#توقف
روایتی از اولین روز اعتکاف
توقف؛ معنای لغوی اعتکاف همین است. توقف تمام نگرانیها، نقطهٔ پایان دغدغههای دنیوی. این توقف برای دختران دانشآموز، با گرفتن گوشیهایشان به محض ورود به مسجد امام علی آغاز شد؛ تمرینی برای رهاکردن دلبستگیها.
اعتکاف را تجربه کرده بودم، اما نه از نوع دانشآموزی. کنجکاو بودم ببینم در کنار نسل دههٔ هشتاد و نودی چه چیزی را تجربه خواهم کرد. مادرم برای کمک در جابهجایی وسایل زندگی سهروزه وارد مسجد شد. ورودمان همزمان بود با تذکر آداب اعتکاف از زبان مربیان: «عطر نزنید، آرایش نکنید...». با اشارهٔ مادرم، دو تا از بچهها را دیدم که با شوخی و خنده توی سر و کول هم میزدند. مامان با خنده گفت: «مراقب خودت باش!»
تجربهٔ اعتکاف قبلی میگفت: «گرمترین جای ممکن را انتخاب کن!» کنار بخاری بزرگ و استوانهای شکلی که مثلش را ندیده بودم، اتراق کردم. داشتم با مادرم راجعبه حفظ حریم خانهٔ ملحفهساختهام صحبت میکردم که به لطف بچهها، حریمش بلافاصله نقض شد!
از آنجا که تا قبل از اذان صبح رسما معتکف نبودیم، بچهها تا زمان نماز بیوقفه خوردند و مشغول صحبت و جستوخیز شدند. در ذهنم با تأکید گفتم: «هنوز شروع نشده، عجله نکن!»
بچهها قصد داشتند علم را –حتی اگر در ثریا باشد– یکشبه به زمین بیاورند! عدهای با مباحثه و عدهای با مطالعه. کمکم بساط نماز و دعا هم لابهلای بلوکهایی که با وسایل ساخته بودند، پهن شد.
سحر با نوای مناجات امام علی شروع شد: «اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الْأَمَانَ یَوْمَ لاَ یَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ.» شیرینی هر کلمهاش، مثل خرمای دمافطار به تن آدم سرازیر میشد. نماز صبح را که به جماعت خواندیم، کمکم سکوت و خواب، بچهها را گرفت.
صبح که نه؛ ظهر، خانم عزیزی –مربی بچهها– اسپیکری به دست، بالای سر تکتک بچههای درخواب رفت:
«به فرزندم بیاموزم که بابایم به من آموخت
فقط در بند عشق حیدر کرار باید بود.»
نوای دلانگیز«علی رهبر علی» آنقدر پشت سر هم پخش شد که بالاخره همه با انرژی بیدار شدند.
حکم بعدی را روزنامههایی یادآوری میکردند که روی آینههای سرویس بهداشتی چسبانده بودند؛ ترک نگاه به آینه! اعتکاف؛ این توقف زیبا، حضور هر آنچه غیر او را به حریم دل برنمیتابد.
نماز ظهر را که به جماعت خواندیم، عدهای بیخوابی دیشب را جبران کردند. بچهها گوشیهایشان را –به شرط پسدادن به موقع– تحویل گرفتند.
بعد از استراحت، حلقههایی تشکیل شد و بچهها گروهگروه، به همراه مربیها، مشغول حفظ، قرائت و تفسیر آیات شدند. از یک گوشه «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» شنیده میشد و عدهای «وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ» را تکرار میکردند. مباحثههای سیاسی هم ادامهدار بود.
قرآنها روی رحل و روبروی هم قرار گرفتند. هر لحظه، حالوهوای معنوی بیشتر میشد و از انرژی بچهها سر سوزنی کم. یکیشان که نهایتاً یازده سال داشت، گفت: «ای خدا، مُردم! پس کی اذان میده؟!» بوی شلهزرد او را به سمت آشپزخانه کشانده بود، اما فعلاً باید تمرین توقف میکرد!
🔹فاطمه امیری
13دی1404
#اعتکاف
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔹قهرمان بچگی
🔸روایتی از قهرمانهای واقعی
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#سیلیِ_محکم
خانم میانسالی با جیغ و داد گفت: «شماها بیغیرتین. کف خیابون چکار میکنید؟»
حاجی با آرامش گفت: «خواهرم ما برای آرامش شما آومدیم.الان درگیری شدیده. اینجا نباشید، آسیب میبینید. اینا نیروهای آموزش دیدن دنبال آسیب زدن هستن.اینجا خطرناکه.»
صدایش را بالاتر برد! شروع کرد به فحاشی. همان لحظه یکی از بچهها سررسید. زن بدون هیچ دلیلی یک سیلی محکم خواباند بیخ گوش رفیقمان.
خشم را در صورت بسیجی سیلی خورده و حاجی میدیدم. حاجی زیرلب استغفرالهی گفت و به رفیقمان اشاره کرد که اقدامی نکند.
به هر بدبختی زن را از کانون بحران بیرون بردند.
به یکی از دوستانم گفتم: «بنظرت حاجی چطور تونست خودش رو کنترل کنه؟»
گفت: «ما برای انقلاب اسلامی بیرون اومدیم. برای تک تک رفتارهامون باید جواب بدیم. اگه قراره هرکسی که مخالف ما حرف زد رو بزنیم که چه فرقی با دیگران داریم. مومن باید موقع بحران احکام رو حفظ کنه وگرنه زمان آرامش که معنی نداره!»
همین حاجی دیشب وقتی با یکی از لیدرهای اصلی درگیر شد، چنان مشتی توی دهانش زد که دندانهای طرف خرد شد. بگذریم که انگشت خود حاجی هم از شدت ضربه آسیب دید.
ما با معترض مهربانیم، اما برخوردمان با اغتشاشگر سفت و سخت است.
حالا دائما با خودم تکرار میکنم:
من برای انقلاب اسلامی بیرون آمدهام و برای تک تک رفتارهایم باید پاسخ دهم...
🔹کف میدون
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#بهترین_متن
نصف کلاس غایب بودند. ایام امتحانات وقتی امتحان سختی دارند گاهی اینطور میشود. وارد کلاس که شدم نیلوفر که کلاه هودیش را روی سرش گذاشته بود با موهایی که روی شانههایش پخش شده بود، روی صندلی پیچ و تابی به خودش داد و پرسید: «اذان نگفته؟»
این سوال یعنی دنبال فرصتی هستند که بروم بیرون و کلاس چند دقیقه دیرتر شروع شود تا به شیطنتشان ادامه دهند.
اوقات شرعی را چک کردم. ۶ دقیقه مانده بود به اذان. گفتم: «تا اذان شروع میشه کتاب کار رو انجام بدیم.» آخرین تمرین کتاب کار writing بود. قالب متن خبر بود. روتیتر، تیتر و...
شروع کردن به پرسیدن واژههایی که برای نوشتن خبر نیاز داشتند.
- اعتراض چی میشه؟
- گرانی چی میشه؟
- تورم؟
معادل انگلیسی کلمات را روی تابلو نوشتم.
سنا که مادرش روز ثبتنام تاکید زیادی روی سین اسمش داشت تا از "ثنای عربی" مجزا شود گفت: «بهتره تابلو رو پاک کنیم. الان کسی بیاد ببینه میریم تو گونی.»
با خنده شروع کردند به نوشتن گزارش اعتراضات.
برای خواندن نماز از کلاس رفتم بیرون. شوخی و خندهی بچهها شروع شد. نماز مغرب را خواندم؛ رفتم دم در کلاس؛ اخم و لبخند را با هم ترکیب کردم و نگاهی به چشم تکتکشان انداختم تا حساب کار دستشان بیاید. الکی ادای نوشتن درآوردند و نیشخند شيطنت آمیزی تقدیمم کردند. برگشتم برای نماز عشا. سوالاتشان از هم شروع شد و اینبار رفتند سراغ نوشتن. نماز که تمام شد رفتم توی کلاس.
آتوسا با موهای بافته بلندش که از زیر مینی اسکارفش بیرون زده و تا روی زانوهایش آمده بود گفت: «من درباره این موضوع نمینویسم.» پرسیدم: «چرا؟» _گوشواره نیلوفر با قیمت امروز طلا میشه ۹۰ میلیون. یه گوی ریز با وزن ۳ گرم که جفتش میشه ۶ گرم. اعصاب آدم خورد میشه. من درباره شب یلدا مینویسم.
آتوسا متن خبر را به موضوع یلدا تغییر داد و از خیر فکر کردن به گرانی گذشت.
سنای ۱۴ ساله شروع کرد به خواندن خبرش. متنش نواقصی داشت اما از تورم و گرانی و شکستن شیشهها میگفت. فاطمه ۱۶ ساله از مردمی نوشته بود که چیزی برای خوردن ندارند؛ ولی جملهی آخرش، که از لحاظ گرامری اشتباه هم بود، درستترین حرفی بود که میشد زد: «مشکلات ما به کسی مربوط نیست و مردم خودشان میتوانند مشکلات را حل کنند.»
رها هم مثل آتوسا از یلدا نوشته بود و نیلوفر مثل همیشه بهترین متن را از لحاظ گرامر و منطق تحویل داد. او هم از مردم و مشکلاتی گفته بود که نباید با شکستن اموال عمومی همراه شود.
🔹زینب کرمینژاد
۱۴دی۱۴۰۴
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارم فکر میکنم
دیگه چه بلایی باید سر...
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹تصویری واقعی از مردم لرستان #اعتراض_آری #اغتشاش_نه #لرستان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
#داعش_واقعی
توی ماشین نشسته بودم. مادر و پدرم درباره اغتشاشات اخیر صحبت میکردند. پدرم گفت: «بعضیا توی خیابان شعار میدن بسیجی، سپاهی، داعشی ما شمایی.» رفتم توی فکر. یعنی میدانند داعش با زنان چهکار کرده؟ میدانند داعش به نوزاد و زن باردار هم رحم نمیکرد؟ آنوقت داعش را با بسیج و سپاه یکی میکنند!
هر طور که دوست دارید میپوشید و هر ساعت از شب و روز که دلتان بخواهد میروید بیرون. سپاهی و بسیجی مسئول اقتصاد که نیست؛ مسئول همین امنیتی است که دارید. بعد به کسی که اگر یکی چند لحظه مزاحمتان شود، برای دفاع از شما جان میدهد، میگویید داعشی؟
اعتراض کنید؛ قبول. اما چرا همه چیز را سیاسی نگاه میکنید؟ چرا شهر خودتان را به خرابی میکشانید؟ چرا به کسانی که از شما محافظت میکنند آسیب میزنید؟
🔹یسنا بیرانوند
14دی1404
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
⛔ کف میدون
روایتی واقعی از یک ناآرامی...
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah