eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
برای ۹۶ است به گمانم. برای آن‌وقت‌ها که صاف‌تر بودم و ساده‌تر. کمی هم سرپا‌تر و سرکش‌تر. اسفند که می‌شد ویرمان می‌گرفت دسته‌جمعی برویم راهیان نور. توی اتوبوس قهقهه‌مان به راه بود، توی خوابگاه با بچه‌های فلان شهرستان دعوایمان می‌شد و توی بیابان‌ها زار می‌زدیم. کفش‌ها را می‌کندیم به حرمت شهدا، سرها را پایین می‌انداختیم، چشم‌ها را می‌بستیم و چاک دهان‌هامان را می‌دوختیم و زار می‌زدیم. لرستان که هیچ‌وقت راوی خوب همراه کاروان‌ها نمی‌فرستاد (جز یک سالی که خودمان از اصفهان راوی بردیم) پس می‌رفتیم قاطی کاروان شیراز و کجا و کجا و باز زار می‌زدیم. قاطی قهقهه و دعوا و زار زدن، ویرمان هم گرفت کلیپی بسازیم برای سالگرد تشییع دو شهید گمنام دانشگاه که ۱۲اسفند بود. و آن سال‌ها (مثل حالا) که چیزی نمی‌دانستیم از سناریونویسی و قاب‌بندهی و نوردهی و کذا و کذا، یکی‌مان شد کارگردان و یکی‌مان نویسنده و یکی‌مان هم که من بودم دوربین دانشگاه را گرفت دستش. و مثلا ثانیه فلان تا فلان را که ببینید تمرکز را گذاشته‌ام روی نمایش حصیر سقف و کارگردان هم تایید کرده و تدوین‌گر هم تدوینش زده‌. و این تازه کیفیت تصویر است (که البته اگر سخت‌گیری نکنم و کمی ادعا و اعتماد به نفس قاطی‌اش کنم بهتر از بعضی‌هاست)؛ زمان طولانی‌اش هم به کنار. اما اصل ماجرا ملقمه‌ای است در مضمون. هرچه گیرمان آمده از تصویر و محتوا، ریخته‌ایم توی کلیپ‌. از حمله صدام شروع می‌شود و به آرزوی کربلا رفتن، زائرین ناشنوا می‌رسد. بی‌ربط هم می‌رسد. بی‌ربط، اما اشک درار. اقلا برای خودم که اینطور است‌. و حالا بعد از ۸ سال، توی هاردتکانی، پیدایش کردم و گوشه چشمی خیس. و باز ویرم گرفت که به بهانه‌ای بگذارمش جلوی چشم چهارتای دیگر شاید آ‌ن‌ها هم گوشه چشمی... بهانه مربوط اما جور نشد. نه اسفند است و موقع راهیان، نه اربعین است و وقت کربلا (که وقت نمی‌خواهد البته). اما شهادت امام رضا که هست و اگر کلهم نورٌ واحدی، کنارش بگذارم، احتمالا مربوط می‌کند ماجرا را. که اگر نکند هم حرجی نیست‌. ویرم گرفته بگذارم و ویر گرفتن که این همه صغری و کبری چیدن‌ نمی‌خواهد. 🔹امین ماکیانی ۲شهریور۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
_ حدس بزن تو بطری چیه ؟ داشتیم شام می‌خوردیم که در زدند. مامان رفت و با یک بطری کوچک توی دستش برگشت. همه داشتیم نگاهش می‌کردیم. قبل‌ازاینکه ما چیزی بگوییم، گفت: «بنظرتون تو این بطری چیه؟ باهم گفتیم: «آبغوره» اما من توی ذهنم گفتم: «آبغوره‌ای که خیلی رسیده باشه. نه، نوشابه‌س!» ولی می‌دونستم که نوشابه هم نیست. ما حدس‌هایمان را گفتیم و هیچ‌کدام هم درست از آب درنیامد. _ این بطری از کربلا اومده! این را گفت یک حالی شدم. لیموناد عراقی! وای خدای من، لیموناد! یعنی کی می‌دانسته که من لیموناد عراقی دوست دارم که برایمان آورده؟! کربلایی مهناز، همسفر هرسال اربعینمان! امسال توفیق نداشتیم و نتواستیم برویم‌. قبل رفتن تماس گرفت. گوشی‌ام روی حالت پرواز بود. هنوز خوابم نبرده بود. زنگ زد به نرگس. صدایش را می‌شنیدم. _ آزاده چرا گوشیش خاموشه. ما داریم میریم کربلا. به یادتون هستم. چشانم پر از اشک شد؛ دلم پر از حسرت. با بغض خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم رفتم سراغ تلویزیون. زدم روی شبکه‌ای که هر لحظه مرز مهران را نشان می‌داد. کار هر روزمان همین شده بود؛ تا روز آخری که همه رفتند. روزی نبود که از درد فراق گریه نکنم. چرا همه رفتند و ما نرفتیم؟ سعادت نداشتیم؟! یعنی فقط توی کربلایت برای ما جا نبود؟ نرفتیم اما قلب و روحمان در تمام مسیرها همراه زائرین کربلا بود. حالا هم کلی ذوق کردم با دیدن بطری لیموناد. گذاشتمش روی قلبم! فقط دلم می‌خواست نگاهش کنم. حتی نمی‌توانستم از آن بخورم؛ آخر از بهشت آمده بود؛ بهشت حسین. 🔹آزاده دریکوند 25مرداد1404 @ravimah
از خرم‌آباد دیر حرکت کردیم. مجبوریم گاهی با سرعت ۱۶۰ کیلومتر حرکت کنیم تا به قطار تهران-‌مشهد که سید مرتضی میری برایمان در ساعت ۲۲ رزرو کرده برسیم. تا به تهران برسیم شش پیامک جریمة تخلف از سرعت برایم می‌آید. استرس رسیدن و نرسیدن به قطار شدت گرفته است. ورودی تهران جی‌پی‌اس که به‌خاطر جنگ ایران‌ و اسرائیل مختل شده، چندبار ما را دور یک مسیر می‌چرخاند. با مهدی سلیمی وارد راه‌آهن که می‌شویم دنبال آقای میری و بقیه می‌گردیم. چندنفر را می‌بینم که گرد آقای ناصر فیض حلقه زده‌اند. با ذوق به مهدی می‌گویم رسیدیم؛ این‌هم کاروان موکب هنرمندان. با خوش‌حالی رو به آقای فیض می‌گویم: «خوبی حضور سلبریتی در جمع همین است که ما از دور هدایت شدیم سمت شما.» مهدی می‌گوید به نظرم حرف خوبی به آقای فیض نزدی! می‌گویم یعنی سلبریتی برای ایشان هم فحش محسوب می‌شود؟! ساعت ۲۲ سوار قطار می‌شویم. پوریا ترابی و سامان مهدوی در کوپه نشسته‌اند. سامان می‌گوید سربازی رفته‌اید؟ بعد شروع به گفتن خاطرات سربازی‌اش در طول شب می‌کند. صبح به مشهد که می‌رسیم سامان فقط دو سه خاطره از سربازی‌اش را برایمان تعریف کرده است! 🔹مهدی سلیمان‌نژاد 22تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
«جنگ بود یا معجزه؟!» پارک محل، خلوت و خالی از همهمه‌ی مادرها شده بود؛ خودم را سرزنش می‌کردم که چرا برای سروصدای بازی بچه‌های پایین بلوک، خدا را شکر نکردم؟! چرا مدام بچه‌های دوچرخه‌‌سواری که می‌یچیدند جلوی راه ماشین‌مان را سرزنش کردم؟! چرا قدر لحظه‌ها را ندانستم و عادی زندگی کردم؟! حالا دیگر روی بالکن خانه ایستادن و با اضطراب، ساعت‌ها کوه را تماشا کردن، باید تاوان قدر‌نشناسی‌هایم باشد. کوهی که سکوت را فریاد می‌زند و قصه سرباز روی برجک نگهبانی را در تاریکی خود پنهان کرده است. چیزی که حتی فکرش را هم نمی‌کردم، اتفاق افتاد؛ درست شب مهمانی، وقتی شوق داشتم عبای زرین‌کوبی را که از نجف خریده بودم بپوشم، دشمن گرگ‌صفت، لحظه‌های خوش عیددیدنی‌مان را از هم درید و درد خبر شنیدن شهادت سردارهایمان به باریکی استخوانمان نشست. حوالی مناطق نظامی برای زن و بچه‌ها دیگر امن نبود؛ اما برای من زیر هجوم موشک‌ها ماندن، شیرین‌تر از ترک منازل سازمانی بود. پناه بردن به منزل کسی که مدام از گرانی و قیمت دلار حرف می‌زند روحم را شکنجه می‌داد. هرطور که فکر می‌کردم دلم راضی به رفتن نمی‌شد. شب شد و بچه‌ها از صدای پدافند، چهار ستون بدنشان لرزید. همسرم برای دور کردنمان از منطقه، لحظه‌ای تردید نکرد و مثل جنگ‌زده‎ها راه افتادیم سمت منزل عمویم که بارها ما را به خاطر عملکرد مسئولین محاکمه کرده است. توی این فکر بودم: «حالا قراره چی بگه! شاید هم از ترس، کلی برنج و روغن انبار کرده! اون هم توی این وضعیت... لابد ما رو هم مقصر جنگ میکنه و... هر چه گفت، هیچ یکی به دو نکنم و حرف نزنم...» که با صدای سرود حماسی ایست بازرسی به خودم آمدم. دهه نودی‌های بسیجی را ندیده بودم که دیدم! فرمانده‌شان مردی بود با شال و ستره سبز، تفنگ به دوش. با احترام صندوق ماشین‌ها را می جستند. همه‌ی نگرانی‌ها یادم رفت. زیبایی جنگ وسط خیابان‌ها بود و ما کنج خانه کز کرده بودیم. دلم می‌خواست من هم توی میدان باشم؛ مثل زنانی که خاطراتشان «حوض خون» را پر رنگ کرده است. نیمه شب رسیدیم. وارد خانه که شدیم، عمویم توی تاریکی، هنوز بیدار مانده بود پای شبکه خبر و اخبار جنگ را دنبال می‌کرد. تا ما را دید، بلند شد و با خوشحالی، پیشانی‌مان را بوسید. مردمک چشمانش نرم شده بود؛ دیگر آن مرد عصبانی تورم‌زده نبود؛ درحالیکه چای کهنه‌ای را از فلاکس توی استکان‌ها می‌ریخت. انگار توی دوربرگردان جاده زندگی منتظر کسی یا چیزی ایستاده بود. باورم نمی‌شد؛ شاید معجزه شده بود! کسی که تمام عمرش حتی مصلی را به چشم ندیده بود، حالا از اهمیت نمازجمعه فردا می گفت! از قدرت و سرعت موشک‌های ایرانی! و دعا می‌کرد به جان امام خامنه‌ای! تمام شب را متحیر توی رختخواب بیدار بودم. برایم معما شده بود که جنگ رخ داده یا معجزه؟! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۲۹خرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
در خانه، یک لیوان بزرگ چینی دارم که با آن چای می‌نوشم. روزی دوسه قوری. اسمم که برای خدمت در چای‌خانه درآمد، حس افتادن زنبور عسل در دشت پر از گلی را داشتم. تصور اینکه سه استکان چای به دست زوار بدهم و چهار استکان هم خودم بخورم داشت مستم می‌کرد. سه روز از خدمتم در چای‌خانه گذشته است؛ هنوز چای حضرتی نخورده‌ام. عصبی و شاکی‌ام؛ مانند معتادی که وسط مزرعة خشخاش خماری بکشد. برایم عجیب است چرا وسط چای‌خانه‌ام و بوی دیوانه‌کننده‌اش، مشامم را پر می‌کند و هنوز توفیق و فرصت نوشیدن استکانی چای حضرتی را ندارم. بعد از زمان خدمت، بیرون از چای‌خانه هم که می‌روم صف را می‌بینم و بی‌خیال می‌شوم؛ اما خیال نخوردن چای، آن‌هم وسط چای‌خانه رهایم نمی‌کند. درحال شستن سبد سبد استکان، گله‌ام را به امام رضا می‌گویم که «آقا سه روز است فقط فلاسک ‌فلاسک چای محل اسکان را می‌خورم و هنوز لبم به‌چای حضرتی‌تان نخورده است.» همان موقع آقای ابراهیم بریمانی با سینی‌ای که چندلیوان چای رویش گذاشته و یک قاشق کوچک هم داخل لیوان‌هاست می‌آید کنار سینک شستشوی استکان و می‌گوید چای عراقی درست کردم. سرخوش از برآورده شدن خواسته‌ام و شرمسار از آقا امام رضا که مدیون کسی نمی‌ماند، سریع استکانی برمی‌دارم و می‌نوشم و مست از این چای حضرتی عراقی، رو به پوریا ترابی می‌گویم قربون امام رضا که شرمنده کرد؛ تا شکوایه کردم آورد. اما اربعین یه‌چیز دیگه است! قصد اختلاف‌افکنی بین ائمه علیهم السلام را ندارم. ولی خب... پوریا می‌خندد. با خودم می‌گویم مگر نیامدیم که برات اربعین‌مان را بگیریم! 🔹مهدی سلیمان‌نژاد ۲۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
حالا که از لرستان، اسم من(مهدی سلیمان‌نژاد) و مهدی سلیمی برای خدمت در موکب هنرمندان سوره در چای‌خانه حرم رضوی، از قرعه درآمده، خوب است اجازه بدهند چای درخور و در شأن آقا امام‌رضا به دست زوار بدهیم. با حراست حرم هماهنگی بشود تا چندتا کامیون ذغال و چوب بلوط که از لرستان سفارش دادیم را بیاورند و کنار چای‌خانه خالی کنند، بلکه زوار علی‌بن موسی‌الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا، چای ذغالی بنوشند و روحشان در آستانش جلا بخورد. وصف العیش نصف العیش. تصورش را بکنید! غوغا می‌شد اگر، چای‌کوهی که بهار امسال رفتم و از کوه‌های پرطراوت زاگرس چیدم را روی ذغال بلوط، داخل چای‌خانه برای زوار دم می‌کردم. این همان شراب سلسبیل موعود برای بهشتیان نیست؟ البته اخیراً به سبب بسته شدن مرز ایران و افغانستان و مشکلات تردد و تحریم‌های ناجوانمردانه و چالش آبی و منازعات گروه حاکم بر افغانستان، داروی گیاهی دیگری به نام خشخاش در رشته‌کوه‌های زاگرس، هکتارهکتار کشت می‌شود؛ تاجایی‌که به مرحلة خودکفایی در تولید این محصول رسیده‌ایم و دیگر نیازی به واردات بی‌رویه این دوا از کشور دوست و هم‌زبان شرقی نداریم. اگر مسئولین موکب هماهنگی‌های لازم را انجام می‌دادند می‌شد شیرة این گیاه آرام‌بخش کوهی را هم پس از انجام مراحل تیغ‌زنی، جمع و برای دردمندان احتمالی و معدود که چای را با این شیره می‌نوشند آورد. حیف که کسی از قبل هماهنگی و همراهی نکرد. به‌هرحال دین دردمندان معدود و احتمالی به گردنشان. 🔹مهدی سلیمان‌نژاد 24تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
یقین کردم و و با چشم سر دیدم که کشتی نجات امام حسین علیه السلام، گسترده‌تر و سریع‌تر از سایر ائمه است. برای خدمت در چای‌خانه امام رضا علیه‌السلام گفتند پوشش پیرهن یقه دیپلمات و شلوار مشکی نخی با کفش سیاه رسمی و روپوش سبز حرم و داشتن اتیکت روی سینه، اجباری است؛ وگرنه مانع حضور و خدمتمان در چای‌خانه حرم رضوی می‌شوند. امام رضاجان مخلصت هم هستم، اما قربان امام حسین بروم که گبر و ترسا و شیدا و شیعه‌اش با شلوار کردی و دمپایی لاانگشتی و تیشرت و یک چفیه و دستمال یزدی راهی زیارتش و خدمت در مواکبش می‌شوند. با هر پوششی ولو پیژامه و زیرپیرهن و کت و شلوار، هم می‌شود خادم امام حسین شد. آقای میری گفت: «پانصد نفر دیگر از هنرمندان در صف خدمت در چای‌خانه‌اند. صادقانه بگویم شاید دیگر نوبتتان نرسد!» من که بخیل نیستم، دعا کردم همه‌ی آن ۵۰۰ نفر در صف، عاقبت به‌خیر شوند و کارشان هرچه زودتر ختم به شهادت شود و راه خدمتِ مجدد ما هم باز شود. در چندهفته‌ای که اقای میری، گروه هماهنگی هنرمندان‌ خادم را ایجاد کرد، واقعا دلم برایش سوخت. صبح تا شب سوال می‌پرسیدند که اگر پیرهن یقه دیپلمات سیاه نداشتیم، می‌شود پیرهن سفید یقه‌دار پوشید؟ پیرهن سفید بی‌یقه چطور؟ کتونی به‌جای کفش سیاه رسمی چه؟ روپوش را بپوشیم بعد کفش بپوشیم یا اول کفش بپوشیم بعد روپوش را؟ اگر شلوار نپوشیم می‌شود درچای‌خانه آن‌را بپوشیم. اصلا چای‌خانه اتاقی برای تعویض لباس دارد؟ اگر دارد، چوب‌لباسی دارد یا ندارد؟ اگر با روپوش خدمت عکس گرفتیم، می‌شود آن‌ را در اینستاگرام یا ایکس گذاشت یا مجوز فقط برای ایتا و بله است؟ همین شد که تصمیم گرفتم واحد استفتائات چای‌خانه را راه بیندازم. هرچند برای عده‌ای سوال شد که این مرجعیت خودخوانده را ازکجا گرفته‌ام؟ باید گفت مگر نمی‌دانند درعصر غیبت خداوند از ما علما عهد گرفته که در حوادث واقعه، ملجا و مرجع امت خداجو باشیم! باز صدحیف که شسن استکان‌های چای مانع جلوسم بر میز خدمت پاسخ‌گویی به احکام پوشش و نوشش و جوشش شد. 🔹مهدی سلیمان‌نژاد ۲۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
بعد از خدمت در چای‌خانه، عده‌ای از رفقا داوطلب خدمت در بخش ویلچری حرم می‌شوند. جذابیت ویلچری این بود که در همان چند دقیقه سر بحث را با افرادی که سوار می‌شدند باز می‌کردم و هرکدام قصه‌ای جذاب داشتند. گاهی هم شوتی‌وار، تند می‌بردمشان تا سرعت حرکت و باد، خنکشان کند. چه دعاهای خیری هم برایم می‌کردند. گاهی هم بعضی هدیه‌ای معنوی می‌دادند؛ مثلا تکه‌ پارچه‌ی متبرک کربلا از مادر زائر عراقی، و گاهی هم برای چندده یا چندصدمتر بیشتر بردنشان، پیشنهاد رشوه می‌دادند؛ مثل پسر بابلی که برای بردن مادربزرگش تا نزدیک هتل، می‌گفت برنج خوب شمال خواستی بگو برایت بیاوریم. با دست رد بر اجر مادی باید بگویم، ویلچررانی مسئولیت خطیری‌ست که به ما پاک‌دستان سپرده‌اند. کنار ورودی باب‌الرضا در سمت خیابان، یک‌نفر صدا می‌زند که برو به آن خانم کمک کن. نگاهم سمتش می‌دود. مادری فرزندی معلول را بغل کرده و دارد خسته و هراسان و حیران می‌رود. - مادر بفرمایید سوار شوید. فرزند هفت هشت ساله‌ی معلولش را که دست و پا و بدنش مانند چوب خشک است روی ویلچر می‌گذارد. - کدام مسیر ببرمتان؟ - نمی‌دانم. گم شدیم. به پسرم زنگ می‌زنی؟ شماره را می‌گیرم. این ‌پسرم در تهران است. شماره این‌یکی که همراهم به مشهد آمده را از او بگیر. شماره را می‌گیرم و پسر جوانش با لباس‌های کهنه، همراه دختر نوجوانی با سرعت از باب‌الرضا سمت مادر افغانستانی می‌آیند. مادر می‌گوید آمده‌ایم با امام رضا وداع کنیم؛ داریم از ایران می‌رویم. غربتشان کنار غریب الغربا، بغضم را می‌شکند. صبر نمی‌کنم تا کسی بیاید سوار ویلچر شود. به تعبیر مسول ویلچرخانه «قرقی‌وار» می‌روم سمت هرکس که کمی ناتوان است یا تِلوتلِو راه می‌رود. مسافرم به‌راه است. دائم در مسیر از این صحن به‌آن صحن، زائر می‌برم. پسر جوانی شاید سی‌ساله، عصا به‌دست با زانوانی ناتوان بعد از بازرسی از گیت عبور می‌کند. - سلام بفرمایید سوار شوید! - همسرم هم دارد می‌آید، مثل خودم معلول است. - ما درخدمتیم. همکاران هم هستند و برایشان ویلچر می‌آورند. تا همسرش بیاید هم‌کلامش می‌شویم. می‌گوید: «کنار امام‌زاده اسماعیل شهریار، کاسبم. همه مخالفند که ما بچه‌دار شویم. خیلی دوست دارم بچه‌دار شویم. مانع می‌شوند که نه، بچه‌تان هم معلول می‌شود. امام‌رضا آمد به‌خوابم و گفت بیا نزد خودم. بچه‌تان سالم می‌شود. همه‌چیز با من. شبانه راه افتادیم.» با قوت قلب، سخنان امام رضا علیه السلام را بازگو می‌کند. اعتماد کرده است و خود را به حریم «وجیهاً عندالله» رسانده است. - بالاخره من همسایه برادرش، امام‌زاده اسماعیل در شهریارم. حسرت صلابت و قوت قلبش را می‌خورم. همسرش از باب‌الرضا وارد صحن می‌شود. همکار ویلچر به‌دستی را صدا می‌زنم؛ می‌آید و زوج جوان را سوار می‌کنیم. همسرش با حسرت می‌گوید: «در بازرسی شمعم را گرفتند.» - شمع را برای چه می‌خواستید؟ حالا بفرمایید کجا برویم؟ - می‌شود ما را سر مزار شهید رئیسی در صحن آزادی ببرید. برایمان دعا کند. شوهرش در مسیر، صف طولانی چای‌خانه صحن کوثر را می‌بیند. - الان می‌برم تا چای حضرتی بنوشید. چایش را می‌نوشد. همان چایی که به عشق دادن آن به دست زوار علی‌بن موسی‌الرضا از لرستان برای خدمت در چای‌خانه حضرتش به مشهد آمدم. 🔹مهدی سلیمان‌نژاد ۲۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
«مکانیسم» از صدای بستن کمربند پسرم متوجه شدم نزدیک اذان مغرب است، داشت لباس می‌پوشید برود مسجد که طبق معمول صدایم زد: «مانی! شام چی داریم؟» اما اینبار فکرم به جوابش نمی‌رسید. این روزها شدت پیگیری اخبار، مغزم را ملتهب کرده و به سرگیجه و دوبینی مبتلا شده‌ام. ویندوزم فقط بیانیه و مکانیسم ماشه‌ را بالا می‌آورد و بس! داشتم از تب می‌سوختم. مانده بودم بگویم شام کتلت تروئیکای اروپایی داریم! یا قورمه شورای امنیت سازمان ملل! یا گروسی را بریزم توی قابلمه؟! پسرم آمد توی اتاقم. کمتر پیش می‌آید نگاهش مهربان باشد؛ انگار دلش خیلی به حالم می‌سوخت. موبایلِ داغ کرده را از دستم گرفت؛ گذاشتش کنار و دستش را حلقه کرد دور گردنم: « مامان! این تحریم و جنگ و مکانیسم ماشه، مثل خوره افتاده به جونت. می‌خواد اول مغزت رو تجزیه کنه بعد هم بچه‌هات رو از یادت ببره. چند روزه که غذای خوبی نخوردیم، پاشو که دلم هوای کیک خیس‌هاتو کرده!...» حرف‌هایش مثل آب سرد ریخت روی آتشی که این روزها رسانه‌ها به جانم انداخته بودند. وقتی رفت، دعایش کردم. هوا تاریک روشن بود و روی جلیقه بسیجی‌اش، کلمه «گشت» می‌درخشید. لامپ آشپزخانه را روشن کردم. آب کم‌فشار شده بود. وضو گرفتم و با خودم عهد بستم سواد رسانه‌ای‌ام را بالا ببرم تا با دود هر فتنه‌ای که بلند می‌شود، تبدیل به خاکستر قربانی‌اش نشوم. 🔹سمانه قاسمی‌منش 7شهریور1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv