساعت 2 سحر شد. رفتم وضو گرفتم به نیت قرب به خداوند و نماز شب. قامت بستم و خواندم و گفتم برای این و آنت چُنین کن و چُنان... نماز شب بود و موقع خوبی خواستن برای همه...
در قنوت نور ماه از نوک انگشتانم به صورتم میتابید و با پلک زدن توی چشمم در رفتوآمد بود. نگاه کاملش به قامتم ترسی به درونم میریخت!
دوباره توی رختخواب رفتم اما خبری از خواب نبود. این پهلو و آن پهلو میشدم تا ساعت نزدیک اذان صبح شد. دوباره تمدید وضو و نماز و بعد
رفتن به رختخواب. صدایی آمد و چیزی توی حیاط افتاد. مادرم گربهها را لعن کرد. من هم که به کوچکترین صدایی حساس بودم گوشیهای اسفنجی را توی گوشم چپاندم تا اگر قرار باشد بخوابم صدایی هرچند کوچک مزاحمم نشود.
از خواب بیدار شدم. اصلا حالم خوش نبود. دیر که میخوابیدم همین آش و همین کاسه بود. کل بدنم کوفته بود.
نشستم. گوشی را از روی مبل برداشتم. ساعت هشت و بیست دقیقه صبح را نشان میداد.
نت را که وصل کردم. چند پیام پشت سر هم برایم آمد.
با این مضمون که:
- اسرائیل به خرمآباد، بروجرد، نطنز، تهران، قم و خنداب حمله کرد!
- کجایی؟ انگار خوابی!
- از ساعت سهونیم صبح بیداریم و از گوشه و کنار خرمآباد داره صدای انفجار میاد
- الشتر رو هم زدن
- فکر میکنم پادگان امام علی خرمآباد رو داشت میزد صدای انفجار زیاد بود ولی یه مقدار دور بود
- پیرانشهر، کرمانشاه
باور نمیکردم که اسرائیل همچین جسارتی کردهباشد!
به وقت نماز صبح و بعد از خوابیدن من همهچیز اتفاق افتادهبود!
#برای_ایران
نسرین دالوند
@ravimah
*امان از این صبح جمعهها* _ قسمت دوم
با خودم گفتم: «همین چند روز پیش دست بردیم دل و روده اسناد محرمانهاش را از آن شکم خیکیاش بیرون کشیدیم! همین دیروز خوشحال از چلاندنشان بودیم! چه چیزی در آن اسناد بود که سوختند و اینطور جواب دادند؟!»
تمام دیشب طولانی و نرفتنی را در چشم بههمزدنی از ذهنم گذراندم. گفتم: «امان از تو ای بیقراری باز کار خودت را کردی؟! چرا اینبار اینقدر بیرحمانه؟! حالا آرام گرفتی؟»
به اینستا رفتم و اولین پستی که به چشمم خورد "امان از این صبح جمعهها" بود. توی حافظهام کمی به عقب رفتم و گفتم: «پر بیراه ننوشته! چه صبح جمعهای را که با شهادت سردار قاسم سلیمانی پشت سر نگذاشتیم!»
تک به تک استوریها را چک کردم. حمله راست بود و هر کسی از شهادت و ایستادگی چیزی نوشتهبود.
پرچم ایران بیشترین وایرال را داشت. بعد عکس فرماندهان نظامی توجهم را جلب کرد. در کسری از ثانیه از دست دادن فرماندهان قدری مثل: رشیدی، باقری، سلامی و دانشمندان هستهای مثل طهرانچی، عباسی، فقهی، مینوچهر، ذوالفقاری و مطلبیفر آدم را عملا به لحاظ مغزی و جسمی همزمان فلج میکرد!
دقیقاً حس صبح روزی را داشتم که از خواب بیدار شدم و خبر شهادت سردار قاسم سلیمانی را توی گوشیام دیدم!
از دست دادن آدمهایی که یک عمر امنیت را برایت تأمین کردهبودند و زیر سایه همان، شبها با خیال راحت سرت را روی بالش میگذاشتی و بیخیال از اینکه کجا هستی به خواب میرفتی مثل کابوس میماند!
نه میتوانستم گریه و زاری کنم و دشمن شاد شوم و نه میتوانستم سکوت کنم و چیزی نگویم!
چندتا از پستها و نوشتهها و عکسها را استوری کردم. اما مضمون ترس نداشتند؛ از موضع قدرت برآمدم. مثل استوریهایی که برای شهید سلیمانی گذاشتم.
روز جنگ بود و باید با جنگ نرم شروع میکردیم. شهادتمان را در این روزهای جنگی به همه مبارکباد گفتم و ایستادگی را سلاح قرار دادم.
سخن رهبر انقلاب اسلامیمان امام خامنهای که فرمودند "رژیم صهیونی با این جنایت برای خود سرنوشت تلخ و دردناکی تدارک دید!" در یکی از استوریهای اینستا بود که آن هم چرخ وایرالش میچرخید.
تا ظهر خبرها از گوشه و کنار میآمد و هنوز در بهت و ناباوری از این حمله همه گروهها و کانالها را رصد میکردم.
هر کسی چیزی میگفت. بعضیها خبرهای خبرگزاری را مخابره میکردند، بعضی با تصور جنگ هشت ساله به فکر بسیج شدن مردم بودند،
بعضی جنگ را موشکی و بسیج مردمی را ناکارآمد میدانستند.
بعضیها به فکر جمعآوری آذوقه، آموزش کمکهای اولیه، آرامش به مردم و کودکان بودند و بعضی نگران از قطعی برق و اینترنت و عدم ارتباط با رسانهها و فضای مجازی برای دریافت خبرها.
#برای_ایران
نسرین دالوند
@ravimah
*امان از این صبح جمعهها* _ قسمت سوم
خبرها را رصد کردم. نوشته بود که هشت منطقه از تهران را زدهاند.
بعضی عکسها و صحبتها برایم غیر قابل باور بودند!
خواهرم سراسیمه از در آمد و گفت: «میگویند موشکها نقطهای منازل فرماندهان و دانشمندان رو زدن!»
عکسها را هم که دیدم همین را نشان میداد.
یک آپارتمانی که واحد وسط آن مورد اصابت قرار گرفتهبود و دو طرف سالم!
بهتم گرفت! مگر میشد؟ انگار کروکی خانهها را به آنها دادهبودند!
خبرها هر دقیقه و ساعت بدتر میشد.
خبر بمباران پادگان امام علی خرمآباد آرامش شهر را بهم ریختهبود.
هر کسی که به پدرم زنگ میزد از آن حرف میزد. توی خبرها عکس چند جوان را نشان دادند. اشکم درآمد. گفتم: « به این جوانی و کم سن و سال! به این رعنایی!»
از توی خبرها و گروهها میگفتند که فلان شهید آرزویش شهادت بوده. تنها چیزی که میتوانست کمی آرامم کند همین حرف بود که ایمان قوی و قرب به خدا باعث شهادتشان شده!
شاید خیلیها از خانه بیرون نزدهبودند و فکر میکردند فقط چند حمله موشکی است.
اما بعدازظهر حملات در 16 استان ادامهدار شد و دیگر همه به این باور رسیدیم که
باز جنگ به ما تحمیل شد!
دم عصر که پدرم به خانه آمد گفت بیمارستانها شلوغ شدند! مردم به بیمارستان شهید رحیمی و عشایر هجوم بردهاند تا شاید بفهمند بچههایشان توی پادگان شهید شدهاند یا مجروح.
گروهها را هم که نگاه کردم تعدادی از نویسندگان و پژوهشگران به پیشنهاد سر گروهها برای ثبت تاریخ وقایع جنایت صهیونیِ امروز 23 خرداد 1404 به سطح شهر رفتهبودند تا از حضور مردم در نماز جمعه و راهپیمایی و بیمارستانها روایت بنویسند.
#برای_ایران
نسرین دالوند
@ravimah