#مغناطیس_حسینی
پانزدهم مردادماه، بهعنوان خادمِ درمانگر، با موکب سلامت حافظ از دانشکده دندانپزشکی خرمآباد، بهطرف نجف اشرف حرکت کردیم. اکثر اکیپ پزشکی، دهه هفتادی بودند. تیر محبت امام حسین، چنان به قلبشان نشسته بود که سختی راه و گرمای ۵۸ درجه روی هیچکدامشان اثری نداشت. روحیهها بالا؛ نشاط معنوی، خوب؛ حجاب و عفاف، عالی. تابآوریشان عشق حسینی را در تاروپودشان دوانده بود. به هر کدام نگاه می کردم روحیه می گرفتم و لذت می بردم که چنین همکارانی دارم.
در محل شهدای گمنام اندیمشک توقف کوتاهی داشتیم. استقبال از زائران عالی بود. شب باوجود جمعیت زیاد زائران، بهراحتی از گیت گذشتیم. بین راه چندینبار ماشین را متوقّف و ازمان پذیرایی کردند.
نزدیک اذان ظهر به نجف رسیدیم. اتوبوس، سر خیابان موکبِ حضرت ابوالفضل خرمآباد نگهداشت. با هماهنگی دکتر پارسا پرویزی، مدیر اکیپ پزشکی، کولهپشتیها را به موکب تحویل دادیم. در دمای بالای ۵۰ درجه نجف، جلوی آفتاب، با اتیکت موکب حافظ سلامت، چفیه به گردن، در سه صف پشتسرهم، به طرف حرم راه افتادیم.
در آن گرمای سوزان، کولرهای بسیار قوی با آبپاش، توزیع آب خنک و خوراکیهای مختلف، سختی راه را آسان کرده بود. موج جمعیت هرازچندگاهی ما را از گروه جدا میکرد. وقتی به حرم نزدیکتر شدیم، دکتر پرویزی گفتند: «تا دو ساعت دیگر سر همین خیابان منتظرتان هستیم. دو نفر، دو نفر باهم بروید که رفت و برگشت برایتان راحت باشد.»
من با پريسا باهم رسیدیم حرم. اذان ظهر را گفتند. در محوطه حرم، حتی جلوی آفتاب جای خالی برای خواندن نماز، پیدا نمیشد. مغناطیس حسینی آنچنان کششی داشت که حرکت همه به طرف حرم بود.
فقط دو ساعت مهلت داشتیم. با سلام و صلوات خودمان را رساندیم روبروی در ورودی حرم؛ ولی نتوانستیم وارد شویم. هربار موج جمعیت به طرفی پرتمان میکرد؛ ولی دوباره يکديگر را پیدا میکردیم. به خدا التماس می کردم که اذان تمام شد ولی من نمیتوانم دوتا دو رکعتی نماز ظهر و عصر بخوانم! نکند وقت تمام شود و مجبور شوم نماز نخوانده برگردم!
اشکهای التماس به خدا در چشمانم حلقه زد! دلم برای خودم سوخت. یعنی چه! آمدهام حرم حضرت و نتوانم نماز واجبم را هم بخوانم!
نگاه کردم؛ بعضی نماز میخواندند. به حالشان غبطه خوردم. با دل شکسته دوباره شروع کردم به خدا التماس کردن. در همین حالوهوا بودم که چشمم به چشمان خانم جوانی افتاد. با دست اشاره کرد که به طرفش بروم. دستم را به دست پريسا قفل کردم. خودمان را به او رسانیدیم. خانوادهای عرب که جلوی یکی از کولرها نشسته بودند. با رفتن ما بلند شدند. رفتیم جلوی کولر، روی فرش! اول از خدا تشکر کردم بعد از آن خانم جوان.
چندبار زمزمهکنان، با بغضی در گلو گفتم: «ممنون مولاجان که راهم دادی! ممنون که جا هم دادی!»
خوشحال شديم. احساس کردم که روبروی ضریح نشستهام، اذن دخول، زیارتنامه و نماز خواندیم. دعا کردیم. چه حال خوبی! لذت لحظه به لحظهاش قابل وصف نیست. دو ساعت، بهسرعت گذشت. باید برمیگشتیم. توی دلم احساس رضایت کردم.
موقع برگشت، موج جمعیت آنچنان از هم دورمان کرد که نتوانستیم همدیگر را پیدا کنیم. با هر تلاشی بود خودم را به محل قرار رساندم. همه بهموقع حاضر شدند. گرما شدید بود؛ ولی تحمل می کردیم، چندبار زیر آبفشانها رفتیم و آب خنک گرفتیم. بعضی از عراقیها، حتی نیروهای امنیتی، مقوا بهدست زائران را باد میزدند. درحالیکه خودشان شُرشُر عرق میریختند. صمیمیت به اوج خودش رسیده بود. مهماننوازی حد و مرز نداشت! رفت و برگشت آنها را درحال باد زدن زائران دیدم. نمی دانم چه نیروی خارقالعادهای داشتند!
تا به موکب حضرت ابوالفضل برسیم، نیم ساعتی طول کشید. محوطه و حسينيه، پر از جمعیت بود. جا برای نشستن نداشتیم. داخل محوطه، بستههای نهار را تحویل گرفتیم. کوله پشتیها را برداشتیم و سوار اتوبوس شدیم، تا بهموقع درمانگاه موکب حافظ سلامت را در کربلا راهاندازی کنیم.
🔹عصمت نیکسرشت
15مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#روایت_ویژه
#قسمت_اول
پست1- شروع روایت «خادمی در گرمای نجف»
اینجا موکب حضرت ابوالفضل علیهالسلام است.
در دل نجف، زیر آفتاب سوزان ۵۴ درجه.
جایی که خدمت، فقط کار نیست؛ عبادت است.
اینجا هر کاری، چه ریختن یک استکان چای، چه شستن سرویس بهداشتی،
یک جور وصل است... وصلی به راه حسین؛ به دل زائر.
ما خادمها، هر روز در یک بخش جدید خدمت میکنیم.
چرخشی، اما نه بیهدف...
هر پست یک دنیای جداگانه است؛ یک روایت مستقل.
پست2- پذیرش «ثبتنام زائر یا ثبت عشق؟»
توی بخش پذیرش، انگار ما فقط اسمها را ثبت نمیکنیم.
هر زائر که وارد میشود، با لهجه خاص خودش سلام میدهد.
از جنوب گرفته تا شمال، از سیستان تا آذربایجان.
این تفاوت لهجهها یک چیز را فریاد میزند:
که حسین، همهمان را دور هم جمع کرده.
بعضیها را نگاه میکنی، اشک توی چشمانشان است.
بعضیها هم با خجالت میپرسند: «اینجا جا هست؟»
دلت میلرزد؛ چون تو فقط یک اسم نمینویسی، تو یک دل خسته را راه میدهی به خیمهی امن حسین.
پست3- اسکان «سقف کوچکی روی دلهای بزرگ»
بخش اسکان شاید از بیرون فقط نظم دادن به خواب زائرها باشد؛
ولی از درون، یعنی فراهم کردن آرامش برای دلهایی که با هزار نذر و نیاز آمدهاند...
یک نفر تازه از راه رسیده؛ پایش تاول زده؛
یکی دیگر فقط دنبال یک جای خنک است؛
یکی خوابش نمیبرد و دلش فقط چند لحظه سکوت میخواهد.
میبینی که یک بالش خنک، یک دوش، یا یک لیوان آب خنک، میشود کل دنیا برای یک زائر...
پست4- چایخانه حضرتی «استکانهایی که با دل پُر میشوند»
توی چایخانه حضرتی، ما فقط چایی نمیریزیم؛
ما دل میریزیم تو استکانها.
لبهای خشکشده از پیادهروی، چشمای خسته، ولی پرنور.
با اولین قلپ چای، زائر انگار جان دوباره میگیرد.
و ما فقط نگاه میکنیم و توی دلمان میگوییم: «قبوله آقا؟»
پست5_ شهرداری موکب «وقتی خدمت، شوخی میسازد!»
در واحد شهرداری موکب، همه با خندهاند.
یکی میگوید: «من خیابونای عراق رو آسفالت کردم!»
آن یکی میگوید: «من برق رو رایگان کردم، کولرها قطع نمیشن!»
و نفر سوم با خنده میگوید: «من مسئول رسوندن آب به کل نجفم!»
شوخیها پشت هم میآید؛ اما پشت هر شوخی، یک دل خالص است.
ما زباله جمع میکنیم؛ میشوریم؛ جارو میزنیم؛
اما با لبخند، با دل، با عشق.
و تهش یکی از خادمها میگوید:
«هرکی اینجا دستش بره تو لوله، دعاش مستقیم میره بالا!»
🔹اعظم گوهری
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روایت_ویژه #قسمت_اول پست1- شروع روایت «خادمی در گرمای نجف» اینجا موکب حضرت ابوالفضل علیهالسلا
#روایت_ویژه
#قسمت_دوم
پست6- کمک متقابل «وقتی زائر هم خادم میشود»
اینجا فقط خادمها کار نمیکنند؛ زائرها هم با دلشان میآیند وسط.
یکی داوطلب میشود پیاز پوست بگیرد؛
یکی بادمجان خرد میکند؛
یکی میگوید: «کمک نمیخواید؟ منم یه دستی بدم!»
حس میکنی اینجا همه یک خانوادهاند.
یکی از زائرا گفت: «آخه ما اومدیم مهمونی حسین، نمیشه فقط بشینیم!»
و واقعاً چه مهمانیایی است اینکه مهمان هم خودش میزبان میشود.
پست7- خلاقیت «آشپزخانه در گرمای ۵۴ درجه!»
توی آشپزخانه، خلاقیت موج میزند!
مثلاً امشب شام یک ترکیب خیلی ویژه بود:
عدسپلو + قیمه بادمجان!
باید بگویم واقعاً نور علی نور بود!
یک وعده دیگر ساندویچ بندری دادند؛ ولی تویش بادمجان سرخشده هم گذاشته بودند.
نمیدانیم این حرکت جسورانه بود یا عاشقانه.
ولی از یک چیز مطمئنیم:
اگر یک روز دیگر عدس بخوریم، خودمان مثل عدس سبز میشویم!
پست8- رفع حاجت «بعد از سرویس بهداشتی!»
بعضی وقتها نوبت ماست برای نظافت سرویسهای بهداشتی.
کار سختی است؛ ولی لبخند بچهها کار را شیرین میکند.
یکی میگوید: «این دیگه حاجت روا کردنه! مستقیم وصلی به آسمون!»
آن یکی میگوید: «هر بار که بو میکشی، یه گناه پاک میشه!»
خلاصه با شوخی و خنده، تمیز میکنیم؛
اما ته دلمان میگوییم:
»شاید این دقیقاً همون جاییه که دعامون مستجاب میشه...»
پست ویژه- «اینجا زن بودن یعنی زینبی بودن...»
اینجا در موکب حضرت ابوالفضل علیهالسلام،
هر گوشهاش یک حال خاص دارد؛
اما یکی از زیباترین صحنهها، همان وقتیست که صف نماز جماعت خانمها بسته میشود.
دلها رو به قبله؛
صدای آرام و متحد «اللهاکبر»؛
و آفتاب نجف که با شرم، پشت سایهها پنهان میشود.
کنار نماز، برنامههایی هم داریم که دلهامان را جلا میدهد:
آموزش احکام؛
ختم سوره مبارکه فتح؛
حدیثهای کوتاه و پرمعنا.
و گاهی هم خانمهای زائری که مداحی بلدند، با صدای پر از حزن، از حضرت زهرا و زینب میخوانند.
و صدای گریهی زائرها، با صوت مداحی قاطی میشود.
همهمان میشویم یک جمعِ یکدل، در مسیر حسین.
اما یکی از بخشهایی که همه مشتاقش هستند،
قصههای شب حاجخانم اسکندریست؛
زنی از نسل انقلاب، از دل جبهه و جنگ.
با چادری که بوی خاک و باروت را با خودش آورده...
او شبها برای ما قصه میگوید؛
اما نه قصههای تخیلی؛
بلکه روایتهای واقعی از زنان رشید و دلاور ایران؛
زنانی که بینام و نشان، اما با ایمان و غیرت،
در دل تاریخ ماندگار شدند.
وقتی حاجخانم حرف میزند،
همه ساکتند؛
حتی باد هم انگار آرامتر میوزد.
دخترها با چشمهای گرد گوش میدهند؛
و بعضی زنها زیر چادر، بیصدا اشک میریزند.
اینجا زن بودن، یعنی زینبی بودن.
یعنی سرباز حسین بودن؛
یعنی روایتگر حقیقت بودن؛
در سکوتی که گاهی از هزار فریاد رساتر است.
🔹اعظم گوهری
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آزمایش
شب قسمتی از کتاب «ارتداد» را در دفترم مینوشتم.
«بلا را ما انتخاب نمیکنیم. بلا غالباً خودش سر زده میآید و ماهیچههای کرخت و خوابآلود تاریخ را به تحرک وامیدارد. بلا میآید تا تاریخ زخم بستر نگیرد...»
به خیال خودم یک مشت چرت و پرت قشنگ مینوشتم. خیلی ربطی به من نداشتند. فقط چند ساعت بعد، بلا صاف آمد بیخ گوشمان. نشستیم پای تلویزیون. کاری از دستمان برنمیآمد. به عکسهای سرداران شهید زل زده بودیم. باورش سخت بود که همهی آنها در یک روز شهید شوند.
دنیا داشت عجیب و غریبتر میشد و آن بلا نزدیکتر؛ شبیه یک آزمایش بزرگ بود که همه میتوانستند در آن شرکت کنند. جنگ با اسرائیل آزمایشی بود که خیلیها منتظرش بودند و حتی به خرمآباد هم رسید.
پادگان امام علی(ع) خیلی از خرمآباد دور نیست. ما کلی فامیل داریم که چسبیده به آنجا زندگی میکنند. یکی از همان فامیلها اوضاعشان را تلفنی توضیح میداد. بچه که بودم از او میترسیدم. شاید تاثیرات قربانی کردن گوسفندهایش بود.
همان فامیل به ظاهر ترسناک، داشت پشت تلفن گریه میکرد. آنقدر از شهادت پاسدارها ناراحت بود که تقریباً یادش رفت خودش هم جانی دارد و میتواند آن را از دست بدهد.
حتی یک روستایی هم در این آزمایش شریک شده بود. او میتوانست به اندازهای که توان دارد از اسرائیل متنفر باشد.
اسرائیل چطور میخواست در برابر آدمهایی بایستد که یادشان رفته بود جانشان ارزشمند است؟!
🔹محیا شریفیان
۲۴خرداد۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#آشپزی_در_خانه_پدری
مقصد تازهای در پیش داشتم؛ نجف… خانه پدری.
پیشتر طعم آشپزی را در جوار شهدای گلزار خرمآباد، برای عزاداران سیدالشهداء، در هیئت عشاقالمهدی، چشیده بودم؛ اما این بار توفیق دیگری نصیبم شده بود؛ آشپزی در موکب حضرت ابوالفضل، در شهر نجف اشرف، برای زائران امیرالمومنین.
از آشپزی در نجف چیزی نمیدانستیم؛ نه تجربهای داشتیم و نه کسی پیدا شد که راه را نشانمان بدهد. بااینحال، خدمت در نجف آن هم در ایام اربعین، برایم مزد همه سالهایی بود که در گرما و سرما، کنار قبور شهدا برای عزاداران حسین، دیگ به دیگ غذا پخته بودم.
هفت ماشین باری (کامیون و سایپا) را تا آخرین گوشه پر کردیم. هرچه دمِ دست بود، بار زدیم. جاده پیش رو بود و دلهایمان پر از شوق. شب که به مرز مهران رسیدیم، موجی از زائران حسینی مقابلمان قد کشید؛ ازدحامی که آدم را هم خسته میکرد و هم به وجد میآورد. آن هم دوازده روز مانده به اربعین.
صبح روز بعد، پس از ساعاتی خواب و بیداری در راه، به نجف رسیدیم.
هر وقت که پا به این شهر گذاشته بودم، باوجود هر خستگی، مستقیم میرفتم حرم. اما این بار، از همان دور به آقا سلام دادم و با دلی که بهانه خدمت داشت، یکراست راهی موکب شدم.
همزمان با ما، بخشی از وسایل و اقلام غذایی هم رسید. نگاهها به هم گره میخورد و یک سوال در ذهن همه میچرخید:
«میشود بدون وسایل آشپزی، کار را شروع کرد؟»
هنوز جوابش را پیدا نکرده بودیم که از دور، غبار جاده کنار رفت و کامیونها یکییکی از راه رسیدند. انگار صدای چرخهایشان، نوید شروع یک ماجرای تازه را میداد. ذوق و شوق بچهها وصفنشدنی بود. حالا فقط منتظر بودیم تا اجاقها روشن شود و بوی اولین غذا در موکب بپیچد.
شام شب اول، ساندویچ مخلوط بود. امکانات محدود بود؛ اما دست عنایت آقا، مزه را چند برابر کرد. تعریف زائران، خستگی را شست و برد.
صبح روز بعد، اجاقها را روشن کردیم و دیگها را بهراه انداختیم. هوای نجف داغ بود؛ از همان گرماهایی که نفس را در سینه حبس میکند. تصمیم گرفتیم قیمه بپزیم. اما گرما کار را کند میکرد. هر چند دقیقه لیوانی آب مینوشیدیم. در همان لحظهها، نام حسینِ تشنهلب در ذهنها میچرخید و لبها ذکر میگفتند.
سرانجام، قیمه آماده شد. هنگام پخش، بچهها با وسواس ظرفها را پر میکردند. چهرهها خیس از عرق بود و چشمها خیس از اشک. بعضیها حتی آب نمیخوردند تا بتوانند سریعتر غذا را به زائران برسانند.
اول، غذا را به خادمان خانمها دادند تا میان زائران زن تقسیم کنند. صدای خادمها آمد که «کافیه برای خدام آقا بکشید.»
اینجا، نجف… خانه پدری… همانجاست که مزد سالها خدمت را میدهند؛ بیهیچ پیمانه و بیهیچ حساب.
🔹هارون مکی
۱۵مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
پرده اول: خرمآباد
دختر هجدهساله بود. در نگاهش برق شوق میدرخشید. دلش میخواست نامش میان خادمان موکب ثبت شود. مسئول مصاحبه نگاه جدیاش را به او دوخت و پرسید:
– یکی از پستها شستن سرویس بهداشتیه. میری؟
برای چند لحظه مکث کرد. چشمهایش روی زمین خیره ماند. انگار با خودش میجنگید. لب باز کرد:
– چکمه، دستکش و ماسک میدین؟
مسئول بیآنکه لحظهای درنگ کند گفت:
– چکمه نه… دستکش آره.
نفسش را آهسته بیرون داد. با صداقت ادامه داد:
– راستش رو بخوام بگم… من توی خونهمون هیچ کاری نمیکنم. تا حالا حتی یه بار هم سرویس بهداشتی نشستم. حالم بهم میخوره.
برای لحظهای سکوت کرد. سرش را بالا گرفت و با قاطعیت گفت:
– باشه… سرویس میشورم.
نگاهها روی او ثابت ماند. هیچکس فکرش را نمیکرد دختری که تا حالا حتی کار سادهای در خانه انجام نداده، بیپروا چنین چیزی را قبول کند.
پرده دوم: نجف اشرف
نیمهشب بود. نسیم داغ نجف روی صورت مینشست و حیاط موکب زیر نور کمرنگ لامپها حالتی نیمهتاریک داشت. گوشه حیاط نشسته بودم. صدای قدمهایی از پشت سرم آمد. برگشتم. همان دختر هجدهساله بود. گونههایش سرخ از خستگی و نگاهش جدی بود. به سمتم آمد و گفت:
– دستکش یکبار مصرف میخوام.
پرسیدم:
– برای چی؟
جواب داد:
– پست دستشوییه. سرویسها رو دارم میشورم. دستشویی فرنگی کیپ شده؛ باید بازش کنم.
مات ماندم. همان دختری که روز مصاحبه اعتراف کرده بود در خانه، دست به شستن سرویس نزده، حالا با صلابت از باز کردن دستشویی حرف میزد.
مسیر انبار را نشانش دادم:
– دستکشها اونجاست.
بیآنکه حرفی اضافه کند، به سمت تاریکی حیاط رفت.
نور لامپ روی صورت خسته اما مصممش افتاده بود؛ نگاهم را از او برنداشتم. در دل گفتم:
– چقدر تغییر کردی...
🔹پروین حافظی
16مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
42.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#راهیان_نور
برای ۹۶ است به گمانم. برای آنوقتها که صافتر بودم و سادهتر. کمی هم سرپاتر و سرکشتر.
اسفند که میشد ویرمان میگرفت دستهجمعی برویم راهیان نور. توی اتوبوس قهقههمان به راه بود، توی خوابگاه با بچههای فلان شهرستان دعوایمان میشد و توی بیابانها زار میزدیم. کفشها را میکندیم به حرمت شهدا، سرها را پایین میانداختیم، چشمها را میبستیم و چاک دهانهامان را میدوختیم و زار میزدیم. لرستان که هیچوقت راوی خوب همراه کاروانها نمیفرستاد (جز یک سالی که خودمان از اصفهان راوی بردیم) پس میرفتیم قاطی کاروان شیراز و کجا و کجا و باز زار میزدیم. قاطی قهقهه و دعوا و زار زدن، ویرمان هم گرفت کلیپی بسازیم برای سالگرد تشییع دو شهید گمنام دانشگاه که ۱۲اسفند بود.
و آن سالها (مثل حالا) که چیزی نمیدانستیم از سناریونویسی و قاببندهی و نوردهی و کذا و کذا، یکیمان شد کارگردان و یکیمان نویسنده و یکیمان هم که من بودم دوربین دانشگاه را گرفت دستش. و مثلا ثانیه فلان تا فلان را که ببینید تمرکز را گذاشتهام روی نمایش حصیر سقف و کارگردان هم تایید کرده و تدوینگر هم تدوینش زده. و این تازه کیفیت تصویر است (که البته اگر سختگیری نکنم و کمی ادعا و اعتماد به نفس قاطیاش کنم بهتر از بعضیهاست)؛ زمان طولانیاش هم به کنار. اما اصل ماجرا ملقمهای است در مضمون. هرچه گیرمان آمده از تصویر و محتوا، ریختهایم توی کلیپ. از حمله صدام شروع میشود و به آرزوی کربلا رفتن، زائرین ناشنوا میرسد. بیربط هم میرسد. بیربط، اما اشک درار. اقلا برای خودم که اینطور است.
و حالا بعد از ۸ سال، توی هاردتکانی، پیدایش کردم و گوشه چشمی خیس. و باز ویرم گرفت که به بهانهای بگذارمش جلوی چشم چهارتای دیگر شاید آنها هم گوشه چشمی...
بهانه مربوط اما جور نشد. نه اسفند است و موقع راهیان، نه اربعین است و وقت کربلا (که وقت نمیخواهد البته). اما شهادت امام رضا که هست و اگر کلهم نورٌ واحدی، کنارش بگذارم، احتمالا مربوط میکند ماجرا را. که اگر نکند هم حرجی نیست. ویرم گرفته بگذارم و ویر گرفتن که این همه صغری و کبری چیدن نمیخواهد.
🔹امین ماکیانی
۲شهریور۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
_ حدس بزن تو بطری چیه ؟
داشتیم شام میخوردیم که در زدند.
مامان رفت و با یک بطری کوچک توی دستش برگشت. همه داشتیم نگاهش میکردیم. قبلازاینکه ما چیزی بگوییم، گفت: «بنظرتون تو این بطری چیه؟
باهم گفتیم: «آبغوره» اما من توی ذهنم گفتم: «آبغورهای که خیلی رسیده باشه. نه، نوشابهس!»
ولی میدونستم که نوشابه هم نیست.
ما حدسهایمان را گفتیم و هیچکدام هم درست از آب درنیامد.
_ این بطری از کربلا اومده!
این را گفت یک حالی شدم.
لیموناد عراقی! وای خدای من، لیموناد!
یعنی کی میدانسته که من لیموناد عراقی دوست دارم که برایمان آورده؟!
کربلایی مهناز، همسفر هرسال اربعینمان!
امسال توفیق نداشتیم و نتواستیم برویم. قبل رفتن تماس گرفت. گوشیام روی حالت پرواز بود. هنوز خوابم نبرده بود. زنگ زد به نرگس. صدایش را میشنیدم.
_ آزاده چرا گوشیش خاموشه. ما داریم میریم کربلا. به یادتون هستم.
چشانم پر از اشک شد؛ دلم پر از حسرت. با بغض خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم رفتم سراغ تلویزیون. زدم روی شبکهای که هر لحظه مرز مهران را نشان میداد. کار هر روزمان همین شده بود؛ تا روز آخری که همه رفتند.
روزی نبود که از درد فراق گریه نکنم.
چرا همه رفتند و ما نرفتیم؟ سعادت نداشتیم؟!
یعنی فقط توی کربلایت برای ما جا نبود؟
نرفتیم اما قلب و روحمان در تمام مسیرها همراه زائرین کربلا بود.
حالا هم کلی ذوق کردم با دیدن بطری لیموناد. گذاشتمش روی قلبم! فقط دلم میخواست نگاهش کنم. حتی نمیتوانستم از آن بخورم؛ آخر از بهشت آمده بود؛ بهشت حسین.
🔹آزاده دریکوند
25مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
@ravimah
#چایخانه
#قسمت_اول
از خرمآباد دیر حرکت کردیم. مجبوریم گاهی با سرعت ۱۶۰ کیلومتر حرکت کنیم تا به قطار تهران-مشهد که سید مرتضی میری برایمان در ساعت ۲۲ رزرو کرده برسیم. تا به تهران برسیم شش پیامک جریمة تخلف از سرعت برایم میآید. استرس رسیدن و نرسیدن به قطار شدت گرفته است. ورودی تهران جیپیاس که بهخاطر جنگ ایران و اسرائیل مختل شده، چندبار ما را دور یک مسیر میچرخاند. با مهدی سلیمی وارد راهآهن که میشویم دنبال آقای میری و بقیه میگردیم. چندنفر را میبینم که گرد آقای ناصر فیض حلقه زدهاند. با ذوق به مهدی میگویم رسیدیم؛ اینهم کاروان موکب هنرمندان. با خوشحالی رو به آقای فیض میگویم: «خوبی حضور سلبریتی در جمع همین است که ما از دور هدایت شدیم سمت شما.» مهدی میگوید به نظرم حرف خوبی به آقای فیض نزدی! میگویم یعنی سلبریتی برای ایشان هم فحش محسوب میشود؟!
ساعت ۲۲ سوار قطار میشویم. پوریا ترابی و سامان مهدوی در کوپه نشستهاند. سامان میگوید سربازی رفتهاید؟ بعد شروع به گفتن خاطرات سربازیاش در طول شب میکند. صبح به مشهد که میرسیم سامان فقط دو سه خاطره از سربازیاش را برایمان تعریف کرده است!
🔹مهدی سلیماننژاد
22تیر1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
«جنگ بود یا معجزه؟!»
پارک محل، خلوت و خالی از همهمهی مادرها شده بود؛ خودم را سرزنش میکردم که چرا برای سروصدای بازی بچههای پایین بلوک، خدا را شکر نکردم؟! چرا مدام بچههای دوچرخهسواری که مییچیدند جلوی راه ماشینمان را سرزنش کردم؟! چرا قدر لحظهها را ندانستم و عادی زندگی کردم؟! حالا دیگر روی بالکن خانه ایستادن و با اضطراب، ساعتها کوه را تماشا کردن، باید تاوان قدرنشناسیهایم باشد. کوهی که سکوت را فریاد میزند و قصه سرباز روی برجک نگهبانی را در تاریکی خود پنهان کرده است.
چیزی که حتی فکرش را هم نمیکردم، اتفاق افتاد؛ درست شب مهمانی، وقتی شوق داشتم عبای زرینکوبی را که از نجف خریده بودم بپوشم، دشمن گرگصفت، لحظههای خوش عیددیدنیمان را از هم درید و درد خبر شنیدن شهادت سردارهایمان به باریکی استخوانمان نشست. حوالی مناطق نظامی برای زن و بچهها دیگر امن نبود؛ اما برای من زیر هجوم موشکها ماندن، شیرینتر از ترک منازل سازمانی بود. پناه بردن به منزل کسی که مدام از گرانی و قیمت دلار حرف میزند روحم را شکنجه میداد. هرطور که فکر میکردم دلم راضی به رفتن نمیشد.
شب شد و بچهها از صدای پدافند، چهار ستون بدنشان لرزید. همسرم برای دور کردنمان از منطقه، لحظهای تردید نکرد و مثل جنگزدهها راه افتادیم سمت منزل عمویم که بارها ما را به خاطر عملکرد مسئولین محاکمه کرده است.
توی این فکر بودم: «حالا قراره چی بگه! شاید هم از ترس، کلی برنج و روغن انبار کرده! اون هم توی این وضعیت... لابد ما رو هم مقصر جنگ میکنه و... هر چه گفت، هیچ یکی به دو نکنم و حرف نزنم...» که با صدای سرود حماسی ایست بازرسی به خودم آمدم. دهه نودیهای بسیجی را ندیده بودم که دیدم! فرماندهشان مردی بود با شال و ستره سبز، تفنگ به دوش. با احترام صندوق ماشینها را می جستند.
همهی نگرانیها یادم رفت. زیبایی جنگ وسط خیابانها بود و ما کنج خانه کز کرده بودیم. دلم میخواست من هم توی میدان باشم؛ مثل زنانی که خاطراتشان «حوض خون» را پر رنگ کرده است.
نیمه شب رسیدیم. وارد خانه که شدیم، عمویم توی تاریکی، هنوز بیدار مانده بود پای شبکه خبر و اخبار جنگ را دنبال میکرد. تا ما را دید، بلند شد و با خوشحالی، پیشانیمان را بوسید. مردمک چشمانش نرم شده بود؛ دیگر آن مرد عصبانی تورمزده نبود؛ درحالیکه چای کهنهای را از فلاکس توی استکانها میریخت. انگار توی دوربرگردان جاده زندگی منتظر کسی یا چیزی ایستاده بود. باورم نمیشد؛ شاید معجزه شده بود! کسی که تمام عمرش حتی مصلی را به چشم ندیده بود، حالا از اهمیت نمازجمعه فردا می گفت! از قدرت و سرعت موشکهای ایرانی! و دعا میکرد به جان امام خامنهای!
تمام شب را متحیر توی رختخواب بیدار بودم. برایم معما شده بود که جنگ رخ داده یا معجزه؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
۲۹خرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv