«جنگ بود یا معجزه؟!»
پارک محل، خلوت و خالی از همهمهی مادرها شده بود؛ خودم را سرزنش میکردم که چرا برای سروصدای بازی بچههای پایین بلوک، خدا را شکر نکردم؟! چرا مدام بچههای دوچرخهسواری که مییچیدند جلوی راه ماشینمان را سرزنش کردم؟! چرا قدر لحظهها را ندانستم و عادی زندگی کردم؟! حالا دیگر روی بالکن خانه ایستادن و با اضطراب، ساعتها کوه را تماشا کردن، باید تاوان قدرنشناسیهایم باشد. کوهی که سکوت را فریاد میزند و قصه سرباز روی برجک نگهبانی را در تاریکی خود پنهان کرده است.
چیزی که حتی فکرش را هم نمیکردم، اتفاق افتاد؛ درست شب مهمانی، وقتی شوق داشتم عبای زرینکوبی را که از نجف خریده بودم بپوشم، دشمن گرگصفت، لحظههای خوش عیددیدنیمان را از هم درید و درد خبر شنیدن شهادت سردارهایمان به باریکی استخوانمان نشست. حوالی مناطق نظامی برای زن و بچهها دیگر امن نبود؛ اما برای من زیر هجوم موشکها ماندن، شیرینتر از ترک منازل سازمانی بود. پناه بردن به منزل کسی که مدام از گرانی و قیمت دلار حرف میزند روحم را شکنجه میداد. هرطور که فکر میکردم دلم راضی به رفتن نمیشد.
شب شد و بچهها از صدای پدافند، چهار ستون بدنشان لرزید. همسرم برای دور کردنمان از منطقه، لحظهای تردید نکرد و مثل جنگزدهها راه افتادیم سمت منزل عمویم که بارها ما را به خاطر عملکرد مسئولین محاکمه کرده است.
توی این فکر بودم: «حالا قراره چی بگه! شاید هم از ترس، کلی برنج و روغن انبار کرده! اون هم توی این وضعیت... لابد ما رو هم مقصر جنگ میکنه و... هر چه گفت، هیچ یکی به دو نکنم و حرف نزنم...» که با صدای سرود حماسی ایست بازرسی به خودم آمدم. دهه نودیهای بسیجی را ندیده بودم که دیدم! فرماندهشان مردی بود با شال و ستره سبز، تفنگ به دوش. با احترام صندوق ماشینها را می جستند.
همهی نگرانیها یادم رفت. زیبایی جنگ وسط خیابانها بود و ما کنج خانه کز کرده بودیم. دلم میخواست من هم توی میدان باشم؛ مثل زنانی که خاطراتشان «حوض خون» را پر رنگ کرده است.
نیمه شب رسیدیم. وارد خانه که شدیم، عمویم توی تاریکی، هنوز بیدار مانده بود پای شبکه خبر و اخبار جنگ را دنبال میکرد. تا ما را دید، بلند شد و با خوشحالی، پیشانیمان را بوسید. مردمک چشمانش نرم شده بود؛ دیگر آن مرد عصبانی تورمزده نبود؛ درحالیکه چای کهنهای را از فلاکس توی استکانها میریخت. انگار توی دوربرگردان جاده زندگی منتظر کسی یا چیزی ایستاده بود. باورم نمیشد؛ شاید معجزه شده بود! کسی که تمام عمرش حتی مصلی را به چشم ندیده بود، حالا از اهمیت نمازجمعه فردا می گفت! از قدرت و سرعت موشکهای ایرانی! و دعا میکرد به جان امام خامنهای!
تمام شب را متحیر توی رختخواب بیدار بودم. برایم معما شده بود که جنگ رخ داده یا معجزه؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
۲۹خرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#چایخانه
#قسمت_دوم
در خانه، یک لیوان بزرگ چینی دارم که با آن چای مینوشم. روزی دوسه قوری. اسمم که برای خدمت در چایخانه درآمد، حس افتادن زنبور عسل در دشت پر از گلی را داشتم. تصور اینکه سه استکان چای به دست زوار بدهم و چهار استکان هم خودم بخورم داشت مستم میکرد.
سه روز از خدمتم در چایخانه گذشته است؛ هنوز چای حضرتی نخوردهام. عصبی و شاکیام؛ مانند معتادی که وسط مزرعة خشخاش خماری بکشد. برایم عجیب است چرا وسط چایخانهام و بوی دیوانهکنندهاش، مشامم را پر میکند و هنوز توفیق و فرصت نوشیدن استکانی چای حضرتی را ندارم. بعد از زمان خدمت، بیرون از چایخانه هم که میروم صف را میبینم و بیخیال میشوم؛ اما خیال نخوردن چای، آنهم وسط چایخانه رهایم نمیکند.
درحال شستن سبد سبد استکان، گلهام را به امام رضا میگویم که «آقا سه روز است فقط فلاسک فلاسک چای محل اسکان را میخورم و هنوز لبم بهچای حضرتیتان نخورده است.» همان موقع آقای ابراهیم بریمانی با سینیای که چندلیوان چای رویش گذاشته و یک قاشق کوچک هم داخل لیوانهاست میآید کنار سینک شستشوی استکان و میگوید چای عراقی درست کردم. سرخوش از برآورده شدن خواستهام و شرمسار از آقا امام رضا که مدیون کسی نمیماند، سریع استکانی برمیدارم و مینوشم و مست از این چای حضرتی عراقی، رو به پوریا ترابی میگویم قربون امام رضا که شرمنده کرد؛ تا شکوایه کردم آورد. اما اربعین یهچیز دیگه است! قصد اختلافافکنی بین ائمه علیهم السلام را ندارم. ولی خب... پوریا میخندد. با خودم میگویم مگر نیامدیم که برات اربعینمان را بگیریم!
🔹مهدی سلیماننژاد
۲۳تیر۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#چایخانه
#قسمت_سوم
حالا که از لرستان، اسم من(مهدی سلیماننژاد) و مهدی سلیمی برای خدمت در موکب هنرمندان سوره در چایخانه حرم رضوی، از قرعه درآمده، خوب است اجازه بدهند چای درخور و در شأن آقا امامرضا به دست زوار بدهیم. با حراست حرم هماهنگی بشود تا چندتا کامیون ذغال و چوب بلوط که از لرستان سفارش دادیم را بیاورند و کنار چایخانه خالی کنند، بلکه زوار علیبن موسیالرضا علیه آلاف التحیه و الثنا، چای ذغالی بنوشند و روحشان در آستانش جلا بخورد.
وصف العیش نصف العیش. تصورش را بکنید! غوغا میشد اگر، چایکوهی که بهار امسال رفتم و از کوههای پرطراوت زاگرس چیدم را روی ذغال بلوط، داخل چایخانه برای زوار دم میکردم. این همان شراب سلسبیل موعود برای بهشتیان نیست؟
البته اخیراً به سبب بسته شدن مرز ایران و افغانستان و مشکلات تردد و تحریمهای ناجوانمردانه و چالش آبی و منازعات گروه حاکم بر افغانستان، داروی گیاهی دیگری به نام خشخاش در رشتهکوههای زاگرس، هکتارهکتار کشت میشود؛ تاجاییکه به مرحلة خودکفایی در تولید این محصول رسیدهایم و دیگر نیازی به واردات بیرویه این دوا از کشور دوست و همزبان شرقی نداریم. اگر مسئولین موکب هماهنگیهای لازم را انجام میدادند میشد شیرة این گیاه آرامبخش کوهی را هم پس از انجام مراحل تیغزنی، جمع و برای دردمندان احتمالی و معدود که چای را با این شیره مینوشند آورد. حیف که کسی از قبل هماهنگی و همراهی نکرد. بههرحال دین دردمندان معدود و احتمالی به گردنشان.
🔹مهدی سلیماننژاد
24تیر1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#چایخانه
#قسمت_چهارم
یقین کردم و و با چشم سر دیدم که کشتی نجات امام حسین علیه السلام، گستردهتر و سریعتر از سایر ائمه است. برای خدمت در چایخانه امام رضا علیهالسلام گفتند پوشش پیرهن یقه دیپلمات و شلوار مشکی نخی با کفش سیاه رسمی و روپوش سبز حرم و داشتن اتیکت روی سینه، اجباری است؛ وگرنه مانع حضور و خدمتمان در چایخانه حرم رضوی میشوند.
امام رضاجان مخلصت هم هستم، اما قربان امام حسین بروم که گبر و ترسا و شیدا و شیعهاش با شلوار کردی و دمپایی لاانگشتی و تیشرت و یک چفیه و دستمال یزدی راهی زیارتش و خدمت در مواکبش میشوند. با هر پوششی ولو پیژامه و زیرپیرهن و کت و شلوار، هم میشود خادم امام حسین شد.
آقای میری گفت: «پانصد نفر دیگر از هنرمندان در صف خدمت در چایخانهاند. صادقانه بگویم شاید دیگر نوبتتان نرسد!» من که بخیل نیستم، دعا کردم همهی آن ۵۰۰ نفر در صف، عاقبت بهخیر شوند و کارشان هرچه زودتر ختم به شهادت شود و راه خدمتِ مجدد ما هم باز شود.
در چندهفتهای که اقای میری، گروه هماهنگی هنرمندان خادم را ایجاد کرد، واقعا دلم برایش سوخت. صبح تا شب سوال میپرسیدند که اگر پیرهن یقه دیپلمات سیاه نداشتیم، میشود پیرهن سفید یقهدار پوشید؟ پیرهن سفید بییقه چطور؟ کتونی بهجای کفش سیاه رسمی چه؟ روپوش را بپوشیم بعد کفش بپوشیم یا اول کفش بپوشیم بعد روپوش را؟ اگر شلوار نپوشیم میشود درچایخانه آنرا بپوشیم. اصلا چایخانه اتاقی برای تعویض لباس دارد؟ اگر دارد، چوبلباسی دارد یا ندارد؟ اگر با روپوش خدمت عکس گرفتیم، میشود آن را در اینستاگرام یا ایکس گذاشت یا مجوز فقط برای ایتا و بله است؟
همین شد که تصمیم گرفتم واحد استفتائات چایخانه را راه بیندازم. هرچند برای عدهای سوال شد که این مرجعیت خودخوانده را ازکجا گرفتهام؟ باید گفت مگر نمیدانند درعصر غیبت خداوند از ما علما عهد گرفته که در حوادث واقعه، ملجا و مرجع امت خداجو باشیم! باز صدحیف که شسن استکانهای چای مانع جلوسم بر میز خدمت پاسخگویی به احکام پوشش و نوشش و جوشش شد.
🔹مهدی سلیماننژاد
۲۴تیر۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#چایخانه
#قسمت_پنجم
بعد از خدمت در چایخانه، عدهای از رفقا داوطلب خدمت در بخش ویلچری حرم میشوند. جذابیت ویلچری این بود که در همان چند دقیقه سر بحث را با افرادی که سوار میشدند باز میکردم و هرکدام قصهای جذاب داشتند. گاهی هم شوتیوار، تند میبردمشان تا سرعت حرکت و باد، خنکشان کند. چه دعاهای خیری هم برایم میکردند. گاهی هم بعضی هدیهای معنوی میدادند؛ مثلا تکه پارچهی متبرک کربلا از مادر زائر عراقی، و گاهی هم برای چندده یا چندصدمتر بیشتر بردنشان، پیشنهاد رشوه میدادند؛ مثل پسر بابلی که برای بردن مادربزرگش تا نزدیک هتل، میگفت برنج خوب شمال خواستی بگو برایت بیاوریم. با دست رد بر اجر مادی باید بگویم، ویلچررانی مسئولیت خطیریست که به ما پاکدستان سپردهاند.
کنار ورودی بابالرضا در سمت خیابان، یکنفر صدا میزند که برو به آن خانم کمک کن. نگاهم سمتش میدود. مادری فرزندی معلول را بغل کرده و دارد خسته و هراسان و حیران میرود.
- مادر بفرمایید سوار شوید.
فرزند هفت هشت سالهی معلولش را که دست و پا و بدنش مانند چوب خشک است روی ویلچر میگذارد.
- کدام مسیر ببرمتان؟
- نمیدانم. گم شدیم. به پسرم زنگ میزنی؟
شماره را میگیرم. این پسرم در تهران است. شماره اینیکی که همراهم به مشهد آمده را از او بگیر.
شماره را میگیرم و پسر جوانش با لباسهای کهنه، همراه دختر نوجوانی با سرعت از بابالرضا سمت مادر افغانستانی میآیند. مادر میگوید آمدهایم با امام رضا وداع کنیم؛ داریم از ایران میرویم. غربتشان کنار غریب الغربا، بغضم را میشکند.
صبر نمیکنم تا کسی بیاید سوار ویلچر شود. به تعبیر مسول ویلچرخانه «قرقیوار» میروم سمت هرکس که کمی ناتوان است یا تِلوتلِو راه میرود. مسافرم بهراه است. دائم در مسیر از این صحن بهآن صحن، زائر میبرم.
پسر جوانی شاید سیساله، عصا بهدست با زانوانی ناتوان بعد از بازرسی از گیت عبور میکند.
- سلام بفرمایید سوار شوید!
- همسرم هم دارد میآید، مثل خودم معلول است.
- ما درخدمتیم. همکاران هم هستند و برایشان ویلچر میآورند.
تا همسرش بیاید همکلامش میشویم. میگوید: «کنار امامزاده اسماعیل شهریار، کاسبم. همه مخالفند که ما بچهدار شویم. خیلی دوست دارم بچهدار شویم. مانع میشوند که نه، بچهتان هم معلول میشود. امامرضا آمد بهخوابم و گفت بیا نزد خودم. بچهتان سالم میشود. همهچیز با من. شبانه راه افتادیم.»
با قوت قلب، سخنان امام رضا علیه السلام را بازگو میکند. اعتماد کرده است و خود را به حریم «وجیهاً عندالله» رسانده است.
- بالاخره من همسایه برادرش، امامزاده اسماعیل در شهریارم.
حسرت صلابت و قوت قلبش را میخورم. همسرش از بابالرضا وارد صحن میشود. همکار ویلچر بهدستی را صدا میزنم؛ میآید و زوج جوان را سوار میکنیم.
همسرش با حسرت میگوید: «در بازرسی شمعم را گرفتند.»
- شمع را برای چه میخواستید؟ حالا بفرمایید کجا برویم؟
- میشود ما را سر مزار شهید رئیسی در صحن آزادی ببرید. برایمان دعا کند.
شوهرش در مسیر، صف طولانی چایخانه صحن کوثر را میبیند.
- الان میبرم تا چای حضرتی بنوشید.
چایش را مینوشد. همان چایی که به عشق دادن آن به دست زوار علیبن موسیالرضا از لرستان برای خدمت در چایخانه حضرتش به مشهد آمدم.
🔹مهدی سلیماننژاد
۲۵تیر۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
«مکانیسم»
از صدای بستن کمربند پسرم متوجه شدم نزدیک اذان مغرب است، داشت لباس میپوشید برود مسجد که طبق معمول صدایم زد: «مانی! شام چی داریم؟» اما اینبار فکرم به جوابش نمیرسید. این روزها شدت پیگیری اخبار، مغزم را ملتهب کرده و به سرگیجه و دوبینی مبتلا شدهام. ویندوزم فقط بیانیه و مکانیسم ماشه را بالا میآورد و بس!
داشتم از تب میسوختم. مانده بودم بگویم شام کتلت تروئیکای اروپایی داریم! یا قورمه شورای امنیت سازمان ملل! یا گروسی را بریزم توی قابلمه؟!
پسرم آمد توی اتاقم. کمتر پیش میآید نگاهش مهربان باشد؛ انگار دلش خیلی به حالم میسوخت. موبایلِ داغ کرده را از دستم گرفت؛ گذاشتش کنار و دستش را حلقه کرد دور گردنم: « مامان! این تحریم و جنگ و مکانیسم ماشه، مثل خوره افتاده به جونت. میخواد اول مغزت رو تجزیه کنه بعد هم بچههات رو از یادت ببره. چند روزه که غذای خوبی نخوردیم، پاشو که دلم هوای کیک خیسهاتو کرده!...» حرفهایش مثل آب سرد ریخت روی آتشی که این روزها رسانهها به جانم انداخته بودند. وقتی رفت، دعایش کردم. هوا تاریک روشن بود و روی جلیقه بسیجیاش، کلمه «گشت» میدرخشید. لامپ آشپزخانه را روشن کردم. آب کمفشار شده بود. وضو گرفتم و با خودم عهد بستم سواد رسانهایام را بالا ببرم تا با دود هر فتنهای که بلند میشود، تبدیل به خاکستر قربانیاش نشوم.
🔹سمانه قاسمیمنش
7شهریور1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#هدیه_گرانبها
در گروه، اطلاع رسانی شده بود: نشست در روز پنجشنبه، سیزدهم شهریور، مکان حوزه هنری، با حضور میهمانانی که از تهران آمدهاند.
از چند روز قبل درگیر دندانهای کرمخورده پسرم پارسا بودیم. با کولیبازیهایی که حین انجام پروسه دندانپزشکی سرمان در آورده بود، معلوم نبود تا چند روز دیگر کارش تمام میشود.
قرار بود با تیک گذاشتن در گروه اعلام حضور کنیم؛ اما! رفتن یا نرفتن من مشخص نبود. شب قبل در دندانپزشکی به خاطر عدم همکاری پارسا، محترمانه جوابمان کردند و گفتند: «شما فقط باید ببرین بیهوشش کنین این بچه رو، تا بشه براش کاری کرد.»
وقتم برای نشست آزاد شد. صبح بعد از چیدن مقدمات صبحانه برای بچهها راهی حوزه شدم. برق رفته بود و جلسه افتاده بود خانه روایت ماه. همراه خانم مرادی به آنجا رفتیم. از تهران هم، مهمانهایی از جنس همکار آمده بودند. جلسه شروع شد. دوستان فعال در حوزه روایت، روایتهایی که در حین و بعداز جنگ نوشته بودند را خواندند. پایان جلسه، از تقدیر صحبت شد. به همهی دوستان و من هم، هدیه دادند. قبل از گرفتنش با فهمیدن محتویات هدیه، اشک به چشمانم نشست. از گرفتنش ذوق کردم. همسرم به سراغم آمد. قبل از اینکه سوار ماشین شوم، خواهرم زنگ زد. گوشی به دست سوار شدم. همسرم با دیدن بسته، آن را از دستم گرفت و گفت:« چیه این؟ خوراکیه؟»
هدیه را محکم از او گرفتم. اخم کردم.
صحبتم با تلفن که تمام شد، گفتم: «نمینی ریش نوشته قمر بنی هاشم! ده کربلا اومائه»
خندید و گفت: «آه ببخشید.»
شوقی از داشتن این هدیه، تمام وجودم را گرفته بود. بوسیدم و بازش کردم. با دیدن قطعهای از فرش حرم حضرت ابوالفضل، اشک ریختم. همسرم به من نگاه کرد و هیچ نگفت. به خانه رسیدیم و دم در، بچهها منتظرمان بودند. با دیدن هدیه در دستم، سوال های زیادی را جواب دادم و از احساسم نسبت به هدیه گفتم. چند دقیقه وارد خانه نشدیم. برای هدیه مراسم خوشآمد گرفتیم و سپس وارد خانهمان کردیمش.
🔹فاطمه بسطامی
۱۴مرداد۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
پس کی نوبت من میشود
سالهاست در آن روستا همسایه پادگان امام علی بودهای. شاید پاسدارهای آنجا را میشناختی و گاهی خوش و بشی با آنها داشتهای. شاید این چند روز زیر تابوت آنهایی که بارها بهشان لبخند زده بودی رفتهای و خون خونت را خوره است.
شاید هی با خودت گفتهای این چه جنگی است. چرا کاری از من برنمیآید؟
حتما از صبح آن روز که با چشمان خودت شاهد دود و آتش و آمدوشدهای پادگان بودی خواب راحت به چشمانت نرفته. هی رد ریزپرندهها را با چشم گرفتهای و از خشم دستانت را مشت کردهای و به زمین کوبیدهای که کاری از دستت برنمیآید.
هر بار که پدافند یکی از آنها را زده لابد به دود توی آسمان خیره شدهای و با خودت گفتهای ماشاالله به غیرت تویی که پشت پدافند نشستهای. شاید همان لحظه بود که فکری به سرت زده بود و با خودت گفتی نظامی نیستم، ایرانی که هستم. رانندگی که بلدم. بالاخره ماشینی پیدا میشود که لازم باشد من آن را برانم. با خودت هی گفتهای و گفتهای تا بالاخره دل را به دریا زدهای و خودت را به عنوان راننده کامیون معرفی کردهای و آنها هم برای این که تو را از سر واکنند به تو گفتهاند که اگر لازم شد خبرت میکنند.
هی روزها شب شده و شبها به صبح رسیده و تو چشم انتظار بودهای. شاید هفت روز و هفت شب، مدت زیادی نباشد؛ اما شاید لحظهها و ثانیهها چنان برایت کِش آمده بودند که طاقتت طاق شده بود. پس کی نوبت تو میشود؟!
آخرین روز بهار شده بود. آخرین راننده کامیون توی پادگان را موج گرفته بود. یکی از ماشینهای حمل موشک در یک موقعیت حساس جا مانده بود. آنها یادشان به التماسهای بیتابانه تو افتاد. گفتند به آن راننده کامیون زنگ بزنید؛ به #مظفر_جمشیدی. میدانم آن لحظه سر از پا نمیشناختی. شاید آنها از خطر رفتن و برنگشتن با تو حرف زدهاند و تو چنان شوقی در چشمانت درخشیده که سر از پا نشناختهای. تو ماشین را به جای امن رساندی و پهپادِ بالای سرت، تو را به خدا.
🔹زینب کرمینژاد
31خرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یاد_شهدا
یکشنبه حدود ساعت چهار عصر بعد از مدتها خانم ذوالفقاری با من تماس گرفت. بعد از سلام و احوالپرسی و تعریفها دلم خواست بگویم: «خیلی دوست داشتم اون بار باهاتون بیام گلزار شهدا اما نتونستم.» و گفتم.
خانم ذوالفقاری هم گفت:«فردا بریم.»
فردا میشد دوشنبه! اما حالوهوای گلزار شهدا دوشنبه یا پنجشنبه نمیشناسد.
خداراشکر ماشینمان هم جور شد. همراه فاطیما و مادرش و خانم ذوالفقاری حوالی ساعت پنج، در گلزار بودیم. یک ماهی میشد، نرفته بودم. آخرین بار همراه خواهران شهید کرمزاده و شیما و خانم کیانی برای ضبط مستند رفته بودیم؛ یک گروه کاملاً دخترانه که دغدغه شهدا را داشت و جمع شدنشان دور هم فقط کار خدا بود.
از ماشین پیاده شدیم. اولین مزاری را که زیارت کردم، مزار شهید کرمزاده بود. احساس کردم نسبت به بقیه شهدا با ایشان آشنایی بیشتری دارم. مثل شخصی که فامیل خودش را بین جمعیت میبیند.
بارها قصد زیارت مزار شهید سبزیپور را داشتم، اما هربار به دلیل جمعیت و آقایانی که سر مزارش بودند، نزدیک نرفتم و از دور زیارت کردم؛ اما اینبار فقط دو خانم سر مزارش نشسته بودند. من هم خودم را بالای مزارش حاضر کردم و بعد از فاتحه به عکسش و به آن دو خانم نگاه کردم. دلم میخواست روایت بنویسم اما پشیمان شدم و به خانم ذوالفقاری گفتم: «من میرم اون طرف.»
کنار مزار شهید اسماعیل یاراحمدی، به یاد شهید کرمزاده هم زیارت کردم. به آن مداحی که خواهرش فیلمش را برایم ارسال کرده بود فکر کردم. در کنار مزار شهید مداحی معروف «من عوض شدم ولی تو حسین بچگیمی» را خوانده بود.
حواسم سمت خانواده شهید سبزیپور بود. از یک طرف نمیخواستم خلوتشان را بههم بزنم؛ از طرف دیگر میگفتم نکند بترسند و بگویند این دختر با ما چهکار دارد و هزار فکر خیال دیگر. بالاخره دل را به دریا زدم و رفتم کنارشان. خانم ذوالفقاری هم آمد. گفتم: «شما خواهر شهید هستین؟» تایید کرد. گفتم: «اگه یک درسی بخواید از شهید بهم بگین که توی زندگیم انجام بدم چیه؟» گفت: «علیرضا روی غیبت حساس بود. حتی از خوبی یک نفرم میگفتی، میگفت نگو شاید دلش نخواد بگی. یکبار توی یک جمعی بودیم که افراد زیادی بودن و داشتن غیبت میکردن علیرضا به دوستش پیام داده بود که بهش زنگ بزنه تا به این بهانه از اون مجلس بیرون بره. دائم الوضو بود.»
خانم کناری به من نگاه کرد. پرسیدم: «شما مادر شهید هستین؟» تایید کرد. از محبتش به پسرش گفت. از مراسم خواستگاریش که در همان جلسه با او تماس میگیرند و میگویند بیا سر کار. او هم جلسه را ناتمام میگیرد و خودش را به مقتل میرساند. از دوستیش با شهید بهاروند و جاماندش. از اینکه گفته بود: «مامان پادگان کربلا شده بود.» فهمیدم شهیدانه زندگی کرده. به سال تولدش نگاه کردم؛ چقدر زود توانسته بود خدا را عاشق و خریدار خودش و آیه عند ربهم یرزقون را شامل حالش بکند.
🔹زهرا زادسری
27شهریور1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv