eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺برگزیده شدن دو اثر 🔸یارآشنا، خاطرات مصطفی آشنافر، رزمنده و جانباز دفاع مقدس، اثر نسرین دالوند و 🔸خبرنگار جمهوری اسلامی، خاطرات مرحوم حسن مرادی، اثر سامان سپهوند و فریبا مرادی‌نسب در دهمین دوره کتاب سال استان لرستان را به صاحبان این دو اثر ارزشمند و سایر پژوهشگران و نویسندگان «خانه روایت ماه» تبریک عرض می‌کنیم. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
مربوط به روایت بعد 👇👇👇
از سازوکار مکانیکی کشیده شدن قلم بر روی کاغذ به نیت منقش کردن حروف، به قصد ساخت کلمه و بعد جمله و بعد یک متن طولانی، که حالا تبدیل شده به فشردن دکمه‌های کیبورد با همان قصد و نیت، خیلی سردرنمی‌آورم. از نوشتن، بیش‌ازآنکه فرایندش را دوست داشته باشم، آن حسی را می‌پسندم که می‌آید و گریبانت را می‌گیرد و می‌کشاند یک کنج خلوت، تا شروع کنی به بیرون ریختن آنچه در دلت جمع شده. نوعی دردودل شاید؛ اما کمی عمومی‌تر. مثل همین حالا؛ ساعت 1:20 دقیقه بامداد دوشنبه، 19آبان؛ که اگر جمعه بود احتمالاً ساعت و دقیقه‌اش کمی معنادارتر هم می‌شد. متن بالا را بیشتر از این چند خط نتوانستم ادامه دهم. می‌خواستم درباره علیرضا بنویسم اما نقطه‌ی شروع مناسبی پیدا نکردم؛ تا دیروز! 30 آبانی که از قضا جمعه بود. جمعه‌ی تولدِ علیرضا سبزی‌پور. روز خوبی بود برای گلفروش جلوی قبرستان. مردها که خیلی اهل خریدن گل نیستند، اما خانم‌ها مشتری‌های خوبی بودند برای گل‌های سفید و زرد و سرخش. هر دسته، 60 هزار تومان. هوا گرم بود و باد هم نمی‌وزید؛ وضعیتی مطلوب برای برگزاری مراسم در فضای باز. چندتایی از رفقای علیرضا، همجوار قطعه‌ی شهدای دهه کرامت، ایستگاه صلواتی زده بودند؛ اما هرچیزی که قرار بود بدهند، هنوز آماده نبود. جلوتر، بابای علیرضا ایستاده بود به پیشواز و خوش‌آمد می‌گفت به همه. و به ما هم گفت. می‌دانستم که تازگی کربلا بوده‌اند؛ پس روبوسی و زیارت قبولی و... . تازه ساعت دو و بیست‌وچند دقیقه بود. دیده بودم فیلم‌های صف کشیدن زائرین سر مزار حاج قاسم یا آرمان علی‌وردی را؛ نسخه‌ی خرم‌آبادی‌اش را اما تازه می‌دیدم. آقایان که جمعیتشان کمتر بود از خانم‌ها (و تا پایان مراسم هم کمتر ماند) گوشه کنار قطعه پخش بودند و خانم‌ها به تراکم، جمعْ بالای مزار علیرضا. پس از همان دور فاتحه‌ای فرستادیم و دسته‌گل‌ها را روی مزار شهید دیگری گذاشتیم و گوشه‌ای از قطعه به تماشا ایستادیم. نیم ساعتی زمان برد تا موکت و فرش بیاورند و پهن کنند و خانم‌ها را بفرستند آنطرفِ داربستی که زده بودند. رفقای شهید همه مشغول؛ از همان ایستگاه صلواتی تا سیستم صوت و تصویربرداری و انداختن فرش و مدیریت مراسم و... . و خوش‌به‌حال علیرضا. مراسم شروع شد. قاری، قرآنی قرائت کرد و پدر شهید علی بهاروند از شهدا گفت و شاعر شعری خواند (در اصل روضه‌ای) و بچه‌هایی سلامی از جامعه کبیره و راویْ روایتی؛ و بعد نوحه‌ای و آخرش سلامی و تقدیری و تشکری. و جمعیت تمام این مدت گریه و گریه و گریه. و من چشمم به مادر شهید که کنار مزار علیرضا نشسته بود، چادر روی صورت کشیده، شانه‌هاش تکان می‌خورد؛ و پدر علیرضا که همان حال را با دستی روی پیشانی داشت. و این‌ها همه به اجمال گفتم؛ چون اصل مطلب نه شعر شاعر بود، نه روایت راوی، نه بریدن کیک تولد، نه هر جزء دیگر مراسم؛ اولین جزء مهم (شاید هم کل) یک چیز بود: مردمی بودن! اینکه عده‌ای بدون نامه‌ و دستورالعمل و افتادن در پیچ و خم کارهای اداری، برنامه‌ریزی کرده بودند چنین مراسمی را؛ و دعوت گرفته بودند از قاری و راوی و شاعر و مردم. ایستگاه زده بودند و داربست و دکور. و هماهنگ کرده بودند تصویربرداری و پخش صدای مراسم را. و قبل‌تر حتما این‌طرف و آنطرف یا از جیب خودشان و اهل مسجدشان، پول جمع کرده‌اند برایش. و این‌ها همه بچه‌های مسجد امام حسن عسکری بودند؛ رفقای علیرضای شهید. و باز خوش‌به‌حال علیرضا بابت داشتن این رفقا. و دومین جزء همین رفاقت است. رفاقتی که از مسجدی شروع شده که علیرضا به پدرش گفته بود بخدا هیچوقت از آن جدا نمی‌شوم. و نشد؛ حتی بعد از شهادت. یعنی رفقایش نگذاشتند جدا شود؛ وقتی اسم کفشداری مسجد را به نام شهید گذاشتند یا در هر جلسه هیئت یادش می‌کنند و سر مزارش تولد می‌گیرند. و این‌ معرفتی که امروز رفقا دارند خرج می‌کنند برای علیرضا، جبران رفاقت‌های دیروز شهید است. و جالب اینکه تا حالا با هرکدامشان که هم‌کلام شده‌ام می‌گوید صمیمی‌ترین دوست علیرضا بوده؛ و راست هم می‌گوید. ندیده بودم مراسمی را که فیلمبردارش بنشیند روی زمین به زاری کردن و تنظیم‌کننده‌ی سیستم‌صوتی‌اش بلند بلند ناله کند و برگزارکننده‌اش شیون. و این‌بار خوش‌به‌حال بچه‌های مسجد امام حسن عسکری که رفیقی مثل علیرضا داشتند. و شرح رفاقت علیرضا هم بماند برای بعد. 🔹امین ماکیانی ۱آذر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
مربوط به روایت بعد 👇👇👇
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد 👇👇👇
اوایل آذر ماه سال ۱۴۰۱ بود. هر روز صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر لیست بلند بالایی از همرزمان حاج احمد لک را پیش رویم می‌گذاشتم و یکی یکی با آنها تماس می‌گرفتم که درباره خاطرات مشترکشان با حاجی مصاحبه‌ای کوتاه داشته باشم. همه آن عزیزان، جانبازان گرانقدری بودند که طی ۸ سال جنگ تحمیلی آسیب‌هایی جدی دیده بودند؛ و برخی هم برادران شهدای همرزم حاجی بودند: حاج علی کشاورز؛ دکتر حمیدرضا ملکی؛ مهندس سید رضا میرمرادی؛ عقیل مرزبان؛ اسماعیل توکلی( برادر شهید غلامعلی توکلی)؛ سردار حاج روح الله نوری؛ مرحوم مغفور علی احمدی فرمانده گردان؛ شیخ باقر خوانساری؛ شیخ عبدالله بنیادی؛ شیخ سعید اسماعیلی؛ قربانی ترک و... . تا اینکه یک روز صبح رسیدم به اسم: دکتر مرتضی رضیعی، پزشک متخصص پوست، قاری ممتاز قرآن و عضو هیات علمی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تهران، برادر شهید والامقام محمد رضیعی، اولین دانش‌آموز شهید شهرستان ازنا. جانباز ۷۰درصد قطع نخاع... شماره‌اش را گرفتم. خیلی بوق خورد ولی جواب ندادند. ناامید نشدم؛ دوباره تماس گرفتم. آخر دلم می‌خواست از ایشان بپرسم: هنوز همان لباس چریکی که حاج احمد در عملیات والفجر ۹ به ایشان هدیه داده بود را دارند یا... اما اینبار رد تماس دادند. با خودم گفتم: «خب بدون شک این ساعت از روز ایشان در مطبشان مشغول درمان بیماری هستند.» تصمیم گرفتم، ساعت دیگری با ایشان ارتباط بگیرم. منِ خوش‌خیال ساده... دقایقی بعد تلفنم زنگ خورد. همین که داشتم در لیستم، جلوی اسم همرزم دیگری را تیک می‌زدم که تماس بگیرم، در کمال شگفتی دیدم شماره دکتر مرتضی رضیعی است. با اشتیاق و بی‌درنگ پاسخ دادم: «سلام علیکم، جناب دکتر مرتضی رضیعی؟!» صدایی گرفته و خسته ولی با متانت و مهر از پشت خط سلامم را پاسخ دادند و گفتند: «من برادر دکتر هستم. در خدمتم تماس گرفتید.» با شوق صدچندان خودم را معرفی کردم و گفتم: «جهت مرور برخی خاطرات حضور ایشان در جبهه و بازخوانی خاطرات مشترک جناب دکتر با حاج احمد لک می‌خواهم اجازه بگیرم با ایشان گفت‌و‌گویی کوتاه داشته باشم.» برادر مرتضی گفتند: «خیلی خوشحالم که به یاد ایشان هستید. ولی مرتضی اصلا حالش خوب نیست و حتی توان سخن گفتن هم ندارند‌!» هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. دلم سخت گرفت. بغض تلخی راه گلویم را بست و فقط سکوت کردم. آنقدر صدای ایشان گرفته و خسته و محزون بود که دلم نیامد زمان دیگری را برای تماس دوباره تعیین کنم. خداحافظی کردم و... کتاب خاطرات حاج احمد لک، " پیک بدون پلاک " تمام شد. چاپ گردید و هفته پیش هم در تالار ماه حوزه هنری لرستان به لطف خدا و زحمات عوامل حوزه، رونمایی شد. اما هرگز بخش صحت‌سنجی از جانباز قطع نخاعِ همرزمش شهید مرتضی رضیعی ضبط و ثبت نگردید! و من ماندم و کوهی از اندوه و حسرت... تا اینکه دیروز پس از سالها تحمل رنجی جانکاه از جراحات جنگ و نشستن روی صندلی چرخدار، دکتر مرتضی رضیعی هم به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و به برادر شهیدشان و دیگر همرزمان گلگون بدنشان پیوستند. روحشان شاد؛ یادشان گرامی باد. 🔹نسترن حاتمی نگارنده کتاب پیک بدون پلاک دوم آذر ماه ۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتاب‌های: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امیر اسکندر بیرانوند 🔹«بی‌نشان» خاطرات آزاده دلاور امامعلی کونانی جوایز: 2⃣ جایزه یک میلیون تومانی 2⃣ جایزه پونصد هزارتومانی 3⃣ جایزه سیصد هزارتومانی 🔺تهیه کتاب و شرکت در مسابقه با ارسال پیام به آی‌دی @amin1944m در پیام‌رسان‌های ایتا و بله 🔻 @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتاب‌های: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امی
بعد از پیروزی در مقابل عراقی‌ها و فتح تپه‌های مهران، موقعیتمان را تثبیت و هدف را تحکیم کردیم. عراق شکست سختی در مقابل یک گروهان خورده بود! تیپش هم عقب‌نشینی کرد. برای تشکر و قدردانی از ما مجلس بزمی تدارک دیدند. گوگوش و چند نفر دیگر را به آنجا آوردند و همان جا کاباره صحرایی برپا کردند. سرهنگی مسئول تشریفات و هماهنگی این مجلس بود. مجلس شروع شده بود و من نرفته بودم. سرهنگ مسئول تشریفات سراغم آمد و گفت: «چرا نیامدی؟ این جشن برای پیروزی شماست.»... برشی از کتاب «کهنه‌ سرباز» 🔹خاطرات امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند 🔹نویسنده: امین کیانی 🔹تعداد صفحات: ۱۹۲ 🔹انتشارات سوره مهر 🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی ۲۰۰ هزارتومان 🔺سفارش خرید: @amin1944m 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتاب‌های: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امی
همه اسرا و خود عراقی‌ها دور ما حلقه زده بودند. حدود یک ساعت‌ونیم با هم جنگیدیم. با مشت و لگد همدیگر را می‌زدیم. داشت کم می‌آورد. روی دو پایش زانو زد و نشست. به نفس‌نفس افتاده بود. سید عامر که دید من هنوز سرپا هستم رو به من کرد و گفت: «مشخص شد تو از بوه‌های خمینی هستی هستی که اینقدر غیرت داری!» به‌خاطر ضعف و تشنگی‌ چشم‌هایم خوب نمی‌دید. سید عامر که به من نزدیک شد، خواستم خودم را عقب بکشم که مرا بلند کرد و به طرف یکی از ستون‌های بتونی محوطه پرت کرد. به شدت به ستون برخورد کردم و روی زمین افتادم. دوباره آمد سرم را بلند کرد و به ستون کوبید. آنقدر ضربه‌اش محکم بود که استخوان سرم بیرون زد و... برشی از کتاب «بی‌نشان» 🔹روایتی از زندگی آزاده ایرانی، امامعلی کونانی 🔹نویسنده: فرحزاد جهانگیری 🔹مصاحبه و پژوهش: نسرین دالوند 🔹تعداد صفحات: ۲۳۲ 🔹انتشارات سوره مهر 🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی ۲۲۰ هزارتومان 🔺سفارش خرید: @amin1944m 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
💢هنر جنگ ۵ | مستندسازی در بحران ♦️باحضور استاد محسن اسلام‌زاده مستندساز برجسته در بحران‌های: افغانستان، لبنان، لیبی، عراق و سوریه. 💠جهت ثبت نام در پیام رسان های ایتا و بله به شماره 09169698850 پیام بدهید. 🆔 @artlorestanir
*وطن‌دوستی مرتضی سرهنگی* به نظرم حدود هشت نه سال پیش بود. تو اتاق کارم در «کتابخانه تخصصی جنگ» نشسته بودم. اتاقی کوچک و خاطره‌زا، کنار آسانسور طبقه سوم ساختمان ستادی حوزه هنری. آدمهای نا آشنا که از آسانسور بیرون می‌آمدند به در نیمه باز اتاق می‌زدند و داخل می‌شدند و نشانی‌ جایی یا کسی را می‌پرسیدند و راهنمایی می‌خواستند. من هم، هر کاری بلد نباشم، این یک کار را خوب بلدم! خانم میان‌سالی در زد و داخل شد. گفت: آقای صمدزاده. گفتم: خودم هستم بفرمایید. با تعارف من نشست. گفت: آمدم برایتان تو کتابخانه، به صورت رایگان کار بکنم. تعجب کردم. گفتم: ما کار رایگان نداریم خانم، ولی در خدمت شما هستم. چه تخصصی دارید؟ کتابداری خواندید؟ گفت: خیر، من چند سالی با فلان سردار، فلان جا کار می‌کردم، تو راهیان نور راوی بودم. گفتم: تجربه شما هم که ارتباطی با کار کتابخانه ندارد. گفت: خیلی علاقمند هستم تو کتابخانه کار بکنم، حق‌الزحمه هم نمی‌خواهم. کمی در مذمت و مضرات کار رایگان بالای منبر رفتم. گفتم: از کار قبلی‌‌تان بگویید، گفتید کارتان روایت‌گری بود؟ روایت‌گری را کجا یاد گرفتید؟ چقدر تو این کار خبره هستید؟ گفت: سردار ... که از کارم خیلی راضی بودند. گفتم: اگر می‌شود چند نکته از روایت‌گری برایم بگویید. گفت: سوال سختی می‌پرسید، ما برای خبره شدن کتاب‌های زیادی می‌خوانیم از انواع مطالب پژوهشی و خاطره استفاده می‌کنیم. گفتم: این‌طور نمی‌شود، آقای فلانی (همان سردار محترم) را برایم روایت کنید. گفت: ایشان که انسان فوق‌العاده‌ای هستند، با اخلاق، مردم دار، محترم، از همه لحاظ خوب، ... چی باید از ایشان بگویم. گفتم: روایت. گفت: یعنی یک خاطره از ایشان بگویم؟ گفتم: این هم می‌شود، یکی از خاطراتی که از ایشان دارید برایم بگویید طوری که من بفهمم ایشان آدم خوبی است. یعنی رفتاری داشتند که در شما تغییر ایجاد کرده است. دوباره شروع کرد به توصیف شایستگی‌های اخلاقی سردار ... گفتم: نشد. این که روایت نشد. کلافه شده بود. فکر کنم گمان کرد دارم دست به سرش می‌کنم. با دلخوری گفت: شما بگویید منم یاد می‌گیرم. کمی از در ملاطفت درآمدم که بالاخره اگر بناست اینجا کار بکنید سوالات من را هم باید تحمل بکنید. گفت: من دقیقا نمی‌دانم شما چه چیزی از من می‌خواهید ... یک نمونه بگویید. نگاهی به دور و برم کردم. یادداشت تازه‌ام به چشمم خورد که برای انتشار در رسانه نوشته بودم، به عادت همیشگی، که قبل از انتشار زحمت می‌دهم چند نفر بخوانند، تازه از نزد آقای سرهنگی برگشته بود. یاد نکته‌ای افتادم که از ایشان یاد گرفته بودم. گفتم: مثلا من می‌خواهم *وطن‌دوستی مرتضی سرهنگی* را برایتان روایت کنم. البته از زاویه نویسندگی و نگارش متن. روایت اگر نتواند تغییر را و تأثیر را نشان بدهد یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایش را از دست می‌دهد. گفت: بفرمایید. گفتم: *یادداشت زیاد می‌نویسم، قبل از انتشار، تعدادی از دوستان و همکاران آنها را می‌خوانند و نظر می‌دهند. معمولاً یکی از کسانی که به ایشان زحمت می‌دهم آقای سرهنگی است. یکی از ترکیباتی که زیاد در یادداشتم استفاده می‌کردم «این کشور» است. «چرا این کشور دچار فلان مشکل شده ...» ترکیبی که رایج است و دیگران هم استفاده می‌کنند. اولین بار که آقای سرهنگی یکی از «این کشور»های من را در یادداشت‌م دیدند دورش دایره‌ای کشیدند و نوشتند: «کشورم». با این توضیحِ پنهان که بعدا برایم آشکار شد: «این کشور» آدمی را از وطنش فاصله می‌اندازد و دورش می‌کند. اما «کشورم» یا «کشور عزیزم» نمی‌گذارد ما موقع یاد کردن از کشورمان، از آن دور بشویم. آدمی هم که از کشورش دور نشود، ازش و از مردمانش بد نمی‌گوید و بر علیه‌اش نمی‌نویسد. از آن زمان دیگر نمی‌نویسم «این کشور»، می‌نویسم «کشور عزیزم»* مرتضی سرهنگی عزیز، 12 آذر، تولد هفتاد و دو سالگیت مبارک. دلت شاد و سرت سلامت🌹 🔹نصرالله صمدزاده 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
روایت اول دیدار حضرت ماه آذر ۱۴۰۴ ایتا را چک کردم؛ چندتا پیام شخصی آمده بود. چون مهمان داشتم، گفتم بگذارم آخرشب بازشان کنم؛ امّا اسم پروین را که دیدم، وسوسه شدم. پیام را که باز کردم، باورم نشد؛ دوباره خواندم و گوشی را کنار گذاشتم. یکهو رفتم سراغ گوشی و همان پیام! اسمم برای دیدار رهبری درآمده بود! ذوق کردم، امّا آخر پیام نوشته بود: «احتمال دارد حضرت آقا در جلسه حضور نداشته باشند.» همش به این فکر می‌کردم که نکند این همه راه را بروم و آقا را نبینم! با خودم گفتم: «می‌روم، توکل به خدا. حداقل نشستن در حسینیه‌ای که حضرت آقا در آن نفس کشیده‌اند، غنیمت است.» ۱۱ شب حرکت کردیم و ۵ صبح رسیدیم. در مسجدی نزدیک بیت نماز خواندیم و رفتیم سمت بیت. بعد از گیت‌های بازرسی، وارد حسینیه شدیم. فضای حسینیه خیلی متفاوت بود. گل‌های طبیعی، مدل تزیین، پروانه‌هایی که با دقت استفاده شده بود، گل‌آرایی ستون‌ها... یک ظرافت خاصِ بانوانه در تمام فضا حس می‌شد؛ طوری که دل آدم می‌رفت. برای اولین بار کلی ذوق کرده بودم؛ امّا فضا انگار یخ‌زده بود. ردیف اول پشت میله‌ها، خواهرم برایم جا گرفته بود؛ دقیقاً روبه‌روی جایگاه. سه ردیف جلوی ما، همسران و خانواده‌های شهدای جنگ ۱۲ روزه و اهالی سینما نشسته بودند. برنامه شروع شد؛ برنامه پشت برنامه. هر لحظه که به جایگاه نگاه می‌کردم و صندلی آقا را نمی‌دیدم، آه می‌کشیدم. پرسیدم: «ساعت چنده؟» گفتند: «ده و نیم.» با خودم فکر می‌کردم: «این دفعه من اومدم دقیقاً جلوی جمعیت؛ نزدیک به آقا؛ ولی حیف که آقا نیومده.» با حسرت به جلو نگاه کردم. یک لحظه به پشت‌سر چرخیدم؛ نمی‌دانم برای چه. تا سرم را برگرداندم، صندلی آقا را آوردند. مثل فنر از جا بلند شدم! خودم هم از سرعت بلند شدنم در آن لحظه تعجب کردم. از ته دل جیغ زدم؛ منی که تا حالا جیغ نزده بودم؛ یعنی اصلاً بلد نبودم! و اشک و اشک و اشک. صدای جمعیت بلند شد: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده!» پاهایم سست شد. دستم را روی سرم گذاشته بودم و گریه می‌کردم. انگار آن فضای یخ‌زده حسینیه، یکدفعه گرم شده بود. گفتند: «بشینید.» و نشستیم. در آن شلوغی یک ردیف هم عقب‌تر رفته بودم. برنامه ادامه داشت و من چشمم را از پرده روبه‌رو برنمی‌داشتم؛ دیگر نه پشت سر را نگاه می‌کردم، نه طرفین را. فقط منتظر ورود حضرت آقا بودم؛ و چه انتظار شیرینی. بالاخره حضرت آقا آمدند. جمعیت من را به میله‌ها چسباند دقیقا ردیف اول؛ دقیقاً رو‌به‌روی آقا. خانم‌های انتظامات گفتند: «سریع سر جات بشین.» و جمعیت شعار می‌داد. من نشستم و باز اشک بود و اشک بود و اشک که جاری می‌شد. زیر لب زمزمه کردم: «السلام علیک یا ولیَّ الله...» «السلام علیک یا ناصر دینَ الله...» تمام غصه‌هایم با دیدن آقا ذره‌ذره داشت از بین می‌رفت. من محو تماشای حضرت آقا بودم؛ از فاصله نزدیک؛ امّا مدام می‌گفتم: «ای کاش می‌توانستم جلوی آقا بشینم و از فاصله نزدیک‌تر نگاهش کنم.» 🔹معرفت محمدپورمقدم ۱۷آذر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv