🎉 کسب رتبه نخست کشوری در پویش «راویان فتح» 🎉
کسب رتبه نخست شعر در پویش کشوری «راویان فتح» را به جناب آقای دکتر محمدتقی عزیزیان صمیمانه تبریک عرض میکنیم.
دکتر عزیزیان از فعالان و پیشکسوتان عرصه روایت و ادبیات پایداری استان لرستان هستند که سالها با قلم متعهد و نگاه عمیق خود، در ثبت و ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت نقشآفرینی کردهاند.
از جمله آثار شاخص ایشان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
جانِ من است او (زندگینامه کبری حافظی، همسر شهید سید نورخدا موسوی)
از دوبنده تا سربند (زندگینامه شهید انوشیروان رضایی)
برف و باروت (زندگینامه شهید سید مصطفی میر شاکی)
این موفقیت ارزشمند را به ایشان و جامعه فرهنگی و ادبی استان لرستان تبریک گفته و توفیقات روزافزونشان را آرزومندیم. 🌿
#تبریک
#راویان_فتح
#ادبیات_پایداری
#افتخار_لرستان
@ravimah
هوشمند را از زبیدات میشناختم. اهل چغلوندی خرمآباد و دانشجوی بسیجی بود. وقتی توی دربندیخان بودیم، صبح یکی از روزها موقع سرکشی از سنگرها صدای گریه خفهای مرا ترساند. با هول و هراس به سمت صدا رفتم و صاحب صدا را پیدا کردم. هوشمند بود. یک گوشه خلوت کرده بود و با گریه میگفت: «خدایا غلط کردم! خدایا من خطا کردم و لایق نیستم ولی تو ببخش که من تکرار نکنم!»
نمیدانستم برای چه چیزی این همه زار میزند. فکر کردم شاید در حق کسی اشتباهی کرده. به قصد کمک سرفهای کردم تا متوجه حضورم شود. صدای سرفه را که شنید اشکهایش را با آستین لباسش خشک کرد و به سمتم برگشت. سلام کردیم. کمی مِنمِن کردم و بالاخره پرسیدم: «چرا گریه میکنی؟ کاری کردی؟» سرش را پایین انداخت و گفت: «نماز صبحم قضا شده.»
برشی از کتاب «به نام نرگس»
🔹خاطرات آزاده جانباز بروجردی حبیبالله احمدپور
🔹نویسنده: رعنا مرادینسب
🔹تعداد صفحات: ۲۱۰
🔹انتشارات هاویر
🔻قیمت خرید همراه با ارسال پستی رایگان: ۱۸۰ هزار تومان
🔺سفارش خرید: @amin1944m
#معرفی_کتاب
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
*«دومین جشنواره ملی ادبی باران»*
🔹 بخشها
_ داستان کوتاه
_ روایت
_ آثار دانشآموزی
_ شهید عبدی(شهدای مدافع جان)
🔹موضوعات
_ پیشگیری از مصرف مواد مخدر و الکل
_ باورهای غلط در مصرف مواد مخدر و الکل
_ اعتیاد، سبک زندگی و خانواده
_ اعتیاد، سنتها و فرهنگ بومی
_ اعتیاد، کودکان و نوجوانان
_ اعتیاد، معنویت و زندگی دینی
_ کودکان نوجوانان و اعتیاد به فضای مجازی
_ اعتیاد، نهادها و سیاستگذاریهای حاکمیتی
_ اعتیاد، سلامتی فرد و جامعه
_ اعتیاد، امید اجتماعی و آینده جامعه
_ کشت خشخاش، بایدها و نبایدها
_ مدافعان جان(شهدای مبارزه با مواد مخدر)
📎 اطلاعات تکمیلی:
🌐 https://www.shamimeno.ir/
🗓️ مهلت ارسال اثر: ۳۰ آذر ۱۴۰۴
🆔 @Shamim_Admiin
📎 @Shamimeno
🗞 خوشغیرت
🖼 #قاب | ۲۶ آذر مصادف است با روز ملی حملونقل. یادی میکنیم از محمد دالوند، دلاورمرد جوان لرستانی که غیرتش اجازه نداد در میان معرکه، آنچه در توان دارد برای کشور به میدان نیاورد. محمد با جرثقیل خوشرکابش به کمک سکوهای پرتاب موشک شتافت و در همین مسیر بهدست رژیم خبیث صهیونی به شهادت رسید.
📥 نسخه PDF را از [اینجا](https://ble.ir/sedaye_iran_newspaper/2078357521381091924/1765997049776) دریافت کنید.
🖼 روزنامه #صدای_ایران
📱 @sedaye_iran_newspaper
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
یک دقیقه بیشتر
یک یا دو دقیقه طولانیتر، مگر چه فرقی میکند؟
هر سال میگذرد و یکی از شبهای سال را شب یلدا میگویند.
حدود ساعت یازده، انگار که خدا بخواهد و قسمت باشد، کاری انجام شود. ایدهای که پارسال نتوانستم انجام بدهم را برای خانم ذوالفقاری فرستادم و نوشتم: «کاشکی این کار رو انجام بدیم، انشاءالله.»
صدای ضبطشدهاش را باز کردم: «زهرا جان، کار خیلی قشنگیه. مثلاً ما بخوایم شروعش کنیم، باید فردا عصر توی خیابون پخششون کنیم.»
برایش نوشتم: «چقدر پول داریم؟»
دوباره صدای ضبطشده: «تقریباً هیچی.»
اما میدانستم کار برای امام زمان، پولش جور میشود. توی گروه، ایده را اعلام کردیم و کمک مالی و جانی (حضوری) خواستیم. همان اول کار، نسیم از همکارانش پول جمع کرد و عکسش را در گروه گذاشت. کارها را تقسیم کردیم. فقط یک روز مهلت داشتیم و فردا شب هم شب یلدا بود. خانم ذوالفقاری آن شب مهمان داشت و هر شخصی دغدغه خاص خودش را.
قرار بود که من چندتا از وسایل را بخرم. اول به مغازه ظروف یکبار مصرف رفتم و کاسههای کوچکی که در آن حلوا میریزند خواستم. نداشت. به مغازه بعدی آنقدر شلوغ بود که مشتریها صف گرفته بودند. فضای تنگ مغازه و آن صف، آدم را پشیمان از رفتن میکرد.
یک نفر پودر ژله قرمز میخواست. انگار که تمام شده بود و باید به جایش سبز میگرفت. یک نفر از آن طرف غر میزد که مدرسه فرزندش چقدر سخت میگیرد و چرا باید برای یلدا آنقدر هزینه کند. یک نفر قالب کیک میخواست؛ یکی نفر شکلات ریز تزئینی.
هر شخصی دغدغهای داشت و به خاطر آن حاضر شده بود در صف بایستد؛ حتی اگر دو ساعت طول میکشید. حالا نوبت من بود. من برای چه اینجا بودم؟ برای یلدا؟ برای که اینجا بودم؟ با خودم مرور کردم: «من برای او آنجا بودم.» چقدر ذوق میکنم که دغدغهام اوست.
باید حدود دویست ظرف را میشماردم. یک، دو… احساس کردم نمیتوانم تا دویست جدا کنم و بشمارم. خانم فروشنده آنقدر سرش شلوغ بود که نمیتوانست جواب همه مشتریها را بدهد، چه برسد به جداکردن دویست ظرف برای من.
نفس عمیقی کشیدم: «چطوری دویست تا جدا کنم؟»
_ چهار تا پنجاه تا جدا کن.
میان آن همه شلوغی ظرفها و آدمها، ظرف موردنظر را پیدا و جدا کردم. لابهلایش گوشیم زنگ خورد؛ جواب بدهم یا نه!
پس از گذشت از صف، مغازهدار کارت را کشید و از مغازه زدم بیرون. رفتم کافینت برای چاپ برگهها. فایل را متصدی ارسال کردم. پرسید: «کدام فایل مال شماست؟» با افتخار گفتم: «شب یلدا که نوشتهاش برای امام زمان است.»
حس عجیبی دارم؛ حسی شبیه به دوری از دنیا. هدف داشتن، هدفی که دارد مرا به عشق میرساند. حسی شبیه به… چگونه توصیفش کنم؟
روز بعد ساعت هشت صبح، وسایل را به خانه خانم ذوالفقاری رساندم. با خودم فکر کردم: «بندهخدا، با وجود مهمانهایی که شب دارد، چگونه میخواهد بستهها را بگیرد؟ خداحافظی کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس دانشگاه رفتم.»
بعدازظهر کلاس داشتم و نمیتوانستم بروم کمکشان، اما میدانستم تینا آنجاست و کمک میکند.
سرکلاس چندباری گوشیم زنگ خورد؛ خانم ذوالفقاری بود. نمیتوانستم جوابش را بدهم. پیام داد: «زهرا، هیچکی نیست. بچهها نیومدن.»
بعد از کلاس به خانم ذوالفقاری زنگ زدم که بروم سمتشان؛ اما داشت شب میشد و باید از خانواده اجازه میگرفتم. انگار از قبل خانم به مادرم زنگ زده بود. موقع اذان بود. نماز را در مسجد جوادالائمه خواندم. بچهها و خانم ذوالفقاری رسیدند. دخترها را مستقر کرد و بعد رفت تا به مهمانهایش برسد.
شب یلدا بود، اما بچهها به میدان آمده بودند. این هم از شب یلدای متفاوت ما. دوست ندارم امسال صوت صابر خراسانی که میگوید:
آفتاب شب یلدای همه
گریهی پشت تمنای همه
مهدی جان
هیچ کس یاد غریبیِ تو نیست
گریه کن جای خودت، جای همه
را بشنوم. خداوند توفیق داده بود و ما در آن همه شلوغی به یاد امام زمانمان بودیم. شب یلدا، بهانه شد یک دقیقه بیشتر در انتظارش باشیم.
🔹زهرا زادسری
1دی1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
یلدا کنار شهدا
"روایتی از طولانیترین شب سال در قطعه شهدای موشکی"
سوئیچ را از روی جاکلیدی برداشتم. عادت هر روزهام شده سر ساعت 3 بعدازظهر هر کجا باشم خودم را به قطعه شهدای موشکی گلزار میرسانم. به "رضا" زنگ زدم، انتظار شنیدن جوابی جز "بریم" را نداشتم.
مثل همیشه، خانوادههای شهیدان بهاروند، ورهزردی، سبزیپور و مادر شهید قاسمی، هرکدام کنار مزار جوانشان نشسته بودند.
اما، تنهایی مادر شهید قاسمی چیز دیگری بود.
مویهی لُری که زیر لب زمزمه میکرد، آتشی بود که جگر را میسوزاند. صدایش تمام قطعهی شهدای جنگ دوازدهروزه را گرفته بود؛ آنقدر که حتی سنگها هم انگار گوش ایستاده بودند.
چند دقیقهای فاتحه خواندیم. خلوت کردیم. بعد رفتیم سمت پدر شهید علی بهاروند. حرف از مادر شهید قاسمی شد.
آقای بهاروند آهی کشید و گفت: «همیشه میرم دلداریش میدم… میگم حاجخانم، کمتر خودتو ناراحت کن. قسمت این بوده، الحمدلله با شهادت رفت…» مکث کرد. صدایش شکست: «اما یه جمله میگه که خودم رو هم میشکنه… همیشه میگه شما غیر از شهیدتون بچهی دیگه هم دارید، ولی من تمام زندگیم همین سید حسنم بود… همونم تنهام گذاشت و رفت.»
حرف کشید به بقیهی خانوادههای شهدا.
میگفت بعد از شهادت بچهها، خانوادهها بهم نزدیک شدند؛ اما حسرتش این بود که چرا وقتی بچهها زنده بودند، این ارتباطها شکل نگرفته بود: «میگن علی و شهید حسنپور خیلی با هم رفیق بودن، همیشه با هم بودن… ولی اون موقع ما با خانوادشون ارتباطی نداشتیم. الان داریم. همین امروز با پدر شهید حسنپور صحبت کردم؛ گفت عصر نمیایم؛ امشب که شب یلداس میایم سر مزار شهیدمون.»
همین یک جمله کافی بود تا بفهمم این شبِ گلزار، با همهی شبهای دیگر فرق دارد.
همان لحظه تصمیم گرفتم شب را هم برگردم گلزار و شب یلدا را کنار شهدا بگذرانم.
بعد از شام به "سیدعلی" پیام دادم: «سلام، میای بریم گلزار؟» هماهنگ شد و راه افتادیم.
به قطعه شهدای دههی کرامت رسیدیم. حجم ماشینهای پارکشده از دور خبر میداد که جمعیت زیادی آنجاست. جلوتر که رفتم همین هم بود. علاوهبر خانواده شهدا برخی از دوست و رفیقهایشان هم آمده بودند؛ درست شبیه شب اول قبر شهدا؛ شبیه شام غریبان محرم گذشته.
هر خانواده، بالای سر مزار عزیزش، در آن سرمای استخوانسوز نشسته بود.
هر کسی به رسم خودش خیراتی آورده بود برای زائران آن شبِ گلزار.
صحنه، دردناک بود…
ناخودآگاه یاد سکانسی از فیلم غریب افتادم؛ زنهای کُرد که در قبرستان مویه میخواندند.
در فکر فرو رفته بودم: «خدایا… چی میشد اگر امشب، بهجای این همه گریه و سرما، عزیزهایشان کنارشان بودند؟
توی خانه… با دل خوش… با لب خندان… چلسِرو میگفتند…»
در همین حال، سید، آرام اما پر از خشم گفت: «نتانیاهو، عزیزت جلوت تیکهتیکه شه که اینطور عزیز این خانوادهها رو ازشون گرفتی و داغ به دلشون گذاشتی…
ولی بند پوتین عزیزای ما کجا، و عزیزِ نتانیاهو کجا…»
کنار شهدا، حالم خوب است؛ آرام میشوم.
و چه جایی بهتر از اینجا برای طولانیترین شب سال، شب یلدا!
قبل از برگشتن، گفتیم کنار شهدا تفألی به لسانالغیب بزنیم.
غزل شماره نوزده آمد:
ای نسیمِ سحر، آرامگَهِ یار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عیّار کجاست؟
🔹امیرمحمد مهدینیا
۱دی۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یلدای_کودکی
آخرین عصر پاییز بود. با صدای شرشر آب توی حیاط از خواب بیدار شدم. مادرم پرتقال میشست. پدرم داشت با مهره چاقویش را تیز میکرد. بوقلمون سیاهی که تا لب بام همسایه میپرید، گوشهای کز کرده بود. صدای قیژقیژ برندهای نمیگذاشت آب از گلویش پایین برود. هرچه لیلی خواهرم کاسه آب را جلوتر میبرد، بوقلمون نوک هم نمیزد. هوای سرد عصرانه، بوی گندم شیر و کلنگ میداد.
منتظر شب بودم؛ شبی که قرار بود از همهی شبهای سال طولانیتر باشد.
خواهرم که تازه، عروس پسرعمویم شده بود آمدند خانهمان. به یمن آمدن تازه داماد، برای اولینبار میوه کیوی را با چشم خودم دیدم؛ اما از نگاه مادرم پیدا بود امشب کیوی را توی دستهایم لمس نخواهم کرد.
تازه بعد از شام فهمیدم توی دولابچه قدیمی مادرم چه چیزهایی دور از چشم من به انتظار «توک چله» نشسته بودهاند!
هر بار که لیلی خواهرم از جا بلند میشد و مینشست، آهی از نهادم بلند میشد. گز، سوهان، کاکائو، سنجد و... می آورد و میگذاشت جلوی ماه داماد.
آرنجم را تکیه داده بودم به پهلوی مادرم و مشغول باز کردن شکلات، فکرش را هم نمیکردم آن شب یلدا بشود به یادماندنیترین لحظههای عمرم.
لیلی بلند شد و ظرف میوه را آورد؛ بشقابها را تقسیم کرد؛ یکدفعه همه جا تاریک شد؛ طوری که چشم، چشم را نمیدید.
می گویند «کور از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینا!»
ظرف میوه جلوی دست مادرم بود. دستم را بردم نزدیک ظرف؛ چیز گرد مخملی آمد توی دستم. میدانستم خود جنس است. گذاشتمش توی دهان؛ مزهی ترش و شیرین عجیبی داشت. هیچ چیزی شبیه به آن را نخورده بودم! بزرگترها مشغول صحبت بودند. لیلی دنبال شمع میگشت. دوباره دستم را بردم و... . شمع پیدا نشد. هر بار با ولع بیشتری کیویها را توی دهانم مزه میکردم و قورت میدادم. یکدفعه برق آمد! خودم را جمع و جور کردم؛ نشستم. چانه و دستهایم خیس آب کیوی بود. زبانم داشت میسوخت و نه از کیویها خبری بود نه از پوستشان.
مادرم بدون کلام فقط نگاهم میکرد. خیره به نفسهای داغی بود که از دهان باز شدهام بیرون میآمد.
تصمیم گرفتند بروند شبنشینی خانه عموی بزرگم که تازگیها قوم و خویشتر هم شده بودیم. لیلی به من چشمک زد که اگر با آنها بروم باختم.
با همان دهانی که باز بود تا باد به زبان سوختهام بخورد به مادرم اشاره دادم که نمیتوانم همراهشان بروم.
لحظهی آخر که مادرم میخواست برود، از در ورودی پذیرایی برگشت توی آشپزخانه. کیسه نایلونی پر از پسته آورد و گفت: «چادر که انداختن، یه مشت پسته بنداز توی گندم شیر با یه دونه پرتقال ببند به پر چادرهاشون.» لیلی با خوشحالی گفت: «چشم مامان.»
آن لحظه تازه متوجه شدم چرا باید میماندم توی خانه!
همه رفتند. من و لیلی شروع کردیم به پوست کردن پستهها. صدای «اول قهاره» بلند شد. چهار یا پنجتا چادر سیاه آویزان شده بود و میخواندند: «امشو اول قهاره، خیر د هونت بواره/ نون و پنیر و شیره، کیخا هونت نمیره» پریدیم روی بالکن خانه و با خوشحالی یک مشت پوست پسته همراه یک پرتقال بستیم به چادرهایشان. تجربه سالهای قبل که مادرم بهترینها را میگذاشت توی چادرشان و پشتبام کوتاه خانه، وضعیت را برای من و لیلی وخیم کرده بود. لیلی شروع کرد به پوست کردن پرتقال؛ اما دیگر تا این حد راضی نبودم و نظرم هم برای او اهمیتی نداشت.
به چادرهای بعدی و بعدی فقط پوست پرتقالها رسید و مادرم هیچوقت نفهمید ما با او چه کردهایم!
افسوس که دیگر نه عطر مادرم توی خانه میپیچد و نه چادری روی پشتبام میافتد تا ندانمکاریهای بچگی را جبران کنم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱دی۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#نمازِ_اول_وقت
شب عروسی آقا میثم مرادی بود؛ از بچههای مسجد حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها. راه نورآباد را رفتیم. هنوز گرد راه از صورتمان نرفته بود که اذان گفتند. وضو داشتیم و دلدل میکردیم که جایی پیدا کنیم برای نماز؛ اما نبود.
گویی بیخیال شدیم؛ گفتیم فعلاً برویم و روی صندلیها بنشینیم تا بعد.
در همین بین، چشمم افتاد به تصویری که اگر تمام دنیا هم بخواهد، هرگز از یادش نمیبرم.
آقا امیرحسین، آرام و بیسروصدا، سفرهی یکبارمصرفی از روی میز برداشته و بر زمین پهن کرده بود. مهرش را گذاشته بود و در گوشهای از تالار، زیر نور خفهی چراغها، ایستاده بود به نماز.
آن لحظه انگار از صحنهی شلوغ و پرهیاهوی عروسی، پردهای کنار رفت. انگار هیچ چیز دنیا برایش وجود نداشت.
صدای خندهها، موسیقی، رفتوآمد مهمانها،
همه محو شده بودند.
فقط امیرحسین بود و خدایش.
احساس کردم در میان آن همه صدا، سکوتی از عالم بالا دور او چتر کشیده.
او نشسته بر خاک نبود؛ گویی بر بلندای آسمان ایستاده بود.
نمازش که تمام شد، یکییکی رفقا رفتند و همانگونه که او نماز خوانده بود، نمازشان را اقامه کردند.
عجیب است، او نه با زبان، نه با سفارش، نه با امر و نهی، فقط با ایستادنش، با آرام بودنش، با وفای دلش به خدا، راه عبادت را برای همه باز کرد.
گاهی آدمها سخنرانی نمیکنند…
خودشان «سخن خدا» میشوند.
او در آن گوشهی خاموش تالار بیتی از نماز بود که خدا پیش روی ما گشود.
🔹به نقل از رفیق شهید
#شهید_امیرحسین_حسنپور
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv