eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
اختلاف همین هفته قبل، بحث داغ ما در فضای مجازی، اختلاف بر سر راهپیمایی عید غدیر بود. اینکه مواکب باید پخش باشند در سطح شهر یا در یک نقطه تجمع کنند. و مثلا خود من که موافق با تجمع پراکنده بودم، مطلبی نوشتم از کجا تا کجا و استدلال‌ها آوردم فراوان که انتشارش را گذاشتم برای روزهای بعد از عید. حالا شما حمله کردید و یک نمونه‌اش اینکه همه متفق شده‌ایم بر اصل تجمع در همان نقطه مورد بحث و تنها اختلاف‌مان این است که خیبرهامان را سرتان آوار کنیم یا خرمشهرها را. و بسته بودید که مردم بریزند فروشگاه‌ها را مثل مردم خودتان غارت کنند و آشوب شود و بعد هم کار حکومت تمام. اما خبر نداشتید از آن پیرزن روستایی ما در جنگ هشت‌ساله‌ که تخم‌مرغی به ستاد پشتیبانی از جنگ کمک کرد که تنها دارایی‌اش بود. و خود من در سیل پلدختر دیدم دست خط زنی را که ۵۰ گرم چای و شاید ۱۰۰ گرمی نخود فرستاده و نوشته بود ببخشید بیشتر از این در خانه نداشتم! و آن پیرزن و آن زن، همین مادران و خواهران ما هستند که پخشند توی همه شهرها و آبادی‌هایمان. و دادن تخم‌مرغ و چای که چیزی نیست، وقتی فرزند داده‌اند برای اینکه این خاک بماند. و شما فکر کردید که ما هرچقدر از گرانی و عملکرد بعضی مسئولین و ناملایمت‌های روزگار خسته و دلخور باشیم، به وقت جنگ، آنهم با مثل شمایی، پشت کشورمان را خالی می‌کنیم؟ احمق‌ها اینجا ایران است. خون داده‌ایم برای وجب به وجبش. و درباره این یکی احتمالا اصلا فکر نکردید که روز عید غدیر، روز روییدن و شکفتن ماست؛ که این عید را متفاوت کردید برایمان؛ که در تاریخ می‌نویسند شیعیان حیدر، به روز ولایتش، عهد به انتقام و نابودی صهیون بستند. و این را هم حساب نکردید که چند روزی دیگر محرم است و روضه حسین که احیا کند روح‌مان را تازه جنگ‌مان با شما شروع خواهد شد. گفت اگر تحریم کنند، فرزند رمضانیم. اگر تهدید کنند فرزند عاشورا. اما اصلش ما فرزندان غدیریم. فرزندان حیدر! ماجرای خیبر را که خوانده‌اید؟ منتظر باشید. می‌خواهیم برایتان تکرارش کنیم. امین ماکیانی @ravimah
حکایت دوری ------------------- نمی‌دونم حکمتش چیه؟ هربار قراره اتفاق خاصی بیفته از اون اتفاق دور میشم انگار که خدا همیشه میخواد سایه«دوری و دوستی» روی زندگی من باشه. امسال برای عید غدیر از هفته پیش دوربینم رو شارژ کرده بودم؛ اما خدا خواست یک شب قبل از حمله اسرائیل از شهر خارج بشم. هیچکس فکر نمی‌کرد این سفر، اینطور پیش بره؟ اینکه همه بی دلیل اون شب بی خواب بودیم و موقع حمله که حدود حوالی ساعت ۴:۲۰ دقیقه بود، همه بیدار بودیم.... اینکه می‌دیدیم موشک ها اینطور از بالای سرمون رد میشن و از شرق به غرب توی آسمون حرکت میکنن خیلی صحنه ی عجیبی بود.... اینبار فرق میکرد؛ اینبار مسیر اتفاق از بالای سرم میگذشت.... امروز عید غدیر بود و توی شهرمون خرم آباد جشن غدیر بود.... جشن امسال متفاوت بود؛از عکس ها و اخبار معلوم بود مردم قدر غدیر رو بیشتر از قبل فهمیدن و همه اومدن که بگن:«ما تا آخرش هستیم...» روستایی که توش هستم فقط یه موکب داشت؛ رفتم و یه شرت لیمو و کیک یزدی خوردم و توی دلم با اون آهنگی که داشت شکست اسرائیل رو دعا میکرد منم همراهی میکردم و دعا میکردم... خوش به حال اون کسی که تونسته بود با پول خودش این موکب رو بزنه. اینکه خودت تنهایی و با بچه های کوچیک یه موکب بزنی و فقط و فقط خودت باشی، خیلی قشنگه. حسن احمدوند @ravimah
_ناراحت نباش، بیا غذاتو بخور، بعد می‌ریم سراغشون و شلوارشونو... از حرف پدرم لبخند نشست روی لبم. همین امروز داشتم خبرها و خسارت‌ها رو برایش می‌خواندم که یک دفعه گفت: "باید دوباره برم جنگ..." آن لحظه حس عجیبی داشتم افتخار، هیجان، حتی یک جور آرامش. هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که با اطمینان مردان زندگی‌ام را راهی جنگ کنم، ولی حالا... حالا مطمئنم. حاضرم همه چیزم رو فدای کشورم کنم. از شروع حمله، یک جمله مدام در ذهنم چرخ می‌زند: "ما رأيت الا جميلاً." ما آموخته‌ایم که در سیاه‌ترین لحظات، چیزی جز زیبایی نبینیم. 🔹فاطمه امیری @ravimah
این زمین، ادامه‌ی قطعه‌ی شهدای دهه‌ی کرامت در گلزار شهداست. همیشه به دوستام می‌گفتم: «یه آرامش خاصی از اینجا می‌گیرم... یه جور ارتباط قلبی عمیق.» گاهی وقت‌ها می‌اومدم، همین‌جا می‌نشستم و با خودم خلوت می‌کردم. خرداد پارسال بود... دیدم زمین رو دارن می‌کنن! همون لحظه این عکس رو گرفتم، چون یه حسی ته دلم می‌گفت: اینجا یه روز جریان‌ساز می‌شه. برگشتم به دوستام گفتم: «بچه‌ها این زمینو می‌بینید؟ به دلم افتاده اینجا قراره محل خاک‌سپاری شهدای درگیری با اسرائیل باشه...» دوستام با یه شیطنت خاص و حسرتی عجیب گفتن: – یعنی می‌شه یه روز ما رو هم اینجا خاک کنن؟ – یعنی اولین خاک‌سپاری اینجا مال کیا می‌شه؟ الهام دریکوند @ravimah
به نام خدای توانا ساعت ۶ صبح خوابیدم. ساعت ۴ صبح بود که صدای پدافند را شنیدیم. دختر ۷ ساله‌ام از صداها می‌ترسید و می‌لرزید. خود را به من چسبانده بود و فکر می‌کرد من می‌توانم از او دفاع کنم که آسیبی نبیند. اشک در چشمانم جمع شد. دخترکم، چطور به تو بگویم که من توانایی دفاع از تو را ندارم؟ ولی باید یک جوری او را آرام می‌کردم. محکم بغلش کردم و گفتم: "ایران کشوری قوی و با اقتدار است. همیشه و در هر زمان، آدم‌های شجاعی بوده‌اند که از ما، آدم‌های معمولی، محافظت کرده و می‌کنند. مامان، آن‌ها چه کسانی هستند؟ نظامی‌ها هستند دختر من. آدم‌های شجاع‌دلی که همیشه از مردم کشورشان در برابر همه خطرها و دشمن‌ها دفاع می‌کنند، حالا چه آن دشمن خودی باشد و مزاحمت ایجاد کند و چه دشمن خارجی که قصد دست درازی به میهن‌مان را داشته باشد." مطمئنی مامان؟ بله دخترم، تو راحت بخواب. آرام شد و خوابش برد. خودم هم بعد از چند دقیقه خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم، سریع به سراغ گوشی‌ام رفتم و اخبار را خواندم. بله، درست گفته بودم. مثل همیشه، مدافعان مردم شهید شده بودند. دانشمندان کشورم شهید شده بودند. در بین اخبار، دیدن پیکر کودک خردسالی که زیر آوار مانده بود،کودک‌کشی اسرائیل را دوباره فریاد می‌زد. جنگ را دوست ندارم. زندگی شاد و آرام حق همه آدم‌ها در سراسر دنیا است. ولی خون و غیرت ایرانی اجازه نمی‌دهد گستاخی‌ها بی‌جواب بماند. اسرائیل حمله کرده و باید پاسخگو باشد. باید پاسخگو باشد. 🔹زینب پناهی @ravimah
نوردیده سحرگاه جمعه ۲۳خرداد با صدای تماس گوشی از خواب بیدار می‌شویم. حتی دخترم زینب... کمی نگران شدم تماس از خانواده و اقوام از بروجرد است. الو سلام جانم... بله... -سلام حالتون خوبه ؟ مگه چیشده؟ - اسرائیل به خرم‌آباد حمله کرده، حالتون چطوره؟ -بله ما خداروشکر خوبیم. تماس‌ها تمام می‌شود، ولی تازه نگرانی‌ام شروع شده. مادر است دیگر؛ اولین چیزی که ذهنم را درگیر می‌کند نوردیده‌ام زینب است. بغلش می‌کنم و دستی به موهایش میکشم و میخوابانمش. بغضی گلویم را آزار می‌دهد. مادران غزه در این مدت چه کار کردند... تا صبح خبرها را دنبال کردم و از شدت ناراحتی شهدای عزیزمان خواب به چشمم نیامد. ظهر است باز هم ظهر جمعه‌ای دلگیر. مثل همان ظهر جمعه‌ای که برای شرکت در راهپیمایی شهادت حاج قاسم از خانه بیرون رفتیم. امروز هم چنین است. با دخترم آمده‌ام. هواگرم است و زینب صورتش از گرما سرخ شده. بمیرم برای مادری که صورت فرزندش با خون سرخ شده... زینب از شور جمعیت کمی تعجب کرده. پرچم به دست گرفته و در بغلم نگاه به جمعیت می‌کند. تازه یاد گرفته حیدر و یاعلی بگوید. حالا ناخودآگاه او هم در جمعیت دستش را بالا آورده و حیدر حیدر می‌گوید. مثل بقیه مردم دست و پرچمش را تکان میدهد. آری ما مادران این سرزمین در دامانمان قاسم سلیمانی‌ها پرورش می‌هیم. هانیه گودرزی @ravimah
*امان از این صبح جمعه‌ها* _ قسمت اول باز بی‌قراری به سراغم آمده‌بود. نمی‌دانم ارثیه خانوادگی بود که همه قبل از هر اتفاق بدی دچارش می‌شدیم یا تله‌پاتی یا همان دورآگاهی، شخصی خودم بود نسبت به همچه اتفاقاتی! چند روزی می‌شد که تمام آرامشم را گرفته‌بود! در این‌طور مواقع یا نماز می‌خواندم آرام می‌شدم و ترسم می‌ریخت یا ذکر می‌گفتم و از بی‌قراری‌ام کم می‌شد. اما این بار از این خبرها نبود! نه از اعضای خانواده خبر بدی می‌رسید و نه دل و جانم قرار می‌گرفت! بامداد جمعه با تمام خستگی از مشغله کاری زیاد و میزبانی و مهمانداری اما انگار کسی دست برده‌ و خواب را از چشم‌هایم دزدیده‌بود! با این‌که باز شروع کردم به ذکر‌ اما نه قرار و نه خوابم برنمی‌گشت! ساعت 2 سحر شد. رفتم وضو گرفتم به نیت قرب به خداوند و نماز شب. قامت بستم و خواندم و گفتم برای این و آنت چُنین کن و چُنان... نماز شب بود و موقع خوبی خواستن برای همه... در قنوت نور ماه از نوک انگشتانم به صورتم می‌تابید و با پلک زدن توی چشمم در رفت‌وآمد بود. نگاه کاملش به قامتم ترسی به درونم می‌ریخت! دوباره توی رختخواب رفتم اما خبری از خواب نبود. این پهلو و آن پهلو می‌شدم تا ساعت نزدیک اذان صبح شد. دوباره تمدید وضو و نماز و بعد رفتن به رختخواب. صدایی آمد و چیزی توی حیاط افتاد. مادرم گربه‌ها را لعن کرد. من هم که به کوچک‌ترین صدایی حساس بودم گوشی‌های اسفنجی را توی گوشم چپاندم تا اگر قرار باشد بخوابم صدایی هرچند کوچک مزاحمم نشود. از خواب بیدار شدم. اصلا حالم خوش نبود. دیر که می‌خوابیدم همین آش و همین کاسه بود. کل بدنم کوفته بود. نشستم. گوشی را از روی مبل برداشتم. ساعت هشت و بیست دقیقه صبح را نشان می‌داد. نت را که وصل کردم. چند پیام پشت سر هم برایم آمد. با این مضمون که: - ‌اسرائیل به خرم‌آباد، بروجرد، نطنز، تهران، قم و خنداب حمله کرد! - کجایی؟ انگار خوابی! - از ساعت سه‌ونیم صبح بیداریم و از گوشه و کنار خرم‌آباد داره صدای انفجار میاد - الشتر رو هم زدن - فکر می‌کنم پادگان امام علی خرم‌آباد رو داشت می‌زد صدای انفجار زیاد بود ولی یه مقدار دور بود - پیرانشهر، کرمانشاه باور نمی‌کردم که اسرائیل همچین جسارتی کرده‌باشد! به وقت نماز صبح و بعد از خوابیدن من همه‌چیز اتفاق افتاده‌بود! نسرین دالوند @ravimah
*امان از این صبح جمعه‌ها* _ قسمت دوم با خودم گفتم: «همین چند روز پیش دست بردیم دل و روده اسناد محرمانه‌اش را از آن شکم خیکی‌اش بیرون کشیدیم! همین دیروز خوشحال از چلاندنشان بودیم! چه چیزی در آن اسناد بود که سوختند و این‌طور جواب دادند؟!» تمام دیشب طولانی و نرفتنی را در چشم ‌به‌هم‌زدنی از ذهنم گذراندم. گفتم: «امان از تو ای بی‌قراری باز کار خودت را کردی؟! چرا این‌بار این‌قدر بی‌رحمانه؟! حالا آرام گرفتی؟» به اینستا رفتم و اولین پستی که به چشمم خورد "امان از این صبح جمعه‌ها" بود. توی حافظه‌ام کمی به عقب رفتم و گفتم: «پر بیراه ننوشته! چه صبح جمعه‌ای را که با شهادت سردار قاسم سلیمانی‌ پشت سر نگذاشتیم!» تک به تک استوری‌ها را چک کردم. حمله راست بود و هر کسی از شهادت و ایستادگی چیزی نوشته‌بود. پرچم ایران بیشترین وایرال را داشت. بعد عکس فرماندهان نظامی توجهم را جلب کرد. در کسری از ثانیه از دست دادن فرماندهان قدری مثل: رشیدی، باقری، سلامی و دانشمندان هسته‌ای مثل طهرانچی، عباسی، فقهی، مینوچهر، ذوالفقاری و مطلبی‌فر آدم را عملا به لحاظ مغزی و جسمی همزمان فلج می‌کرد! دقیقاً حس صبح روزی را داشتم که از خواب بیدار شدم و خبر شهادت سردار قاسم سلیمانی را توی گوشی‌ام دیدم! از دست دادن آدم‌هایی که یک عمر امنیت را برایت تأمین کرده‌بودند و زیر سایه همان‌، شب‌ها با خیال راحت سرت را روی بالش می‌گذاشتی و بی‌خیال از این‌که کجا هستی به خواب می‌رفتی مثل کابوس می‌ماند! نه می‌توانستم گریه و زاری کنم و دشمن شاد شوم و نه می‌توانستم سکوت کنم و چیزی نگویم! چندتا از پست‌ها و نوشته‌ها و عکس‌ها را استوری کردم. اما مضمون ترس نداشتند؛ از موضع قدرت برآمدم. مثل استوری‌هایی که برای شهید سلیمانی گذاشتم. روز جنگ بود و باید با جنگ نرم شروع می‌کردیم. شهادتمان را در این روزهای جنگی به همه مبارکباد گفتم و ایستادگی را سلاح قرار دادم. سخن رهبر انقلاب اسلامیمان امام خامنه‌ای‌ که فرمودند "رژیم صهیونی با این جنایت برای خود سرنوشت تلخ و دردناکی تدارک دید!" در یکی از استوری‌های اینستا بود که آن هم چرخ وایرالش می‌چرخید. تا ظهر خبرها از گوشه و کنار می‌آمد و هنوز در بهت و ناباوری از این حمله همه گروه‌ها و کانال‌ها را رصد می‌کردم. هر کسی چیزی می‌گفت. بعضی‌ها خبرهای خبرگزاری را مخابره می‌کردند، بعضی با تصور جنگ هشت ساله به فکر بسیج شدن مردم بودند، بعضی جنگ را موشکی و بسیج مردمی را ناکارآمد می‌دانستند. بعضی‌ها به فکر جمع‌آوری آذوقه، آموزش کمک‌های اولیه، آرامش به مردم و کودکان بودند و بعضی نگران از قطعی برق و اینترنت و عدم ارتباط با رسانه‌ها و فضای مجازی برای دریافت خبرها. نسرین دالوند @ravimah
*امان از این صبح جمعه‌ها* _ قسمت سوم خبرها را رصد کردم. نوشته بود که هشت منطقه از تهران را زده‌اند. بعضی عکس‌ها و صحبت‌ها برایم غیر قابل باور بودند! خواهرم سراسیمه از در آمد و گفت: «می‌گویند موشک‌ها نقطه‌ای منازل فرماندهان و دانشمندان رو زدن!» عکس‌ها را هم که دیدم همین را نشان می‌داد. یک آپارتمانی که واحد وسط آن مورد اصابت قرار گرفته‌بود و دو طرف سالم! بهتم گرفت! مگر می‌شد؟ انگار کروکی خانه‌ها را به آن‌ها داده‌بودند! خبرها هر دقیقه و ساعت بدتر می‌شد. خبر بمباران پادگان امام علی خرم‌آباد‌ آرامش شهر را بهم ریخته‌بود. هر کسی که به پدرم زنگ می‌زد از آن حرف می‌زد. توی خبرها عکس چند جوان را نشان دادند. اشکم درآمد. گفتم: « به این جوانی و کم‌ سن و سال! به این رعنایی!» از توی خبرها و گروه‌ها می‌گفتند که فلان شهید آرزویش شهادت بوده. تنها چیزی که می‌توانست کمی آرامم کند همین حرف بود که ایمان قوی و قرب به خدا باعث شهادتشان شده! شاید خیلی‌ها از خانه بیرون نزده‌بودند و فکر می‌کردند فقط چند حمله موشکی است. اما بعدازظهر حملات در 16 استان ادامه‌دار شد و دیگر همه به این باور رسیدیم که باز جنگ به ما تحمیل شد! دم عصر که پدرم به خانه آمد گفت بیمارستان‌ها شلوغ شدند! مردم به بیمارستان شهید رحیمی و عشایر هجوم برده‌اند تا شاید بفهمند بچه‌هایشان توی پادگان شهید شده‌اند یا مجروح. گروه‌ها را هم که نگاه کردم تعدادی از نویسندگان و پژوهشگران به پیشنهاد سر گروه‌ها برای ثبت تاریخ وقایع جنایت صهیونیِ امروز 23 خرداد 1404 به سطح شهر رفته‌بودند تا از حضور مردم در نماز جمعه و راهپیمایی و بیمارستان‌ها روایت بنویسند. نسرین دالوند @ravimah
*امان‌ از این صبح‌ جمعه‌ها* _ قسمت چهارم ساعت حول وحوش 21:15 دقیقه شب 23 خرداد 1404 چهرۀ امام انقلابمان را توی تلویزیون دیدم. با این‌که سنگینی داغی که بر دلشان نشسته‌بود در چهره‌شان کاملا معلوم و مشهود بود اما صبورانه و قاطع مانند پدری مهربان و مدبر لب به سخن باز کردند و خطاب به ملت ایران گفتند: «نیروهای مسلح، رژیم رذل صهیونی را بیچاره خواهند کرد! نیروهای مسلح با قدرت عمل خواهند کرد و رژیم صهیونی از این جنایت، سالم خلاصی نخواهد یافت.» این حرف همان چیزی بود که دوست داشتیم از بزرگ و آقایمان بشنویم تا شاید وعده‌ای باشد در انتقام فرمانده‌هان و سرداران قدر نظامی کشورمان. رأس ساعت 21:35 دقیقه حملات موشکی از سمت ایران به طرف اسرائیل شروع شد؛ چیزی که از تصاویر تلویزیون شاهدش بودم. نشستن موشک‌ها در خاک تل‌آویو و اورشلیم توجهم را جلب کرد. تصورم این بود که گوشه‌ای از اسناد محرنامه‌ای که به دستمان رسید راه نفوذ به گنبد آهنین و ورود بی‌مانع موشک‌هایمان به خاک اسرائیل بوده. چون موشک‌ها از پدافند آن‌ها عبور می‌کرد و اصابت بی‌چون چرایش را با چشم خودم می‌دیدم. سه ساعتی در حال تماشای تلویزیون و تصاویری از حملات خودمان بودم بعد سر وقت خبر‌های گوگل رفتم. از ساقط شدن دو جنگنده فوق پیشرفته "F35" اسرائیلی با پدافند هوایی ارتش که بومی و ساخت ایران است نوشته‌بود: این نخستین بار در جهان است که یک سامانه پدافند هوایی موفق می‌شود عملیات رهگیری و سرنگونی جنگنده اف 35 را انجام دهد. یکی از جنگنده‌ها فقط با یک شلیک سامانه پدافندی ارتش سرنگون شده‌است و یکی از خلبانان که زن است به اسارت درآمده‌است. خبر مسرت‌بخشی بود. توی دلم گفتم: «اگر صبح اول وقت هم غافلگیر نمی‌شدیم می‌توانستیم تمام جنگنده‌ها را بزنیم. اما تقدیر چه چیزی را برایمان رقم زده‌ الله اعلم!» ساعت 40 دقیقه بامداد روز شنبه 24 خرداد 1404 هنوز بیدارم و وقایعی را که می‌شنوم و یا در تلویزیون و خبرها می‌بینم را قلم می‌زنم؛ توی گروه خبر شهادت 35 نفر از پرسنل پایگاه موشکی خرم‌آباد در حمله شب گذشته که با بیش از 50 موشک بالستیک به این سایت حمله شده‌بود را گذاشته‌‌بودند. عکس‌ شهدا دل آدم را می‌سوزاند با خودم زمزمه می‌کردم که: «شهادت راه مردان خداست و خوشا به سعادتشان.» من هم باید شال و کلاه می‌کردم! با خودم گفتم: «فردا صبح باید خیلی جاها را سر بزنم. فردا عید غدیر ماست! مدد را از فاتح خیبر بخواهیم.» نسرین دالوند @ravimah
راننده تاکسی ظهر، قرار گذاشته بودم یکی‌دو ساعتی بروم پیش زینب. چند کار عقب‌افتاده داشتم که باید انجام می‌دادم. وقتی کارهایم را جمع‌وجور کردم، ساعت دو بود که از محل کار بیرون زدم؛ مقصد: خانه‌ی زینب. در مسیر، گروه روایت را باز کردم. دستی روی کیبورد کشیدم و نوشتم: «گریه و زاری رو بذارید برای بعد. قلم‌هاتون رو بردارید، روایت بنویسید.» حدود یک ساعت پیش زینب ماندم. خانم جهانگیری امروز رفته بوده پرچم تهیه کند برای تشییع شهدا. بیست تا پرچم! می‌گفت: «پرچم‌ها رو که تا می‌زدم ، یکی‌یکی بوسه می‌زدم. بعد با خودم می‌گفتم: خوش به حالتون شهدا... خوش به حالتون که پرچم اقتدار ایران، روی تابوت‌تون قرار می‌گیره. کاش یه روز منم لایق این پرچم باشم...» از خانه‌ی زینب که بیرون آمدم، ساعت نزدیک سه شده بود. تصمیم گرفتم مستقیم بروم بیمارستان. گوشی‌ام هشدار می‌داد که شارژش رو به پایان است. برای همین مقصد را به سمت خانه زدم تا پاوربانک را بردارم و بعد راهی شوم. ماشین گرفتم. یک پراید قدیمی بود، بدون کولر، وسط آن گرمای ظهر! سوار شدم و راننده راه افتاد. از کنار ساختمان راهداری که گذشتیم، سر صحبت را باز کرد. صدایش قاطع و لحنی پر از حرارت داشت: ـ دارن تفتیش می‌کنن. این وطن‌فروشای خائن رو باید دستگیر کرد، جلو مردم اعدام! مکثی نکرد، منتظر شنونده‌ای بود برای رجزی که از دل برآمده بود. ادامه داد: ـ منو نگاه کن خواهرم، به خدا دار و ندارم همینه. همین پراید، مستأجرم، دو تا دانش‌آموز دارم. اما بی‌غیرت نیستم که بخاطر پول با بیگانه همکاری کنم. همه‌مون مشکل داریم، ولی وطن خط قرمزه! بعد با صدایی محکم گفت: ـ حرف همه‌ی مردمه! ایران باید اسرائیل رو با خاک یکسان کنه! مکثی کرد. صدایش را کمی بالا برد، طوری که انگار می‌خواست صدایش تا فرسنگ‌ها برسد: ـ اسرائیل با دم شیر بازی کرد. ببین کل اسرائیل اندازه‌ی ماسور و الشتره‌، بعد اومده ما رو تهدید می‌کنه؟! ایران باید یه کاری کنه که توی تاریخ ثبت بشه، که نسل‌به‌نسل بخونن و بگن با ایرانی جماعت درنیفت! حرف می‌زد، بی‌وقفه. از ته دل. انگار ذهنش سال‌ها این حرف‌ها را ذخیره کرده بود برای چنین روزی. ـ فکر کرده ما هم عربستانیم یا اون کشورای عربی! ایران رو هنوز نشناخته... می‌شد فهمید به غیرتش برخورده. از ته دل می‌جوشید. گفت برادرش ارتشی است. از دیشب گفت که دختر برادرش تا صبح بی‌قرار بوده. ـ نمی‌دونستم چیکار کنم... چجوری خانواده‌مو آروم کنم... امنیت، بزرگ‌ترین نعمته خواهرم! با دست اشاره‌ای کرد به خیابان: ـ تو رو ببین، همین الان، بدون ترس میری تهران و برمی‌گردی. ولی اگه امنیت نباشه، زن و بچه‌مون هر لحظه در خطر باشن، این زندگی دیگه چه ارزشی داره؟ فقط گوش می‌دادم. گه‌گاه با گفتن «بله» تأیید می‌کردم. مرد شریفی بود. چند بار با صدای بغض‌آلود گفت: ـ یه وجب از خاک این کشور رو ببرن... دیگه زنده موندن امثال من چه ارزشی داره؟! دلم می‌خواست حرف‌هایش را ضبط کنم. حیف که گوشی‌ام داشت خاموش می‌شد. تمام حرف‌هایش از دل برمی‌آمد؛ بوی غیرت، بوی وطن، بوی مردانگی. به مقصد رسیدیم. پیاده شدم. به او لبخند زدم، تشکر کردم. آرام گفتم: ـ دعا کن برای پیروزی ایران عزیز...و نابودی اسرائیل! ✍️ پروین حافظی @ravimah