راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹تصویری واقعی از مردم لرستان #اعتراض_آری #اغتشاش_نه #لرستان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
#داعش_واقعی
توی ماشین نشسته بودم. مادر و پدرم درباره اغتشاشات اخیر صحبت میکردند. پدرم گفت: «بعضیا توی خیابان شعار میدن بسیجی، سپاهی، داعشی ما شمایی.» رفتم توی فکر. یعنی میدانند داعش با زنان چهکار کرده؟ میدانند داعش به نوزاد و زن باردار هم رحم نمیکرد؟ آنوقت داعش را با بسیج و سپاه یکی میکنند!
هر طور که دوست دارید میپوشید و هر ساعت از شب و روز که دلتان بخواهد میروید بیرون. سپاهی و بسیجی مسئول اقتصاد که نیست؛ مسئول همین امنیتی است که دارید. بعد به کسی که اگر یکی چند لحظه مزاحمتان شود، برای دفاع از شما جان میدهد، میگویید داعشی؟
اعتراض کنید؛ قبول. اما چرا همه چیز را سیاسی نگاه میکنید؟ چرا شهر خودتان را به خرابی میکشانید؟ چرا به کسانی که از شما محافظت میکنند آسیب میزنید؟
🔹یسنا بیرانوند
14دی1404
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
⛔ کف میدون
روایتی واقعی از یک ناآرامی...
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#توقف روایتی از اولین روز اعتکاف توقف؛ معنای لغوی اعتکاف همین است. توقف تمام نگرانیها، نقطهٔ
#چراغ_راه
روایتی از دومین روز اعتکاف
اولین افطار را همه دور یک سفرهی بزرگ جمع شدیم؛ حدود صد نفر که بعداً کمتر شد. بعضیها به واسطه امتحاناتشان بیشتر نماندند. به قول خانم میرزایی «هر کس به اندازهی وسعش از این نعمت الهی میچشید.» تاکید داشت «اگر جرعهای بیشتر برداشتید، مغرور نشوید.» حرفهایش دلمان را جلا داد؛ از آنها که بعدها میشود با مرورشان آرام گرفت.
ما را شبیه غواصانی مشغول انجام وظیفه میدانست. تاکید داشت مبادا به جای مروارید، عروس دریایی صید کنیم!
کنترل و هدایت یک جمع همیشه سخت است؛ به خصوص اگر پای نوجوان و کودک هم وسط باشد. مسئولین اعتکاف شبها به نوبت گشتزنی داشتند! راستش یکجاهایی من جای مربیها کم میآوردم از این همه انرژی بچهها.
احترام گذاشتن به طبع خاص بچهها، حتی وقتی رو ترش کنند، سخت است. باید دل در گروی مکتبی بزرگ داشته باشی که از پسش بر بیایی. این را به چشم، در رفتار مربیان و مسئولین مجلس دیدم.
سکوت سحر، اهل ذوقش را پای سجاده و مناجات کشانده بود. اهل خواب اما با صدای «عزیزم بیدار شو سحر شده» جعفریها بیدار شدند. انتظار برای رسیدن غذای سحر طولانی شده بود. بچهها میگفتند چون راهها بسته است دیر شده. یکی از بچهها با خنده گفت: «مثل اینکه بیرون خبریه، ما نمیدونیم.»
اکران فیلم حاج احمد کاظمی، بچهها را به هیجان واداشت. با صحنههای حساس متاثر و نگران، با پیروزیها غرق غرور میشدند. توصیفشان از حاج احمد، مرد مقاومت و عمل بود؛ کسی که برای هر شرایطی چارهای دارد.
شب شهادت حضرت زینب، برنامهی شبی با شهدا داشیم. پای منبر و روضهی حاج آقا سهرابی، برادر شهید سید مهدی سهرابی از شهدای جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل، نشستیم. حاجآقا تعریف کرد که یکی از دختران نوجوانِ اقوامشان در دوران جنگ دوازدهروزه، علاقهمند بوده به زیارت حرم حضرت معصومه برود. اما بهخاطر شغل پدرش، شرایط سفر و زیارت برایشان فراهم نبوده. دخترک شب در خواب، خود را در حرم حضرت معصومه میبیند. در همان خواب، شهید سید مهدی سهرابی را میبیند که با شال سبز سیدیِ برادرش آمده و میگوید: «فاطمهزهرا جان، من تو را آوردم اینجا؛ حرم عمهام حضرت معصومه. به برادرم بگو ناراحت نباش. هر وقت ناراحت شدی بگو: سلامٌ علی قلب زینب الصّبور.»
به گمانم این ذکر چراغراه کسانی بود که برای یافتن آرامش، راهی اعتکاف شدند.
🔹فاطمه امیری
۱۴دی۱۴۰۴
#اعتکاف
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
نقدی تحلیلی بر کتاب "قاسم" به روایت مرتضی سرهنگی
نویسنده: مرتضی سرهنگی
ناشر: خط مقدم
سال انتشار: ۱۴۰۳
تعداد صفحات: ۵۰۷ صفحه
ژانر: بیوگرافی مستند با رویکرد روایی
در چارچوب روایتشناسی (Narratology) و تاریخشفاهی (Oral History)، کتاب «قاسم به روایت مرتضی سرهنگی» نمونهای برجسته از بیوگرافیهای مستند معاصر در حوزه ادبیات پایداری ایران است. آقای سرهنگی، با بهرهگیری از روششناسی تحقیقی و میدانی – شامل مصاحبههای مفصل و مراجعه به بیش از ۱۰۰ منبع دست اول (اعم از خانواده، هم شهریها، همرزمان و هرآنکه از شخصیتهای هم عصر و مرتبط با ایشان میشناختهاند، همچنین مستندهای تصویری و صوتی، اسناد مکتوب و.. ) طی پنج سال – این اثر را در بازسازی زندگی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، به مخاطبینش ارائه کرده است.
نویسنده در این مجموعه، فراتر از یک روایت خطی، از پارادایمهای گفتمان ایدئولوژیک بهره برده تا مسیر تحول شخصیتی شهید سلیمانی را از ریشههای جامعهشناختی (سوسیولوژیک) در محیط کوچنشین و ایلیاتی کرمان، فعالیتهای انقلابی وی تا بهمن ۵۷، لایههای استراتژیک فرماندهی در جبهههای دفاع مقدس و تشکیل تیپ ۴۱ ثارالله کرمان و بعد، حضور در خط مقدم مبارزه با تروریسم در سپاه قدس(عراق و سوریه و لبنان و..) تا لحظه شهادت او در فرودگاه بغداد، به تصویر بکشد.
ساختار فصلبهفصل اثر، در ۲۸ chapters، بر پایه triangulation منابع (سهجانبهسازی دادهها از طریق اسناد، نقلقولها و پانویسهای دقیق) استوار است و نثر گزارشمحور آن، بدون توسل به رتوریک ادبی بیش از حد، بر اعتبار مستند و علمی آن تأکید دارد. این رویکرد، کتاب قاسم را به مثابه یک آرشیو فرهنگی از الگوهای ایثار و مقاومت برای ثبت در حافظه جمعی (Collective Memory) تبدیل کرده است.
سرهنگی با قلم هنرمندش روایتهایی تصویری و چندبعدی از شهید سلیمانی ارائه داده که از کلیشههای قهرمانپرستانه و مقدسسازانه دوری میجوید. این روش، بر اساس مدلهای روانشناختی تحول فردی مانند نظریه اریک اریکسون (Erikson’s Stages of Psychosocial Development)، مراحل نوجوانی و جوانی کاراکتر را به عنوان دورههای بحران و تعهد بازسازی کرده است.
جذابیت روایی کتاب از طریق تکنیکهایی مانند صحنهپردازیهای زنده و دیالوگهای مستند، توصیف مبارزات پیش از انقلاب در برابر نابرابریهای ساختاری در منطقه کویری کرمان، لایههای جامعهشناختی فقر و خفقان در دوره پهلوی، خواننده را درگیر کرده و پتانسیلی در اثر ذخیره نموده که میتواند در آیندهای نزدیک منبع ارجاع سناریوی سریالی تلویزیونی باشد.
دیگر اینکه کلیت اثر در نسبت نظریههای فرهنگی، با الگوی نظریات استوارت هال (Stuart Hall’s Cultural Representation)همسوست و نقش شهید سلیمانی در شکست داعش را به عنوان نمادی از discourse مقاومت (گفتمان مقاومت) در برابر هژمونی جهانی تبیین نموده و موفقیت تجاری و تیراژهای مکرر چاپش(چاپ هفتم در یک سال و انتخاب به عنوان اثر برتر بخش مستندنگاری جایزه جلال آل احمد) گواهی بر تأثیرگذاری اجتماعی-فرهنگیست.
.
.
اما با وجود اعتبار بالا، رویکرد غالب گزارشنگاری ممکن است کمبود تحلیلهای پساساختارگرایانه را برجسته کند؛ برای مثال، کاوش عمیقتر روابط خانوادگی یا ابعاد روانشناختی– بر اساس مدلهای یونگی – میتوانست لایههای ناخودآگاه را غنیتر سازد.
همچنین وجود اطلاعات فشرده در برخی فصلها، گاهی متن را به fragmented narrative (روایت تکهتکه)تبدیل کرده، که برای خوانندگان غیرمتخصص، چالشبرانگیز است. این محدودیتها، هرچند با ارجاعات دقیق و پاورقیها جبران شده، اما بر عمق تحلیلی کتاب خرده میگیرند.
در نهایت «قاسم به روایت مرتضی سرهنگی» اثری pivotal در ژانر بیوگرافیست که با تلفیق روشهای علمی و روایی، به فهم عمیقتر الگوهای رهبری تحولآفرین در بستر فرهنگی، اجتماعی و نظامی ایران کمک میکند و نه تنها سندی اپستمولوژیک، بلکه ابزاری برای بازسازی و نمایش هویت ملی این قهرمان است.
🔹طاهره ساکی
#معرفی_کتاب
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
⛔کف میدون
روایتی واقعی از یک ناآرامی...
اسپری فلفلها دو مدل هستند؛ یا دائم عطسه میکنی یا سرفه.
نمیدانم کدام از خدا بیخبری هر دو را باهم زده بود.
وسط عطسه و سرفههایم آ... زد روی شانهام.
_ لیدر شناسایی کردم؛ سریع باهام بیا.
رفتیم دنبالش. ماسکم را برداشتم و مشغول حرف زدن شدیم تا تعقیبمان طبیعی باشد.
مرد، حدوداً ۳۰ ساله، لاغراندام اما قد بلند؛ با سویشرت و شلوار جین مشکی.
میرفت وسط جمعیت، درگیری را شروع میکرد و سریع از محل خارج میشد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده! از شدت خونسردیش استرس گرفتم.
آ... با ناراحتی گفت: «چرا یا سرفه میکنی یا عطسه؟ طرف مایی یا اونا؟»
گفتم: «ببخشید، سعی میکنم رعایت...»
هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار میکنه!»
دیدوم سمت عقب. دنبال حاجی میگشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آ... میخواد لیدر بگیره، دستتنهاست. ماشین میخوایم بری انتقال.»
دعا میکردم از دستمان در نرفته باشد، چون آنوقت سرفه و عطسههای مداومم را مقصر لو رفتنمان میدانستم!
خبر را که دادم به حاجی، فوری برگشتم سمت سوژه. آ... با افتخار نگاهم میکرد. کنارش را نگاه کردم؛ سوژه دستبند زده، کنار آرش زمینگیر شده بود.
_ یه نفری؟
_ نه.
چشمم افتاد به مردمی که محکم، اغتشاشگر را گرفته بودند تا فرار نکند.
با خوشحالی رو به جمع گفتم: «بیاریدش این سمت؛ ماشین برای انتقال هماهنگ شده.»
با یکی از جوانهایی که در دستگیری کمک کرده بود، چشم تو چشم شدم. از سال پایینیهای دانشگاهمان بود. ذوق زده گفت: «سلام منو میشناسی؟»
«نه» سردی گفتم و فوری ماسک را به صورتم زدم تا بیشتر از این لو نروم!
13دی1404
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#چراغ_راه روایتی از دومین روز اعتکاف اولین افطار را همه دور یک سفرهی بزرگ جمع شدیم؛ حدود صد نفر ک
#خداحافظی
روایتی از سومین روز اعتکاف
اعتکاف دانشآموزی عارف کم ندارد. برای پیداکردنشان بین شلوغی نگرد، گوشهکنارها را ببین. یکیدوتاشان دور از هیاهو، مشغول مناجات و درس گرفتن از رفتار کودکانهی من و تو هستند. یکیشان از تحولش برایم قصهها گفت؛ از دوری خانوادگیشان از معنویات، از تحول و برگشتشان در جنگ دوازدهروزه، از پدری که اهل اعتراف نبود اما آنروزها با اشک پای حرفهای رهبر نشسته و زیر لب اعتراف کرده بود: «من چطور تونستم به تو پشت کنم، رهبرم؟!»
رفتار پدر و مادرش را تحلیل میکرد؛ نوجوانی خودش و خواهرش را. از خودشناسی و تأثیر همکلاسیها هم برایم گفت.
بالعکس، بعضیهایمان اهل تلنگر نیستیم؛ یا نشانهها را نمیفهمیم، یا به قول خانم میرزایی «ظرف وجودیمان را برعکس گذاشتهایم و از نبود رحمت گله میکنیم.» بعضیهایمان، چه در اوج معنویتِ اعتکاف باشیم و چه بعد از آن، همچنان ظرف وجودمان کوچک است؛ لنگ یک عدد شیرینی، یک پُرس غذای بیشتر یا پست بالاتر.
شب آخر، بحثِ نماز شب بین بچهها و مسئولین، وایرال که نه، همهگیر شد! بعضیهاشان تصمیم گرفته بودند به قدر وسع بکوشند و یک رکعت نماز وتر بخوانند. صف سرویس بهداشتی برای وضو شلوغ شده بود. خانم عزیزی گفت: «ملائکه الان دارن تشویقتون میکنن.» یکی از بچهها با جدیت گفت: «تعجب میکن، موئن چشو بی؟!» با ملائکه هم سر شوخی داشتند!
وقت خواندن اعمال اُم داوود، بعضی از اهل محله هم آمدند مسجد. مادر داوود این اعمال را به توصیهی امام صادق(ع) برای پیدا کردن خبری از پسرش به جا آورده و حاجتروا میشود. ما هم به امید حاجتروایی، انجامشان دادیم.
بعد از روضهی حضرت زینب(س) و نماز جماعت، بچهها جوایزشان را گرفتند. بالاخره سه روز همنشینی و حفظ آیات قرآن، در کنار اجر معنوی و اخروی، اجر مادی هم داشت. چندین جلد کتاب از آدمهای موفق و شهدای استانمان هم برای فروش گذاشته بودند که به علت ممنوعیت خرید و فروش در اعتکاف، پرداخت هزینه به پایان آن موکول شده بود.
بودن در اعتکاف، حساسیت نسبت به مسائل ریز را یادآوری میکند؛ مثلاً خانم یاوری —مربی بچهها— بابت اینکه ممکن است به علت عجله، دمپایی کسی را پوشیده یا لگد کرده باشد، حلالیت خواست. در اعتکاف رسم بر این است: وقت خداحافظی، حلالیت بطلبی. با در آغوش گرفتن بعضیها، اشکت از صفای وجودشان میریزد و منقلب میشوی با بعضیها هم هیچ، واقعاً هیچ!
مشغول پوشیدن کفشم بودم که صدای پیرزنی مسن در راهرو پیچید: «بر قامت رشید ابوالفضل صلوات...». بعضی کلمات و جملات در ذهنت نقش میبندد؛ مثل همین جملهی پیرزن، یا جملهی بعدش وقتی او را به مقصدش رسانیدم: «عاقبت بخیر بوئی، روله.»
🔹فاطمه امیری
۱۵دی۱۴۰۴
#اعتکاف
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رضاخان روحت واقعا شاد!
🔹گوشهای از خدمات خاندان پهلوی به مردم لرستان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah