eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتاب‌های: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امیر اسکندر بیرانوند 🔹«بی‌نشان» خاطرات آزاده دلاور امامعلی کونانی جوایز: 2⃣ جایزه یک میلیون تومانی 2⃣ جایزه پونصد هزارتومانی 3⃣ جایزه سیصد هزارتومانی 🔺تهیه کتاب و شرکت در مسابقه با ارسال پیام به آی‌دی @amin1944m در پیام‌رسان‌های ایتا و بله 🔻 @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتاب‌های: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امی
بعد از پیروزی در مقابل عراقی‌ها و فتح تپه‌های مهران، موقعیتمان را تثبیت و هدف را تحکیم کردیم. عراق شکست سختی در مقابل یک گروهان خورده بود! تیپش هم عقب‌نشینی کرد. برای تشکر و قدردانی از ما مجلس بزمی تدارک دیدند. گوگوش و چند نفر دیگر را به آنجا آوردند و همان جا کاباره صحرایی برپا کردند. سرهنگی مسئول تشریفات و هماهنگی این مجلس بود. مجلس شروع شده بود و من نرفته بودم. سرهنگ مسئول تشریفات سراغم آمد و گفت: «چرا نیامدی؟ این جشن برای پیروزی شماست.»... برشی از کتاب «کهنه‌ سرباز» 🔹خاطرات امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند 🔹نویسنده: امین کیانی 🔹تعداد صفحات: ۱۹۲ 🔹انتشارات سوره مهر 🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی ۲۰۰ هزارتومان 🔺سفارش خرید: @amin1944m 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتاب‌های: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امی
همه اسرا و خود عراقی‌ها دور ما حلقه زده بودند. حدود یک ساعت‌ونیم با هم جنگیدیم. با مشت و لگد همدیگر را می‌زدیم. داشت کم می‌آورد. روی دو پایش زانو زد و نشست. به نفس‌نفس افتاده بود. سید عامر که دید من هنوز سرپا هستم رو به من کرد و گفت: «مشخص شد تو از بوه‌های خمینی هستی هستی که اینقدر غیرت داری!» به‌خاطر ضعف و تشنگی‌ چشم‌هایم خوب نمی‌دید. سید عامر که به من نزدیک شد، خواستم خودم را عقب بکشم که مرا بلند کرد و به طرف یکی از ستون‌های بتونی محوطه پرت کرد. به شدت به ستون برخورد کردم و روی زمین افتادم. دوباره آمد سرم را بلند کرد و به ستون کوبید. آنقدر ضربه‌اش محکم بود که استخوان سرم بیرون زد و... برشی از کتاب «بی‌نشان» 🔹روایتی از زندگی آزاده ایرانی، امامعلی کونانی 🔹نویسنده: فرحزاد جهانگیری 🔹مصاحبه و پژوهش: نسرین دالوند 🔹تعداد صفحات: ۲۳۲ 🔹انتشارات سوره مهر 🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی ۲۲۰ هزارتومان 🔺سفارش خرید: @amin1944m 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
💢هنر جنگ ۵ | مستندسازی در بحران ♦️باحضور استاد محسن اسلام‌زاده مستندساز برجسته در بحران‌های: افغانستان، لبنان، لیبی، عراق و سوریه. 💠جهت ثبت نام در پیام رسان های ایتا و بله به شماره 09169698850 پیام بدهید. 🆔 @artlorestanir
*وطن‌دوستی مرتضی سرهنگی* به نظرم حدود هشت نه سال پیش بود. تو اتاق کارم در «کتابخانه تخصصی جنگ» نشسته بودم. اتاقی کوچک و خاطره‌زا، کنار آسانسور طبقه سوم ساختمان ستادی حوزه هنری. آدمهای نا آشنا که از آسانسور بیرون می‌آمدند به در نیمه باز اتاق می‌زدند و داخل می‌شدند و نشانی‌ جایی یا کسی را می‌پرسیدند و راهنمایی می‌خواستند. من هم، هر کاری بلد نباشم، این یک کار را خوب بلدم! خانم میان‌سالی در زد و داخل شد. گفت: آقای صمدزاده. گفتم: خودم هستم بفرمایید. با تعارف من نشست. گفت: آمدم برایتان تو کتابخانه، به صورت رایگان کار بکنم. تعجب کردم. گفتم: ما کار رایگان نداریم خانم، ولی در خدمت شما هستم. چه تخصصی دارید؟ کتابداری خواندید؟ گفت: خیر، من چند سالی با فلان سردار، فلان جا کار می‌کردم، تو راهیان نور راوی بودم. گفتم: تجربه شما هم که ارتباطی با کار کتابخانه ندارد. گفت: خیلی علاقمند هستم تو کتابخانه کار بکنم، حق‌الزحمه هم نمی‌خواهم. کمی در مذمت و مضرات کار رایگان بالای منبر رفتم. گفتم: از کار قبلی‌‌تان بگویید، گفتید کارتان روایت‌گری بود؟ روایت‌گری را کجا یاد گرفتید؟ چقدر تو این کار خبره هستید؟ گفت: سردار ... که از کارم خیلی راضی بودند. گفتم: اگر می‌شود چند نکته از روایت‌گری برایم بگویید. گفت: سوال سختی می‌پرسید، ما برای خبره شدن کتاب‌های زیادی می‌خوانیم از انواع مطالب پژوهشی و خاطره استفاده می‌کنیم. گفتم: این‌طور نمی‌شود، آقای فلانی (همان سردار محترم) را برایم روایت کنید. گفت: ایشان که انسان فوق‌العاده‌ای هستند، با اخلاق، مردم دار، محترم، از همه لحاظ خوب، ... چی باید از ایشان بگویم. گفتم: روایت. گفت: یعنی یک خاطره از ایشان بگویم؟ گفتم: این هم می‌شود، یکی از خاطراتی که از ایشان دارید برایم بگویید طوری که من بفهمم ایشان آدم خوبی است. یعنی رفتاری داشتند که در شما تغییر ایجاد کرده است. دوباره شروع کرد به توصیف شایستگی‌های اخلاقی سردار ... گفتم: نشد. این که روایت نشد. کلافه شده بود. فکر کنم گمان کرد دارم دست به سرش می‌کنم. با دلخوری گفت: شما بگویید منم یاد می‌گیرم. کمی از در ملاطفت درآمدم که بالاخره اگر بناست اینجا کار بکنید سوالات من را هم باید تحمل بکنید. گفت: من دقیقا نمی‌دانم شما چه چیزی از من می‌خواهید ... یک نمونه بگویید. نگاهی به دور و برم کردم. یادداشت تازه‌ام به چشمم خورد که برای انتشار در رسانه نوشته بودم، به عادت همیشگی، که قبل از انتشار زحمت می‌دهم چند نفر بخوانند، تازه از نزد آقای سرهنگی برگشته بود. یاد نکته‌ای افتادم که از ایشان یاد گرفته بودم. گفتم: مثلا من می‌خواهم *وطن‌دوستی مرتضی سرهنگی* را برایتان روایت کنم. البته از زاویه نویسندگی و نگارش متن. روایت اگر نتواند تغییر را و تأثیر را نشان بدهد یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایش را از دست می‌دهد. گفت: بفرمایید. گفتم: *یادداشت زیاد می‌نویسم، قبل از انتشار، تعدادی از دوستان و همکاران آنها را می‌خوانند و نظر می‌دهند. معمولاً یکی از کسانی که به ایشان زحمت می‌دهم آقای سرهنگی است. یکی از ترکیباتی که زیاد در یادداشتم استفاده می‌کردم «این کشور» است. «چرا این کشور دچار فلان مشکل شده ...» ترکیبی که رایج است و دیگران هم استفاده می‌کنند. اولین بار که آقای سرهنگی یکی از «این کشور»های من را در یادداشت‌م دیدند دورش دایره‌ای کشیدند و نوشتند: «کشورم». با این توضیحِ پنهان که بعدا برایم آشکار شد: «این کشور» آدمی را از وطنش فاصله می‌اندازد و دورش می‌کند. اما «کشورم» یا «کشور عزیزم» نمی‌گذارد ما موقع یاد کردن از کشورمان، از آن دور بشویم. آدمی هم که از کشورش دور نشود، ازش و از مردمانش بد نمی‌گوید و بر علیه‌اش نمی‌نویسد. از آن زمان دیگر نمی‌نویسم «این کشور»، می‌نویسم «کشور عزیزم»* مرتضی سرهنگی عزیز، 12 آذر، تولد هفتاد و دو سالگیت مبارک. دلت شاد و سرت سلامت🌹 🔹نصرالله صمدزاده 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
روایت اول دیدار حضرت ماه آذر ۱۴۰۴ ایتا را چک کردم؛ چندتا پیام شخصی آمده بود. چون مهمان داشتم، گفتم بگذارم آخرشب بازشان کنم؛ امّا اسم پروین را که دیدم، وسوسه شدم. پیام را که باز کردم، باورم نشد؛ دوباره خواندم و گوشی را کنار گذاشتم. یکهو رفتم سراغ گوشی و همان پیام! اسمم برای دیدار رهبری درآمده بود! ذوق کردم، امّا آخر پیام نوشته بود: «احتمال دارد حضرت آقا در جلسه حضور نداشته باشند.» همش به این فکر می‌کردم که نکند این همه راه را بروم و آقا را نبینم! با خودم گفتم: «می‌روم، توکل به خدا. حداقل نشستن در حسینیه‌ای که حضرت آقا در آن نفس کشیده‌اند، غنیمت است.» ۱۱ شب حرکت کردیم و ۵ صبح رسیدیم. در مسجدی نزدیک بیت نماز خواندیم و رفتیم سمت بیت. بعد از گیت‌های بازرسی، وارد حسینیه شدیم. فضای حسینیه خیلی متفاوت بود. گل‌های طبیعی، مدل تزیین، پروانه‌هایی که با دقت استفاده شده بود، گل‌آرایی ستون‌ها... یک ظرافت خاصِ بانوانه در تمام فضا حس می‌شد؛ طوری که دل آدم می‌رفت. برای اولین بار کلی ذوق کرده بودم؛ امّا فضا انگار یخ‌زده بود. ردیف اول پشت میله‌ها، خواهرم برایم جا گرفته بود؛ دقیقاً روبه‌روی جایگاه. سه ردیف جلوی ما، همسران و خانواده‌های شهدای جنگ ۱۲ روزه و اهالی سینما نشسته بودند. برنامه شروع شد؛ برنامه پشت برنامه. هر لحظه که به جایگاه نگاه می‌کردم و صندلی آقا را نمی‌دیدم، آه می‌کشیدم. پرسیدم: «ساعت چنده؟» گفتند: «ده و نیم.» با خودم فکر می‌کردم: «این دفعه من اومدم دقیقاً جلوی جمعیت؛ نزدیک به آقا؛ ولی حیف که آقا نیومده.» با حسرت به جلو نگاه کردم. یک لحظه به پشت‌سر چرخیدم؛ نمی‌دانم برای چه. تا سرم را برگرداندم، صندلی آقا را آوردند. مثل فنر از جا بلند شدم! خودم هم از سرعت بلند شدنم در آن لحظه تعجب کردم. از ته دل جیغ زدم؛ منی که تا حالا جیغ نزده بودم؛ یعنی اصلاً بلد نبودم! و اشک و اشک و اشک. صدای جمعیت بلند شد: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده!» پاهایم سست شد. دستم را روی سرم گذاشته بودم و گریه می‌کردم. انگار آن فضای یخ‌زده حسینیه، یکدفعه گرم شده بود. گفتند: «بشینید.» و نشستیم. در آن شلوغی یک ردیف هم عقب‌تر رفته بودم. برنامه ادامه داشت و من چشمم را از پرده روبه‌رو برنمی‌داشتم؛ دیگر نه پشت سر را نگاه می‌کردم، نه طرفین را. فقط منتظر ورود حضرت آقا بودم؛ و چه انتظار شیرینی. بالاخره حضرت آقا آمدند. جمعیت من را به میله‌ها چسباند دقیقا ردیف اول؛ دقیقاً رو‌به‌روی آقا. خانم‌های انتظامات گفتند: «سریع سر جات بشین.» و جمعیت شعار می‌داد. من نشستم و باز اشک بود و اشک بود و اشک که جاری می‌شد. زیر لب زمزمه کردم: «السلام علیک یا ولیَّ الله...» «السلام علیک یا ناصر دینَ الله...» تمام غصه‌هایم با دیدن آقا ذره‌ذره داشت از بین می‌رفت. من محو تماشای حضرت آقا بودم؛ از فاصله نزدیک؛ امّا مدام می‌گفتم: «ای کاش می‌توانستم جلوی آقا بشینم و از فاصله نزدیک‌تر نگاهش کنم.» 🔹معرفت محمدپورمقدم ۱۷آذر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
🎉 کسب رتبه نخست کشوری در پویش «راویان فتح» 🎉 کسب رتبه نخست شعر در پویش کشوری «راویان فتح» را به جناب آقای دکتر محمدتقی عزیزیان صمیمانه تبریک عرض می‌کنیم. دکتر عزیزیان از فعالان و پیشکسوتان عرصه روایت و ادبیات پایداری استان لرستان هستند که سال‌ها با قلم متعهد و نگاه عمیق خود، در ثبت و ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت نقش‌آفرینی کرده‌اند. از جمله آثار شاخص ایشان می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: جانِ من است او (زندگینامه کبری حافظی، همسر شهید سید نورخدا موسوی) از دوبنده تا سربند (زندگینامه شهید انوشیروان رضایی) برف و باروت (زندگینامه شهید سید مصطفی میر شاکی) این موفقیت ارزشمند را به ایشان و جامعه فرهنگی و ادبی استان لرستان تبریک گفته و توفیقات روزافزونشان را آرزومندیم. 🌿 @ravimah
هوشمند را از زبیدات می‌شناختم. اهل چغلوندی خرم‌آباد و دانشجوی بسیجی بود. وقتی توی دربندی‌خان بودیم، صبح یکی از روزها موقع سرکشی از سنگرها صدای گریه خفه‌ای مرا ترساند. با هول و هراس به سمت صدا رفتم و صاحب صدا را پیدا کردم. هوشمند بود. یک گوشه خلوت کرده بود و با گریه می‌گفت: «خدایا غلط کردم! خدایا من خطا کردم و لایق نیستم ولی تو ببخش که من تکرار نکنم!» نمی‌دانستم برای چه چیزی این همه زار می‌زند. فکر کردم شاید در حق کسی اشتباهی کرده. به قصد کمک سرفه‌ای کردم تا متوجه حضورم شود. صدای سرفه را که شنید اشک‌هایش را با آستین لباسش خشک کرد و به سمتم برگشت. سلام کردیم. کمی مِن‌مِن کردم و بالاخره پرسیدم: «چرا گریه می‌کنی؟ کاری کردی؟» سرش را پایین انداخت و گفت: «نماز صبحم قضا شده.» برشی از کتاب «به نام نرگس» 🔹خاطرات آزاده جانباز بروجردی حبیب‌الله احمدپور 🔹نویسنده: رعنا مرادی‌نسب 🔹تعداد صفحات: ۲۱۰ 🔹انتشارات هاویر 🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی رایگان: ۱۸۰ هزار تومان 🔺سفارش خرید: @amin1944m 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
*«دومین جشنواره ملی ادبی باران»* 🔹 بخش‌ها _ داستان کوتاه _ روایت _ آثار دانش‌آموزی _ شهید عبدی(شهدای مدافع جان) 🔹موضوعات _ پیشگیری از مصرف مواد مخدر و الکل _ باورهای غلط در مصرف مواد مخدر و الکل _ اعتیاد، سبک زندگی و خانواده _ اعتیاد، سنت‌ها و فرهنگ بومی _ اعتیاد، کودکان و نوجوانان _ اعتیاد، معنویت و زندگی دینی _ کودکان نوجوانان و اعتیاد به فضای مجازی _ اعتیاد، نهادها و سیاست‌گذاری‌های حاکمیتی _ اعتیاد، سلامتی فرد و جامعه _ اعتیاد، امید اجتماعی و آینده جامعه _ کشت خشخاش، بایدها و نبایدها _ مدافعان جان(شهدای مبارزه با مواد مخدر) 📎 اطلاعات تکمیلی: 🌐 https://www.shamimeno.ir/ 🗓️ مهلت ارسال اثر: ۳۰ آذر ۱۴۰۴ 🆔 @Shamim_Admiin 📎 @Shamimeno
🗞  خوش‌غیرت 🖼 | ۲۶ آذر مصادف است با روز ملی حمل‌ونقل. یادی می‌کنیم از محمد دالوند، دلاورمرد جوان لرستانی که غیرتش اجازه نداد در میان معرکه، آنچه در توان دارد برای کشور به میدان نیاورد. محمد با جرثقیل خوش‌رکابش به کمک سکوهای پرتاب موشک شتافت و در همین مسیر به‌دست رژیم خبیث صهیونی به شهادت رسید. 📥 نسخه PDF را از [اینجا](https://ble.ir/sedaye_iran_newspaper/2078357521381091924/1765997049776) دریافت کنید. 🖼 روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
یک دقیقه بیشتر یک یا دو دقیقه طولانی‌تر، مگر چه فرقی می‌کند؟ هر سال می‌گذرد و یکی از شب‌های سال را شب یلدا می‌گویند. حدود ساعت یازده، انگار که خدا بخواهد و قسمت باشد، کاری انجام شود. ایده‌ای که پارسال نتوانستم انجام بدهم را برای خانم ذوالفقاری فرستادم و نوشتم: «کاشکی این کار رو انجام بدیم، ان‌شاءالله.» صدای ضبط‌شده‌اش را باز کردم: «زهرا جان، کار خیلی قشنگیه. مثلاً ما بخوایم شروعش کنیم، باید فردا عصر توی خیابون پخششون کنیم.» برایش نوشتم: «چقدر پول داریم؟» دوباره صدای ضبط‌شده: «تقریباً هیچی.» اما می‌دانستم کار برای امام زمان، پولش جور می‌شود. توی گروه، ایده را اعلام کردیم و کمک مالی و جانی (حضوری) خواستیم. همان اول کار، نسیم از همکارانش پول جمع کرد و عکسش را در گروه گذاشت. کارها را تقسیم کردیم. فقط یک روز مهلت داشتیم و فردا شب هم شب یلدا بود. خانم ذوالفقاری آن شب مهمان داشت و هر شخصی دغدغه خاص خودش را. قرار بود که من چندتا از وسایل را بخرم. اول به مغازه ظروف یکبار مصرف رفتم و کاسه‌های کوچکی که در آن حلوا می‌ریزند خواستم. نداشت. به مغازه بعدی آنقدر شلوغ بود که مشتری‌ها صف گرفته بودند. فضای تنگ مغازه و آن صف، آدم را پشیمان از رفتن می‌کرد. یک نفر پودر ژله قرمز می‌خواست. انگار که تمام شده بود و باید به جایش سبز می‌گرفت. یک نفر از آن طرف غر می‌زد که مدرسه فرزندش چقدر سخت می‌گیرد و چرا باید برای یلدا آنقدر هزینه کند. یک نفر قالب کیک می‌خواست؛ یکی نفر شکلات ریز تزئینی. هر شخصی دغدغه‌ای داشت و به خاطر آن حاضر شده بود در صف بایستد؛ حتی اگر دو ساعت طول می‌کشید. حالا نوبت من بود. من برای چه اینجا بودم؟ برای یلدا؟ برای که اینجا بودم؟ با خودم مرور کردم: «من برای او آنجا بودم.» چقدر ذوق می‌کنم که دغدغه‌ام اوست. باید حدود دویست ظرف را می‌شماردم. یک، دو… احساس کردم نمی‌توانم تا دویست جدا کنم و بشمارم. خانم فروشنده آنقدر سرش شلوغ بود که نمی‌توانست جواب همه مشتری‌ها را بدهد، چه برسد به جداکردن دویست ظرف برای من. نفس عمیقی کشیدم: «چطوری دویست تا جدا کنم؟» _ چهار تا پنجاه تا جدا کن. میان آن همه شلوغی ظرف‌ها و آدم‌ها، ظرف موردنظر را پیدا و جدا کردم. لابه‌لایش گوشیم زنگ خورد؛ جواب بدهم یا نه! پس از گذشت از صف، مغازه‌دار کارت را کشید و از مغازه زدم بیرون. رفتم کافی‌نت برای چاپ برگه‌ها. فایل را متصدی ارسال کردم. پرسید: «کدام فایل مال شماست؟» با افتخار گفتم: «شب یلدا که نوشته‌اش برای امام زمان است.» حس عجیبی دارم؛ حسی شبیه به دوری از دنیا. هدف داشتن، هدفی که دارد مرا به عشق می‌رساند. حسی شبیه به… چگونه توصیفش کنم؟ روز بعد ساعت هشت صبح، وسایل را به خانه خانم ذوالفقاری رساندم. با خودم فکر کردم: «بنده‌خدا، با وجود مهمان‌هایی که شب دارد، چگونه می‌خواهد بسته‌ها را بگیرد؟ خداحافظی کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس دانشگاه رفتم.» بعدازظهر کلاس داشتم و نمی‌توانستم بروم کمکشان، اما می‌دانستم تینا آنجاست و کمک می‌کند. سرکلاس چندباری گوشیم زنگ خورد؛ خانم ذوالفقاری بود. نمی‌توانستم جوابش را بدهم. پیام داد: «زهرا، هیچکی نیست. بچه‌ها نیومدن.» بعد از کلاس به خانم ذوالفقاری زنگ زدم که بروم سمتشان؛ اما داشت شب می‌شد و باید از خانواده اجازه می‌گرفتم. انگار از قبل خانم به مادرم زنگ زده بود. موقع اذان بود. نماز را در مسجد جوادالائمه خواندم. بچه‌ها و خانم ذوالفقاری رسیدند. دخترها را مستقر کرد و بعد رفت تا به مهمان‌هایش برسد. شب یلدا بود، اما بچه‌ها به میدان آمده بودند. این هم از شب یلدای متفاوت ما. دوست ندارم امسال صوت صابر خراسانی که می‌گوید: آفتاب شب یلدای همه گریه‌ی پشت تمنای همه مهدی جان هیچ کس یاد غریبیِ تو نیست گریه کن جای خودت، جای همه را بشنوم. خداوند توفیق داده بود و ما در آن همه شلوغی به یاد امام زمانمان بودیم. شب یلدا، بهانه شد یک دقیقه بیشتر در انتظارش باشیم. 🔹زهرا زادسری 1دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv