eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
دست و پنجه نرم کردن با سرماخوردگی، آن هم در ظل آفتاب ١۵مردادِ نجف، کمی تا حدودی جمع اضداد است. تب میکنی، کولر روشن می‌شود لرز میگیری. مثل همیشه، تا آخرین ذره انرژی جنگیدم؛ با گلو درد، با تب، با استخوان‌درد... شب قبل تا نزدیکی‌های اذان صبح، مشغول آماده‌سازی داربست حیاط بودیم برای استراحت زائرها. بالاخره بعد از نماز صبح، روی زمین دراز کشیدم. سنگینیِ خستگی، بیشتر از تب بود. چشم‌هایم داشتند سنگین می‌شدند که صدای بلندی مرا از جا پراند. دو زائر، سر جا با هم دعوایشان شده بود. یکی‌شان رفته بود حرم که وقت برگشت می‌بیند جایش را پر کرده‌اند. حالا با صدایی بلند و انگشتی افراشته، شبیه سحر امامی، داشت به جماعت زائر گوشزد می‌کرد که باید در برابر ظلم ایستاد! زائرهای دیگر که اولش از بیدار شدن دلخور بودند، کم‌کم خنده‌شان گرفت. صدای خنده جمعی در سالن پیچید... من اما وسط این دعوا، هنوز چشمم دنبال خواب بود. کم‌کم صداها محو شدند. همه چیز به یک هاله نیمه‌روشن تبدیل شد. توی خواب، خواب می‌دیدم که خواب می‌بینم. صدایی آرام و مهربان مرا صدا زد: _ پروین جان... پروین جان... اول فکر کردم از همان صداهای خواب است. اما وقتی دستی شانه‌ام را تکان داد، چشم باز کردم. نسرین ملکشاهی با صورت نگران بالای سرم نشسته بود. با صدای گرفته گفتم: _ چی شده؟ گفت: _ یه خانم مریضه... بیهوش شده. پلک زدم. گفتم: _ خب به پرستارا بگو. نسرین آرام و جدی گفت: _ نمی‌تونن کاری کنن. باید یکی از آقایون ماشین بگیره که ببریمش بیمارستان. ساعت را نگاه کردم. ۴:۴۸ صبح. آقایان همه‌ خسته بودند و بیشترشان تازه از داربست‌کاری برگشته بودند. و البته خیلی‌ها هم حتی نت نداشتند. توی ذهنم دنبال کسی می‌گشتم که شاید بیدار باشد. یکهو اسم "علی امیدی‌راد" پرید وسط ذهنم. مردد بودم. نکند خواب باشد؟ اما وقتی پای جان کسی وسط باشد، این تردیدها جایی ندارد. دل را زدم به دریا. وارد واتساپ شدم. شماره‌اش را گرفتم. بوق اول... بوق دوم... جواب داد. صدایش طوری بود که انگار نه‌تنها نخوابیده، بلکه تازه چند لیوان قهوه نوشیده. نه خواب‌آلود، نه کلافه. جریان را گفتم. _ بگو بیان سر کوچه، براشون ماشین می‌گیرم. همین جمله، با آن صدای مطمئن، انگار بخشی از آشفتگی صبح‌گاه را جمع کرد. یک آدم بیدار، یک مرد عمل، در این ساعات نایاب، درست سر وقت پیدایش شده بود. ادامه دارد... 🔹پروین حافظی ۱۵مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
در اصطلاح من جامانده‌ام. من هم مثل رقیه امام حسین علیه السلام به اربعین نرسیدم. اما موکب امام خامنه‌ای برای من جامانده، حکم موکب‌های عراقی و حال‌وهوای کربلا را دارد. بعد از پیگیری‌ها، به لطف خدا، شماره مریم‌خانم را پیدا کردم. با او تماس گرفتم و قرار بر این شد، دوشنبه ساعت ۹صبح جلوی مسجد بلال حبشی باشم، تا به موکب برویم. بعد از چند دقیقه که منتظر حاج‌خانوم ماندیم، آمد و راهی شدیم. باورم نمی‌شد بعد از یکسال جدایی از موکب، دوباره قسمتم شده و دعوت شده‌ام. خوشحالی و ذوق مضاعفی داشتم. به موکب رسیدیم باز هم همان بنرها و عکس شهدا را نصب کرده‌اند. از ماشین پیاده شدم. انگار وارد موکب‌هایی که در ورودی حرم اربابم هستند، شدم. بعد از گذشت یکسال خانم‌ها را دیدم و سلام و احوال پرسی کردیم. فعالیتمان شروع شد. دو نفر باید می‌رفتند برای بسته‌بندی نان. من داوطلب شدم. مریم‌خانم و خانم‌های دیگر مشغول رنده‌ خیار و آماده‌کردن آب‌دوغ‌خیار شدند. نان‌ها را بسته‌بندی می‌کردم که یک خانم برای کمک آمد. متوجه شدم اهل کرمان است؛ از دیار حاج قاسم خودمان. همراه همسرش آمده بودند و دو شب بود، منتظر یک ماشین بودند که آن‌ها را به مهران ببرد. خانم کرمانی از دل و جان مایه می‌گذاشت. جارو، بسته‌بندی نان، خرد کردن لوبیا سبز و... . همه این کار‌ها را انجام می‌داد. تنها جمله‌ای که می‌توانستم به زوار بگویم التماس دعا برای امام زمان بود. انگار در برزخ گیر کرده‌ام. زائرها به بهشت می‌روند و من مانده‌ام و فقط غبطه می‌خورم. برگشتیم. روز بعد، مریم‌خانم و دوستانش می‌خواستند باهم به سمت موکب بروند. جایی برای من نبود. دل را به دریا زدم و به چند نفر پیام دادم که آیا می‌توانند همراهی‌ام کنند تا با اسنپ به موکب برویم و قبل از تاریکی هوا برگردیم یا نه! زهراخانوم هماهنگ شد؛ بعد هم رضوان. بعد از اذان صبح هم شیما خودش را به قافله رساند و شدیم چهار نفر. قرارمان ساعت یکِ روز چهارشنبه کنار بیمارستان شهدای عشایر بود. من و رضوان باهم رسیدیم و بعد شیما و بعد هم زهراخانم آمدند. با اسنپ به طرف موکب حرکت کردیم. همین که رسیدیم و سروگوشی آب دادیم، در قسمتی مشغول شستن ظرف‌ها شدیم. بعد از ظرف‌ها برای استراحت به قسمتی که برای زوار بود، رفتیم تا استراحت کنیم. نوبت به شستن سرویس بهداشتی رسید. یکی از خادم‌ها داوطلب شد برای این کار. بعدا گفت: «یکی از زوار که حدودا ۱۵سال داشته، آمده و گفته که می‌تواند کمک کند!» به او اجازه داده و آن دختر هم از جان و دل مایه گذاشته و تک به تک سرویس بهداشتی‌ها را با طی و آب شسته.» خوش به سعادتش. به سید احمد پلارک فکر می‌کنم؛ شهیدی که بوی گلاب از قبرش می‌آید. شهیدی که در زمان جنگ، درحین نظافت سرویس بهداشتی یک پادگان، به شهادت رسید و به شهید نظافت و عطری شد. 🔹زهرا زادسری ۱۵مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پوستر نذر یخ برای زائران اربعین را استوری کردیم؛ به امید اینکه هزینه‌های راه‌اندازی کارخانه یخ سیار جور شود. خداراشکر دقیقا به اندازه برآوردمان پول جمع شد. کار و بار موکب جمع‌و‌جور شد و فقط باید مجوز خروج می‌گرفتیم. نمی‌خواهم روضه‌ی کار و بار اداری را باز کنم، اما در یک جمله، پیر شدیم! هرطور که بود از هفت‌خان ادارات گذشتیم. دیگر روی کاغذ همه مقدمات سفر انجام شده بود. اما راستش را بخواهید خودم هم می‌دانم که برنامه‌ریزی دنیایی برای اربعین چندان کارایی ندارد. ادب کردم و مداحی را برای خودم گذاشتم روی پخش: کربلای همه، دستته خانم سه ساله... قرار بود ساعت ۱۳ با رفقا حرکت کنیم. پانزده دقیقه از ساعت مقرر گذشت. کسی نیامد! نگران شدم. نکند سفرمان لغو شده؟! نکند آقا ما را نطلبیده؟! برای اینکه از فکر و خیال بیرون بیایم به یکی از دوستان زنگ زدم و علت نیامدنش را پرسیدم. گفتم: «نکند سفر لغو شده!» خندید و گفت: «تو هم دیوانه شد‌ه‌ای! ده دقیقه دیگر می‌رسیم.» آمدند. سوار شدم. رفتیم؛ به سوی حسین؛ به سوی نور. 🔹امیرمهدی جعفری ۱۲مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قرار نبود بروم؛ به گمانم وضعیت کشور و شرایط جنگی ایجاب می‌کرد مثل هر سال کشور خالی نشود. اما کی کارهایم طبق برنامه بوده‌اند که این یکی هم! همان شب هم خواب دیدم؛ اسراییل در مقیاس کوچک سعی در حمله شیمیایی داشت آن هم با همدستی اذنابش در داخل. خواب را تعریف کردم و ساکم را بستم‌. با خواهرم راهی اندیمشک شدیم تا مثل دو سال قبل از مسیر چذابه راهی شویم. نمی‌دانم مردم چرا این مرز جذاب را رها می‌کنند و به مهران می‌روند. مسیر چذابه امتداد مسیر اربعین در ایران است؛ به همان کیفیت و کمیت. جان می‌دهد برای مستندسازی! آفتاب اندیمشک از زمین و آسمان روی سر و صورت می‌بارید. ساعت ۴:۳۰ دقیقه قرار آمدن مینی‌بوس بود. بالا که رفتیم چشمم به جمع فامیلی پدری و مادری افتاد. سه سفراولی و تجربه‌ی اول‌شان ما را آویزان کرده بود تا برایمان دعا کنند بلکه دعایشان کارگر بیفتد. نیم‌ساعت نشده، انگار از زیر پایم هم آتش می‌بارید. یحتمل برنامه، تهذیب نفس تحمیلی آن هم با تحمل گرمای ۵۲ درجه خوزستان بود و امان از گرمای آتش جهنم! تا به پایانه برسیم گرم صحبت بودیم و‌ تماشای موکب‌های مردمی و بنرها از تصویر سرداران شهیدمان. سال گذشته فقط شهید رییسی بود و اسماعیل هنیه. امسال هر چهارمتر بنر یک فرمانده را زده بودند. دلم گرفت از امتداد این مسیر طولانی. به پایانه که رسیدیم برای نماز در یک موکب توقف کردیم. من که گرما، آتش به جانم زده بود یک جا پیدا کردم درست در مسیر باد کولر و نشستم. هنوز دو دقیقه نشده بود که احساس کردم، هوا دم کرده! سرم را چرخاندم و دیدم دو خانم در خنکای نسیم کولر به نماز ایستاده‌اند و باد زیر چادرشان گیر افتاده! بعد از یک ساعت راه افتادیم سمت گیت خروج از ایران و ورود به عراق! شلوغِ شلوغ بود. حوالی سه‌چهار ساعت پیاده‌روی و یک ساعت‌ونیم توقف در ترافیک انسانی و بعد هم انتظار برای ماشین مناسب، ساعت یک‌ونیم‌ شب به سمت نجف راه افتادیم و با آن ترافیک ساعت ۱۱ به نجف رسیدیم. خودمان را توی یکی از موکب‌های نجف جا کردیم که به زیارت برویم و بعد هم پیاده‌روی از عمود یک! اینجا هم کولر فقط باد گرم تولید می‌کند و ما آن را به آفتاب داغ خیابان ترجیح می‌دهیم. انگار اربعین تمرین تحمل است و انتخاب از بین دوگانه‌هایش. ادامه دارد... 🔹رعنا مرادی‌نسب 16مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#امسال_هم_موکب_برپاست #قسمت_دوم آغازِ سفر سفر امسال، کمی نامهربان‌تر از سفرهای قبل شروع شد‌. مست
صبح با صدای جاروبرقی بیدار شدم. خادم‌ها برای تمیز نگه‌داشتن فضا، گاهی با جاروبرقی به جان موکت و پتوها می‌افتند. این کار از باتجربه‌های جمع مثل خانم اسکندری و خانم رضایی برمی‌آمد. کسی هم اجازه مخالفت با آن‌ها را ندارد؛ نه به‌خاطر زور، به‌خاطر تسلط و تجربه‌شان. کمی از خوابم نگذشته بود که بالای سر من هم رسیدند. وسایلم را جابه‌جا کردند. یکی‌شان با لبخند می‌گفت: «فاطمه، وِری وِری رو اولا» منی که هشت صبح خوابیده بودم قهراً بیدار شدم. اما این کار به زائرها حس تمیزی و راحتی می‌داد و همکاری می‌کردند. بچه‌ها کمافی‌السابق در خدمت کم نمی‌گذارند‌‌. شیفت‌ها را جدی تحویل می‌گیرند. سرویس‌ها مرتب طی کشیده می‌شود و تمیز است. مسئول آب، با پارچ بین زائرها می‌چرخد. بچه‌های پذیرش با بیسیم هماهنگ‌اند. اسم و فامیل و کد ملی را می‌پرسند و پاسپورت‌ها را چک می‌کنند؛ طوری که برادران حشد هم این‌قدر سخت نمی‌گیرند. فقط برخلاف سال قبل موکب کودک نداریم. طبق برنامه، اکثر شیفت‌های شب با دهه هشتادی‌هاست. استدلال‌شان هم این است که «این‌ها شب بیدارند، پس بگذار شیفت شب را هم بچرخانند.» من صبحِ روز چهارم بخاطر بادمجان پوست کندن انگشتم برید و نتوانستم ادامه بدهم. شب هم‌ شیفت آب دارم؛ حالا مانده‌ام با دست زخمی چطور پارچ را بگیرم. وای‌فای به اسم هست‌؛ به واقع نه. یعنی رمزش را به ما ندادند. اما من طبق تجربه سال‌های پیش، موکب وای‌فای را به بچه‌ها نشان دادم. موکبش مغازه‌‌ی به نسبت شیکِ محصولات چوبی است که جلوی‌ خیابان کلی صندلی گذاشته و با آبمیوه و کیک هم پذیرایی می‌کند و رمز و کد وای‌فای هم روی شیشه مغازه است. زمانی که بچه‌ها نت ندارند خیلی به‌دردبخور است. ما‌ کمی زودتر از مواکب دیگر آمدیم و‌ هرچه بیشتر می‌گذرد خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شود. هیئت عشاق هم با آن سایه‌بان معروفش یک محیط مسقف در حیاط درست کرده است. تمام تلاش برای میزبانی کردن در خور شأن زائر است. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی ۱۶تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
گرما بی‌امان در حال جولان است و گویی در چنگال هیچ چاره‌ای نمی‌آید. گرم است، اما خوب که می‌بینی خورشید در این میان داعیه‌دار سوختن و سوزاندن نیست. در چشمان خورشید می‌نشینی و می‌بینی. احوال عاشقان حسین(ع) از آن بالا دیدن دارد. تو می‌تابی و تب جسم‌ها را شعله‌ور می‌کنی؛ اما تب یک عشق که از چشمه نور حسین(ع) می‌نوشد سوزان‌تر از تابش گرمای شعله‌ورت زبانه می‌کشد. گویی این تب به جدال سوختن آمده است. سوختن اینجا سایه‌ای است از زبانه‌های شعله‌ور عشق. عشقی جاری در تاریخ که جرعه‌ای از آن به زائران حسین‌(ع) رسیده است. به یاد می آوری جدال عاشقانه‌ی عشق و عطش را آن زمان که تمامی جهل به مصاف تمامی حق آمده بود. تو در آن نیم‌روز شاهد صحنه گردانی ابلیس بودی، اما تمامی ذرات شعله‌ورت گواهی می‌دهند به سوختن عاشقانه‌ی یاران بی‌نظیر حسین(ع) در تابش خورشید چشمانش. خوب به خاطر داری آن روز را که برادر حسین(ع) داغ آن جرعه را به دل فرات گذاشت و معرفت وام‌دار نگاهش شد. تشنگی فرات را می‌بینی که تا ابد در عطش رسیدن به خشکی آن لب‌هاست. تو از آن روز که حسین(ع) خون طفلی شش ماهه را به آسمان پاشید، شاهد بی‌تابی آسمانی. آسمان را به انتظار ایستاده می‌بینی. انتظار خونخواه خون‌های به ناحق ریخته شده بر خاک تفتیده کربلا. قلب زمین را ملتهب از آن همه ظلم که بر اهل بیت پیغمبر(ص) رفت می‌بینی و تنها تسکین این التهاب صبر است و انتظار. انتظار او که زیباترین دلیل امیدواری در چنگال بی‌رحم استیصال این عصر جفا پیشه است. چشم می‌چرخانی. بالاتر می‌روی. عالمی می‌بینی غرق سکوت و سکون. سکون از حیرت است و حیرت از حرکت. تنها حرکت، حرکت جاری در مشایه است. عالم غرق سکوت و سکون، در جان عالم اما هیاهویی به‌پاست. سکوت و سکون سیطره بر ذرات هستی دارد و هیاهو چیره بر سکونِ ذرات. خداوند در سکون ذرات، حسین(ع) می‌پراکند و هیاهو به جان هستی درمی‌آویزد. ذرات در این سکون پریشانند و حسین(ع) تسکین پریشانی‌ها. تو ذره‌ای جاری در سکون و هیاهو جاری در تو. تو به حیرت ساکن و به حرکت پریشانی. حیرت و پریشانی تو را به کام از خود بی‌خود شدن‌ها می‌کشاند و این از خود بی‌خود شدن‌ها در دامن حسین (ع) می‌آرامند. 🔹معصومه پرهیز ۱۶مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
به مهران می‌رسیم. عزیزی را می‌بینیم که مسئول رد کردن ماشین‌های باری از مرز است. بعد از چاق سلامتی بلافاصله می‌پرسد: «بار شما چه بود؟» می‌گویم: «کارخانه یخ‌ساز» صورتش درهم می‌رود. می‌گوید: «امسال عراق اجازه عبور به کارخانه یخ‌ساز دیگر استان‌ها را نداده.» نگران می‌شوم. می‌پرسم: «یعنی مال ما هم رد نمی‌شود؟» می‌خندد و می‌گوید: «ردش میکنم به امید خدا.» ترس اینکه امسال، اجازه خادمی نداشته باشم هنوز توی دلم باقی است. اگر برویم و کارخانه یخ از مرز رد نشود، چه؟! از مرز رد می‌شویم. به سختی ماشینی پیدا می‌کنیم از مهران تا نجف. با سه ساعت معطلی راه می‌افتیم. راستش را بخواهید امسال وضعیت موکب‌ها مقداری رو‌به‌راه نیست. نمی‌دانم، شاید امام حسین می‌خواهد ببیند در سختی‌ها هم تمام زورمان را می‌زنیم یا نه! به محل اسکان می‌رسیم. جایی برای استراحت نداریم. هرکدام‌مان گوشه‌ایی گیر می‌آویم و دراز می‌کشیم تا ببینم فردا چه می‌شود... 🔹امیرمهدی جعفری ۱۳مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
موکب نجف است و حال‌و‌هوای مخصوص به خودش. از در که وارد می‌شوی دو خادم خوش‌رو خستگی و رنج رسیدنت را به جان می‌خرند و با لحاظ کردن نکات مدنظرشان تو را پذیرش می‌کنند. از حیاط که فضایی سبز است رد می‌شوی و وارد سالن بزرگی می‌شوی. این حیاط در روزهای آخر خودش بخش ویژه‌ای از موکب و محل استراحت زائرین می‌شود. خادم‌ها با شوق همه‌جا هستند و منتظر خدمت. آب خنک، چای، غذا و... از هر خدمتی که از دستشان بربیاید دریغ نمی‌کنند. ظهر روز اول است و هنوز زائر زیادی پذیرش نشده‌ است. موکب فعلا همان سالن بزرگ است و حیاط، وارد خدمت‌دهی نشده. خادم‌ها جارو کشیده‌اند و سالن تمیز منتظر ورود زائران است. صدای اذان از گوشی‌ها پخش می‌شود. روال همیشگی جمع‌های اینچنینی این است که پروین عزیزی جلو بایستد و همه پشت‌سرش نماز بخوانند. فعلا خبری از جماعت برای نماز نشده. کوله و وسایل من، این سر سالن هستند و چادر نمازم آن سر سالن. به سمت کوله می‌روم و پشت به سالن می‌نشینم. یکهو صدای الله‌اکبر و قامت بستن جماعت به گوش می‌رسد. به طرفه العینی عزیزی قامت بسته و دو صف پشت سرش تشکیل شده‌اند. با عجله سرتاسر سالن را می‌دوم تا چادر نمازم را بردارم و به جماعت برسم. چادرم را که برمی‌دارم جماعت به رکوع رسیده است. با یاالله گفتن خودم را به رکوع می‌رسانم. همین که قامت می‌بندم چشمانم گرد می‌شود. چرا مهر برنداشتم؟ الان چطور سجده کنم؟ در ذهنم می‌گذرد که سال قبل توی گاراژ نجف با ساناز کاکاوند همزمان با یک مهر نماز خوانده بودیم و سجده‌هایمان با فاصله چند ثانیه بود و مهر را بین خودمان جابجا می‌کردیم؛ ولی اینجا که نماز جماعت است و نمی‌شود مهر نفر کناری‌ام را بردارم. با خودم می‌گویم روی انگشت دستم سجده می‌کنم و اگر دیدم نمازم صحیح نیست آن را قضا می‌کنم. چاره‌ای نیست. شکستن نماز درست نیست و سجده بر انگشت دست آخرین چاره. به سجده می‌روم و ذکر سجده را می‌گویم که دومین شاهکارم مانند پتک محکمی روی سرم فرود می‌آید. آه از نهادم بلند شد. آخر چرا؟ من که داشتم برای نماز خواندن آماده می‌شدم، چرا وضو نگرفتم؟ 🔹زینب کرمی‌نژاد ۱۶مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پنجشنبه، گلزار شهدا، پر بود از جای خالی دوستانی که مسافر کربلا بودند. دلتنگی توی گرمای عصر نیمه مردادماه، روحم را تا مشایه پرواز می‌داد. کنار مزار شهید ابوذر مرادی، زیارت عاشورا می‌خواندم. زمزمه‌ی مویه زن‌های فامیل، یاد کربلا رفتن‌های شهید ابوذر را زنده کرده بود. چیزی شبیه حسرت جا ماندن از قافله، توی دلم می‌جوشید. زیارت عاشورا را که خواندم، چشمم به تصویر شهید امیرحسین طولابی افتاد. درست رو‌به‌رویم ایستاده بود. از رنگ صورتش می‌شد فهمید که هوای کربلا، العطش است! با چفیه‌ای که بسته بود دور سر و کیف مشکی که بر قامت رعنایش برازنده بود از وسط بین‌الحرمین به گلزار شهدا نگاه می‌کرد. نگاهش پرمعنا بود، برای ما آدم‌هایی که گذر کردن از باتلاق دنیا برایمان سخت است. امواج نگاهش من را با خودش برد تا زیر نخل‌های سرخ؛ وسط آن شلوغی، توی فضای اربعین بین‌الحرمین، پشت سر شهید امیرحسین طولابی، ایستادم؛ اما هول شده بودم از زیارت یکهویی توی آن همه جمعیت و نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم؟! از کدام سختی زندگی‌ام نزد امام حسین شکایت ببرم؟! خواسته‌هایم را فراموش کردم؛ همین که مشرف شده بودم، برایم کفایت می‌کرد. با تپش قلبی پر از حرارت، گفتم: «‌السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین علیه السلام.» چند بار همین سلام را تکرار کردم و تنها احساسی که سر تا پای وجودم را گرفت، دلتنگی بود و دلتنگی؛ برای منتقم خون حسین؛ برای بقیة الله فی ارضه... با صدای فاطمه خواهرم که سخت از نرفتن به کربلا نگران بود و نمی‌خواست به تمنای پاییز بماند تا با خلوتی و خنکی هوا عازم کربلا شود، برگشتم. کنار مزار شهید ابوذر مرادی، آرام و پر از امید بودم؛ اما انگار دهانم را دوخته بودند و نمی‌توانستم نسخه زیارت امام حسین از راهی دور با قلبی نزدیک را برای کسانی که شرایط سفر اربعین ندارند و حسرت نرفتن به دلشان نشسته است تجویز کنم به گمانم این نسخه؛ برای عاشقان اهل بیت، مثل گنج، اکتشافی است نه تجویز کردنی! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۶مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#امتداد #قسمت_اول قرار نبود بروم؛ به گمانم وضعیت کشور و شرایط جنگی ایجاب می‌کرد مثل هر سال کشور خا
از موکب و حسینیه که بیرون آمدیم، نزدیک به دو‌ ساعت در خیابان‌های نجف طی طریق کردیم تا به آن زاویه‌دید دوست‌داشتنی از گنبد تاجدار حضرت امیر برسیم. چشمم که به گنبد افتاد، سلام دادم: «سلام دلیل خلقت عالم، امیر عالم، امیرالمومنین» تا از گیت‌ و گشت‌ها عبور کنیم خورشید در مقابل نور آن گنبد تاجدار رنگ باخت. دوباره حرم بسته بود. من ماندم و حسرت زیارت آن ضریح و حتی زیارت عالمان از شیخ طوسی و سید بحرالعلوم و علامه حلی تا شیخ مرتضی انصاری که در آن اطراف گرد پیکر علی(ع) به خاک سپرده شده‌اند، از قدیم تا امروز. و یعنی که علی(ع) نور ازلی و ابدی‌ست که زمان‌ها بر مدار وجودش می‌چرخند. با آرزو و مبینا، دو هم‌سفر اربعین‌اولی، و فریبا توی صحن چرخی زدیم تا از نزدیک‌ترین زاویه ضریح را ببینیم. از مردم به خادمان حرم اصرار و از آن‌ها انکار بود. از همان دور درد دل شروع شد. باید سفر را کوتاه می‌کردیم. دل کندن برای مبینا سخت بود. روبه‌روی باب‌القبله ایستاده و دستش را بالا برده و حرف می‌زد. این حال بی‌خجالتش را خریدار بودم. بعد رفتیم تا عکس بگیریم که عبور ره‌گذرها آن‌ حالِ درام را کمدی کرد. به سمت وسایل برگشتیم، تا پسرخاله مجتبی نمازش را بخواند و راه بیفتیم به سمت وادی‌السلام. وقتی برگشتیم، دیدیم نماز جماعت برپا کرده‌اند. روحانی افغانستانی بود و مردم ایران و عراق و پاکستان پشت سرش نماز می‌خواندند. در یک وسعت شاید ۱۲ متری، جهانی جمع شده و به دیدار خدا رفته بودند. برای خروج از حرم به سمت وادی‌السلام قسمتی از حرم را دور زدیم؛ به باب‌الرضا رسیدیم؛ جلوی باب‌الرضا ایستادم و‌ خواندم: «السلام علیک یا ابالحسن» که علی همان رضا(ع) است و رضا همان علی(ع) و تفکیک ندارند. وادی‌السلام را توی تاریکی شروع کردیم. شلوغ بود و وسیع و پر از موکب؛ چنان که زوار روی فرشی می‌خوابیدند که در زیر زمینش اموات در خواب قیامت بودند. هم‌زیستی مردگان و زندگان را کجای عالم می‌شد دید جز در عراق و مسیر اربعین؟ زوار روی زمین، مردگان زیر زمین و هر دو انگار منتظر روزی بودند که صدای «یا ایتها النفس‌المطمئنه ارجعی الی ربک!..» در فضا بپیچد. تا یار که را خواهد و خطابش با چه کسی باشد. ما هم قاطی‌شان شدیم و دو ساعتی در یک موکب مشغول استراحت شدیم. مسیر رسیدن به سیدعلی قاضی دور بود و پیچ‌درپیچ. اکتفاء کردیم به شهید هادی ذوالفقاری و پرچم ایران بر فراز مقبره‌اش و بوسیدن پرچم. اربعین شلوغ است و توقف کم، جای فکر کردن و خلوت کردن هم کم. اما عجایب زیادند و راه تدبر زیاد. با این فکرها دوباره بلند شدیم و به راه افتادیم تا مسیر طولانی برای رسیدن به عمود یک را طی کنیم. سال‌های گذشته همه مسیر را پیاده نرفته بودیم، امسال که بیشتر وقت گذاشته‌ایم برای پیاده‌روی، گویی عمود یک بگوید: «رسیدن به من خودش کلی مقدمه می‌خواهد، خیال کردی به همین سادگی‌هاست؟» ادامه دارد... 🔹رعنا مرادی‌نسب ۱۷مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ماجرای_یخ #قسمت_دوم #بار به مهران می‌رسیم. عزیزی را می‌بینیم که مسئول رد کردن ماشین‌های باری از
با سروصدای بچه‌ها بیدار می‌شوم. آمارش را دارم. ۳ ساعت و ۲۶ دقیقه و ۵۷ ثانیه خوابیده‌ام. برای لحظاتی حس می‌کنم هنوز در خانه خودمان هستم. منتظر می‌مانم تا سفره صبحانه را بیاندازند. خبری نمی‌شود. انگار خودم باید چیزی برای خوردن پیدا کنم. دست و صورت را می‌شویم و می‌روم در خیابان‌های اطراف دوری می‌زنم بلکه چیزی پیدا کنم. نیست. ناامیدانه برمی‌گردم. موکب‌های نجف، در کمیت و کیفیت همیشه نسبت به مشایه و کربلا، عقب‌ترند؛ برای همین هم بچه‌ها این چندساله همت می‌کنند تا علاوه‌بر پشتیبانی مواکب کربلا، خودشان هم در نجف موکبی برپا کنند. ‌صبحانه نخورده، می‌روم سمت سرتیم کارخانه یخ و تکلیفم را می‌پرسم. در جواب می‌گوید که از سرنوشت ماشین باری خبری ندارند و راننده هم جواب نمی‌دهد و فقط می‌دانند که از مرز رد شده! قرار می‌شود در بقیه بخش‌ها کمک دهم و در دسترس باشم تا هرزمان که کارخانه برسد، مشغول شویم. در خرم آباد به بچه‌های آشپزخانه قول داده بودم که اگر مشغول کارخانه یخ نبودم، حتما به کمک‌شان بروم. بچه‌های هیئت عشاق مسئول آشپزخانه هستند. خیلی گرم تحویل می‌گیرند. برایم شیر و کیک می‌آوردند. برای منی که چندین ساعت است چیزی نخورده‌ام، شیر و کیک حکم چلوکباب دارد. وضعیت بچه‌های آشپزخانه را می‌پرسم. بار آن‌ها هم نرسیده و فعلا کاری از دستشان برنمی‌آید. ناراحت می‌شوم. خداحافظی می‌کنم و راه می‌افتم سمت موکب حضرت ابوالفضل. آنقدر درگیر پیدا کردن کاری برای کمک می‌شوم که فراموش می‌کنم مادر و خواهرم در این موکب خادم هستند و باید برای عرض ادب، خدمت حضرت مادر رسید... 🔹امیرمهدی جعفری ۱۴مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پیرمردی دیدم، سپید موی، تکیه بر تنی رنجور از سفری به گمانم ۸۰ ساله داشت. شاید آداب حضور نمی‌دانست. اما آداب نوکری را خوب بلد بود. هیبت مردانه‌اش مغلوب ادب بود. در میانه مسیر بی‌هیچ تکلف بر زمین نشسته بود. طبقی از خوشه‌های انگور بر سر نهاده بود و خود خوشه‌های نور می‌چید. نگاهش ملتمسانه به سوی زوار حسین(ع) می‌دوید. هر خوشه انگور که می‌رفت خوشه‌ای از نور بر طبق می‌نشست. سنگینی طبق بر تن نحیف پیرمرد رفته رفته به سبکی نور می‌رسید. چشمان او اما حکایتی دیگر داشت. نه در اندیشه رفتن خوشه‌های انگور بود نه نشستن خوشه‌های نور. آن چه بود، دریایی از اشک بود؛ گرم و جوشان. گرم از عشق و ارادتی عمیق. گویی اشک‌ها در سیری از ازل تا به ابد در جریان بودند. آدم ابوالبشر را می‌دیدند در هبوط از بهشت و چله‌ی اشک، نوح و چله‌ی دریا، موسی و چله‌ی نجوا، چله‌ی یونس در دهان ماهی. فخر عالم بشر که دارد پس از چهل سال با خود نور می‌آورد از حرا برای خدیجه(س). در این سیر حسین(ع) ذکر اعظم است و روح همه‌ی چله‌ها. و شاید پیرمرد چله‌ی اشک و نور گرفته است به سوی بی‌کرانه‌های نور. 🔹معصومه پرهیز ۱۷مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv