راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#چایخانه
#قسمت_چهارم
یقین کردم و و با چشم سر دیدم که کشتی نجات امام حسین علیه السلام، گستردهتر و سریعتر از سایر ائمه است. برای خدمت در چایخانه امام رضا علیهالسلام گفتند پوشش پیرهن یقه دیپلمات و شلوار مشکی نخی با کفش سیاه رسمی و روپوش سبز حرم و داشتن اتیکت روی سینه، اجباری است؛ وگرنه مانع حضور و خدمتمان در چایخانه حرم رضوی میشوند.
امام رضاجان مخلصت هم هستم، اما قربان امام حسین بروم که گبر و ترسا و شیدا و شیعهاش با شلوار کردی و دمپایی لاانگشتی و تیشرت و یک چفیه و دستمال یزدی راهی زیارتش و خدمت در مواکبش میشوند. با هر پوششی ولو پیژامه و زیرپیرهن و کت و شلوار، هم میشود خادم امام حسین شد.
آقای میری گفت: «پانصد نفر دیگر از هنرمندان در صف خدمت در چایخانهاند. صادقانه بگویم شاید دیگر نوبتتان نرسد!» من که بخیل نیستم، دعا کردم همهی آن ۵۰۰ نفر در صف، عاقبت بهخیر شوند و کارشان هرچه زودتر ختم به شهادت شود و راه خدمتِ مجدد ما هم باز شود.
در چندهفتهای که اقای میری، گروه هماهنگی هنرمندان خادم را ایجاد کرد، واقعا دلم برایش سوخت. صبح تا شب سوال میپرسیدند که اگر پیرهن یقه دیپلمات سیاه نداشتیم، میشود پیرهن سفید یقهدار پوشید؟ پیرهن سفید بییقه چطور؟ کتونی بهجای کفش سیاه رسمی چه؟ روپوش را بپوشیم بعد کفش بپوشیم یا اول کفش بپوشیم بعد روپوش را؟ اگر شلوار نپوشیم میشود درچایخانه آنرا بپوشیم. اصلا چایخانه اتاقی برای تعویض لباس دارد؟ اگر دارد، چوبلباسی دارد یا ندارد؟ اگر با روپوش خدمت عکس گرفتیم، میشود آن را در اینستاگرام یا ایکس گذاشت یا مجوز فقط برای ایتا و بله است؟
همین شد که تصمیم گرفتم واحد استفتائات چایخانه را راه بیندازم. هرچند برای عدهای سوال شد که این مرجعیت خودخوانده را ازکجا گرفتهام؟ باید گفت مگر نمیدانند درعصر غیبت خداوند از ما علما عهد گرفته که در حوادث واقعه، ملجا و مرجع امت خداجو باشیم! باز صدحیف که شسن استکانهای چای مانع جلوسم بر میز خدمت پاسخگویی به احکام پوشش و نوشش و جوشش شد.
🔹مهدی سلیماننژاد
۲۴تیر۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#چایخانه
#قسمت_پنجم
بعد از خدمت در چایخانه، عدهای از رفقا داوطلب خدمت در بخش ویلچری حرم میشوند. جذابیت ویلچری این بود که در همان چند دقیقه سر بحث را با افرادی که سوار میشدند باز میکردم و هرکدام قصهای جذاب داشتند. گاهی هم شوتیوار، تند میبردمشان تا سرعت حرکت و باد، خنکشان کند. چه دعاهای خیری هم برایم میکردند. گاهی هم بعضی هدیهای معنوی میدادند؛ مثلا تکه پارچهی متبرک کربلا از مادر زائر عراقی، و گاهی هم برای چندده یا چندصدمتر بیشتر بردنشان، پیشنهاد رشوه میدادند؛ مثل پسر بابلی که برای بردن مادربزرگش تا نزدیک هتل، میگفت برنج خوب شمال خواستی بگو برایت بیاوریم. با دست رد بر اجر مادی باید بگویم، ویلچررانی مسئولیت خطیریست که به ما پاکدستان سپردهاند.
کنار ورودی بابالرضا در سمت خیابان، یکنفر صدا میزند که برو به آن خانم کمک کن. نگاهم سمتش میدود. مادری فرزندی معلول را بغل کرده و دارد خسته و هراسان و حیران میرود.
- مادر بفرمایید سوار شوید.
فرزند هفت هشت سالهی معلولش را که دست و پا و بدنش مانند چوب خشک است روی ویلچر میگذارد.
- کدام مسیر ببرمتان؟
- نمیدانم. گم شدیم. به پسرم زنگ میزنی؟
شماره را میگیرم. این پسرم در تهران است. شماره اینیکی که همراهم به مشهد آمده را از او بگیر.
شماره را میگیرم و پسر جوانش با لباسهای کهنه، همراه دختر نوجوانی با سرعت از بابالرضا سمت مادر افغانستانی میآیند. مادر میگوید آمدهایم با امام رضا وداع کنیم؛ داریم از ایران میرویم. غربتشان کنار غریب الغربا، بغضم را میشکند.
صبر نمیکنم تا کسی بیاید سوار ویلچر شود. به تعبیر مسول ویلچرخانه «قرقیوار» میروم سمت هرکس که کمی ناتوان است یا تِلوتلِو راه میرود. مسافرم بهراه است. دائم در مسیر از این صحن بهآن صحن، زائر میبرم.
پسر جوانی شاید سیساله، عصا بهدست با زانوانی ناتوان بعد از بازرسی از گیت عبور میکند.
- سلام بفرمایید سوار شوید!
- همسرم هم دارد میآید، مثل خودم معلول است.
- ما درخدمتیم. همکاران هم هستند و برایشان ویلچر میآورند.
تا همسرش بیاید همکلامش میشویم. میگوید: «کنار امامزاده اسماعیل شهریار، کاسبم. همه مخالفند که ما بچهدار شویم. خیلی دوست دارم بچهدار شویم. مانع میشوند که نه، بچهتان هم معلول میشود. امامرضا آمد بهخوابم و گفت بیا نزد خودم. بچهتان سالم میشود. همهچیز با من. شبانه راه افتادیم.»
با قوت قلب، سخنان امام رضا علیه السلام را بازگو میکند. اعتماد کرده است و خود را به حریم «وجیهاً عندالله» رسانده است.
- بالاخره من همسایه برادرش، امامزاده اسماعیل در شهریارم.
حسرت صلابت و قوت قلبش را میخورم. همسرش از بابالرضا وارد صحن میشود. همکار ویلچر بهدستی را صدا میزنم؛ میآید و زوج جوان را سوار میکنیم.
همسرش با حسرت میگوید: «در بازرسی شمعم را گرفتند.»
- شمع را برای چه میخواستید؟ حالا بفرمایید کجا برویم؟
- میشود ما را سر مزار شهید رئیسی در صحن آزادی ببرید. برایمان دعا کند.
شوهرش در مسیر، صف طولانی چایخانه صحن کوثر را میبیند.
- الان میبرم تا چای حضرتی بنوشید.
چایش را مینوشد. همان چایی که به عشق دادن آن به دست زوار علیبن موسیالرضا از لرستان برای خدمت در چایخانه حضرتش به مشهد آمدم.
🔹مهدی سلیماننژاد
۲۵تیر۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
«مکانیسم»
از صدای بستن کمربند پسرم متوجه شدم نزدیک اذان مغرب است، داشت لباس میپوشید برود مسجد که طبق معمول صدایم زد: «مانی! شام چی داریم؟» اما اینبار فکرم به جوابش نمیرسید. این روزها شدت پیگیری اخبار، مغزم را ملتهب کرده و به سرگیجه و دوبینی مبتلا شدهام. ویندوزم فقط بیانیه و مکانیسم ماشه را بالا میآورد و بس!
داشتم از تب میسوختم. مانده بودم بگویم شام کتلت تروئیکای اروپایی داریم! یا قورمه شورای امنیت سازمان ملل! یا گروسی را بریزم توی قابلمه؟!
پسرم آمد توی اتاقم. کمتر پیش میآید نگاهش مهربان باشد؛ انگار دلش خیلی به حالم میسوخت. موبایلِ داغ کرده را از دستم گرفت؛ گذاشتش کنار و دستش را حلقه کرد دور گردنم: « مامان! این تحریم و جنگ و مکانیسم ماشه، مثل خوره افتاده به جونت. میخواد اول مغزت رو تجزیه کنه بعد هم بچههات رو از یادت ببره. چند روزه که غذای خوبی نخوردیم، پاشو که دلم هوای کیک خیسهاتو کرده!...» حرفهایش مثل آب سرد ریخت روی آتشی که این روزها رسانهها به جانم انداخته بودند. وقتی رفت، دعایش کردم. هوا تاریک روشن بود و روی جلیقه بسیجیاش، کلمه «گشت» میدرخشید. لامپ آشپزخانه را روشن کردم. آب کمفشار شده بود. وضو گرفتم و با خودم عهد بستم سواد رسانهایام را بالا ببرم تا با دود هر فتنهای که بلند میشود، تبدیل به خاکستر قربانیاش نشوم.
🔹سمانه قاسمیمنش
7شهریور1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#هدیه_گرانبها
در گروه، اطلاع رسانی شده بود: نشست در روز پنجشنبه، سیزدهم شهریور، مکان حوزه هنری، با حضور میهمانانی که از تهران آمدهاند.
از چند روز قبل درگیر دندانهای کرمخورده پسرم پارسا بودیم. با کولیبازیهایی که حین انجام پروسه دندانپزشکی سرمان در آورده بود، معلوم نبود تا چند روز دیگر کارش تمام میشود.
قرار بود با تیک گذاشتن در گروه اعلام حضور کنیم؛ اما! رفتن یا نرفتن من مشخص نبود. شب قبل در دندانپزشکی به خاطر عدم همکاری پارسا، محترمانه جوابمان کردند و گفتند: «شما فقط باید ببرین بیهوشش کنین این بچه رو، تا بشه براش کاری کرد.»
وقتم برای نشست آزاد شد. صبح بعد از چیدن مقدمات صبحانه برای بچهها راهی حوزه شدم. برق رفته بود و جلسه افتاده بود خانه روایت ماه. همراه خانم مرادی به آنجا رفتیم. از تهران هم، مهمانهایی از جنس همکار آمده بودند. جلسه شروع شد. دوستان فعال در حوزه روایت، روایتهایی که در حین و بعداز جنگ نوشته بودند را خواندند. پایان جلسه، از تقدیر صحبت شد. به همهی دوستان و من هم، هدیه دادند. قبل از گرفتنش با فهمیدن محتویات هدیه، اشک به چشمانم نشست. از گرفتنش ذوق کردم. همسرم به سراغم آمد. قبل از اینکه سوار ماشین شوم، خواهرم زنگ زد. گوشی به دست سوار شدم. همسرم با دیدن بسته، آن را از دستم گرفت و گفت:« چیه این؟ خوراکیه؟»
هدیه را محکم از او گرفتم. اخم کردم.
صحبتم با تلفن که تمام شد، گفتم: «نمینی ریش نوشته قمر بنی هاشم! ده کربلا اومائه»
خندید و گفت: «آه ببخشید.»
شوقی از داشتن این هدیه، تمام وجودم را گرفته بود. بوسیدم و بازش کردم. با دیدن قطعهای از فرش حرم حضرت ابوالفضل، اشک ریختم. همسرم به من نگاه کرد و هیچ نگفت. به خانه رسیدیم و دم در، بچهها منتظرمان بودند. با دیدن هدیه در دستم، سوال های زیادی را جواب دادم و از احساسم نسبت به هدیه گفتم. چند دقیقه وارد خانه نشدیم. برای هدیه مراسم خوشآمد گرفتیم و سپس وارد خانهمان کردیمش.
🔹فاطمه بسطامی
۱۴مرداد۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
پس کی نوبت من میشود
سالهاست در آن روستا همسایه پادگان امام علی بودهای. شاید پاسدارهای آنجا را میشناختی و گاهی خوش و بشی با آنها داشتهای. شاید این چند روز زیر تابوت آنهایی که بارها بهشان لبخند زده بودی رفتهای و خون خونت را خوره است.
شاید هی با خودت گفتهای این چه جنگی است. چرا کاری از من برنمیآید؟
حتما از صبح آن روز که با چشمان خودت شاهد دود و آتش و آمدوشدهای پادگان بودی خواب راحت به چشمانت نرفته. هی رد ریزپرندهها را با چشم گرفتهای و از خشم دستانت را مشت کردهای و به زمین کوبیدهای که کاری از دستت برنمیآید.
هر بار که پدافند یکی از آنها را زده لابد به دود توی آسمان خیره شدهای و با خودت گفتهای ماشاالله به غیرت تویی که پشت پدافند نشستهای. شاید همان لحظه بود که فکری به سرت زده بود و با خودت گفتی نظامی نیستم، ایرانی که هستم. رانندگی که بلدم. بالاخره ماشینی پیدا میشود که لازم باشد من آن را برانم. با خودت هی گفتهای و گفتهای تا بالاخره دل را به دریا زدهای و خودت را به عنوان راننده کامیون معرفی کردهای و آنها هم برای این که تو را از سر واکنند به تو گفتهاند که اگر لازم شد خبرت میکنند.
هی روزها شب شده و شبها به صبح رسیده و تو چشم انتظار بودهای. شاید هفت روز و هفت شب، مدت زیادی نباشد؛ اما شاید لحظهها و ثانیهها چنان برایت کِش آمده بودند که طاقتت طاق شده بود. پس کی نوبت تو میشود؟!
آخرین روز بهار شده بود. آخرین راننده کامیون توی پادگان را موج گرفته بود. یکی از ماشینهای حمل موشک در یک موقعیت حساس جا مانده بود. آنها یادشان به التماسهای بیتابانه تو افتاد. گفتند به آن راننده کامیون زنگ بزنید؛ به #مظفر_جمشیدی. میدانم آن لحظه سر از پا نمیشناختی. شاید آنها از خطر رفتن و برنگشتن با تو حرف زدهاند و تو چنان شوقی در چشمانت درخشیده که سر از پا نشناختهای. تو ماشین را به جای امن رساندی و پهپادِ بالای سرت، تو را به خدا.
🔹زینب کرمینژاد
31خرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یاد_شهدا
یکشنبه حدود ساعت چهار عصر بعد از مدتها خانم ذوالفقاری با من تماس گرفت. بعد از سلام و احوالپرسی و تعریفها دلم خواست بگویم: «خیلی دوست داشتم اون بار باهاتون بیام گلزار شهدا اما نتونستم.» و گفتم.
خانم ذوالفقاری هم گفت:«فردا بریم.»
فردا میشد دوشنبه! اما حالوهوای گلزار شهدا دوشنبه یا پنجشنبه نمیشناسد.
خداراشکر ماشینمان هم جور شد. همراه فاطیما و مادرش و خانم ذوالفقاری حوالی ساعت پنج، در گلزار بودیم. یک ماهی میشد، نرفته بودم. آخرین بار همراه خواهران شهید کرمزاده و شیما و خانم کیانی برای ضبط مستند رفته بودیم؛ یک گروه کاملاً دخترانه که دغدغه شهدا را داشت و جمع شدنشان دور هم فقط کار خدا بود.
از ماشین پیاده شدیم. اولین مزاری را که زیارت کردم، مزار شهید کرمزاده بود. احساس کردم نسبت به بقیه شهدا با ایشان آشنایی بیشتری دارم. مثل شخصی که فامیل خودش را بین جمعیت میبیند.
بارها قصد زیارت مزار شهید سبزیپور را داشتم، اما هربار به دلیل جمعیت و آقایانی که سر مزارش بودند، نزدیک نرفتم و از دور زیارت کردم؛ اما اینبار فقط دو خانم سر مزارش نشسته بودند. من هم خودم را بالای مزارش حاضر کردم و بعد از فاتحه به عکسش و به آن دو خانم نگاه کردم. دلم میخواست روایت بنویسم اما پشیمان شدم و به خانم ذوالفقاری گفتم: «من میرم اون طرف.»
کنار مزار شهید اسماعیل یاراحمدی، به یاد شهید کرمزاده هم زیارت کردم. به آن مداحی که خواهرش فیلمش را برایم ارسال کرده بود فکر کردم. در کنار مزار شهید مداحی معروف «من عوض شدم ولی تو حسین بچگیمی» را خوانده بود.
حواسم سمت خانواده شهید سبزیپور بود. از یک طرف نمیخواستم خلوتشان را بههم بزنم؛ از طرف دیگر میگفتم نکند بترسند و بگویند این دختر با ما چهکار دارد و هزار فکر خیال دیگر. بالاخره دل را به دریا زدم و رفتم کنارشان. خانم ذوالفقاری هم آمد. گفتم: «شما خواهر شهید هستین؟» تایید کرد. گفتم: «اگه یک درسی بخواید از شهید بهم بگین که توی زندگیم انجام بدم چیه؟» گفت: «علیرضا روی غیبت حساس بود. حتی از خوبی یک نفرم میگفتی، میگفت نگو شاید دلش نخواد بگی. یکبار توی یک جمعی بودیم که افراد زیادی بودن و داشتن غیبت میکردن علیرضا به دوستش پیام داده بود که بهش زنگ بزنه تا به این بهانه از اون مجلس بیرون بره. دائم الوضو بود.»
خانم کناری به من نگاه کرد. پرسیدم: «شما مادر شهید هستین؟» تایید کرد. از محبتش به پسرش گفت. از مراسم خواستگاریش که در همان جلسه با او تماس میگیرند و میگویند بیا سر کار. او هم جلسه را ناتمام میگیرد و خودش را به مقتل میرساند. از دوستیش با شهید بهاروند و جاماندش. از اینکه گفته بود: «مامان پادگان کربلا شده بود.» فهمیدم شهیدانه زندگی کرده. به سال تولدش نگاه کردم؛ چقدر زود توانسته بود خدا را عاشق و خریدار خودش و آیه عند ربهم یرزقون را شامل حالش بکند.
🔹زهرا زادسری
27شهریور1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قهرمانی
راستش هیچوقت خیلی اهل ورزش نبودهام.
از همان بچگیترها که بقیه با پلیاستیشن یک، فیفا۹۸ میزدند، من عاشق کراش و مدال بودم؛ و آن موقع که بقیه میرفتند گیمنت تا فیفا و پیاس دو هزاروچند بازی کنند، من اگر گاهی گذرم میافتاد، میرفتم سراغ کمبت و کالآفدیوتی.
جز یک دوره سه ماهه تکواندو و یک سالی هم هنر رزمی دیگری، خیلی پایم به سالن و باشگاه باز نشد. کوه هم اگر میرفتم برای دورهمی و بعد هم املت و چای آتیشیاش بود؛ وگرنه عقل سلیم کجا خواب صبح جمعه را ول میکند که برود بالای یک ارتفاعی و دوباره برگردد همان جایی که بود.
آخرین باری هم که قصد کردم ورزش را شروع کنم سال 98 بود به نیت آب کردن دو سه لایه خفیف چربی دور شکم. آنهم یک شب بعد از دویدنم دور پیست دومیدانی دانشگاه، کرونا شد و فرستادنمان خانه. خانهنشینی هم دو سه لایه دیگر، اضافه کرد به لایههای قبلی.
با همه اینها اگرچه هیچوقت خیلی اهل ورزش نبودهام، اما ورزش را دوست داشتهام؛ مثل امام.
از فوتبال، هر چهارسال، بازیهای جامجهانی را میبینم؛ عموما بعد از دور گروهی. و از هر ورزش دیگر المپیک به المپیکش را. از ژیمناستیک و وزنهبرداری و شنا گرفته تا درساژ و آن رشتهای که یکی جسمی را میاندازند روی سطح صافی و دو نفر با تی، جلویش را تمیز میکنند که برود و توی یک دایره قرار بگیرد (که چه بشود؟!). البته این آخری المپیکی بود یا نبود را خیلی توی ذهنم نیست.
اما اینها همه مقدمه بود که خیلی خشک و رسمی به اصل مطلب نرسم. اصل مطلبی که مابین همه ورزشها رنگوبوی ایرانیتری دارد. اصلش، ایرانیترین رنگوبو را!
توی فامیل تفریح بزرگترها کشتی انداختن ما کوچکترها بود و توی مدرسه، دعوای اصیلمان زیر یکخم گرفتن از هم. رزمی اگر ورزش سوسولها بود(که خودم کمربند نارنجیاش را دارم!) و فوتبال و شنا ورزش پولدارها، کشتی ورزش بچههای پایین بود و داشمشتیها که یادگرفتنش نه هوگو و کاپ و دستکش و کلاه میخواست، نه شهریه فلانقدری. همت نیاز بود و یک دوبنده قرمز یا آبی.
و باز توی رزمی(که گفتم خودم کمربند چه رنگش را دارم) اگر با «اُس» احترام میگذارند به هم و به رقیب و به استاد و به داور و به هر کس دیگر، (و توی فوتبال که عموما نمیدانند احترام چیست و فحش میدهند به یکدیگر) توی کشتی، پهلوان دست میبرد سمت زمین خدا و انگشت میزند به لب و پیشانی و یاعلی میبارد از دهانش.
و اسطورهاش نه بروسلی (با ارادت قبلی و قلبی به استاد) و مسی و فلان بازیکنی است که بساط اتاق خوابش را کف اتوبوس تیم ملی پهن کرده؛ که پوریای ولی و آقا تختی است. و بازتر اسم فنها را ببین: حصیر انداز، گوسفند انداز، بزکش، کفتربند، چنار انداز، گاو پیچ. ایرانیت و لوطیگری میبارد ازشان. همین ایرانیت و لوطیگری هم میشود غیرت و میرود توی رگهاشان که با کتف از جا در رفته و لب و ابروی پاره شده، آنطور توی تشک بروند و اگر طلایشان شد نقره، روی سکو اشک بریزند و جلوی دوربین بگویند ما شرمنده مردم ایران هستیم! و اِلا چند ده میلیارد پول بیزبان از نفت و فولا و پتروشیمی را به هر کسی بدهی میتواند هفتتا هفتتا گل بخورد و زل بزند توی دوربین و تقصیر را بیاندازد گردن زمین و زمان. اما میبینی از همان تشک که ذکرش رفت، یکی مثل دبیر میشود مدیر و زمین و زمان را بههم میدوزد و آنطور امکانات فراهم میکند برای ورزشکار و اینطور نتیجه میگیرد و با غیرتش، غرور میریزد به جان آدم.
غروری که بعد از آن روزهای جنگ، بیشتر کیف میدهد بهمان. آنهم وقتی ورزشکارت احترام نظامی میگذارد به پرچمی که حالا بیشتر از قبل دوستش داری و روی دوش میچرخاندش و نشانش میدهد به همه.
و اگر بخواهم کمی قیمه، قاطی ماست روایتم کنم و صغری کبری دیگری نچینم برای روایت بعد، میگویم کاش کمی از همین غیرت را توی عالم سیاست هم داشتیم که فرجام برجام این نشود و قیمت سیبزمینی و پیازمان هم به ماشه و تروئیکای کوفت و اجلاس درد، گره نخورد (هرچند تنها بار روانی باشد).
و باز هی دوست دارم از دبیر بگویم یا از پژمان درستکار یا زارع یا هرکسی که به جای وسطبازی و گرفتن ژستهای نیممن روشنفکری و نخواندن سرود ملی و لگدپرانی به کشورش، اینطور مردانه میایستد پای نام ایران. عاقبت این ایستادن و باجندادن به شغال و مدیریت درست و پیشروی بهجای عقبنشینی و اتکا به توانمندی داخل بهجای چشم دوختن به بیرون، میشود قهرمانی پشت قهرمانی. و باز ای کاش کمی از همین نگاه را آقایان... . ممنون آقای دبیر. بیشتر از قهرمانی، پهلوانی خودت و تیمت، بهمان مزه کرد.
🔹امین ماکیانی
۳۰شهریور۱۴۰۴
#تیم_قهرمان
#کشتی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قضاوت_کودکانه
کودک که بودم، دل خوشی از او نداشتم. هر بار که بر صفحهی تلویزیون ظاهر میشد، پدرم با دقت مینشست و حرفهایش را گوش میداد؛ اما من او را مانع دیدن برنامهی محبوبم میدانستم. همین برای قضاوتی کودکانه کافی بود تا دوستش نداشته باشم. تازه زبانش را هم نمیفهمیدم؛ مترجم هم با مکثهای طولانی و صدایی بی روح، سخنانش را منتقل میکرد و این فاصله را بیشتر میکرد.
روزی حوالی دهسالگی، طاقت نیاوردم و با دلخوری به پدر گفتم:
«آخه چرا همیشه باید پای حرفهای این آقا بشینیم؟ خسته شدم... اصلاً کیه این آقا؟»
پدرم آرام گفت:
«هه روله یه سید حسن؛ رهبر حزبالله لبنان. گوش به، اگر بفهمی چی موئه خوشت میا.»
اما من چیزی نفهمیدم. «رهبر حزبالله لبنان» برای ذهن کودکانهام معنایی نداشت و دیوار بیاعتمادیام همچنان پابرجا ماند.
سالها گذشت. نمیدانم چه شد که یک روز بیاختیار پای سخنانش نشستم؛ صدایش، صلابتش، و کلامش مرا گرفت. از آن پس این من بودم که با شوق به پدر میگفتم: «بابا، سید حسن امروز سخنرانی کرد...»
مدتی بعد، ترسی پنهان در دلم نشست: اگر روزی این صدا خاموش شود چه؟ اگر این صلابت از قاب تلویزیون محو شود؟... نه، نباید به آن فکر میکردم.
روزی که خبر شهادتش رسید، اشک بیاختیار بر گونهام لغزید. در جنگ دوازدهروزه، با حسرت به پدر گفتم: «کاش سید حسن بود... هیچکس نمیتواند جای خالیاش را پر کند.»
پدر هم با اندوه زمزمه کرد: «سید حسن چی هنی بی.»
امروز هم که مینویسم، نبودنش برایم زخمی تازه است. حاضرم او را به خاطر همهی آن لحظههایی که مانع دیدن انیمیشنهای کودکانهام شد ببخشم، فقط دوباره او را در قاب تلویزیون ببینم؛ همانقدر استوار، همانقدر باصلابت.
کاش خدا آرزوی کودکانهام را برآورده کند... کاش میشد.
🔹فاطمه امیری
۷مهر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از همین جا میتوانم اعلام کنم دوران حساب و هندسه به سر آمده!
عقلها حسابی درمانده شدهاند.
اگر خدا صاحب دنیا نبود، شک میکردم به همه چیز؛ مخصوصا به چشمهایم!
وقتی هیچ ماشینحسابی، توان محاسبه عمق و مساحت رنجهای غزه را ندارد؛ و تخمین قساوت بینهایت شده در کالبد آدمیزادها را؛ و تعیین بُرد خیانتهای مجذور شده با نفوذ را.
از کجا بیاوریم نرمافزاری را که توان اندازه گیری غلظتِ جان برکفیِ زن و مرد غربی، و درجهبندیِ حماسهپروریِ غیرمسلمانهای دنیا را در برابر منِ ایرانیِ شیعهِ انقلابی داشته باشد؟!
چطور میتوان اثبات کرد این قضیه را
که شهوت+غفلت+لذت نتیجهاش مساوی فطرت شود؟!
به نظرم فرمولها و قضیههای ریاضی دیگر درست کار نمیکنند؛ بههم ریختهاند.
آهنرباها دچار تناقض شدهاند انگار؛ مدارها سردرگم...
دنیا دیگر آن دنیا نیست؛ دنیای صمود است.
انگار دارد چیزهایی که تاحالا رو نکرده بوده را برایمان برنامهنویسی میکند.
شاید شکوه ناشناخته آسمانهایش را
و شگفتی اقیانوسیاش را...
دانشمندها بگویند چه دفاعی دارند؟!
🔹زینب شریف
۱۴مهر۱۴۰۴
#صمود
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بازنشستگی_پیش_از_موعد
حوالی ساعت9، با مطهره(برادرزادهام) مشغول تدریس و انجام تکلیفهای جامانده از مدرسهاش بودیم.
تلویزیون برنامه نَوسان را نشان داد؛ از کاروان کشتیهای صُمود گفت؛ از اینکه دستگیر شدهاند؛اعتصاب غذا کردهاند.
مطهره هم که مکث من را در ادای کلمات دید، توجهش به قاب تلویزیون جلب شد: «عمه صَمود چیه؟»
ماندم «استقامت و پایداری» را چجور به بچه کلاس دومی بفهمانم.
گفتم: «اسم این چندتا کشتی صُموده. دارن میرن به بچههای غزه کمک کنن.»
مجری برنامه الباقی مطلب را گفت: «اینکه تعدادی از کشتیها به مقصد رسیده، اما بین راهی اسقاطیلیها نصفشان را قاپ زدهاند؛ و حالا موج حمایت برای آزادی دستگیرشدگان راه افتاده.
مطهره باز هم پرسید: «پس چرا ما کمک نمیکنیم؟»
_ ماهم کمک میکنیم!
_ چجور؟
واقعا فکر کردم چجور؟! بگویم سال به سال یک روز قدس را با غرولند از تشنگی و گرما راهپیمایی میرویم؟ یا پست و استوریهایی که بخاطر دلخراش بودن و بیحوصلگی ده تا درمیان میگذاریم؟
از پیچیدگیهای نظامی و روشهای غیرمستقیم دیگر سر در نمیآورد.
گفتم: «بنظرت چطور کمک کنیم؟»
گفت: «خب من نمیدونم. یادته اونشب رفتیم یه جایی قایق داشت؟ سوار شیم بریم غزه ماهم.»
فکرش را خواندم. قایق موتوریهای دریاچه کیو را میگفت. خندیدم و گفتم: «تکلیفت رو بنویس؛ میگم بهت.»
اما نمیدانستم چه بگویم! انگار دیدن آن موشکها در آسمان، بالِش خوشخیالی زیر سرمان گذاشته.
کأنهُ ما مهندس هوافضا بودیم و حالا شر اسرائیل را کندهایم.
با توجیهِ اینکه میگوییم حکومتمان کاری میکند منفعل شدهایم! و اقلاً به هَمان حکومت هم، ولو کلامی، کمکی نمیکنیم.
انگار نه انگار، چهل سال تنهایی شعار مرگ بر اسرائیل سر دادیم. و حتی این اواخر چه بادمجانهایی که ته قابلمه نسوزانیدم برای مقلوبه.
آنوقت حالا که زمانش رسیده، خود را بازنشست کردهایم و از دور به مردم دنیا میگوییم لنگش کن.
علی ای حال، قرار بر این شد که برای بچههای غزه نقاشی بکشد و نامهای بنویسد تا به بادکنک بچسبانیم و بالای دریاچه کیو رهایش کنیم.
چون به اعتقاد مطهره ته این دریاچه فلسطین است و آنقدر که من فکر میکنم دور نیست...
🔹فاطمه عزیزی
۱۶مهر۱۴۰۴
#صمود
#غزه
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
خب خب خب!
🔸ترم اول دوره جامع نویسندگی تموم شد! 😢
ترمی که هنرجوهامون اقسام نوشتار رو یاد گرفتن و تمرینشون کردن: جستار، داستان کوتاه، فیلمنامه و نمایشنامه، خاطره و سفرنامه... 😎
اما این تازه شروع ماجراست... 🤔
اصل کاری مونده...
حالا وقتشه جدیتر وارد دنیای نویسندگی بشیم و داستاننویسی رو یاد بگیریم. 😍
🔸توی ترم دوم قراره با عناصر داستان آشنا بشیم و کاربردشون در داستان رو تمرین کنیم.
🔸اگه به نویسنده شدن علاقه داری و دنبال یه استاد باحال میگردی، بهمون پیام بده. 📩
⚠️ راستی، بعد از این ترم، دیگه هیچ ثبتنامی نداریم؛ پس فرصت رو از دست نده.
🔸فرصت ثبتنام: تا ۲۴مهرماه
🔸ثبتنام و کسباطلاعات بیشتر: ۰۹۳۷۴۴۵۸۸۶۸
@amin1944m
#خانه_روایت_ماه
@ravimah