💢مراسم رونمایی از سه کتاب خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
♦️جلد سوم «بلدچی؛ خاطرات رزمنده حاج اسماعیل سپهوند»
♦️«جنگ شوخی نیست؛ خاطرات رزمنده جانباز نعمتالله قلائی»
♦️«پیک بدون پلاک؛ خاطرات رزمنده جانباز احمد لک»
🔹با حضور و سخنرانی: سردار حاج مرتضی کشکولی؛ فرمانده قرارگاه صاحب الزمان (عج)
🗓 زمان: چهارشنبه ۲۱ آبانماه ۱۴۰۴ | ساعت ۹ صبح
📍 مکان: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
41.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢مراسم رونمایی از سه کتاب خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
♦️جلد سوم «بلدچی؛ خاطرات رزمنده حاج اسماعیل سپهوند»
♦️«جنگ شوخی نیست؛ خاطرات رزمنده جانباز نعمتالله قلائی»
♦️«پیک بدون پلاک؛ خاطرات رزمنده جانباز احمد لک»
🔹با حضور و سخنرانی: سردار حاج مرتضی کشکولی؛ فرمانده قرارگاه صاحب الزمان (عج)
🗓 زمان: چهارشنبه ۲۱ آبانماه ۱۴۰۴ | ساعت ۹ صبح
📍 مکان: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
39.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇👇👇مربوط به روایت بعد
رزمندههای قدیمی
این بار قرار به ۲۱ آبان بود و رونمایی از سه کتاب: «جنگ شوخی نیست»، «پیک بدون پلاک» و جلد سوم «بلدچی».
بلدچی که آوازهی بیشتری دارد، چون حاج اسماعیل سپهوند پایهگذار نگارش جدی خاطراتی از دفاع مقدس و نقش لرها بود. اصلا من شهدای شهرم را با جلد اول بلدچی شناختم و شیفتهی شهید علیعباس چاچ شدم، به وقت گریههایش برای حضور در عملیات و دویدن با کولههای پُرماسه با پای لنگ در خاک جبهه که او را محروم نکنند به واسطهی معلولیتش. گاهی توی خلوت صبح میروم و به عکس روی مزارش زل میزنم و میپرسم: یعنی خدا با تو چهطور تا میکند وقتی احساس تنهایی و غربت میکردی که نکند تو را به حساب نیاورند و قالت بگذارند؟
و «جنگ شوخی نیست»، خاطرات حاج نعمتالله قلایی هم ادامهی همین مسیر جدی است که بعد از سالها بالاخره به ثمر نشست؛ کتابی که با خواندنش مدام توی ذهنت عبارت «جنگ شوخی نیست» رژه میرود، میگریاند و میسوزاند و با خود میبرد تا عمق خاکهای مزار برادر کوچک راوی، که بزرگ شدنش را تا شهادت به چشم میخوانی در کتاب، و بعد هم تفحص پیکر باقیماندهها در خاکهای چزابه و قصه ده سال و یازده سال فقدان پیکر و چشمانتظاری.
اما «پیک بدون پلاک» روایت حضور حاج احمد لک است، از یک خانواده مرفه که در اوج حظیظ نوجوانی به آب و آتش میزند تا این دنیای بیتفاوتی را ترک کند، در حالی که قدش به درازای سلاح آرپیجی است و جا نمیزند و نمیترسد تا آخرین روزهای جنگ که سال به سال بزرگتر میشود.
حالا این سه با هم جمع شود چه شود؟
راس ساعت ۹ به حوزهی هنری رسیدیم. حاج اسماعیل و حاج نعمت و حاج احمد صاحبخانه شده بودند و به استقبال مهمانها ایستاده بودند. همیشه این وقتها ساعت خاص اعلام میکنند، اما همه میدانند کمکم نیم ساعت تاخیر میخورد. مخلصها اما هوای رفقایشان را دارند، کش میدهند خوشوبش را تا همه برسند. خودی و ناخودی ندارند. همه بچههای حوزهی هنری هم در تبوتاباند که مراسم کموکسری نداشته باشد.
کنار میز فروش کتاب میایستم و دربارهی کتابها با بچهها حرف میزنیم. نیمنگاهی هم به ورود مهمانها دارم که هر لحظه بیشتر میشوند و مهمان ویژه هم سر میرسد. حاج مرتضی کشکولی، جانشین فرمانده وقت لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل و فرمانده سالهای طولانی سپاه لرستان که حالا فرماندهی قرارگاه صاحبالزمان شده، با ورودش همهی آنها که داخل سالن ورودی هستند دورش حلقه میزنند. این صحنه را که میبینم یاد محبوبیت حاج قاسم میافتم بین نیروهای لشکر ثارالله کرمان. آن موقع کسی نمیدانست حاج قاسم ما را به کجای وادی شیدایی میکشاند که بعد از رفتنش ویران شویم.
مراسم شروع میشود. تالار کامل پرشده، مثل مراسم رونمایی قبلی و کتاب «یار آشنا». پر بودن تالار مجابمان میکند بلند شویم و جایمان را به مهمانها بدهیم. سکوی آخر سالن جای ایستادههاست. ایستادههای خسته! از مدیر و مسئول گرفته تا مهمانی مثل جواد موگویی که به هوای رونمایی کتاب داییاش حاج احمد لک آمده. کانه سلبریتی عرصهی تاریخنگاری است. هی چلیک چلیک ازش عکس میگیرند و با خودم میگویم: یعنی همهی اینها کتابهای موگویی را خواندهاند یا دنبالکنندهی صفحه و مجله و برنامههایش هستند؟ نمیدانم. با اینکه دل پری ازش دارم، اما از روحیهاش خوشم میآید؛ لری و خاکی، پیش خودمان روی زمین مینشیند و هرچه اصرار میکنند روی یک صندلی بنشیند، قبول نمیکند.
حاج کشکولی از جنگ ۱۲ روزه میگوید و نتیجه فراتر از تصورش. سری به بیرون سالن میزنم؛ حدیث حیدری با آقا پسر ۸ ماههاش رضا بیرون است تا سرگرمش کند. شیرین است رضا، از آنها که زود صمیمی میشوند و خودشان را مهمان آغوشت میکنند. دلم غنج میرود از این شیرینی. بغلش میکنم و با همه جانم صدای «دَ دَ» گفتنش را گوش میکنم.
بعد از چند دقیقه حال و احوال برمیگردم به تالار؛ تئاتر شروع میشود. آخر صف هستم و خیلی نمیفهمم بازیگرها چه میگویند، اما از تصویر برمیآید ابتکارشان ثمر داده و از سه کتاب یک نمایشنامه تلفیقی ساختهاند. صحنه هیچ چیز اضافهای ندارد، تمیز است و هیچ صحنهی ناخوشایندی به نظر نمیآید. تمام که میشود، مخاطبها تشویق میکنند.
میماند لحظهی رونمایی و پردهبرانداختن از سه کتاب با حضور بزرگان و مدیران؛ لحظهای که هزاران صفحه خاطره از اسامی و اماکن و وقایع، یحتمل ۶۰ ساله، رخ نشان میدهند و دنبال فرصتیاند برای دیده شدن و خوانده شدن.
بعد از تمام شدن مراسم، بازار عکاسی با ماکت کتابها داغ میشود. نه اینکه همه مراسم این چند کلمه طولانی باشد که باز هم توان کشیدن بار زیبایی و زحمت عوامل و حضور آن چندصد نفر را ندارد. اما تالار که خالی میشود از آدمها، از خودم میپرسم: از این جمع چه میماند؟ یا رونمایی بعدی قسمت کدام خاطرات و کدام آدمها و کدام جمعها میشود؟
رعنا مرادینسب
۲۱آبان۱۴۰۴
@ravimah
🔺برگزیده شدن دو اثر
🔸یارآشنا، خاطرات مصطفی آشنافر، رزمنده و جانباز دفاع مقدس، اثر نسرین دالوند
و
🔸خبرنگار جمهوری اسلامی، خاطرات مرحوم حسن مرادی، اثر سامان سپهوند و فریبا مرادینسب
در دهمین دوره کتاب سال استان لرستان را به صاحبان این دو اثر ارزشمند و سایر پژوهشگران و نویسندگان «خانه روایت ماه» تبریک عرض میکنیم.
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#تولد
از سازوکار مکانیکی کشیده شدن قلم بر روی کاغذ به نیت منقش کردن حروف، به قصد ساخت کلمه و بعد جمله و بعد یک متن طولانی، که حالا تبدیل شده به فشردن دکمههای کیبورد با همان قصد و نیت، خیلی سردرنمیآورم. از نوشتن، بیشازآنکه فرایندش را دوست داشته باشم، آن حسی را میپسندم که میآید و گریبانت را میگیرد و میکشاند یک کنج خلوت، تا شروع کنی به بیرون ریختن آنچه در دلت جمع شده. نوعی دردودل شاید؛ اما کمی عمومیتر. مثل همین حالا؛ ساعت 1:20 دقیقه بامداد دوشنبه، 19آبان؛ که اگر جمعه بود احتمالاً ساعت و دقیقهاش کمی معنادارتر هم میشد.
متن بالا را بیشتر از این چند خط نتوانستم ادامه دهم. میخواستم درباره علیرضا بنویسم اما نقطهی شروع مناسبی پیدا نکردم؛ تا دیروز! 30 آبانی که از قضا جمعه بود. جمعهی تولدِ علیرضا سبزیپور.
روز خوبی بود برای گلفروش جلوی قبرستان. مردها که خیلی اهل خریدن گل نیستند، اما خانمها مشتریهای خوبی بودند برای گلهای سفید و زرد و سرخش. هر دسته، 60 هزار تومان.
هوا گرم بود و باد هم نمیوزید؛ وضعیتی مطلوب برای برگزاری مراسم در فضای باز.
چندتایی از رفقای علیرضا، همجوار قطعهی شهدای دهه کرامت، ایستگاه صلواتی زده بودند؛ اما هرچیزی که قرار بود بدهند، هنوز آماده نبود. جلوتر، بابای علیرضا ایستاده بود به پیشواز و خوشآمد میگفت به همه. و به ما هم گفت. میدانستم که تازگی کربلا بودهاند؛ پس روبوسی و زیارت قبولی و... .
تازه ساعت دو و بیستوچند دقیقه بود. دیده بودم فیلمهای صف کشیدن زائرین سر مزار حاج قاسم یا آرمان علیوردی را؛ نسخهی خرمآبادیاش را اما تازه میدیدم. آقایان که جمعیتشان کمتر بود از خانمها (و تا پایان مراسم هم کمتر ماند) گوشه کنار قطعه پخش بودند و خانمها به تراکم، جمعْ بالای مزار علیرضا. پس از همان دور فاتحهای فرستادیم و دستهگلها را روی مزار شهید دیگری گذاشتیم و گوشهای از قطعه به تماشا ایستادیم.
نیم ساعتی زمان برد تا موکت و فرش بیاورند و پهن کنند و خانمها را بفرستند آنطرفِ داربستی که زده بودند.
رفقای شهید همه مشغول؛ از همان ایستگاه صلواتی تا سیستم صوت و تصویربرداری و انداختن فرش و مدیریت مراسم و... . و خوشبهحال علیرضا.
مراسم شروع شد. قاری، قرآنی قرائت کرد و پدر شهید علی بهاروند از شهدا گفت و شاعر شعری خواند (در اصل روضهای) و بچههایی سلامی از جامعه کبیره و راویْ روایتی؛ و بعد نوحهای و آخرش سلامی و تقدیری و تشکری. و جمعیت تمام این مدت گریه و گریه و گریه. و من چشمم به مادر شهید که کنار مزار علیرضا نشسته بود، چادر روی صورت کشیده، شانههاش تکان میخورد؛ و پدر علیرضا که همان حال را با دستی روی پیشانی داشت.
و اینها همه به اجمال گفتم؛ چون اصل مطلب نه شعر شاعر بود، نه روایت راوی، نه بریدن کیک تولد، نه هر جزء دیگر مراسم؛ اولین جزء مهم (شاید هم کل) یک چیز بود: مردمی بودن! اینکه عدهای بدون نامه و دستورالعمل و افتادن در پیچ و خم کارهای اداری، برنامهریزی کرده بودند چنین مراسمی را؛ و دعوت گرفته بودند از قاری و راوی و شاعر و مردم. ایستگاه زده بودند و داربست و دکور. و هماهنگ کرده بودند تصویربرداری و پخش صدای مراسم را. و قبلتر حتما اینطرف و آنطرف یا از جیب خودشان و اهل مسجدشان، پول جمع کردهاند برایش. و اینها همه بچههای مسجد امام حسن عسکری بودند؛ رفقای علیرضای شهید. و باز خوشبهحال علیرضا بابت داشتن این رفقا. و دومین جزء همین رفاقت است. رفاقتی که از مسجدی شروع شده که علیرضا به پدرش گفته بود بخدا هیچوقت از آن جدا نمیشوم. و نشد؛ حتی بعد از شهادت. یعنی رفقایش نگذاشتند جدا شود؛ وقتی اسم کفشداری مسجد را به نام شهید گذاشتند یا در هر جلسه هیئت یادش میکنند و سر مزارش تولد میگیرند. و این معرفتی که امروز رفقا دارند خرج میکنند برای علیرضا، جبران رفاقتهای دیروز شهید است. و جالب اینکه تا حالا با هرکدامشان که همکلام شدهام میگوید صمیمیترین دوست علیرضا بوده؛ و راست هم میگوید. ندیده بودم مراسمی را که فیلمبردارش بنشیند روی زمین به زاری کردن و تنظیمکنندهی سیستمصوتیاش بلند بلند ناله کند و برگزارکنندهاش شیون. و اینبار خوشبهحال بچههای مسجد امام حسن عسکری که رفیقی مثل علیرضا داشتند. و شرح رفاقت علیرضا هم بماند برای بعد.
🔹امین ماکیانی
۱آذر۱۴۰۴
#برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
آستان مقدس علوی4_5837045719894071742.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
آبروی نمازمان تسبیحات شماست.
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد 👇👇👇
#خوشخیالی
اوایل آذر ماه سال ۱۴۰۱ بود. هر روز صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر لیست بلند بالایی از همرزمان حاج احمد لک را پیش رویم میگذاشتم و یکی یکی با آنها تماس میگرفتم که درباره خاطرات مشترکشان با حاجی مصاحبهای کوتاه داشته باشم.
همه آن عزیزان، جانبازان گرانقدری بودند که طی ۸ سال جنگ تحمیلی آسیبهایی جدی دیده بودند؛ و برخی هم برادران شهدای همرزم حاجی بودند: حاج علی کشاورز؛ دکتر حمیدرضا ملکی؛ مهندس سید رضا میرمرادی؛ عقیل مرزبان؛ اسماعیل توکلی( برادر شهید غلامعلی توکلی)؛ سردار حاج روح الله نوری؛
مرحوم مغفور علی احمدی فرمانده گردان؛
شیخ باقر خوانساری؛ شیخ عبدالله بنیادی؛ شیخ سعید اسماعیلی؛ قربانی ترک و... .
تا اینکه یک روز صبح رسیدم به اسم: دکتر مرتضی رضیعی، پزشک متخصص پوست، قاری ممتاز قرآن و عضو هیات علمی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تهران، برادر شهید والامقام محمد رضیعی، اولین دانشآموز شهید شهرستان ازنا.
جانباز ۷۰درصد قطع نخاع...
شمارهاش را گرفتم. خیلی بوق خورد ولی جواب ندادند.
ناامید نشدم؛ دوباره تماس گرفتم. آخر دلم میخواست از ایشان بپرسم: هنوز همان لباس چریکی که حاج احمد در عملیات والفجر ۹ به ایشان هدیه داده بود را دارند یا...
اما اینبار رد تماس دادند.
با خودم گفتم: «خب بدون شک این ساعت از روز ایشان در مطبشان مشغول درمان بیماری هستند.» تصمیم گرفتم، ساعت دیگری با ایشان ارتباط بگیرم.
منِ خوشخیال ساده...
دقایقی بعد تلفنم زنگ خورد. همین که داشتم در لیستم، جلوی اسم همرزم دیگری را تیک میزدم که تماس بگیرم، در کمال شگفتی دیدم شماره دکتر مرتضی رضیعی است. با اشتیاق و بیدرنگ پاسخ دادم: «سلام علیکم، جناب دکتر مرتضی رضیعی؟!»
صدایی گرفته و خسته ولی با متانت و مهر از پشت خط سلامم را پاسخ دادند و گفتند: «من برادر دکتر هستم. در خدمتم تماس گرفتید.»
با شوق صدچندان خودم را معرفی کردم و گفتم: «جهت مرور برخی خاطرات حضور ایشان در جبهه و بازخوانی خاطرات مشترک جناب دکتر با حاج احمد لک میخواهم اجازه بگیرم با ایشان گفتوگویی کوتاه داشته باشم.»
برادر مرتضی گفتند: «خیلی خوشحالم که به یاد ایشان هستید. ولی مرتضی اصلا حالش خوب نیست و حتی توان سخن گفتن هم ندارند!»
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. دلم سخت گرفت. بغض تلخی راه گلویم را بست و فقط سکوت کردم.
آنقدر صدای ایشان گرفته و خسته و محزون بود که دلم نیامد زمان دیگری را برای تماس دوباره تعیین کنم. خداحافظی کردم و...
کتاب خاطرات حاج احمد لک، " پیک بدون پلاک " تمام شد. چاپ گردید و هفته پیش هم در تالار ماه حوزه هنری لرستان به لطف خدا و زحمات عوامل حوزه، رونمایی شد. اما هرگز بخش صحتسنجی از جانباز قطع نخاعِ همرزمش شهید مرتضی رضیعی ضبط و ثبت نگردید!
و من ماندم و کوهی از اندوه و حسرت...
تا اینکه دیروز پس از سالها تحمل رنجی جانکاه از جراحات جنگ و نشستن روی صندلی چرخدار، دکتر مرتضی رضیعی هم به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و به برادر شهیدشان و دیگر همرزمان گلگون بدنشان پیوستند.
روحشان شاد؛ یادشان گرامی باد.
🔹نسترن حاتمی
نگارنده کتاب پیک بدون پلاک
دوم آذر ماه ۱۴۰۴
#پیک_بدون_پلاک
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر!
مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه»
با محوریت کتابهای:
🔹«کهنه سرباز» خاطرات امیر اسکندر بیرانوند
🔹«بینشان» خاطرات آزاده دلاور امامعلی کونانی
جوایز:
2⃣ جایزه یک میلیون تومانی
2⃣ جایزه پونصد هزارتومانی
3⃣ جایزه سیصد هزارتومانی
🔺تهیه کتاب و شرکت در مسابقه با ارسال پیام به آیدی @amin1944m در پیامرسانهای ایتا و بله 🔻
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتابهای: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امی
بعد از پیروزی در مقابل عراقیها و فتح تپههای مهران، موقعیتمان را تثبیت و هدف را تحکیم کردیم.
عراق شکست سختی در مقابل یک گروهان خورده بود! تیپش هم عقبنشینی کرد. برای تشکر و قدردانی از ما مجلس بزمی تدارک دیدند.
گوگوش و چند نفر دیگر را به آنجا آوردند و همان جا کاباره صحرایی برپا کردند.
سرهنگی مسئول تشریفات و هماهنگی این مجلس بود.
مجلس شروع شده بود و من نرفته بودم. سرهنگ مسئول تشریفات سراغم آمد و گفت: «چرا نیامدی؟ این جشن برای پیروزی شماست.»...
برشی از کتاب «کهنه سرباز»
🔹خاطرات امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند
🔹نویسنده: امین کیانی
🔹تعداد صفحات: ۱۹۲
🔹انتشارات سوره مهر
🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی ۲۰۰ هزارتومان
🔺سفارش خرید: @amin1944m
#معرفی_کتاب
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv