#ماجرای_یخ
#قسمت_دوم
#بار
به مهران میرسیم. عزیزی را میبینیم که مسئول رد کردن ماشینهای باری از مرز است. بعد از چاق سلامتی بلافاصله میپرسد: «بار شما چه بود؟»
میگویم: «کارخانه یخساز»
صورتش درهم میرود. میگوید: «امسال عراق اجازه عبور به کارخانه یخساز دیگر استانها را نداده.»
نگران میشوم. میپرسم: «یعنی مال ما هم رد نمیشود؟»
میخندد و میگوید: «ردش میکنم به امید خدا.»
ترس اینکه امسال، اجازه خادمی نداشته باشم هنوز توی دلم باقی است.
اگر برویم و کارخانه یخ از مرز رد نشود، چه؟!
از مرز رد میشویم. به سختی ماشینی پیدا میکنیم از مهران تا نجف. با سه ساعت معطلی راه میافتیم.
راستش را بخواهید امسال وضعیت موکبها مقداری روبهراه نیست. نمیدانم، شاید امام حسین میخواهد ببیند در سختیها هم تمام زورمان را میزنیم یا نه!
به محل اسکان میرسیم. جایی برای استراحت نداریم. هرکداممان گوشهایی گیر میآویم و دراز میکشیم تا ببینم فردا چه میشود...
🔹امیرمهدی جعفری
۱۳مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شوق_عبادت_در_خون_من_است
موکب نجف است و حالوهوای مخصوص به خودش. از در که وارد میشوی دو خادم خوشرو خستگی و رنج رسیدنت را به جان میخرند و با لحاظ کردن نکات مدنظرشان تو را پذیرش میکنند.
از حیاط که فضایی سبز است رد میشوی و وارد سالن بزرگی میشوی. این حیاط در روزهای آخر خودش بخش ویژهای از موکب و محل استراحت زائرین میشود.
خادمها با شوق همهجا هستند و منتظر خدمت. آب خنک، چای، غذا و... از هر خدمتی که از دستشان بربیاید دریغ نمیکنند.
ظهر روز اول است و هنوز زائر زیادی پذیرش نشده است. موکب فعلا همان سالن بزرگ است و حیاط، وارد خدمتدهی نشده. خادمها جارو کشیدهاند و سالن تمیز منتظر ورود زائران است. صدای اذان از گوشیها پخش میشود. روال همیشگی جمعهای اینچنینی این است که پروین عزیزی جلو بایستد و همه پشتسرش نماز بخوانند. فعلا خبری از جماعت برای نماز نشده.
کوله و وسایل من، این سر سالن هستند و چادر نمازم آن سر سالن. به سمت کوله میروم و پشت به سالن مینشینم. یکهو صدای اللهاکبر و قامت بستن جماعت به گوش میرسد. به طرفه العینی عزیزی قامت بسته و دو صف پشت سرش تشکیل شدهاند. با عجله سرتاسر سالن را میدوم تا چادر نمازم را بردارم و به جماعت برسم. چادرم را که برمیدارم جماعت به رکوع رسیده است.
با یاالله گفتن خودم را به رکوع میرسانم. همین که قامت میبندم چشمانم گرد میشود. چرا مهر برنداشتم؟ الان چطور سجده کنم؟ در ذهنم میگذرد که سال قبل توی گاراژ نجف با ساناز کاکاوند همزمان با یک مهر نماز خوانده بودیم و سجدههایمان با فاصله چند ثانیه بود و مهر را بین خودمان جابجا میکردیم؛ ولی اینجا که نماز جماعت است و نمیشود مهر نفر کناریام را بردارم. با خودم میگویم روی انگشت دستم سجده میکنم و اگر دیدم نمازم صحیح نیست آن را قضا میکنم. چارهای نیست. شکستن نماز درست نیست و سجده بر انگشت دست آخرین چاره. به سجده میروم و ذکر سجده را میگویم که دومین شاهکارم مانند پتک محکمی روی سرم فرود میآید. آه از نهادم بلند شد. آخر چرا؟ من که داشتم برای نماز خواندن آماده میشدم، چرا وضو نگرفتم؟
🔹زینب کرمینژاد
۱۶مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#نسخه_گنج
پنجشنبه، گلزار شهدا، پر بود از جای خالی دوستانی که مسافر کربلا بودند. دلتنگی توی گرمای عصر نیمه مردادماه، روحم را تا مشایه پرواز میداد.
کنار مزار شهید ابوذر مرادی، زیارت عاشورا میخواندم. زمزمهی مویه زنهای فامیل، یاد کربلا رفتنهای شهید ابوذر را زنده کرده بود. چیزی شبیه حسرت جا ماندن از قافله، توی دلم میجوشید.
زیارت عاشورا را که خواندم، چشمم به تصویر شهید امیرحسین طولابی افتاد. درست روبهرویم ایستاده بود. از رنگ صورتش میشد فهمید که هوای کربلا، العطش است! با چفیهای که بسته بود دور سر و کیف مشکی که بر قامت رعنایش برازنده بود از وسط بینالحرمین به گلزار شهدا نگاه میکرد. نگاهش پرمعنا بود، برای ما آدمهایی که گذر کردن از باتلاق دنیا برایمان سخت است.
امواج نگاهش من را با خودش برد تا زیر نخلهای سرخ؛ وسط آن شلوغی، توی فضای اربعین بینالحرمین، پشت سر شهید امیرحسین طولابی، ایستادم؛ اما هول شده بودم از زیارت یکهویی توی آن همه جمعیت و نمیدانستم باید چهکار کنم؟! از کدام سختی زندگیام نزد امام حسین شکایت ببرم؟! خواستههایم را فراموش کردم؛ همین که مشرف شده بودم، برایم کفایت میکرد. با تپش قلبی پر از حرارت، گفتم: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین علیه السلام.»
چند بار همین سلام را تکرار کردم و تنها احساسی که سر تا پای وجودم را گرفت، دلتنگی بود و دلتنگی؛ برای منتقم خون حسین؛ برای بقیة الله فی ارضه...
با صدای فاطمه خواهرم که سخت از نرفتن به کربلا نگران بود و نمیخواست به تمنای پاییز بماند تا با خلوتی و خنکی هوا عازم کربلا شود، برگشتم. کنار مزار شهید ابوذر مرادی، آرام و پر از امید بودم؛ اما انگار دهانم را دوخته بودند و نمیتوانستم نسخه زیارت امام حسین از راهی دور با قلبی نزدیک را برای کسانی که شرایط سفر اربعین ندارند و حسرت نرفتن به دلشان نشسته است تجویز کنم به گمانم این نسخه؛ برای عاشقان اهل بیت، مثل گنج، اکتشافی است نه تجویز کردنی!
🔹سمانه قاسمیمنش
۱۶مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#امتداد #قسمت_اول قرار نبود بروم؛ به گمانم وضعیت کشور و شرایط جنگی ایجاب میکرد مثل هر سال کشور خا
#ارجعی_الی_طواف_علی
از موکب و حسینیه که بیرون آمدیم، نزدیک به دو ساعت در خیابانهای نجف طی طریق کردیم تا به آن زاویهدید دوستداشتنی از گنبد تاجدار حضرت امیر برسیم. چشمم که به گنبد افتاد، سلام دادم: «سلام دلیل خلقت عالم، امیر عالم، امیرالمومنین» تا از گیت و گشتها عبور کنیم خورشید در مقابل نور آن گنبد تاجدار رنگ باخت. دوباره حرم بسته بود. من ماندم و حسرت زیارت آن ضریح و حتی زیارت عالمان از شیخ طوسی و سید بحرالعلوم و علامه حلی تا شیخ مرتضی انصاری که در آن اطراف گرد پیکر علی(ع) به خاک سپرده شدهاند، از قدیم تا امروز. و یعنی که علی(ع) نور ازلی و ابدیست که زمانها بر مدار وجودش میچرخند. با آرزو و مبینا، دو همسفر اربعیناولی، و فریبا توی صحن چرخی زدیم تا از نزدیکترین زاویه ضریح را ببینیم. از مردم به خادمان حرم اصرار و از آنها انکار بود. از همان دور درد دل شروع شد. باید سفر را کوتاه میکردیم. دل کندن برای مبینا سخت بود. روبهروی بابالقبله ایستاده و دستش را بالا برده و حرف میزد. این حال بیخجالتش را خریدار بودم. بعد رفتیم تا عکس بگیریم که عبور رهگذرها آن حالِ درام را کمدی کرد. به سمت وسایل برگشتیم، تا پسرخاله مجتبی نمازش را بخواند و راه بیفتیم به سمت وادیالسلام. وقتی برگشتیم، دیدیم نماز جماعت برپا کردهاند. روحانی افغانستانی بود و مردم ایران و عراق و پاکستان پشت سرش نماز میخواندند. در یک وسعت شاید ۱۲ متری، جهانی جمع شده و به دیدار خدا رفته بودند.
برای خروج از حرم به سمت وادیالسلام قسمتی از حرم را دور زدیم؛ به بابالرضا رسیدیم؛ جلوی بابالرضا ایستادم و خواندم: «السلام علیک یا ابالحسن» که علی همان رضا(ع) است و رضا همان علی(ع) و تفکیک ندارند.
وادیالسلام را توی تاریکی شروع کردیم. شلوغ بود و وسیع و پر از موکب؛ چنان که زوار روی فرشی میخوابیدند که در زیر زمینش اموات در خواب قیامت بودند. همزیستی مردگان و زندگان را کجای عالم میشد دید جز در عراق و مسیر اربعین؟ زوار روی زمین، مردگان زیر زمین و هر دو انگار منتظر روزی بودند که صدای «یا ایتها النفسالمطمئنه ارجعی الی ربک!..» در فضا بپیچد. تا یار که را خواهد و خطابش با چه کسی باشد.
ما هم قاطیشان شدیم و دو ساعتی در یک موکب مشغول استراحت شدیم. مسیر رسیدن به سیدعلی قاضی دور بود و پیچدرپیچ. اکتفاء کردیم به شهید هادی ذوالفقاری و پرچم ایران بر فراز مقبرهاش و بوسیدن پرچم.
اربعین شلوغ است و توقف کم، جای فکر کردن و خلوت کردن هم کم. اما عجایب زیادند و راه تدبر زیاد. با این فکرها دوباره بلند شدیم و به راه افتادیم تا مسیر طولانی برای رسیدن به عمود یک را طی کنیم.
سالهای گذشته همه مسیر را پیاده نرفته بودیم، امسال که بیشتر وقت گذاشتهایم برای پیادهروی، گویی عمود یک بگوید: «رسیدن به من خودش کلی مقدمه میخواهد، خیال کردی به همین سادگیهاست؟»
ادامه دارد...
🔹رعنا مرادینسب
۱۷مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ماجرای_یخ #قسمت_دوم #بار به مهران میرسیم. عزیزی را میبینیم که مسئول رد کردن ماشینهای باری از
#ماجرای_یخ
#قسمت_سوم
#به_دنبال_کمک
با سروصدای بچهها بیدار میشوم. آمارش را دارم. ۳ ساعت و ۲۶ دقیقه و ۵۷ ثانیه خوابیدهام.
برای لحظاتی حس میکنم هنوز در خانه خودمان هستم. منتظر میمانم تا سفره صبحانه را بیاندازند. خبری نمیشود. انگار خودم باید چیزی برای خوردن پیدا کنم.
دست و صورت را میشویم و میروم در خیابانهای اطراف دوری میزنم بلکه چیزی پیدا کنم. نیست. ناامیدانه برمیگردم.
موکبهای نجف، در کمیت و کیفیت همیشه نسبت به مشایه و کربلا، عقبترند؛ برای همین هم بچهها این چندساله همت میکنند تا علاوهبر پشتیبانی مواکب کربلا، خودشان هم در نجف موکبی برپا کنند.
صبحانه نخورده، میروم سمت سرتیم کارخانه یخ و تکلیفم را میپرسم. در جواب میگوید که از سرنوشت ماشین باری خبری ندارند و راننده هم جواب نمیدهد و فقط میدانند که از مرز رد شده!
قرار میشود در بقیه بخشها کمک دهم و در دسترس باشم تا هرزمان که کارخانه برسد، مشغول شویم.
در خرم آباد به بچههای آشپزخانه قول داده بودم که اگر مشغول کارخانه یخ نبودم، حتما به کمکشان بروم.
بچههای هیئت عشاق مسئول آشپزخانه هستند. خیلی گرم تحویل میگیرند. برایم شیر و کیک میآوردند. برای منی که چندین ساعت است چیزی نخوردهام، شیر و کیک حکم چلوکباب دارد.
وضعیت بچههای آشپزخانه را میپرسم. بار آنها هم نرسیده و فعلا کاری از دستشان برنمیآید.
ناراحت میشوم. خداحافظی میکنم و راه میافتم سمت موکب حضرت ابوالفضل.
آنقدر درگیر پیدا کردن کاری برای کمک میشوم که فراموش میکنم مادر و خواهرم در این موکب خادم هستند و باید برای عرض ادب، خدمت حضرت مادر رسید...
🔹امیرمهدی جعفری
۱۴مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خوشههای_نور
پیرمردی دیدم، سپید موی، تکیه بر تنی رنجور از سفری به گمانم ۸۰ ساله داشت. شاید آداب حضور نمیدانست. اما آداب نوکری را خوب بلد بود. هیبت مردانهاش مغلوب ادب بود. در میانه مسیر بیهیچ تکلف بر زمین نشسته بود. طبقی از خوشههای انگور بر سر نهاده بود و خود خوشههای نور میچید. نگاهش ملتمسانه به سوی زوار حسین(ع) میدوید. هر خوشه انگور که میرفت خوشهای از نور بر طبق مینشست. سنگینی طبق بر تن نحیف پیرمرد رفته رفته به سبکی نور میرسید. چشمان او اما حکایتی دیگر داشت. نه در اندیشه رفتن خوشههای انگور بود نه نشستن خوشههای نور. آن چه بود، دریایی از اشک بود؛ گرم و جوشان. گرم از عشق و ارادتی عمیق. گویی اشکها در سیری از ازل تا به ابد در جریان بودند. آدم ابوالبشر را میدیدند در هبوط از بهشت و چلهی اشک، نوح و چلهی دریا، موسی و چلهی نجوا، چلهی یونس در دهان ماهی. فخر عالم بشر که دارد پس از چهل سال با خود نور میآورد از حرا برای خدیجه(س). در این سیر حسین(ع) ذکر اعظم است و روح همهی چلهها. و شاید پیرمرد چلهی اشک و نور گرفته است به سوی بیکرانههای نور.
🔹معصومه پرهیز
۱۷مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#به_وقت_نجف
از شهر نجف خاطرهی دلچسب و شیرینی نداشتم. هر سال که رفته بودم، اتوبوس اولین جایی که پیادهمان میکرد، زبالههای زیاد توی پیادهرو و خیابانها، گرمای وحشتناک و خستگی مفرط بالای ده ساعت یکجانشینی توی ونهای عراقی و اتوبوس و شروع پیادهروی بلافاصله بعد از آن بود و باز هم آفتاب داغی که وسط مغزم میزد و تحمل بوی بد آشغالها.
امسال اما حکایت کمی فرق میکرد. با مریم خواهر تا از اتوبوس پیاده شدیم، پا پی آقا مجتبی، پسرخالهی بزرگ که برادر شوهرش هم باشد، شد که این سر ظهری و قبل از هر جایی رفتن، باید استراحت کنیم.
پنج شش ساعت استراحت و حمام و خواب، قدری گروه هشت نفرهمان را سرپا کرد. مقصد اولمان حرم امام اولمان مولا علی بود. چقدر حیف بود که دو سال گذشته و در اربعینها، حرم را از این زاویه ندیده بودم. میدیدم بچهها چقدر به حرم امام علی و همین نجف دلبستگی و علاقه داشتند. دو ساعت تمام روبروی بابالقبله نشستیم با آرزو و مبینای دهه هشتادی زائراولی. و مبینا چقدر درددل کرد و گریه. چقدر به دلم نشست این محبت و علاقه.
آقای امام علی چقدر حیف که من از شما فقط دو کتاب آنهم از زبان یک مسیحی و شهید مطهری خواندهام. چقدر حیف که نهجابلاغه را فقط در حد چند حکمت و نامه و پند خواندهام. چقدر حیف که اگر از من سوالی در مورد شمای امام اولم بپرسند، زبانم گیر میکند که احتمالا نمیدانم.
محبت حرم امام علی به دل و قلبم نشست. اما باز هم مثل دو سال گذشته قسمت خانمها بسته بود برای زیارت. دل کندیم از این حرم امن و راهی وادیالسلام شدیم. بزرگترین قبرستان دنیا.
از قبر حضرت آدم ابوالبشر و هود و صالح اینجاست تا مزار آدمهایی که همین الان تابوتشان روی ماشین و ونهای عراقی اول به حرم امام علی میرود تا راهی خانهیشان در وادیالسلام بشوند. تابلوی مزار شهید هموطنم شهید ذوالفقاری روبروی مزار حاج آقای قاضی است. یکی اشاره میکند که برویم. به رسم ادب به شهدا میرویم به آرامگاهش. درد دل میکنم با شهید که داشتیم از اینجا رد میشدیم، فکر کردیم شما برای وطن از جانت گذشتی، ما هم یک سر بیاییم کنار آرامگاه شما.
هوا تاریک شده است. فاتحه میخوانیم و از آرامگاه و وادی السلام و موکبهایش فاصله میگیریم.
🔹فریبا مرادینسب
۱۸مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#امسال_هم_موکب_برپاست
#قسمت_چهارم
#ما_همچنان_هستیم
تمرکزی برای نوشتن ندارم. شیفتها مدام عوض میشود. هر شیفت اتفاقات خاصی دارد. چند بار اسکان بودم؛ تجربه سخت و خاص خودش را دارد. مدام با زائر چانه میزنی و کارها را رفع و رجوع میکنی. یکی پتو ندارد؛ یکی آب میخواهد؛ جدیدالورودها جای خواب میخواهند و قدیمیها روی جای خوابشان حساسند.
به همه گفتهایم «عزیزان، پتو را روی کوله نندازید، کولهها را هم طوری نچینید که نصف سالن بشود انبار»
دیشب زائری که از حرم برگشته و دید که جایش را گرفتهاند، به تلافی جای پنج نفر دیگر را گرفت.
چطور؟ به بدحالتترین شکل ممکن خوابیده بود! جوری که هر طرفش عملا غیرقابلاستفاده بود. حالا هرچه میگفتیم که جهت خوابیدنت را درست کن، گوش نمیکرد. میگفت خستهام و شما اگر میخواهید جهت من را تغییر بدهید باید بروید و آن سه نفر سر جایم را بلند کنید!
حاج خانوم تکان نمیخورد و عملا پنج نفر را ساعت ۳ شب آواره کرده بود. جر و بحثشان که بالا گرفت، بیشتر زوار بیدار شدند و هر چه میگفتیم مردم آزاری نکن، ول نمیکرد. با خواهش و التماس آرامشان کردیم.
تمام این بحثها فقط برای چهل درجه نچرخاندن پا به سمت دیگر بود که عملا زحمت خاصی نداشت. دست آخر با صدای بلند گفت «باید با ظلم مبارزه کرد.» تمام حسینیه خندیدند!
در عوض این حرکت، بقیه زوار با خوشرویی بهشان جای خواب دادند. یک سری دیگر از زائران هم داخل حیاط و زیر سایهبان میخوابند.
لازم است بگویم محوطه این پادگان که الان موکب ماست، مشرف به حیاط یک خانه ویلایی بزرگ است که چندمرغِ تپلِ پُررو دارد که به پایت نوک هم میزنند! چند گربه لاغر ترسو هم هست که با هم شبها میروند بین زوار و ما باید بدون سر و صدا و بیدار کردن بقیه فراریشان بدهیم. آن بنده خداها از خستگی متوجه نمیشوند، البته اگر فاطمه جعفری، شب، عملیات تعقیب و گریز با مرغها راه نیاندازد!
موکب نورآباد هم دایر شده، سر کوچه مسجد حنانه. موکب شناختهشدهای است. همان روز اول یک دبه شربت به ما دادند. پذیراییشان همیشه خوب بوده. پارسال، خود عراقیها صف میکشیدند برای قیمه و قرمههای بدون برنجشان. ما هم ظرفیت پذیرشمان را تا حد ممکن بالا بردهایم. نقطه قوتمان، آبرسانی منظم، نظافت سرویسها و حمام است. میگویند تمیزترین موکب همینجاست. خب ما شهردار هم داریم. شیفتی در پست آن سر کردهام. کسی که با یک دستکش سفید و یک کیسه زباله در محوطه بچرخد و هر زباله ریز و درشتی که دید جمع کند. ابدا حس بدی ندارد. تنها اذیتش رعایت همزمان حجاب در محوطه است. اگر شاعرانهاش نکنم باید بگویم همین برداشتن زباله، هر چند که کار کوچک و پستی به نظر برسد ولی چون پوچ نیست، آزارش از بین میرود و از قضا همان شب حاج ابوذر بهاروند را دیدم که به همراه یک نفر دیگر زبالههای جلوی درب موکب را جمع میکردند و تازه فهمیدم تعداد زیادی از بچهها برای شیفت نظافت سرویس بهداشتی نوبت زدهاند و صف گرفتهاند. منِ تا صبح بیدار، نماز شب خواندنشان را هم میبینم.
و اگر بنده قلمی داشتم و قلب و عقیدهام اسیر نبود قطعا چیزهای خوبی از این زیبایی مینوشتم.
ادامه دارد...
🔹فاطمه عزیزی
18مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قدم_برداشتن_اینجا_سیر_است_و_حرکت
قدم برداشتن اینجا، تنها برداشتن پای از پای نیست. قدمها در یک هویت تاریخی میتراوند. در یک سیر نظاممند به بلوغ میرسند و در یک حرکت هدفمند ارتقاء تو را رقم میزنند.
قدم برداشتن اینجا، سیر است و حرکت. سیری متصل به ازل و حرکتی در قلب تاریخ. سیری که در تاریخ زمین به حرکت درآمده و به ابدیت گره خورده است. میبینی؟ قدمهایت اینجا هویت میگیرند. قدمها را در مسیر تاریخ برمیداری؛ تاریخی به قدمت امید. امیدی که با محمد(ص) در قلب بشر درخشید؛ علی(ع) آن را پروراند و فرزندانش آن را از دل تاریخ عبور دادند، به خمینی(ره) رساندند و شهادت، آن را زنده نگه داشت. در این مسیر تاریخی این امید قدم به قدم با تو میآید و تو را به سمت آخرین وارث آدم و نوح و عیسی و موسی میبرد.
🔹معصومه پرهیز
۱۹مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv