eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
می‌گویند کوروش از آزادی گفت؛ از این‌که کسی را برای اثبات حقانیت له نکنیم. و این سخن، پیش از آن‌که فرمان شاه باشد، اخلاق یک تمدن بود در ایران باستان. زن، یا مادر بود، یا همسر، یا فرمانروا، یا هم‌سنگِ مرد در کار و‌ اجتماع. در این سرزمین زن را بااهانت تعریف نکرده‌اند که‌ حالا جمعی با‌ ناسزا و سنگ‌زنی بدرقه‌اش کنند. این‌جا دیگر بحث سیاست و‌ اپوزسیون نیست؛ شکستن یک رگ تاریخی‌ست. وقتی زنی را در خیابان بی‌پناه می‌کنند، نه فقط به او که به حافظه‌ی یک ملت حمله کرده‌اند. این‌ها اسمش خشم انقلابی نیست؛ اسمش بی‌فرهنگیِ افسارگسیخته است. جماعتی که نمی‌تواند خودش را نگه دارد، می‌خواهد جامعه را عوض کند؟ کدام برهه از تاریخ به نام عدالت، اجازه داد جماعتی، زن را میان حلقه‌ی خشم له کنند؟ کدام فرهنگ آینده‌ساز، سنگ را جای گفت‌وگو نشاند؟ ایرانی که با لگد کردن یک زن در خیابان بسازید، نه ادامه‌ی تاریخ ماست و نه نوید آینده‌ای روشن. 🔹فاطمه عزیزی ۱۱دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
زن، چادر، نخبه فیزیک هسته‌ای، خانم دکتر؛ هرکدام از این کلمات آنقدر بار دارد که بشود ساعت‌ها درباره‌اش نوشت. لگد خوردنش می‌تواند روضه کوچه و در و دیوار شود، سنگ خوردنش روضه دروازه و بازار. اما نه می‌خواهم به مدینه پل بزنم نه به کربلا و کوفه! تصویر آنقدر سینمایی است و آنقدر اتفاق دارد که بشود همان جا ماند و برای غیرت برباد رفته آن چند جوان، ساعت‌ها گریه کرد! یا زیر لب برای غیرت زن، ذکر الله اکبر گفت. و حسرت خورد به شجاعتش، در برابر وحشی‌گری آن بی‌صفت‌های مردنما! یک طرف عده‌ای به اسم اعتراض به وضعیت اقتصادی، مسلح ریخته‌اند کف خیابان؛ مامور نیروی انتظامی را آتش می‌زنند، اموال عمومی (و پرشمار خصوصی) را تخریب می‌کنند و با هر چه دستشان بیاید، چهارتا جوان ساده و گول‌خورده را سلاخی می‌کنند تا تنور خرابکاری‌شان گرم بماند. یک طرف هم تو! زن! تنها! می‌خواهم بروم توی خودم و لابه‌لای همه ترسیدن‌ها و احساس شجاعت‌کردن‌ها، دنبال جواب بگردم که اگر من توی این موقعیت بودم چکار می‌کردم! ترس‌هایم را مرور می‌کنم. ارتفاع، مارمولک، پیری... نه این یکی شبیه هیچ‌کدامشان نیست. تنها بودن خودش به اندازه کافی ترسناک‌ است؛ چه برسد مقابل عده‌ای شرور که ذره‌ای انسانیت در وجودشان نیست! من اگر بودم، احتمالاً سکوت می‌کردم؛ یا شاید دور می‌شدم از صحنه؛ یا اصلاً شاید سمت صحنه نمی‌رفتم که نیازی به سکوت و دور شدن باشد. اما تو یکه توی صحنه ایستاده‌ای! شعارت را می‌دهی، دستانت را مشت می‌کنی، به راهت ادامه می‌دهی، کتکت را می‌خوری، همچنان می‌ایستی و پیش می‌روی. نمی‌دانم نهایت بی‌شرفی‌‌شان به کجا ختم شده، نمی‌‌دانم حالت خوب است یا نه، ولی می‌دانم اگر روزی توی همچین موقعیتی باشم، حتی اگر سکوت کنم یا دور شوم، تصویرت حتماً می‌آید جلوی چشمم و از خودم خجالت می‌کشم. 🔹امین ماکیانی ۱۱دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
هر لحظه منتظر بودم عقب‌نشینی کند، کم بیاورد یا کوتاه بیاید. اما همچنان ایستاده بود؛ با مشت‌های گره‌کرده و قدم‌های محکم‌. صلابتش مرا به یاد سحر امامی انداخت؛ اما این بار دلم بیشتر سوخت. سحر امامی را دشمن می‌زد، اما این زن را کسانی از میان خودی‌ها. پسرکی را دیدم که با شال گردن و مشت‌های پر از برف به او حمله می‌کرد؛ بی‌هیچ درنگی، بی‌هیچ شرمی. ترسیدم؛ از اینکه روزی برادر کوچکم یا شاید فرزند آینده‌ام چنین بی‌مسئولیت و بی‌غیرت باشد. انتظار داشتم کسی جلو بیاید، حرفی بزند یا کاری کند، اما بی‌تفاوتی عابران دلم را نسبت به دنیا چرکین‌تر کرد. قدم‌های تندش مرا یاد خودم انداخت؛ زمستان ۱۴۰۱، باز هم به جان هم افتاده بودیم. تهران؛ ورودی مترو، دو پسر نوجوان جو زده می‌خواستند چادر از سرم بکشند. چند روز بعد، در میدان کیو خرم‌آباد، همان دلهره دوباره سراغم آمد. اینکه می‌دانی تنها هستی و کسانی قصد سوء نسبت بهت دارند، ترسناک است؛ باید تجربه‌اش کرده باشی تا بفهمی چه حسی دارد. انگار هر جای این مملکت خراب می‌شود، دیواری از چادر و بسیج کوتاه‌تر پیدا نمی‌کنند. من هم زیر بار فشار اقتصادی کم آورده‌ام، یحتمل پدرم هم همین‌طور. اما قطعاً مسببش آن زن نیست. 🔹فاطمه امیری ۱۱دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
این روزها حال جسمیِ مادربزرگم چندان خوب نیست. کنارش بودم؛ دلم خواست دستش را ببوسم. لبخند زد. خوشحال شد. خودم را به آن راه زدم و گوش سپردم به حرف‌هایی که آرام با خدای خودش می‌زد: «خدایا... ایی تشه و نفع اسلام خاموش کو. اگر قابل هدایتن، هدایتشو کو؛ اگر نه، نابودشو کو... وه خاطر کشور ایران، وه خاطر شهدا.» انتظار شنیدن چنین دعایی را نداشتم. به چهره‌اش نگاه کردم؛ چهره‌ای که نشانه‌های سال‌ها درد و ایمان را در خود داشت. می‌دانم روزهای قبل و بعد از انقلاب را به‌خوبی درک کرده. دلیل اینکه حالا، با تمام وجود، برای پایداری انقلاب چنین دعا می‌کند، زجرهایی است که در دوران شاه کشیده... او بیش از یک جوان، تجربه را تجربه کرده است. 🔹زهرا زادسری ۱۲دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
روز پدر امسال برای زینب فرق می‌کرد. نه به این خاطر که روز پدر بود؛ به این خاطر که اولین سال پیش‌دبستانی‌اش بود و آدم در آن سن، دنیا را خیلی جدی‌تر از ما بزرگ‌ترها می‌گیرد. معلمش به او قول داده بود اگر تکالیفش را درست انجام بدهد، نوشتن کلمه‌ی «بابا» را به او یاد بدهد. زینب هم قول را جدی گرفت. با همان ده‌بیست تومنی که اسمش را گذاشته بود «پس‌انداز»، سهم خودش را داد به برادر بزرگتر برای خرید کیک. قرار بود فردا پدر را غافلگیر کنند. از آن غافلگیری‌های کوچک که فقط بچه‌ها بلدند. اما آن شب بابا نیامد. دیر شد، خیلی دیر. زینب خوابش برد؛ با کیکی که هنوز از جعبه بیرون نیامده و کلمه‌ای که هنوز ننوشته بود. صبح هم بابا نیامد. مادر گفت: «آماده شو بریم خونه‌ی مادربزرگ.» زینب آماده شد؛ این‌بار با این فکر که شاید آن‌جا بتوانند بابا را سورپرایز کنند. بچه‌ها معمولاً امیدشان را جابه‌جا می‌کنند، نه حذف. اما لحظه‌ی دیدار، هر دو غافلگیر شدند. پدر با دیدن کیک. و زینب با دیدن دست پدر. کمی جا خورد. اما فقط کمی. انگار که دنیا باید همین‌قدر ناقص باشد و بچه‌ها بلدند با نقص‌ها کنار بیایند. رفت بغل پدر، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «روزت مبارک باباجون.» بعد، خیلی ساده و خیلی کودکانه پرسید: «اسرائیلی‌ها بودن؟» اثر جراحی دیشب، پدر را خواب‌آلود کرده بود. گفت: «چی دخترم؟» — «می‌گم کار اسرائیلی‌ها بود؟» پدر ماند. چند ثانیه، چند دقیقه در آن اوضاع چه جوابی باید می‌داد؟ دیشب، در همان درگیری‌ها و آشوب‌های خیابان، جوانی ناغافل چاقوی تیزی را در دستش فرو کرده بود. پرسیدند چرا جلویش را نگرفتی؟ گفت: «جوان بود… چکارش می‌کردم؟» همین. نه قهرمان‌بازی، نه شعار. فقط کمی دل‌سوختن، کمی اعصاب‌خرابی، و دستی که تا چند وقت مثل قبل کار نمی‌کند. شاید آن جوان فکر نمی‌کرد این نیروی بسیجی، این آدمِ لباس‌پوشیده، پدر است. دختر دارد، مادر دارد. شاید اگر آن جوان می‌دانست امشب یک دختر به شوق دیدن پدر دیرتر خوابیده، دستش به چاقو نمی‌رفت. و‌ اینجا در دنیای زینب، دشمن اسم دارد. او یاد گرفته فقط دشمنِ بیرونی پدرها را زخمی می‌کند. بقیه، عمو هستند و دایی. ۱۲دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 *بمباران هوایی کوهدشت؛ از خدمات رضاخانی!* یکی از خدمات رضاخان به کوهدشت رو در ویدیو ببینید تا بدونید چرا یه کوهدشتی هیچ وقت نمیگه رضاشاه روحت شاد! منبع: کتاب عملیات لرستان؛ شامل اسناد و گزارش‌های رسمی عملیات نظامی قشون رضاخان در سال‌های ۱۳۰۶ و ۱۳۰۳ نکته: بمبارده و بمباردمان شکل فرانسوی کلمه بمباران هست که در اون زمان این‌گونه استفاده می‌شده. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
40.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با امامَت سخن بگو فرصتی برای عرض ارادت به وسعت ایران شانزدهمین جشنواره ملی داستان‌نویسی رضوی در گستره ایران اسلامی در دو بخش داستان کوتاه و بلند برگزار می‌شود میزبان آثار شما دلدادگان و هنرمندان عزیز هستیم. مهلت ارسال آثار ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ اطلاعات بیشتر، ثبت نام و ارسال آثار از طریق وبگاهِ Portal.Shamstoos.ir بنیاد بین‌المللی فرهنگی امام رضا علیه السلام و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان @farhangloresta
روایتی از اولین روز اعتکاف توقف؛ معنای لغوی اعتکاف همین است. توقف تمام نگرانی‌ها، نقطهٔ پایان دغدغه‌های دنیوی. این توقف برای دختران دانش‌آموز، با گرفتن گوشی‌هایشان به محض ورود به مسجد امام علی آغاز شد؛ تمرینی برای رهاکردن دلبستگی‌ها. اعتکاف را تجربه کرده بودم، اما نه از نوع دانش‌آموزی. کنجکاو بودم ببینم در کنار نسل دههٔ هشتاد و نودی چه چیزی را تجربه خواهم کرد. مادرم برای کمک در جا‌به‌جایی وسایل زندگی سه‌روزه وارد مسجد شد. ورودمان همزمان بود با تذکر آداب اعتکاف از زبان مربیان: «عطر نزنید، آرایش نکنید...». با اشارهٔ مادرم، دو تا از بچه‌ها را دیدم که با شوخی و خنده توی سر و کول هم می‌زدند. مامان با خنده گفت: «مراقب خودت باش!» تجربهٔ اعتکاف قبلی می‌گفت: «گرم‌ترین جای ممکن را انتخاب کن!» کنار بخاری بزرگ و استوانه‌ای‌ شکلی که مثلش را ندیده بودم، اتراق کردم. داشتم با مادرم راجع‌به حفظ حریم خانهٔ ملحفه‌ساخته‌ام صحبت می‌کردم که به لطف بچه‌ها، حریمش بلافاصله نقض شد! از آنجا که تا قبل از اذان صبح رسما معتکف نبودیم، بچه‌ها تا زمان نماز بی‌وقفه خوردند و مشغول صحبت و جست‌وخیز شدند. در ذهنم با تأکید گفتم: «هنوز شروع نشده، عجله نکن!» بچه‌ها قصد داشتند علم را –حتی اگر در ثریا باشد– یک‌شبه به زمین بیاورند! عده‌ای با مباحثه و عده‌ای با مطالعه. کم‌کم بساط نماز و دعا هم لابه‌لای بلوک‌هایی که با وسایل ساخته بودند، پهن شد. سحر با نوای مناجات امام علی شروع شد: «اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الْأَمَانَ یَوْمَ لاَ یَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ.» شیرینی هر کلمه‌اش، مثل خرمای دم‌افطار به تن آدم سرازیر می‌شد. نماز صبح را که به جماعت خواندیم، کم‌کم سکوت و خواب، بچه‌ها را گرفت. صبح که نه؛ ظهر، خانم عزیزی –مربی بچه‌ها– اسپیکری به دست، بالای سر تک‌تک بچه‌های درخواب رفت: «به فرزندم بیاموزم که بابایم به من آموخت فقط در بند عشق حیدر کرار باید بود.» نوای دل‌انگیز«علی رهبر علی» آنقدر پشت سر هم پخش شد که بالاخره همه با انرژی بیدار شدند. حکم بعدی را روزنامه‌هایی یادآوری می‌کردند که روی آینه‌های سرویس بهداشتی چسبانده بودند؛ ترک نگاه به آینه! اعتکاف؛ این توقف زیبا، حضور هر آنچه غیر او را به حریم دل برنمی‌تابد. نماز ظهر را که به جماعت خواندیم، عده‌ای بی‌خوابی دیشب را جبران کردند. بچه‌ها گوشی‌هایشان را –به شرط پس‌دادن به موقع– تحویل گرفتند. بعد از استراحت، حلقه‌هایی تشکیل شد و بچه‌ها گروه‌گروه، به همراه مربی‌ها، مشغول حفظ، قرائت و تفسیر آیات شدند. از یک گوشه «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» شنیده می‌شد و عده‌ای «وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ» را تکرار می‌کردند. مباحثه‌های سیاسی هم ادامه‌دار بود. قرآن‌ها روی رحل و روبروی هم قرار گرفتند. هر لحظه، حال‌وهوای معنوی بیشتر می‌شد و از انرژی بچه‌ها سر سوزنی کم. یکیشان که نهایتاً یازده سال داشت، گفت: «ای خدا، مُردم! پس کی اذان میده؟!» بوی شله‌زرد او را به سمت آشپزخانه کشانده بود، اما فعلاً باید تمرین توقف می‌کرد! 🔹فاطمه امیری 13دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔹قهرمان بچگی 🔸روایتی از قهرمان‌های واقعی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah