#قصه_درد
درد این بین، خودش حکایتی شنیدنی دارد. شاید اولین زبانههای درد بین دو کتفت تیر کشیده باشد. کوله سبک در مدت طولانی پیادهروی روی دوش، سنگینی زیادی ایجاد کرده است. سنگینی کوله را با دست کم میکنی اما دستها خیلی زود کم میآورند و بار به شانهها برمیگردد. سنگینی چند ساعته کولهبار باعث تورم دستها شده. تورم دستها مانع جمع کردن انگشتان میشود. چند بار دست را مشت میکنی و باز میکنی. تاثیر چندانی ندارد. خیالت را به جاده میدهی. عشق جریان دارد. چند ساعتی گذشته. کمرت از سنگینی چند ساعته کولهبار گرفته است. پاها دوام خوبی آوردهاند. اما انگشتان پا تیزی یک درد را در یکی دو نقطه نشان میدهند. این علامت شروع تاولهاست. نمیخواهی تسلیم دردهای کوچک شوی. تاولها اما مانع درست راه رفتنت میشوند و درد جدیدی در استخوانهای پنجه پا حس میکنی که به علت بد راه رفتن است؛ بد راه رفتن بخاطر تاولها. هنوز برای کوتاه آمدن در برابر درد زود است. درد به ساق پا میرسد. ساعتی را با مجموع دردها ادامه میدهی. به محل قرار با همراهانت نرسیدهای. درد جای خود را به حالتی شبیه به کرختی، بیحسی یا چیزی شبیه به احساس یک ستون بتنی داده است. پاها را حس نمیکنی اما دو عضو بتنی دارند جسمت را به جلو میکشانند. چارهای جز ادامه نداری. کمرت حسی شبیه به درد استخوانهای پوکیده از یک انفجار را دارد. اغراق نیست. همه اینها را در جسمت احساس میکنی. خون انگار در رگهای پا دنبال اکسیژن میگردد. نفسهای پا به شماره افتاده. صدای کشیده شدن پاها روی زمین در گوشهایت میپیچد و تو به آنها التماس میکنی طاقت بیاورند. خیالت به کمک پاهایت میآیند. در خیال خود پاها را درون کولهات میگذاری و بر روی دوشت میاندازی و میروی. تا اینجا آنها تو را آوردهاند از اینجا به بعد تو آنها را میکشی. داری به محل قرار نزدیک میشوی. رسیدی. از شدت درد نمیتوانی جسمت را به زمین برسانی. جز کفشها و کوله، توان جدا کردن چیزی را از خودت نداری. اصلا نمیدانی کجا داری خودت را بین زوار خسته جا میدهی. شاید جایی به اندازه یک خواب جنینی. جسمت که به زمین میرسد تازه درد جان تازهای میگیرد. گویی ماری با چند سر در تمام جهات در اعضای بدنت میدود و زهر خود را به بند بند وجودت میرساند. خواب رویایی است که نمیتواند به جانت بنشیند. روحت در تب و تاب جدا شدن است و جسمت در گیرودار نگه داشتنش. درد لحظه به لحظه تیزتر زبانه میکشد. پلکهایت توان باز ماندن ندارند اما کار درد تمام نشده. خستگی در تلاش است و صبح به یادت نمیآید آخرین پلک قبل از خواب را کجا بستی.
به درد که فکر می کنی میان 61 هجری قمری و احوالات اربعین 1447 قمری میچرخی. هرازچندگاهی چند سطر میخوانی و رزقی از گوشهای از زمان صاف میافتد وسط روزمرگی هایت که حتی در مسیر هم گرفتار آنی. رنجهای دختری سه ساله بر قلبت چنگ میاندازد. از شرم گلایههایت را فرو میخوری. قیاس چند ساعت پیادهروی آن هم غرق مهر، با روزها و فرسنگها اسارت در چنگال شقیترین مردم در هیچ جای منطقت جای نمیگیرد. اشک تنها پاسخ توست.
سعی مدام تو در یافتن مستمسکی است که در دریای خروشان ناامیدی به قلاب نگاهت درآید. گاه به چنگ گیسوی سرخوشان کوی حسین(ع) میآویزی. طنین آهنگش به تمام هستی تو درمیآمیزد. گاه در تو چیزی زنده میشود و گاه میمیرد. در این حیات و مماتِ گاه و بیگاهِ سفر، لحظهای چنان بیپناه میشوی که میخواهی به هر دستاویزی چنگ بزنی. نه چله کمال بر دلت گذشته نه اشک معرفتی داری که به دامان حسین(ع) بریزی. اما مگر میشود از دامان حسین(ع) دست کشید؟ خوف و رجای دلت به دلهایی که به دامان حسین(ع) پناه آوردهاند چشم دوخته. دلهای معترف به سیاهی خود. اما هنوز حسین(ع) دست از آنها برنداشته است. تو خود را کمتر از همه میبینی. اما شاید هنوز هم برای تو جایی باشد. پای نه، دل به راه میسپاری. راه از پس چشم انتظاریها تو را به خود خوانده است و با جان، روح، دل و حتی با جسم تو کارها دارد.
🔹معصومه پرهیز
۲۰مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#امسال_هم_موکب_برپاست #قسمت_چهارم #ما_همچنان_هستیم تمرکزی برای نوشتن ندارم. شیفتها مدام عوض می
#موکب_امسال_هم_برپاست
#قسمت_پنجم
#بهترین_جا
از خواب بیدار شدم. چشمم به سایهبان لق و ناتَراز بالای سرم افتاد. هوای گرگومیش کمک میکرد چیزهایی ببینم. کمی فکر کردم. ساعت پنج صبح است و من شیفت شهرداریام. حالا بعد از انجام کار، دو دقیقه روی پتوهای محوطه دراز کشیدهام.
باد گرم کولر هم هرازگاهی میآید. تنها شخصی نیستم که اینجا دراز کشیده. طبق عادت بچگی که گاهی بدیهیات برایم سوال میشوند، سوالهای ذهنم به صف شدهاند!
«اینجا کجاست؟ من چرا اینجا هستم؟ زیر سایهبانِ یک محوطه نظامی در کشور دیگر!
دقیقا چه داستانی تمام برنامههایم را کنار زد و اولویت حضورم را در چنین جای گرم و پر از مشقتی قرار داد؟ آن هم نه برای آسایش و تفریح، که برای خدمت!»
جواب سوالها را میدانم؛ ولی بعضی وقتها دوست دارم مدام تعجب کنم و به افکارم، جواب درشت و قلبمه سلمبه بدهم!
از جایم بلند شدم. محوطه باید وارسی شود.
زائرها را دیدم که فارغ از هر چیزی به اشکال عجیب، روی دست و پا و کولههای یکدیگر دراز کشیده بودند. حین گشت، گربههای زشت پادگان، چندبار بیمحابا جلویم ظاهر شدند که باعث شد تپش قلب بگیرم و دیگر در محوطه نچرخم.
تصمیم گرفتم بین شیفت بقیه سرک بکشم و کمک کنم. از قضا به خاطر راه رفتن زیاد هم پای گشتوگذار نداشتم. سرِ شب مسافت زیادی را بهخاطر موکب سیبزمینی رفته بودم!
به بچهها سر زدم؛ همه دهه هشتادیها. عباسی، گنجی، کاظمی و... شیفت داشتند و تا صبح بیدار.
ما اینجا نت هم نداریم. پس من از شش ساعت کار واقعی صحبت میکنم!
شیفتمان که تمام میشود برای خواب میرویم. اما کو جای خواب؟! تقریبا یک ساعت از زمان استراحت میگذرد تا بتوانیم هر کدام یک گوشه بخوابیم. من هم که مثل باقی بچهها آوارهام، کنار خانم رضایی و خانم اسکندری میخوابم.
به غیر از جای خواب، دمپاییهایمان هم روی هواست و باید تمام ثواب نصفهونیمه خادمی را خرج حقالناس دمپاییهای غصبی کنیم. انشاءلله که صاحبانشان راضی باشند!
فاطمه جعفری دنبال راه فراری برای رفتن به بازار است. هرچه بدردنخور پنج دیناری است میخرد و بعد با خوشحالی میگوید که ارزان خریده و در خرمآباد این فلان قیمت است!
موکب ما بالاترین پذیرش موکب بانوان اطراف را دارد و تقریباً اکثر مواکب اطراف از زائر تا خادم، خانمهایشان مهمان ما هستند. ظرفیت جوری پر است که برای ظهرها با چالش جواب ندادن کولر گازی مواجه میشویم. حالا فکرش را بکنید در این گیرودار آقای فلانی میآید و میگوید همسر و مادر محترمه کسی آمدهاند و باید تحویلشان بگیرید و در بهترین جای موکب اسکانشان دهید. ما هم چشمی میگوییم. اما موکب «بهترین جا» ندارد! همهاش یکسان است و صد البته این را خود مهمان هم خواهد دید.
ادامه دارد...
🔹فاطمه عزیزی
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اَجرِ_کارِ_خانه
قرار بود فردای آن روز خانوادگی به موکب برویم؛ یعنی من و مادر و خواهر و عمهام و دوقلوهایش. ساعت را برای ۹ روی زنگ گذاشتم؛ اما حرکت از ساعت ۹ کجا و حرکت بعد از نماز ظهر کجا! بعد از رسیدن به موکب، من آشنا بودم و اول محل شستن ظرفها و بعد محل استراحت را چک کردم تا ببینم کدام قسمت نیاز به کمک دارد.
به سمت شستن ظرفها رفتیم. برخی از خانمها ظرفها را کف میزدند و برخی با آب شستوشو میدادند. خواهر کوچکم آبکشی میکرد و من هم در کنارش بودم و هر چند وقت یکبار چک میکردم که ظرفها را تمیز شسته باشد.
بماند که دو ساعت برق رفت و فهمیدم در قابلمه، بهغیر از کارایی که در پختوپز دارد، بادبزن خوبی هم هست! انگار رفتن برق و آب باید روزانه و برخی مواقع، شبانه نیز تکرار میشد.
باخبر شدیم امروز آخرین روزی است که خانمها میتوانند در موکب حضور داشته باشند و میخواهند موکب را به آقایان تحویل بدهند! خبر ناگهانی بود و آنطور که دلم میخواست با خواهرانم خداحافظی نکردم و برخی از آنها را پیدا نکردم؛ اما موفق شدم با خانمی که ساکن تهران بود و ماشینشان تصادف کرده و تقریباً سه شبانهروز در کنارمان زندگی کرده بود، خداحافظی کنم؛ آن هم زمانی که در حال پوست کندن سیبزمینی بود.
چقدر عجیب و ناراحتکننده! برای منی که موکب رفتن به روتین زندگیام تبدیل شده بود، سخت است. شبها گوشی را به امید موکب رفتن سر زنگ میگذاشتم و استرس داشتم از دوستان جا نمانم و نکند دیر برسم. بعد از رسیدن به موکب، چک میکردم کدام قسمت به کمک نیاز دارد و سلام و احوالپرسیها شروع میشد. یاد حاجخانم بخیر؛ از وقتی طایفه من را فهمیده بود به من میگفت «دختر دایی» و هوایم را داشت. انگار خانواده دومم بودند و به دیدن هر روزشان عادت کرده بودم.
برایم جالب است! بین برخی از خانمها رسم هست هرچه دست به سیاه و سفید نزنی، عزت و منزلتت بالاتر است. اما در موکب امام خامنهای قضیه فرق میکرد. یکبار دستهای از خانمها جمع شده بودند تا مرغهای پختهشده را ریشریش بکنند. بعضی خانمها برای اینکه نتوانسته بودند به آنها کمک کنند، حسرت میخوردند. یکی از دخترها میگفت: «برای اینکه مادرم به من اجازه بدهد بیایم، کارهای خانه را انجام میدهم.» چه جالب! کارهای خانه را انجام میدهد که اجر کارش، کار کردن در موکب امام حسین علیهالسلام باشد! این موضوع را کجای دنیا دیدهاید؟!
آنجا اگر بعد از چهار ساعت کار کردن، نیمساعت مینشستیم، عذاب وجدان میگرفتیم و مدام میپرسیدیم: «خانم خورشیدوند، کاری ندارند انجام بدهیم؟»
دوشنبه حدود ساعت یازده بیدار شدم. دیگر نه خبری از هماهنگی برای ساعت رفت بود و نه هماهنگی برای ساعت برگشت که باید قبل از تاریکی شب باشد. معلوم نیست تا سال بعد چه اتفاقی بیفتد. به هر حال، از خدا شاکرم برای این چند روز خدمت. الحمدلله.
🔹زهرا زادسری
21مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ماجرای_یخ
#قسمت_پنجم
#اولین_نوبت
شبها دیر میخوابیم. ساعت ۹ صبح قرار بیدار شدنمان است. به هر سختیای که هست نهونیم بیدار میشوم. طبق معمول خبری از صبحانه نیست.
میروم کمک یکی از دوستان، برای آمادهکردن قالبهای یخ. در شروع، دو نفر هستیم. اما کار تنهایی به پایان میرسد؛ توسط همان دوست.
محل استقرار کارخانه از مواکب و خیابان اصلی که همان شارع الکوفه است، ده دقیقهای پیادهروی دارد. دقیقه زیرِ تیغ آفتاب! همین سختی کار را بیشتر کرده.
امروز شانزده بار این مسیر را رفتم و آمدم. یکبار برای آچار، یکبار برای انبردست...
هربار دست خالی میروم و دست پر برمیگردم. نه فقط با ابزار. آب و شربت میآورم تا بچهها بخورند و جان بگیرند. هرکدام، مشغول کاری هستند.
امیرمحمد و امیررضا بالای سر کارخانه، سایهبان میزنند تا گرمای مستقیم آفتاب را کمتر کنند. علیرضا قالبها را آماده میکند. سینا و رضا هم کاروبار برقکشی را انجام میدهند. دسته جمعی هم کولر و موتور کارخانه را راه میاندازیم.
بعد از چهار ساعت کار، همه چیز برای شروع آماده است. ناهاری میخوریم و نمازی میخوانیم. بعد از یک ساعت استراحت، ساعت سه، قالبها را پر از آب میکنیم و داخل کارخانه میگذاریم.
امیرمحمد همزمان پیامی در گروه مواکب میگذارد:
«سلام علیکم
اعظمالله اجورکم
مواکبی که امشب یخ نیاز دارند لطفا اعلام کنند»
در کارخانه را به نیت شهید #علی_مرادی باز و یخها را تخلیه میکنیم.
قرار است هر بار تولید یخ را به نیت یکی از شهدای دفاع مقدس ۱۲ روزه انجام دهیم.
تخلیه یخها و آماده کردن قالبها برای نوبت بعد، دو ساعتی زمان میبرد.
مسئولین مواکب هم اندک اندک از راه میرسند.
موکب حضرت ابوالفضل کوهدشت، سهم خودش را برمیدارد. بچههای موکب امام رضای ازنا هم سهم خود را سوارِ ماشین باری میکنند و میبرند.
مسجد امام حسن عسکری هم با تأخیر میآید.
خبری از هیئت عشاق المهدی نیست. به آشپرخانه میرویم و به بچههای هیئت میگوییم «یخ نمیخواهید؟»
مشغول بستهبندی غذا هستند. سهمشان را خودمان بار گاری میکنیم و برایشان میبریم.
ساعت ۱:۳۰ شده. خسته و کوفته دراز کشیدهایم. نوبت بعدی یخها ۵:۳۰ آماده میشود.
یکی از بچهها میگوید: «چکار میکنی سرت تو گوشیه؟»
میگویم دارم روایت مینویسم.
یکی دیگر به شوخی و گلایه میگوید: «بنویس و در متن هم بیاور که چطور از زیر کار در میرفتی.»
جملهاش را عیناً نقل میکنم؛ چون با مخاطب صادقم!
🔹امیرمهدی جعفری
16مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#راه_امام_حسین_مسیر_موشک_بالستیک
ساعت شش صبح بود که از مرز رد شدیم. بعد از گیتهای مرزی عراق، تعدادی از مواکب عراقی در حال پذیرایی از زائران بودند. یکی آب خنک میداد، یکی سیبزمینی سرخ شده، دیگری کباب و یکی هم آبپرتقالِ تگری!
از بین مواکب که میگذشتیم بوی خوشی به مشاممان رسید. آنقدر این بو مطبوع بود که نمیتوانم توصیفش کنم؛ ترکیبی از دارچین، گلاب و چیزهای دیگری که با آن چای دم میکردند. به سمت بو برگشتیم. موکبی بساط چای گذاشته بود.
پشت وسایلشان، عکسی از سید حسن نصرالله بود که لبخند میزد.
تعدادی فلاسک، قوری، سماور و ظرف آب روی میزی قرار داشتند. از خدام موکب کسی نبود و این یعنی دیر رسیده بودیم. از چای فقط بویش مانده بود!
چند قطعه کارتن توجهم را جلب کرد. جلوتر رفتم. روی یکی نوشته شده بود «راه امام حسین (ع)، مسیر موشک بالستیک» و روی کارتن دیگر «راه موشک بالستیک»
گوشی را بالا آوردم و چند عکس گرفتم.
عراقیها حتی به اینکه موشکهای بالستیک ایرانی از بالای سرشان، از جغرافیای آنها، رد میشوند هم افتخار میکنند.
🔹معصومه عباسی
21مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قربانی
پنج روز پیش که در سفر کربلا بودم، رفقایی که بنا به هر دلیلی نتوانستند به این مسیر ملحق شوند، به من میگفتند: «ما را تحفهای دِه از بحر تفکر و خلوت با امام حسین(ع)»
چیزی که قابل گفتن باشد، نداشتم. اما به شکل عجیبی فردای همان روز، اتفاقاتی افتاد قابل روایت.
عمود ۷۰۰ به بعد بودیم که مردی از کنارم گذشت. دو گوسفند پشت سرش در حرکت بودند. گویا میدانستند، به کجا میروند و نتیجهی رسیدن به مقصد چیست!
مردی که جلوی آنها حرکت میکرد، بند دور گردنشان را نگرفته بود. برای امام حسین(ع)، حتی حیوانات هم با افتخار قدم برمیدارند!
ندیدم حتی یک لحظه سر گوسفندها به سمت دیگری جز روبرو بچرخد. شاید در دلشان میگفتند: «جد ما جایگزین قربانی شدن پسر ابراهیم شد؛ چه افتخاری که ما هم قربانی زائرین ثارالله شویم...»
🔹حسن احمدوند
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قبل_از_بهشت
#قسمت_اول
از اولین شب محرم امسال که سفرهی روضهها پهن شد، اولین و آخرین حاجتم این بود که امسال هم جامانده اربعین نباشم!
روزها و شبهای محرم به فکر کردن به این موضوع گذشت.
درست مانند کسی که در خلاء گیر افتاده باشد دست و پا میزدم. نمیدانستم چگونه، اما در تقلای رفتن بودم. با دوستانم در میان گذاشتم موضوع رفتن را؛ اما همه در بلاتکلیفی بودند.
برای خادمی موکب حضرت ابالفضل ثبتنام کردم. روز مصاحبه پرسیدند:
«اگر پذیرفته شوی با ما میآیی؟» روز اعزام را پرسیدم. بعد از کمی سکوت گفتم: «من تا شب قبل اعزام هم نمیتوانم به شما جواب قطعی بدهم.» و خب، خادمی از کفم رفت.
هیچ اطمینانی به رفتن نبود؛ اما امیدوارانه کوله سفرمان را بستم. دینار تهیه کردم و به آقا گفتم: «تا اینجای کار با من، بقیهاش با شما.»
درحالیکه همه چیز در خوف و رجاء بود، اما ناامید نبودم. نگران بودم؛ اما ناامید نه!
دوشب قبل از راه افتادنمان، خواب شهید را دیدم. مطمئن شدم همه چیز تمام است.
یاعلی گفتم و خرمآباد را به مقصد تهران ترک کردم.
............
گروه ما 12 نفراست. از تهران به سمت مرز خسروی حرکت کردیم. بین راه در همدان مهمان منزل یکی از دوستان شدیم و بعد از آن ادامه مسیر دادیم.
تا قبل از امروز هربار از مرز مهران به قصد زیارت رفته بودم و تجربهای از مرز خسروی نداشتم؛ همین دلیلی شد برای کسب تجربه و کنجکاوی بیشتر من!
ادامه دارد...
🔹زهرا امینپور
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#سفرنامه_اربعین
#اعزام_خدام
سفر را با اذن مادر ارباب و حضرت حجت عجلاللهفرجه شروع کردیم. کمی دلشوره داشتم بابت این سفر و مسئولیتهایش. آیا لایق خدمت به مهمانان آقا هستیم؟ تترس داشتم از آماده نبودن برای این سفر معنوی و جدا شدن از تعلقات دنیوی (و نوشخار ذهنی که اگر جنگ بشود چه؟ خانوادهام، عزیزانم، کشورم!) اما غلظت و قدرت آرامشم بیشتر بود. مثل یک لیوان شربت خنک و گوارا با رایحه گلاب و هل که گرمای اول مرداد را به راحتی حریف است.
خدام یک به یک خود را به ترمینال رساندند حرکت بدون تأخیر اتوبوس، نظم گروه را در اول سفر به رخ می کشید.
زیر سایه مبارک قرآن راه افتادیم. از خرمآباد به سمت مهران. دست به سینه گذاشتم، گفتم یا صاحبالزمان، من که نه معرفت دارم برای زیارت، نه توان و شرایطش را دارم، برای همقدم شدن با عاشقان جد بزرگوارتان در مشایه؛
فقط می آیم که سیاهی لشکرتان باشم؛
کنیزتان باشم.
می آیم که هر لحظه، با دیدن این حد از وحدت و محبت، به یاد توصیفات دولت کریمه و تمدن آخرالزمانی مهدوی، زیر لب از عمق جان صدایمان را به عرش برسانیم: اللهم عجل لولیک الفرج
آقا جان من روسیاه راقبول می کنید؟
الحمدلله بدون هیچ مشکلی به مرز مهران رسيديم. نماز را بین راه اقامه کردیم. در بین شوخی و خنده خدام شام سبکی صرف شد.
بدون هیچگونه معطلی سوار ونهای کربلا شدیم.
اینجا کسی گم نمیشود؛ از قافله جا نمیماند؛ ديگري را معطل نمی کند؛ غر نمیزند؛ با گرمای هوا آشنایی قبلی دارد.
آخر این قافله از کودکی خادم این تبار محترمند و در این سفرها قد کشیدهاند.
بالاخره به کربلا رسيديم. به چند گروه تقسيم شدیم و برای دوساعت دیگر وعده کردیم در ستون ۱۵ ورودی حرم آقا جانمان حضرت ابوالفضل عليهالسلام.
تجدید وضو انجام شد و با گروه دوستان به سمت حرم حضرت عباس حرکت کردیم.
سرپایینی بهشت؛ السلام علیک یا ابوالفضل العباس.
ناخودآگاه این مداحی در ذهنم تداعی شد:
«شد شد؛ نشد میرم کربلا پیش عموم ابوالفضل» زدم زیر گریه.
با این وقت کم شرایط رفتن تحت قبه با این صف طویل که نه، قطور خیلی زمان میبرد. خطوط صفهای کنار هم تاشده! حداقل ۴۰ دقیقه زمان میبُرد.
نمیتوانستیم به آن قُرب مستانه و وصال جانانه فکر کنیم؛ سهم ما ایستادن با فاصله روبروی ضریح در محل خروجی بود؛ یک تماشای بعید...
ولی چشممان به ضریح منور شد. اشکبار و دلشکسته سلامی دادم و سفره دل را باز کردم. سرم را انداختم پایین و گفتم مثلا الان دستهایم گره خورده توی شبکههای ضریح؛ مثلا الان تحت قبهام؛ مثلا الان سرم را بالا گرفتهام و دارم پرواز ملائک تا عرش را میبینم؛ مثلا الان صورت به ضریح گذاشتهام و ضریح از اشکهای داغم خیس شده.
دراین زمان کم سرداب بهترین گزینه بود. خلوتتر و نزدیکتر به مقبره آقا.
بعد از زیارتنامه و زیارت امین الله و نماز زیارت به سمت ششگوشه آقا جان حرکت کردیم.
تا نماز نیمساعتی زمان بود. به پيشنهاد یکی از دوستان در صف زیارت قرار گرفتيم. نگران زمان کم و دیر رسیدن به قرار و نماز بودم. یک مرتبه هم ازصف خارج شدیم و دل بیقرار دوباره در صف قرارمان داد. توکل به خدا ان شاالله دیر نمیرسیم. مگر میشود کربلا باشی و تحت القبه نروی!
الحمدلله زیارت تحت القبه هم روزییمان شد.
از امام که نه، از آن تصویر نورانی بهشتی خداحافظی کردم. میشد هنوز حرف زدن را ادامه داد. مگر نه؟
چه فرقی میکند؛ مهم این است که حس کنی روبروی امام، دست به سینه، خاضع، دلشکسته، سر به زیر، محتاج، مستأصل ایستادهای؛ و امام، مهربان، پرلطف، وسیع، بخشنده، شنوا، صبور، امین و پُر مهر تو را نگاه میکند؛ جوری که انگار فقط و فقط تو یک نفر آنجایی...
میروم به امیدِ دوبارههای من و تو
میان این همه غوغا؛ میان صحن و سرایت...
سر ساعت به دوستان دیگر ملحق شدیم و با اندکی تأخیر به سمت نجف راه افتادیم...
🔹زهرا مومنزاده
۲۲مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
🔹اشعار شاعران هماستانی را اینجا بخوانید:
https://eitaa.com/afarineshadabi
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ماجرای_یخ #قسمت_پنجم #اولین_نوبت شبها دیر میخوابیم. ساعت ۹ صبح قرار بیدار شدنمان است.
#ماجرای_یخ
#قسمت_ششم
صدای زمین خوردن قالب خالی یخ به زمین را میشنوم. مضطرب از خواب میپرم.
کار از کار گذشته و خواب ماندهام! همزمان با پایین پریدن از تخت ساعت را چک میکنم. ۴۵دقیقه تأخیر.
سراسیمه وارد محوطه میشوم و حق به جانب میگویم: «چرا یک نفرتون من رو بیدار نکرد؟!»
میخندند و میگوید چند بار بیدارت کردیم؛ چند ثانیهایی مینشستی، دوباره میخوابیدی. ما هم بیخیال شدیم.
سختی کار تقریباً تمام شده و فقط برای دلگرمی تا آخرِ کار کنار بچهها میمانم.
کار که تمام میشود، یکی از دوستان میگوید: «دیشب تا صبح، علیرضا شیفت بوده! بهعنوان تنبیه تا شش ساعت آینده که یخها آماده میشوند، بمان پای دستگاه.»
خسته و نالان میگویم: «شش ساعت تنهایی چکار کنم؟»
میخندد و میگوید: «روایت بنویس!»
حالا من ماندهام و گوشی بدون اینترنت و ایرپادم.
پوشه مهرداد ملکی را باز میکنم و مداحیهایش را میگذارم روی پخش.
بعد میروم سراغ امین قدیم، بعد سید مهدی حسینی و بعد هم سید احمد حیاتالغیب خودمان.
دو ساعت از وقت را کشتهام. هرکدام از بچه ها سمتی هستند. یک نفرشان به بچههای آشپزخانه کمک میدهد و دیگری رفته ایستگاه امام حسن عسکری.
علیرضا هم دارد استراحت میکند.
دست و دلم به نوشتن نمیرود. گرسنهام و خوابم میآید. میروم داخل تا کمی استراحت کنم. حواسم هست که چشمانم را نبندم و هوشیار باشم که اگر برق وطنی عراق قطع شد، سریع ژنراتور پشتیبان را روشن کنم.
رضا هم میآید داخل. سلام میکند. جوابش را میدهم و مراقبت از دستگاه را میسپارم به او تا کمی بخوابم.
معطل جواب مثبت یا منفیاش نمیمانم. پتو را میکشم روی سرم و میخوابم.
با صدای اذان ظهر بیدار میشوم. آماده میشویم تا دور جدید یخها را آماده کنیم.
چند روزی همینطوری یخ میزنیم و تخلیه میکنیم و شیفت میایستیم. وقت اضافهمان را هم در دیگر مواکب خرج میکنیم. هرچند که چندان وقت اضافهایی هم نداریم.
خوشحال میشوم که کارمان روی روال افتاده و توفیق خادمی، امسال هم نصیبمان شده که یک روز امیرمحمد میآمد و میگوید:
«بچهها با نیت کار کنید؛ امروز روز آخر کارمونه و از فردا تعداد زوار نجف خیلی کم میشه و مواکب هم کمکم جمع میکنن...»
🔹امیرمهدی جعفری
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
هدایت شده از سما؛ کانون طراحان گرافیک لرستان
🎨 پوستر : « روشن شوید»
✍🏻 اثر: امید کردی
🎬 تولید: کانون طراحان گرافیک لرستان | سمـا
📥 برای دیدن اثر و دیگر تولیدات ما:
🆔 @samalorestan