eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
سال اولی که رفته بودم کربلا همه جای شهر کثیف بود. من هم که اصلا به کثیفی و بی‌خوابی و غذای بد عادت نداشتم. اما آنجا باید عادت می‌کردم... زمانی رفته بودیم که چند روز مانده بود به اربعین. خیلی شلوغ بود. هم‌مسیرهای ما هم خیلی اذیت می‌کردند. من در آن سفر فقط رنج کشیدم... حتی آنقدر بین‌الحرمین شلوغ بود که جای نشستن نداشت؛ چه برسد به زیارت. خلاصه که با کلی آرزوی به دل مانده برگشتیم ایران. وقتی که به مرز مهران رسیدیم و تابلوی «به ایران خوش‌آمدید» را دیدم، واقعا خوشحال شدم. طعم خوش وطن را حس کردم. حس و حالش غیرقابل وصف است. طوری بود که احساس می‌کردم بعد از یک سفر به یک جای غریب، برگشته‌ام خانه‌ی خودمان. احساس آزادی میکردم. سربازهای مرزبان را مثل برادرهای خودم می‌دیدم و به همه‌شان خسته نباشید می‌گفتم. با خودم گفتم من با این اوضاع بدِ کربلا و این شرایط، غیرممکن است دیگر به کربلا بروم. ولی سال بعد، بدتر دچارش شدم. از اول محرم گریه و زاری که باید بروم کربلا. بروم و توی آن مسیر قدم بردارم. هرچند سخت هم باشد اما عاشقش هستم. گرما را هم به جان می‌خرم. با کلی نگرانی و اضطراب، پاسپورت و جا ماندن از قافله‌ی دوستان، خیلی غیرمنتظره کار و بارم جور شد و رفتیم. باز هم اذیت شدم؛ اما غر نمی‌زدم. یعنی خیلی کم غر می‌زدم. ولی باز هم نشد، بروم زیارت حرم نجف و عباسیه. باز هم آرزویش به دلم ماند. گفتم ان‌شاءالله سال بعد می‌آیم.. ولی سال بعد... نمی‌دانم شاید واقعا لیاقت نداشتم که بروم. خودم را به هر دری زدم. همه‌ی درها بسته بود. دلم لک زده بود برای مسیر مشایه، برای صدای هلبیک یا الزائر. نشد... حس جا ماندن واقعا حس بدی است. حس می‌کردم بین میلیون‌ها آدم فقط من اضافه‌ام. مداحی شده بود، پایه‌ام؛ و گریه و زاری. خلاصه گذشت؛ تا به الان. الان هم ته ته دلم امیدوارم. نه‌تنها غر نمی‌زنم، بلکه حاضرم از خود خرم‌آباد تا کربلا با پای پیاده بروم. فقط بـــروم. نیت کرده‌ام به جای تک تک شهدای لرستانی جنگ ۱۲ روزه، قدم بردارم؛ به نیت شهید حاجی‌زاده... به نیت شهید رئیسی... با کلی آرزوی توی ذهنم. لحظه‌شماری می‌کنم تا آن لحظه‌ای که برسم به بین‌الحرمین و زمزمه کنم، حالا منم و چشم ترم و باران اباعبدالله... نمی‌دانم امسال قرار است که بشود یا نه، ولی آقای اباعبدالله، قسمت می‌دهم به دختر سه ساله‌ات که من را بطلب اربعین، پای پیاده. من که نه؛ تک تک شهدای جنگ ۱۲ روزه لرستانی را، تک تک آن شیرمردهایی که آرزو داشتند این روزها بیایند در مسیر مشایه‌ات و قدم بردارند. مثل که هرسال می‌رفت و خاک پای زائران شما می‌شد؛ و حالا خودش پیش شماست. آقاجان ما که خودمان لیاقت زیارت شما را نداریم. لااقل بطلب به جای شهـیدانمان بیاییم زیارت شما. 🔹رمصیا عالی‌زاده 5مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
🔹دیدی بیراهه نرفته بودم! 🔸روایتی از تماس سرادر حاجی‌زاده با هنرمند لرستانی سیده معصومه حسینی https://ravimah.ir/ravaite_roz/%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%87-%d9%86%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/ روایت‌های جنگ ۱۲ روزه را در سایت «راوی‌ماه» بخوانید: ravimah.ir 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
معلق میان زمین و آسمان تیر ۱۳۹۶، اولین پروژه از چهارمحال‌وبختیاری آمد: نصب زیپ‌لاین ۳۶۰ متری اتوماتیک و ۲۴۰ متری ثقلی برای اتصال سبزکوه به کوه هلن در روستای درۀ عشق. تیمی از مهندسان سازه، عمران، مکانیک و نصاب‌ها تشکیل دادیم. چون پروژه­‌مان ترکیبی بود باید برای قسمت اتوماتیک کابین می­‌ساختیم. تجهیزات را از شرکت ماشین‌سازی خرم‌آباد تأمین و ساخت کابین‌ها را آغاز کردیم. برایم مهم بود همۀ کار را در استان خودم جلو ببرم. بدون اطلاع از چالش­‌ها و عواقبی که ممکن بود یقه­‌مان را بگیرد با ذوق و اشتیاق، هم­زمان، سه پروژۀ دیگر هم پذیرفتیم. اما چالش‌ها از همان اول شروع شد. فاصلۀ ۱۶۰ کیلومتری تا شهرکرد و ۸۰ کیلومتری تا قانا، دسترسی به ابزار را سخت می‌کرد. خانه‌ای در روستایی اجاره کردیم که ۱۵ کیلومتر با محل پروژه فاصله داشت. این نزدیک­ترین منطقۀ قابل سکونت به محل نصب زیپ­لاین بود. ادامه روایت را در سایت «راوی‌ماه» بخوانید: https://B2n.ir/bm7217 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
امسال هم به مدد امیرالمؤمنین، دعای خیر زائران و تلاش ممتد بچه‌ها، موکب حضرت ابوالفضل علیه‌السلام برپا شد. البته نه آسان و فرمایشی، بلکه با چانه زدن و قسط و قوله و تماس‌های اضطراری، توانستیم چیزی شبیه به موکب سال قبل، سر پا کنیم. اگر چرتکه می‌انداختیم و به حساب و کتاب رایج کار را پیش می‌بردیم، باید کنار خیابان بنر می‌زدند: «به‌دلیل کمبود منابع انسانی و مالی، موکب تعطیل است.» ولی نه؛ بچه‌ها خوب بلدند از هیچ، بساط خدمت بچینند. از پول بپرسی می‌گویند: «ان‌شاءالله جور می‌شه.» از تدارکات بپرسی می‌گویند: «یه جوری می‌چینیم کم و کسری نباشه.» جوان‌ترها، از مدتی قبل لیست زائران چند سال‌ قبل موکب را به خط کرده و شروع کردند به تماس گرفتن و شکر خدا، یک مبلغی هم جمع شد. نه آنقدر که بشود با آن هتل پنج ستاره زد، بلکه به اندازه‌ای که زائر به سایه موکب پناه بیاورد و آب خنکی بنوشد. برخلاف تصور، تمام مساعده از مردم بود. از صندوق‌های کمک به موکب که با دوهزار تومنی پر شده بود تا ‌کمک‌های میلیونی. امسال هم تصمیم جمعی این است که با کیفیت‌تر خدمت کنیم. نه که قبلاً بی‌کیفیت بوده نه؛ ولی این‌بار قصد کرده‌ایم کم و کسری‌های سال قبل را تا حد ممکن برطرف کنیم. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی ۱۳مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
آغازِ سفر سفر امسال، کمی نامهربان‌تر از سفرهای قبل شروع شد‌. مستقیم به سمت کربلا رفتیم و بعد نجف؛ با حداقل توقف. از گرما می‌پرسید؟ خیلی زیاد. ماشینِ کربلا به نجف هم داستانی داشت و معطلی بسیار. بالاخره به نجف رسیدیم. موکب هنوز آماده نبود. انگار سفر تصمیم گرفته بود از همان اول تمرین صبرمان بدهد. رفتیم گوشه‌ای از استراحتگاه‌های حرم، نشستیم تا زمانش برسد. برای ما که کولر گازی و نظم موکب سال قبل را دیده بودیم، سختی‌ها گذرا بود؛ لکن کمی نگران دوستان تجربه‌اولی بودم؛ آن‌هایی که هنوز با آداب و رسوم این راه آشنا نیستند. موکب با تاخیر بالاخره آماده شد؛ اما از‌ کوله پشتی‌ها و بارها خبری نبود. من برحسبِ تجربه، کوله‌ای سبک با وسایل ضروری آورده بودم. اما تجربه‌اولی‌ها کمی اذیت شدند. بعضی در حد رفع نیاز لباس خریدند و بعضی چشم‌ به‌ راه بارشان بودند. ولی با همین نیمه‌چیزها، موکب را راه انداختیم. زائر آمد. گفتیم پتو نداریم، چای نداریم، ولی خودمان هستیم. کسی را رد نکردیم. حتی یک روز زودتر از پارسال شروع کردیم. گاها ما چیزی از زائر قرض می‌کردیم و بعضی اوقات خادم‌ها وسیله و‌ غذایشان را به زائر می‌دادند و امروز هم با چیزی شبیه به فسنجان مهمان سفره حضرتی شدیم. و اما شیفت‌ها! پیشنهاد دادیم شیفت‌ها را ثابت بدهند، قبول نشد. حالا نه زمان استراحتمان معلوم است، نه وقت کارها. هرشب باید برنامه را چک کنیم که از شیفت‌ها با خبر باشیم چون همه چیز گردشی است. دوازده ساعت شیفت و دوازده ساعت استراحت؛ که همه‌اش بریده بریده است. سه ساعت آنجا و سه ساعت اینجا و... هرچه با سرپرست خادم‌ها برای تغییر شیفت‌بندی‌ها صحبت کردیم افاقه نکرد.‌ مرغش یک پا دارد. هرچه می‌گویم ما بی‌استراحت، شیفت‌ها را انجام می‌دهیم تا دوازده ساعت استراحت ممتد داشته‌ باشیم، می‌گوید نمی‌شود. حالا ما هستیم و استراحت‌های چند ساعته که نمی‌دانیم به کدام کار برسیم. قانون دیگرش هم این است که حق بیرون رفتن و نجف‌گردی هم نداریم. مگر با خواهش و ضوابط خاص! جوری که این دو شب نصفه‌نیمه خیابان طویل را بالا پایین می‌کنیم و با عجله برمی‌گردیم. چرا؟ چون مثل سیندرلا باید قبل از فلان ساعت موکب باشیم. البته قانون برای همه یکسان است! ولی برای مایی که چندسال اخیر تا جانی در پا داشتیم در این شهر پیاده‌روی کرده‌ایم قانون سختی است. به ناچار بنابر قاعده «خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ‌ جماعت شو» همه چیز را قبول کردیم. می‌گویم ما (منظورم خودم و فاطمه گنجی است) اغلب شیفت‌هایمان با هم نیست؛ مگر با مکر و‌ خواهش و ژست خیرخواهی برای دیگران، شیفت‌هایمان را هم‌زمان کنیم! مسئول خادمان هم که اسمش را نمی‌توان گفت (خانم ا.ع!) که متوجه این قضیه شد از سر مهربانی، شش ساعت شیفت تمیز کردن سرویس برایمان درنظر گرفت! و ما علی‌رغم زمین خوردن، خیس شدن و دعوا سر صندلی و دسته طِی به لطف آموزش‌های خانم رضایی کار را به خوبی انجام دادیم. البته این نظر من بود و از نظر فاطمه کار به نحو احسن انجام شد. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی ۱۴مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
دست و پنجه نرم کردن با سرماخوردگی، آن هم در ظل آفتاب ١۵مردادِ نجف، کمی تا حدودی جمع اضداد است. تب میکنی، کولر روشن می‌شود لرز میگیری. مثل همیشه، تا آخرین ذره انرژی جنگیدم؛ با گلو درد، با تب، با استخوان‌درد... شب قبل تا نزدیکی‌های اذان صبح، مشغول آماده‌سازی داربست حیاط بودیم برای استراحت زائرها. بالاخره بعد از نماز صبح، روی زمین دراز کشیدم. سنگینیِ خستگی، بیشتر از تب بود. چشم‌هایم داشتند سنگین می‌شدند که صدای بلندی مرا از جا پراند. دو زائر، سر جا با هم دعوایشان شده بود. یکی‌شان رفته بود حرم که وقت برگشت می‌بیند جایش را پر کرده‌اند. حالا با صدایی بلند و انگشتی افراشته، شبیه سحر امامی، داشت به جماعت زائر گوشزد می‌کرد که باید در برابر ظلم ایستاد! زائرهای دیگر که اولش از بیدار شدن دلخور بودند، کم‌کم خنده‌شان گرفت. صدای خنده جمعی در سالن پیچید... من اما وسط این دعوا، هنوز چشمم دنبال خواب بود. کم‌کم صداها محو شدند. همه چیز به یک هاله نیمه‌روشن تبدیل شد. توی خواب، خواب می‌دیدم که خواب می‌بینم. صدایی آرام و مهربان مرا صدا زد: _ پروین جان... پروین جان... اول فکر کردم از همان صداهای خواب است. اما وقتی دستی شانه‌ام را تکان داد، چشم باز کردم. نسرین ملکشاهی با صورت نگران بالای سرم نشسته بود. با صدای گرفته گفتم: _ چی شده؟ گفت: _ یه خانم مریضه... بیهوش شده. پلک زدم. گفتم: _ خب به پرستارا بگو. نسرین آرام و جدی گفت: _ نمی‌تونن کاری کنن. باید یکی از آقایون ماشین بگیره که ببریمش بیمارستان. ساعت را نگاه کردم. ۴:۴۸ صبح. آقایان همه‌ خسته بودند و بیشترشان تازه از داربست‌کاری برگشته بودند. و البته خیلی‌ها هم حتی نت نداشتند. توی ذهنم دنبال کسی می‌گشتم که شاید بیدار باشد. یکهو اسم "علی امیدی‌راد" پرید وسط ذهنم. مردد بودم. نکند خواب باشد؟ اما وقتی پای جان کسی وسط باشد، این تردیدها جایی ندارد. دل را زدم به دریا. وارد واتساپ شدم. شماره‌اش را گرفتم. بوق اول... بوق دوم... جواب داد. صدایش طوری بود که انگار نه‌تنها نخوابیده، بلکه تازه چند لیوان قهوه نوشیده. نه خواب‌آلود، نه کلافه. جریان را گفتم. _ بگو بیان سر کوچه، براشون ماشین می‌گیرم. همین جمله، با آن صدای مطمئن، انگار بخشی از آشفتگی صبح‌گاه را جمع کرد. یک آدم بیدار، یک مرد عمل، در این ساعات نایاب، درست سر وقت پیدایش شده بود. ادامه دارد... 🔹پروین حافظی ۱۵مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
در اصطلاح من جامانده‌ام. من هم مثل رقیه امام حسین علیه السلام به اربعین نرسیدم. اما موکب امام خامنه‌ای برای من جامانده، حکم موکب‌های عراقی و حال‌وهوای کربلا را دارد. بعد از پیگیری‌ها، به لطف خدا، شماره مریم‌خانم را پیدا کردم. با او تماس گرفتم و قرار بر این شد، دوشنبه ساعت ۹صبح جلوی مسجد بلال حبشی باشم، تا به موکب برویم. بعد از چند دقیقه که منتظر حاج‌خانوم ماندیم، آمد و راهی شدیم. باورم نمی‌شد بعد از یکسال جدایی از موکب، دوباره قسمتم شده و دعوت شده‌ام. خوشحالی و ذوق مضاعفی داشتم. به موکب رسیدیم باز هم همان بنرها و عکس شهدا را نصب کرده‌اند. از ماشین پیاده شدم. انگار وارد موکب‌هایی که در ورودی حرم اربابم هستند، شدم. بعد از گذشت یکسال خانم‌ها را دیدم و سلام و احوال پرسی کردیم. فعالیتمان شروع شد. دو نفر باید می‌رفتند برای بسته‌بندی نان. من داوطلب شدم. مریم‌خانم و خانم‌های دیگر مشغول رنده‌ خیار و آماده‌کردن آب‌دوغ‌خیار شدند. نان‌ها را بسته‌بندی می‌کردم که یک خانم برای کمک آمد. متوجه شدم اهل کرمان است؛ از دیار حاج قاسم خودمان. همراه همسرش آمده بودند و دو شب بود، منتظر یک ماشین بودند که آن‌ها را به مهران ببرد. خانم کرمانی از دل و جان مایه می‌گذاشت. جارو، بسته‌بندی نان، خرد کردن لوبیا سبز و... . همه این کار‌ها را انجام می‌داد. تنها جمله‌ای که می‌توانستم به زوار بگویم التماس دعا برای امام زمان بود. انگار در برزخ گیر کرده‌ام. زائرها به بهشت می‌روند و من مانده‌ام و فقط غبطه می‌خورم. برگشتیم. روز بعد، مریم‌خانم و دوستانش می‌خواستند باهم به سمت موکب بروند. جایی برای من نبود. دل را به دریا زدم و به چند نفر پیام دادم که آیا می‌توانند همراهی‌ام کنند تا با اسنپ به موکب برویم و قبل از تاریکی هوا برگردیم یا نه! زهراخانوم هماهنگ شد؛ بعد هم رضوان. بعد از اذان صبح هم شیما خودش را به قافله رساند و شدیم چهار نفر. قرارمان ساعت یکِ روز چهارشنبه کنار بیمارستان شهدای عشایر بود. من و رضوان باهم رسیدیم و بعد شیما و بعد هم زهراخانم آمدند. با اسنپ به طرف موکب حرکت کردیم. همین که رسیدیم و سروگوشی آب دادیم، در قسمتی مشغول شستن ظرف‌ها شدیم. بعد از ظرف‌ها برای استراحت به قسمتی که برای زوار بود، رفتیم تا استراحت کنیم. نوبت به شستن سرویس بهداشتی رسید. یکی از خادم‌ها داوطلب شد برای این کار. بعدا گفت: «یکی از زوار که حدودا ۱۵سال داشته، آمده و گفته که می‌تواند کمک کند!» به او اجازه داده و آن دختر هم از جان و دل مایه گذاشته و تک به تک سرویس بهداشتی‌ها را با طی و آب شسته.» خوش به سعادتش. به سید احمد پلارک فکر می‌کنم؛ شهیدی که بوی گلاب از قبرش می‌آید. شهیدی که در زمان جنگ، درحین نظافت سرویس بهداشتی یک پادگان، به شهادت رسید و به شهید نظافت و عطری شد. 🔹زهرا زادسری ۱۵مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پوستر نذر یخ برای زائران اربعین را استوری کردیم؛ به امید اینکه هزینه‌های راه‌اندازی کارخانه یخ سیار جور شود. خداراشکر دقیقا به اندازه برآوردمان پول جمع شد. کار و بار موکب جمع‌و‌جور شد و فقط باید مجوز خروج می‌گرفتیم. نمی‌خواهم روضه‌ی کار و بار اداری را باز کنم، اما در یک جمله، پیر شدیم! هرطور که بود از هفت‌خان ادارات گذشتیم. دیگر روی کاغذ همه مقدمات سفر انجام شده بود. اما راستش را بخواهید خودم هم می‌دانم که برنامه‌ریزی دنیایی برای اربعین چندان کارایی ندارد. ادب کردم و مداحی را برای خودم گذاشتم روی پخش: کربلای همه، دستته خانم سه ساله... قرار بود ساعت ۱۳ با رفقا حرکت کنیم. پانزده دقیقه از ساعت مقرر گذشت. کسی نیامد! نگران شدم. نکند سفرمان لغو شده؟! نکند آقا ما را نطلبیده؟! برای اینکه از فکر و خیال بیرون بیایم به یکی از دوستان زنگ زدم و علت نیامدنش را پرسیدم. گفتم: «نکند سفر لغو شده!» خندید و گفت: «تو هم دیوانه شد‌ه‌ای! ده دقیقه دیگر می‌رسیم.» آمدند. سوار شدم. رفتیم؛ به سوی حسین؛ به سوی نور. 🔹امیرمهدی جعفری ۱۲مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قرار نبود بروم؛ به گمانم وضعیت کشور و شرایط جنگی ایجاب می‌کرد مثل هر سال کشور خالی نشود. اما کی کارهایم طبق برنامه بوده‌اند که این یکی هم! همان شب هم خواب دیدم؛ اسراییل در مقیاس کوچک سعی در حمله شیمیایی داشت آن هم با همدستی اذنابش در داخل. خواب را تعریف کردم و ساکم را بستم‌. با خواهرم راهی اندیمشک شدیم تا مثل دو سال قبل از مسیر چذابه راهی شویم. نمی‌دانم مردم چرا این مرز جذاب را رها می‌کنند و به مهران می‌روند. مسیر چذابه امتداد مسیر اربعین در ایران است؛ به همان کیفیت و کمیت. جان می‌دهد برای مستندسازی! آفتاب اندیمشک از زمین و آسمان روی سر و صورت می‌بارید. ساعت ۴:۳۰ دقیقه قرار آمدن مینی‌بوس بود. بالا که رفتیم چشمم به جمع فامیلی پدری و مادری افتاد. سه سفراولی و تجربه‌ی اول‌شان ما را آویزان کرده بود تا برایمان دعا کنند بلکه دعایشان کارگر بیفتد. نیم‌ساعت نشده، انگار از زیر پایم هم آتش می‌بارید. یحتمل برنامه، تهذیب نفس تحمیلی آن هم با تحمل گرمای ۵۲ درجه خوزستان بود و امان از گرمای آتش جهنم! تا به پایانه برسیم گرم صحبت بودیم و‌ تماشای موکب‌های مردمی و بنرها از تصویر سرداران شهیدمان. سال گذشته فقط شهید رییسی بود و اسماعیل هنیه. امسال هر چهارمتر بنر یک فرمانده را زده بودند. دلم گرفت از امتداد این مسیر طولانی. به پایانه که رسیدیم برای نماز در یک موکب توقف کردیم. من که گرما، آتش به جانم زده بود یک جا پیدا کردم درست در مسیر باد کولر و نشستم. هنوز دو دقیقه نشده بود که احساس کردم، هوا دم کرده! سرم را چرخاندم و دیدم دو خانم در خنکای نسیم کولر به نماز ایستاده‌اند و باد زیر چادرشان گیر افتاده! بعد از یک ساعت راه افتادیم سمت گیت خروج از ایران و ورود به عراق! شلوغِ شلوغ بود. حوالی سه‌چهار ساعت پیاده‌روی و یک ساعت‌ونیم توقف در ترافیک انسانی و بعد هم انتظار برای ماشین مناسب، ساعت یک‌ونیم‌ شب به سمت نجف راه افتادیم و با آن ترافیک ساعت ۱۱ به نجف رسیدیم. خودمان را توی یکی از موکب‌های نجف جا کردیم که به زیارت برویم و بعد هم پیاده‌روی از عمود یک! اینجا هم کولر فقط باد گرم تولید می‌کند و ما آن را به آفتاب داغ خیابان ترجیح می‌دهیم. انگار اربعین تمرین تحمل است و انتخاب از بین دوگانه‌هایش. ادامه دارد... 🔹رعنا مرادی‌نسب 16مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#امسال_هم_موکب_برپاست #قسمت_دوم آغازِ سفر سفر امسال، کمی نامهربان‌تر از سفرهای قبل شروع شد‌. مست
صبح با صدای جاروبرقی بیدار شدم. خادم‌ها برای تمیز نگه‌داشتن فضا، گاهی با جاروبرقی به جان موکت و پتوها می‌افتند. این کار از باتجربه‌های جمع مثل خانم اسکندری و خانم رضایی برمی‌آمد. کسی هم اجازه مخالفت با آن‌ها را ندارد؛ نه به‌خاطر زور، به‌خاطر تسلط و تجربه‌شان. کمی از خوابم نگذشته بود که بالای سر من هم رسیدند. وسایلم را جابه‌جا کردند. یکی‌شان با لبخند می‌گفت: «فاطمه، وِری وِری رو اولا» منی که هشت صبح خوابیده بودم قهراً بیدار شدم. اما این کار به زائرها حس تمیزی و راحتی می‌داد و همکاری می‌کردند. بچه‌ها کمافی‌السابق در خدمت کم نمی‌گذارند‌‌. شیفت‌ها را جدی تحویل می‌گیرند. سرویس‌ها مرتب طی کشیده می‌شود و تمیز است. مسئول آب، با پارچ بین زائرها می‌چرخد. بچه‌های پذیرش با بیسیم هماهنگ‌اند. اسم و فامیل و کد ملی را می‌پرسند و پاسپورت‌ها را چک می‌کنند؛ طوری که برادران حشد هم این‌قدر سخت نمی‌گیرند. فقط برخلاف سال قبل موکب کودک نداریم. طبق برنامه، اکثر شیفت‌های شب با دهه هشتادی‌هاست. استدلال‌شان هم این است که «این‌ها شب بیدارند، پس بگذار شیفت شب را هم بچرخانند.» من صبحِ روز چهارم بخاطر بادمجان پوست کندن انگشتم برید و نتوانستم ادامه بدهم. شب هم‌ شیفت آب دارم؛ حالا مانده‌ام با دست زخمی چطور پارچ را بگیرم. وای‌فای به اسم هست‌؛ به واقع نه. یعنی رمزش را به ما ندادند. اما من طبق تجربه سال‌های پیش، موکب وای‌فای را به بچه‌ها نشان دادم. موکبش مغازه‌‌ی به نسبت شیکِ محصولات چوبی است که جلوی‌ خیابان کلی صندلی گذاشته و با آبمیوه و کیک هم پذیرایی می‌کند و رمز و کد وای‌فای هم روی شیشه مغازه است. زمانی که بچه‌ها نت ندارند خیلی به‌دردبخور است. ما‌ کمی زودتر از مواکب دیگر آمدیم و‌ هرچه بیشتر می‌گذرد خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شود. هیئت عشاق هم با آن سایه‌بان معروفش یک محیط مسقف در حیاط درست کرده است. تمام تلاش برای میزبانی کردن در خور شأن زائر است. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی ۱۶تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
گرما بی‌امان در حال جولان است و گویی در چنگال هیچ چاره‌ای نمی‌آید. گرم است، اما خوب که می‌بینی خورشید در این میان داعیه‌دار سوختن و سوزاندن نیست. در چشمان خورشید می‌نشینی و می‌بینی. احوال عاشقان حسین(ع) از آن بالا دیدن دارد. تو می‌تابی و تب جسم‌ها را شعله‌ور می‌کنی؛ اما تب یک عشق که از چشمه نور حسین(ع) می‌نوشد سوزان‌تر از تابش گرمای شعله‌ورت زبانه می‌کشد. گویی این تب به جدال سوختن آمده است. سوختن اینجا سایه‌ای است از زبانه‌های شعله‌ور عشق. عشقی جاری در تاریخ که جرعه‌ای از آن به زائران حسین‌(ع) رسیده است. به یاد می آوری جدال عاشقانه‌ی عشق و عطش را آن زمان که تمامی جهل به مصاف تمامی حق آمده بود. تو در آن نیم‌روز شاهد صحنه گردانی ابلیس بودی، اما تمامی ذرات شعله‌ورت گواهی می‌دهند به سوختن عاشقانه‌ی یاران بی‌نظیر حسین(ع) در تابش خورشید چشمانش. خوب به خاطر داری آن روز را که برادر حسین(ع) داغ آن جرعه را به دل فرات گذاشت و معرفت وام‌دار نگاهش شد. تشنگی فرات را می‌بینی که تا ابد در عطش رسیدن به خشکی آن لب‌هاست. تو از آن روز که حسین(ع) خون طفلی شش ماهه را به آسمان پاشید، شاهد بی‌تابی آسمانی. آسمان را به انتظار ایستاده می‌بینی. انتظار خونخواه خون‌های به ناحق ریخته شده بر خاک تفتیده کربلا. قلب زمین را ملتهب از آن همه ظلم که بر اهل بیت پیغمبر(ص) رفت می‌بینی و تنها تسکین این التهاب صبر است و انتظار. انتظار او که زیباترین دلیل امیدواری در چنگال بی‌رحم استیصال این عصر جفا پیشه است. چشم می‌چرخانی. بالاتر می‌روی. عالمی می‌بینی غرق سکوت و سکون. سکون از حیرت است و حیرت از حرکت. تنها حرکت، حرکت جاری در مشایه است. عالم غرق سکوت و سکون، در جان عالم اما هیاهویی به‌پاست. سکوت و سکون سیطره بر ذرات هستی دارد و هیاهو چیره بر سکونِ ذرات. خداوند در سکون ذرات، حسین(ع) می‌پراکند و هیاهو به جان هستی درمی‌آویزد. ذرات در این سکون پریشانند و حسین(ع) تسکین پریشانی‌ها. تو ذره‌ای جاری در سکون و هیاهو جاری در تو. تو به حیرت ساکن و به حرکت پریشانی. حیرت و پریشانی تو را به کام از خود بی‌خود شدن‌ها می‌کشاند و این از خود بی‌خود شدن‌ها در دامن حسین (ع) می‌آرامند. 🔹معصومه پرهیز ۱۶مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
به مهران می‌رسیم. عزیزی را می‌بینیم که مسئول رد کردن ماشین‌های باری از مرز است. بعد از چاق سلامتی بلافاصله می‌پرسد: «بار شما چه بود؟» می‌گویم: «کارخانه یخ‌ساز» صورتش درهم می‌رود. می‌گوید: «امسال عراق اجازه عبور به کارخانه یخ‌ساز دیگر استان‌ها را نداده.» نگران می‌شوم. می‌پرسم: «یعنی مال ما هم رد نمی‌شود؟» می‌خندد و می‌گوید: «ردش میکنم به امید خدا.» ترس اینکه امسال، اجازه خادمی نداشته باشم هنوز توی دلم باقی است. اگر برویم و کارخانه یخ از مرز رد نشود، چه؟! از مرز رد می‌شویم. به سختی ماشینی پیدا می‌کنیم از مهران تا نجف. با سه ساعت معطلی راه می‌افتیم. راستش را بخواهید امسال وضعیت موکب‌ها مقداری رو‌به‌راه نیست. نمی‌دانم، شاید امام حسین می‌خواهد ببیند در سختی‌ها هم تمام زورمان را می‌زنیم یا نه! به محل اسکان می‌رسیم. جایی برای استراحت نداریم. هرکدام‌مان گوشه‌ایی گیر می‌آویم و دراز می‌کشیم تا ببینم فردا چه می‌شود... 🔹امیرمهدی جعفری ۱۳مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv