eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
خانم میانسالی با جیغ و داد گفت: «شماها بی‌غیرتین. کف خیابون چکار می‌کنید؟» حاجی با آرامش گفت: «خواهرم ما برای آرامش شما آومدیم.الان درگیری شدیده. اینجا نباشید، آسیب می‌بینید. اینا نیروهای آموزش دیدن دنبال آسیب زدن هستن.اینجا خطرناکه.» صدایش را بالاتر برد! شروع کرد به فحاشی. همان لحظه یکی از بچه‌ها سررسید. زن بدون هیچ دلیلی یک سیلی محکم خواباند بیخ گوش رفیق‌مان. خشم را در صورت بسیجی سیلی خورده و حاجی میدیدم. حاجی زیرلب استغفرالهی گفت و به رفیقمان اشاره کرد که اقدامی نکند. به هر بدبختی زن را از کانون بحران بیرون بردند. به یکی از دوستانم گفتم: «بنظرت حاجی چطور تونست خودش رو کنترل کنه؟» گفت: «ما برای انقلاب اسلامی بیرون اومدیم. برای تک تک رفتارهامون باید جواب بدیم. اگه قراره هرکسی که مخالف ما حرف زد رو بزنیم که چه فرقی با دیگران داریم. مومن باید موقع بحران احکام رو حفظ کنه وگرنه زمان آرامش که معنی نداره!» همین حاجی دیشب وقتی با یکی از لیدرهای اصلی درگیر شد، چنان مشتی توی دهانش زد که دندان‌های طرف خرد شد. بگذریم که انگشت خود حاجی هم از شدت ضربه آسیب دید. ما با معترض مهربانیم، اما برخوردمان با اغتشاشگر سفت و سخت است. حالا دائما با خودم تکرار می‌کنم: من برای انقلاب اسلامی بیرون آمده‌ام و برای تک تک رفتارهایم باید پاسخ دهم... 🔹کف میدون 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
نصف کلاس غایب بودند. ایام امتحانات وقتی امتحان سختی دارند گاهی اینطور می‌شود. وارد کلاس که شدم نیلوفر که کلاه هودیش را روی سرش گذاشته بود با موهایی که روی شانه‌هایش پخش شده بود، روی صندلی پیچ و تابی به خودش داد و پرسید: «اذان نگفته؟» این سوال یعنی دنبال فرصتی هستند که بروم بیرون و کلاس چند دقیقه دیرتر شروع شود تا به شیطنتشان ادامه دهند. اوقات شرعی را چک کردم. ۶ دقیقه مانده بود به اذان. گفتم: «تا اذان شروع میشه کتاب کار رو انجام بدیم.» آخرین تمرین کتاب کار writing بود. قالب متن خبر بود. روتیتر، تیتر و... شروع کردن به پرسیدن واژه‌هایی که برای نوشتن خبر نیاز داشتند. - اعتراض چی میشه؟ - گرانی چی میشه؟ - تورم؟ معادل انگلیسی کلمات را روی تابلو نوشتم. سنا که مادرش روز ثبت‌نام تاکید زیادی روی سین اسمش داشت تا از "ثنای عربی" مجزا شود گفت: «بهتره تابلو رو پاک کنیم. الان کسی بیاد ببینه میریم تو گونی.» با خنده شروع کردند به نوشتن گزارش اعتراضات. برای خواندن نماز از کلاس رفتم بیرون. شوخی و خنده‌ی بچه‌ها شروع شد. نماز مغرب را خواندم؛ رفتم دم در کلاس؛ اخم و لبخند را با هم ترکیب کردم و نگاهی به چشم تک‌تکشان انداختم تا حساب کار دستشان بیاید. الکی ادای نوشتن درآوردند و نیشخند شيطنت آمیزی تقدیمم کردند. برگشتم برای نماز عشا. سوالاتشان از هم شروع شد و اینبار رفتند سراغ نوشتن. نماز که تمام شد رفتم توی کلاس. آتوسا با موهای بافته بلندش که از زیر مینی اسکارفش بیرون زده و تا روی زانوهایش آمده بود گفت: «من درباره این موضوع نمی‌نویسم.» پرسیدم: «چرا؟» _گوشواره نیلوفر با قیمت امروز طلا میشه ۹۰ میلیون. یه گوی ریز با وزن ۳ گرم که جفتش میشه ۶ گرم. اعصاب آدم خورد میشه. من درباره شب یلدا می‌نویسم. آتوسا متن خبر را به موضوع یلدا تغییر داد و از خیر فکر کردن به گرانی گذشت. سنای ۱۴ ساله شروع کرد به خواندن خبرش. متنش نواقصی داشت اما از تورم و گرانی و شکستن شیشه‌ها می‌گفت. فاطمه ۱۶ ساله از مردمی نوشته بود که چیزی برای خوردن ندارند؛ ولی جمله‌ی آخرش، که از لحاظ گرامری اشتباه هم بود، درست‌ترین حرفی بود که می‌شد زد: «مشکلات ما به کسی مربوط نیست و مردم خودشان می‌توانند مشکلات را حل کنند.» رها هم مثل آتوسا از یلدا نوشته بود و نیلوفر مثل همیشه بهترین متن را از لحاظ گرامر و منطق تحویل داد. او هم از مردم و مشکلاتی گفته بود که نباید با شکستن اموال عمومی همراه شود. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۱۴دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹تصویری واقعی از مردم لرستان #اعتراض_آری #اغتشاش_نه #لرستان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
توی ماشین نشسته بودم. مادر و پدرم درباره اغتشاشات اخیر صحبت می‌کردند. پدرم گفت: «بعضیا توی خیابان شعار میدن بسیجی، سپاهی، داعشی ما شمایی.» رفتم توی فکر. یعنی می‌دانند داعش با زنان چه‌کار کرده؟ می‌دانند داعش به نوزاد و زن باردار هم رحم نمی‌کرد؟ آن‌وقت داعش را با بسیج و سپاه یکی می‌کنند! هر طور که دوست دارید می‌پوشید و هر ساعت از شب و روز که دلتان بخواهد می‌روید بیرون. سپاهی و بسیجی مسئول اقتصاد که نیست؛ مسئول همین امنیتی است که دارید. بعد به کسی که اگر یکی چند لحظه‌ مزاحمتان شود، برای دفاع از شما جان می‌دهد، می‌گویید داعشی؟ اعتراض کنید؛ قبول. اما چرا همه چیز را سیاسی نگاه می‌کنید؟ چرا شهر خودتان را به خرابی می‌کشانید؟ چرا به کسانی که از شما محافظت می‌کنند آسیب می‌زنید؟ 🔹یسنا بیرانوند 14دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
⛔ کف میدون روایتی واقعی از یک ناآرامی... 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#توقف روایتی از اولین روز اعتکاف توقف؛ معنای لغوی اعتکاف همین است. توقف تمام نگرانی‌ها، نقطهٔ
روایتی از دومین روز اعتکاف اولین افطار را همه دور یک سفره‌ی بزرگ جمع شدیم؛ حدود صد نفر که بعداً کمتر شد. بعضی‌ها به واسطه امتحاناتشان بیشتر نماندند. به قول خانم میرزایی «هر کس به اندازه‌ی وسعش از این نعمت الهی می‌چشید.» تاکید داشت «اگر جرعه‌ای بیشتر برداشتید، مغرور نشوید.» حرف‌هایش دلمان را جلا داد؛ از آنها که بعدها می‌شود با مرورشان آرام گرفت. ما را شبیه غواصانی مشغول انجام وظیفه می‌دانست. تاکید داشت مبادا به جای مروارید، عروس دریایی صید کنیم! کنترل و هدایت یک جمع همیشه سخت است؛ به خصوص اگر پای نوجوان و کودک هم وسط باشد. مسئولین اعتکاف شب‌ها به نوبت گشت‌زنی داشتند! راستش یک‌جاهایی من جای مربی‌ها کم می‌آوردم از این همه انرژی بچه‌ها. احترام گذاشتن به طبع خاص بچه‌ها، حتی وقتی رو ترش کنند، سخت است. باید دل در گروی مکتبی بزرگ داشته باشی که از پسش بر بیایی. این را به چشم، در رفتار مربیان و مسئولین مجلس دیدم. سکوت سحر، اهل ذوقش را پای سجاده و مناجات کشانده بود. اهل خواب اما با صدای «عزیزم بیدار شو سحر شده» جعفری‌ها بیدار شدند. انتظار برای رسیدن غذای سحر طولانی شده بود. بچه‌ها می‌گفتند چون راه‌ها بسته است دیر شده. یکی از بچه‌ها با خنده گفت: «مثل اینکه بیرون خبریه، ما نمی‌دونیم.» اکران فیلم حاج احمد کاظمی، بچه‌ها را به هیجان واداشت. با صحنه‌های حساس متاثر و نگران، با پیروزی‌ها غرق غرور می‌شدند. توصیفشان از حاج احمد، مرد مقاومت و عمل بود؛ کسی که برای هر شرایطی چاره‌ای دارد. شب شهادت حضرت زینب، برنامه‌ی شبی با شهدا داشیم. پای منبر و روضه‌ی حاج آقا سهرابی، برادر شهید سید مهدی سهرابی از شهدای جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل، نشستیم. حاج‌آقا تعریف کرد که یکی از دختران نوجوانِ اقوامشان در دوران جنگ دوازده‌روزه، علاقه‌مند بوده به زیارت حرم حضرت معصومه برود. اما به‌خاطر شغل پدرش، شرایط سفر و زیارت برایشان فراهم نبوده. دخترک شب در خواب، خود را در حرم حضرت معصومه می‌بیند. در همان خواب، شهید سید مهدی سهرابی را می‌بیند که با شال سبز سیدیِ برادرش آمده و می‌گوید: «فاطمه‌زهرا جان، من تو را آوردم اینجا؛ حرم عمه‌ام حضرت معصومه. به برادرم بگو ناراحت نباش. هر وقت ناراحت شدی بگو: سلامٌ علی قلب زینب الصّبور.» به گمانم این ذکر چراغ‌راه کسانی بود که برای یافتن آرامش، راهی اعتکاف شدند. 🔹فاطمه امیری ۱۴دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv