eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
«شربت آلبالویی» نه سالگی، شدم وارث چادرنماز خواهرم با آن گل‌های ریز فیروزه‌ای رنگ و رو رفته‌اش. هر چند که آرزو داشتم گل‌های چادرم قرمز باشند و رنگ و لعاب‌دار؛ اما توی آن دوران همین هم غنیمت بود! ساعت دو بعدازظهر به عشق شربت‌های آلبالویی، چادرم را سر کردم، با دخترهای همسایه تکیه دادیم به سایه دیوارهای آجری کوچه «شهید کوشکی». حواسم به در سبز رنگ خانه‌ی حاجی سکینه بود. عرق صورتم را با پر چادرم که بوی خاک کوچه می‌داد، پاک کردم. صدای مداحی «دُر دریای کرم، سر سردار حرم، اصل تقوا و وفا، عه همه نور خدا، عه علمدار وری، عه علمدار وری» از توی حیاطشان بلند شد. در را باز کردند. با خوشحالی رفتیم داخل. نشستیم روبه‌روی آشپزخانه. چشم‌مان به سینی‌های شربت آلبالو بود. هربار سینی را توی مجلس چرخاندند، من و دخترها هم یک دل سیر از خجالت خودمان درآمدیم. از امام حسین و محرم، فقط شربت نذری‌اش را می‌شناختم. آنقدر سرخ، شیرین و خنک بود که تمام سال را چشم به راه باز شدن در حیاط سبز رنگی بودم که گل پیچک از تنه‌ی چنار دم خانه‌اش بالا می‌رفت. با شربت روضه‌های حاجی سکینه، با بوی اسپند مهربانی‌اش توی شلوغی آن جمعیت، قد کشیدم. تا به خودم آمدم دیدم دارم یخ‌ها را می‌ریزم توی شربت گلاب و در حیاط خانه را باز کرده‌ام به عشق اینکه دختربچه ‌هایی با پر چادر خاکی، قدم روی چشمم بگذارند. 🔹سمانه قاسمی‌منش 3بهمن1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
*همراهیِ زورکی* پنجشنبه شب بود. همسرم، به‌عنوان نیروی بسیجی، رفته بود خیابان انقلاب. آماده‌باش بودند. فکر کردم شاید مثل شب‌های قبل، کمی هیاهو شود و تمام. فراخوان‌شان برای ساعت 8 بود. چند دقیقه مانده به هفت، صدای فریاد چند مرد، کشاندم سمت بالکن. چوب به دست، یکی‌یکی مغازه‌داران را تهدید می‌کردند تا مغازه‌هایشان را ببندند. چند خانم از ترس، پناه بردند داخل مغازه‌ای؛ بقیه هم سریع کرکره‌ها را کشیدند پایین. جمعیت کم‌کم بیشتر شد. صدای شعار می‌آمد. با همسرم تماس گرفتم و پرسیدم چرا کسی برای جمع کردنشان نمی‌آید. گفت: «شرایط خیابان انقلاب زیاد خوب نیست؛ بچه‌ها اینجا درگیرند.» تا ساعت ۹، اوضاع به همین منوال بود. با چوب می‌کوبیدند به کرکره مغازه‌ها تا آلودگی صوتی ایجاد کنند. بلوارها را شکستند و سطل‌های زباله را وسط خیابان کج کردند و آتش زدند. زنی از پشت پنجره مرا دید و شروع کرد به دادن فحش‌های رکیک. می‌گفت: «چرا در خانه را باز نمی‌کنی تا پناه بگیریم؟ چرا پایین نمی‌آیی؟» با خودم فکر کردم اگر به خاطر حق من ایرانی به خیابان ریخته‌اند، چرا به من توهین می‌کنند! چرا به سمت هم‌شهری خودشان سنگ می‌اندازند! چرا با چوب و قمه مغازه‌دارها را می‌ترسانند! با مادرم تماس گرفتم. گفت: «یکی از اقوام تیر خورده. به خواهرش زنگ زدم تا حالش را از او بپرسم. جواب داد: "فدای سر رهبرم."» بغض مادرم شکست و گفت: «آن از جوانی‌مان که در هشت سال جنگ، استرس همسر و برادرانمان را داشتیم و شهید می‌دادیم؛ حالا هم این‌طور باید استرس بچه‌هایمان را داشته باشیم.» گفتم: «نگران نباش مادر؛ فتنه‌های آخرالزمان، منافقان را از بین می‌برد. ان‌شاءالله ظهور نزدیک است.» 18دی1404 زهرا مؤمن زاده 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
قسمت اول ♦️ برای برگزاری اجلاسیه ملی «شهدای غریب در اسارت» در بنیاد شهید کشور مشغول کار شدم. کم و بیش در جریان آشوبهای تهران بودم ولی چون صبح زود به محل کار می رفتم و غروب می‌رسیدم هتل، در شهر نمی‌گشتم که از اوضاع باخبر باشم. ♦️ ظهر پنجشنبه، ۱۸دی، همراه چند نفر از همکارانم، در مشهد بودیم. باید مقدمات برگزاری اجلاسیه در حرم امام رضا را پیگیری می‌کردیم. ♦️ هتل‌مان روبروی باب‌الجواد بود و فقط چند قدم با حرم فاصله داشت. شبنم، همکار تبریزی‌ام، زودتر رسیده و اتاق را تحویل گرفته بود. بعد از استراحت، برای شروع کار برنامه‌ریزی کردیم. ♦️ سمانه، از همکاران اهل همدان، با قطار راهی مشهد بود. تا ساعت پنج عصر از او خبر داشتیم. پیام داد ساعت دوازده شب می‌رسد. ازقبل بهش گفته بودم بیاید هتل قدس. اما انگار یادش رفته بود. در آخرین پیامش نوشت: «برام لوکیشن بفرست.» فراموش کردم. گفتم وقتی رسید برایش ارسال می‌کنم. ♦️ مشهد دوتا هتل قدس دارد. یکی روبروی حرم، یکی تقریباً خارج شهر. ممکن بود راننده اشتباهی او را ببرد هتل دوم. ♦️ بعد خوردن شام برگشتیم اتاق. شبنم حال خوشی نداشت. سرش درد می‌کرد. در مقابل اصرار من برای رفتن به دکتر مقاومت کرد و گفت: «چیزی نیست خوب می‌شم.» ♦️ غافل از همه چیز بودم. نه تلویزیون نگاه کردم، نه خیلی وارد مجازی شدم. حدود ساعت هشت، مشغول تنظیم چند خبر برای ارسال روی سایت بودم که متوجه شدم اینترنت قطع شده. با تلفن شبنم هم امتحان کردم، برنامه‌های مختلف را چک کردم، ولی خبری از نت نبود. تعجب کردم و با خودم گفتم: «چرا اینترنت رو قطع کردن؟!» ♦️مشغول صحبت شدیم. چند بار با سمانه تماس گرفتم ولی تلفنش زنگ نمی‌خورد. گذاشتم پای آنتن ندادن‌های طبیعی در طول مسیر. ♦️ ساعت ۱٠ شب، حال شبنم بدتر شد. بدنش مدام عرق می‌کرد؛ لرز شدیدی داشت؛ سردردش بدتر شده بود و معده‌اش هم درد می‌کرد. نگرانی‌ام بیشتر شد. هرچه باهاش حرف می‌زدم انگار حواسش نبود. فقط ناله می‌کرد. ماندن و نگاه کردن جایز نبود. ♦️حاضر شدم. لباس‌های او را هم تنش کردم. به زور بلندش کردم و رفتم لابی هتل. به مسئول پذیرش گفتم: «آقا این اطراف بیمارستان هست؟» گفت: «دو خیابون اونطرف‌تر بیمارستانه، ولی خیابونا بسته‌س، نمیشه برید، خطرناکه!» از نگرانی متوجه منظورش از «نمیشه برید خطرناکه» نشدم. فقط پرسیدم: «پس کجا بریم؟» گفت: «برید روبروی حرم، خادما می‌برنتون دارالشفا امام رضا.» ادامه دارد... 🔹فرحزاد جهانگیری 18دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
💢کارگاه عصر 📚کارگاه یک‌روزه داستان‌نویسی: «تکنیکهای داستان نویسی» 📚با حضور استاد برجسته کشوری: استاد علی ارسنجانی 🗓زمان برگزاری: دوشنبه ۶ بهمن ماه. ساعت ۱۵ 📍مکان: خرم آباد ، سبزه میدان ، جنب سینمای استقلال { موسسه دلسا} 🚨🚨🚨به هنرمندانی که هر دو کلاس را شرکت کنند( به صورت حضوری) گواهی نامه شرکت در کارگاه اعطا خواهد شد. 📍حضور برای همه علاقه‌مندان به نویسندگی و داستان‌نویسی آزاد و رایگان می‌باشد. 🆔 @artlorestanir
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#آشوب_در_مشهد قسمت اول ♦️ برای برگزاری اجلاسیه ملی «شهدای غریب در اسارت» در بنیاد شهید کشور مشغول ک
قسمت دوم ♦️ زیرِ بغل شبنم را گرفته بودم و تکیه‌اش داده بودم به خودم. خیابان خلوت بود و جز دو سه ماشین چیزی ندیدم. خیلی زود رسیدیم آنطرف خیابان. چند خادم جلوی خیابان بودند؛ متوجه ما شدند و جلو آمدند. پرسیدند: «اتفاقی افتاده؟» با دستپاچگی گفتم: «دوستم حالش خوب نیست. گفتن شما می‌تونید ما رو ببرید دارالشفا امام رضا.» ♦️ خادمی که سنش بیشتر از بقیه بود با 115 تماس گرفت. راهنمایی‌مان کردند داخل کانکس خادم‌ها. حال شبنم هرلحظه بدتر می‌شد. ده دقیقه‌ای گذشت و خبری از اورژانس نشد. یکی از خادم‌ها دوان دوان آمد و در گوش خادم بزرگتر، چیزی گفت. خادم محکم دستانش را بهم زد. احساس کردم خبر بدی بهش داده. بلافاصله آمد سمت من و گفت: «دخترم اتفاقی افتاده که باید با ویلچر دوستت رو ببریم دارالشفا. فقط مسافت زیاده، از داخل صحن‌های حرم می‌ریم. اذیت که نمیشی پیاده بیای؟» گفتم: «نه؛ فقط توروخدا زودتر بریم.» ♦️ شبنم را روی ویلچر نشاندم و یکی از خادم‌ها حرکتش داد. وارد صحن حرم شدیم. به آقا سلام دادم. چشمی به اطراف صحن انداختم؛ چند خادم و چند نفری با لباس‌های کرم رنگ و صورت‌های پوشیده، اطراف صحن بودند. هرچه نگاه کردم، جز تک و توک، مردم عادی به چشمم نیامدند. ♦️ وارد صحن دوم شدیم. باز همان منظره تکرار شد. زیر لب گفتم: «یا امام غریب! چی شده که حرمت انگار برا ما قُرُق شده؟ مگه میشه حرمت اینقد خلوت باشه؟ اونم این ساعت!» نگاهی به ساعتم انداختم؛ چند دقیقه به یازده بود. گفتم: «یاخدا الانه سمانه برسه.» سریع گرفتمش. بدون اینکه بوق بخورد، سریع قطع شد. چندبار دیگر گرفتم، همین اتفاق تکرار شد. ناله شبنم را که شنیدم، تلفن را داخل جیبم گذاشتم و بی‌خیال تماس گرفتن شدم. ♦️به خادم همراهمان گفتم: «چرا ۱۱۵ نیومد؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «خیابونای اطراف حرم شلوغه، ماشین نتونسته بیاد؛ جلوش رو گرفتن!» قیافه‌اش درهم بود. بااینکه متوجه منظورش نشدم، ترجیح دادم دیگر سوالی نپرسم. زیر لب با امام رضا دردودل کردم. چشمم به گنبد طلایی خورد و اشکم سرازیر شد. احساس می‌کردم حرم برای من قرق شده. گفتم: «یا امام رضا، الان وقت مناسبی برا قرق کردن نیستا! می‌ذاشتی وقت دیگه که سیر دل بمونم پیشت.» از فکر و خیال خودم، خنده‌ام گرفت. ♦️وارد صحن سوم شدیم و دوباره تکرار همان صحنه‌ها. با خودم گفتم: «این نیروهای هیکلی که مثل کماندوها هستن، چرا داخل حرمن؟» جوابی پیدا نکردم. بعد از صحن چهارم، وارد خیابان طبرسی شدیم. کمی جلوتر به دارالشفا رسیدیم. خادم همراهمان موقع خداحافظی گفت: «اگه خواستید، بیاید جلوی صحن که با خادم‌های دیگه برگردید باب الجواد.» تشکر کردم، چشمی گفتم و رفتم که پذیرش بگیرم. ♦️ تا پذیرش بگیرم، دوباره سمانه را گرفتم. بوق نخورده، قطع می‌شد. با صدای مسئول پذیرش به خودم آمدم: «خانم سامانه به‌خاطر اینترنت قطع شده.» گفتم: «خب الان چکار کنم؟» گفت: «برید پای اون دستگاه با این کد مبلغ رو پرداخت کنید.» دستگاه هم خطا می‌داد. گفتم: «آقا دستگاهتون هم خرابه. توروخدا بگید چکار کنم؟ مریض بدحال دارم!» یکهو یک نفر که قبل از من آمده بود، داد زد و گفت: «بابا همه چی قطع شده. خدا براشون نسازه با وضعی که برا مردم ساختن، یه عده از خدا بی‌خبر ریختن تو خیابون و...» ♦️آنجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده. ترس برم داشت. ساعت یازده و نیم شب بود. یک طرف دوست مریضم و طرف دیگر دوستی که هر لحظه ممکن بود برسد و تلفن و نت و پیامکی که قطع بود. ادامه دارد... 🔹فرحزاد جهانگیری 18دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
‌ روایتی واقعی از یک ناآرامی... ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
منِ او پیکر مصطفا را که روی جایگاه تشییع گذاشتیم، عقب آمدم. با کمی فاصله ایستادم و تابوت و پرچم را نگاه کردم. ۲۱۱ روز پیش همین‌جا پیکر رضا و رفقایش را تشییع کردیم؛ پیکر رضا و هفت شهید دیگر جنگِ اسرائیل را. طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. با پیکر مصطفا فاصله زیادی نداشتم، اما انگار دست‌نیافتنی بود. دستم را به سمت پیکر بلند کردم و گفتم: «مصطفا، سلام منو به رضا و بچه‌ها برسون. بگو ما جا موندیم.» صدای گریۀ بچه‌های تیپ پشت سرم بلند شد. مصطفا هشتمین شهید امسال تیپ ۵۷ بود. مصطفا و شهید حمید عباسی با هم وارد سپاه شده بودند اخلاق و رفتارشان هم شبیه هم بود؛ سختی‌کشیده، محجوب، مودب، افتاده و خاکی. مصطفا نیروی شهید یونس ماهرو بختیاری بود. این هفت ماه، ورد زبانش شده بود: «بچه‌ها رفتند، من موندم.» از من اگر بپرسند بچه‌های تیپ ۵۷ مثل الماس هستند؛ آن‌قدر زیر فشار کار و زندگی سختی کشیدند و تراش خوردند که شبیه الماس شدند. همین چند روز پیش، مصطفا شیر‌آلات آشپزخانۀ خانه‌اش را خرید و نصب کرد؛ خانه‌ای که به زحمت و خردخرد پول قسط‌هایش را جمع کرد و به تمام شدنش نرسید. این نرسیدن‌ها حالم را بدتر کرده بود؛ مثل لحظۀ شهادت رضا که گفتند خواسته قمقمۀ آب را سر بکشد و آب‌نخورده شهید شده. از وقتی شنیده بودم رضا لب‌تشنه شهید شده، جگرم آتش گرفته بود. توی هوای داغ خرداد ماه، هر لحظه و هر ساعت، با تصور تشنگی رضا پیر می‌شدم. هر وقتِ خلوتی پیدا می‌کردم، یک بطری آب یخ روی مزار رضا خالی می‌کردم که به خیال خودم عطش رضا را بنشانم؛ اما این آتش درون خودم بود که سرد نمی‌شد و شعله‌ورتر از قبل می‌شد. رضا اصلا قرار نبود شهید بشود. تازه بابا شده بود. هنوز سی سالش هم نشده بود. فکر اینکه چطور دل از نوزاد ۲۴ روزه‌اش، هیرمان کند و داوطلب شد، ۲۱۳ روز گذشته‌ام را پر کرده بود. طاقت نداشتم ببینم هنوز ۷ ماه نشده، توی خیابان همین شهرم، عده‌ای جمع شده و شعار داده بودند: «سپاهی، بسیجی، داعش ما شمایی.» رفیق‌مان را توی شلوغی گرفته بودند و با چاقو زده بودند و با هر ضربه گفته بودند: «برای ماهی چند میلیون تومن میای اینجا؟» و من بی‌چاره‌تر از قبل گُر می‌گرفتم؛ از تصور روزهای بعد از رفتن رضا که همۀ پشت و پناهم بود. چه کسی می‌فهمید قیمت عشق رضا را به ایران و قیمت جان بچه‌های سپاه و بسیج را که در خیابان‌های تهران، اصفهان، مشهد و لرستان خودمان به «قتل صبر» شهید می‌کردند؟ هفت نفر از بچه‌ها را توی قزوین، توی یک نقطه نزدیک پمپ بنزین شهید بابایی، سلاخی کرده بودند و من حیران بودم که اگر سپاهی داعشی است، چطور هفت نفرشان را شهید کردند و سوزاندند؟ فیلمش را بچه‌ها برایم فرستاده بودند. پیکرشان روی زمین، نزدیک آتش، بی‌لباس و خونین افتاده بود و سؤال بود برایم که داعشی چه کسی بوده در این میدان؟ مردم میدان ۲۲ بهمن را پر کرده بودند. شانه به شانهٔ ماشین حمل پیکر میان جمعیت مردم خرم‌آباد راه افتادیم. خرم‌آباد کم پیش آمده بود این‌طور شلوغ شود. فکرم از گلایه‌ها خالی شد و دوباره رضا نشست. عکس رضا را بین جمعیت دیدم؛ همان عکسی بود که در هیئت تعزیه گرفته بود. با آن چهرۀ زیبا و زیرش نوشته بود: «شهید رضا دریکوند.» دلم آرام گرفت که رضا هیچ‌وقت رهایم نمی‌کند. 🔹راوی: یکی از جامانده‌های تیپ ۵۷ 🔹تدوین: رعنا مرادی‌نسب ۲۲دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹تو چطور پژمانی هستی؟ 🔻روایتی از شهید 🔸 نویسنده: محمدجواد رحیمی 🎙️گوینده: حسین جهان‌نژادی 🎥 تصویر و تدوین: فاطمه عزیزی
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#آشوب_در_مشهد قسمت دوم ♦️ زیرِ بغل شبنم را گرفته بودم و تکیه‌اش داده بودم به خودم. خیابان خلوت بود
قسمت سوم ♦️ دستپاچه وارد اتاق دکتر شدم و گفتم: «به‌خاطر خدا یه کاری کنید. دوستم حالش خوب نیست.» دکتر که مرد مسنی بود بلند شد و گفت: «چی شده دخترم؟» گفتم: «ما مسافریم. دوستم حالش خوب نیست. دستگاه، پذیرش نمیده. توروخدا بیاید معاینه‌ش کنید.» بدون هیچ حرفی پشت سرم آمد و معاینه‌اش کرد. ♦️ دستور داد او را به اتاق خودش ببرند. به یکی از پرستارها هم برگه‌ای داد و گفت: «سریع این داروها رو از داروخانه بیار.» به من هم گفت بنشینم و نگران نباشم. اما آرام و قرار نداشتم. چشمم به عقربه ساعت بود که داشت به دوازده نزدیک می‌شد. ♦️ از دکتر خواستم دوستم آنجا بماند تا بروم و برگردم. ماجرای آمدن سمانه را برایش تعریف کردم. گفت: «خیابونا شلوغه. ممکنه خطرناک باشه تنها بری!» گفتم: «با تاکسی یا اسنپ میرم. این دو نفر دست من امانتن؛ نمی‌تونم رهاشون کنم.» ♦️ توی آن وضعیت، انگار دکتر فرستاده خدا بود برای کمک به من. یکی از کارکنان را صدا زد و گفت: «این خانم رو با ماشین می‌بری راه‌آهن، دوستش رو با خودش بیاره و برش می‌گردونی اینجا.» طرف هم فقط گفت: «چشم دکتر.» جای حرفی برایم باقی نگذاشت. فقط گفتم: «ان‌شاءالله خیر ببینید دکتر.» با لبخندی بدرقه‌ام کرد. ♦️ راه افتادیم سمت راه‌آهن. خیابان‌های اطراف حرم تقریباً آرام بود. کمی که گذشت، از دور شعله‌های آتش و دود غلیظی را دیدم. سروصداهایی هم به گوشم رسید. به راننده گفتم: «آقا چه خبره؟ اون آتش مال چیه؟» گفت: «انگار امشب فراخوان زدن. شهر خیلی شلوغه. بعضی جاهارو آتش زدن.» هی گفت و گفت و من، فقط از خدا و امام رضا طلب کمک می‌کردم. ♦️ گفتم: «قتل و غارت و آتیش زدن هم شد اعتراض به گرونی؟!» سروصداها زیادتر شد؛ جیغ و داد و حرف‌های نامفهوم، اتوبوس آتش گرفته، ماشین چپ شده، سطل آشغال مشتعل... . ساختمانی کاملاً سوخته بود. مشخص نبود بانک است، فروشگاه است یا خانه شخصی. فقط سیاهی و دود و آتش پیدا بود. به سرفه افتادم. ♦️ چند نفر جلوی ماشین را گرفتند. راننده هول کرد. نفهمیدم آشوبگر بودند یا مردم عادی، ولی به شیشه می‌زدند. وسط آن شلوغی‌ها، صدایشان نامفهوم بود. گفتم: «آقا توروخدا واینسا؛ برو؛ جان عزیزات فقط برو.» انگار وسط شهری بودم که زامبی‌ها بهش حمله کرده‌اند. تصور این صحنه‌ها را هم نمی‌کردم، اما حالا وسطش گیر افتاده بودم. به فکر خودم نبودم، تمام فکرم پیش مادر شبنم و سمانه بود که گفته بودند دخترهایشان را بعد از خدا، به من می‌سپارند. ♦️ماشین وارد کوچه باریکی شد. چند تا کوچه را رد کردیم. برای اینکه راننده هول نکند، زبان به دهن گرفتم و حرفی نزدم. توی دلم خدا و امام رضا را با صفت‌های مختلف صدا می‌زدم و کمک می‌خواستم؛ کمک برای این شهر، برای مردم، برای آتشی که زبانه می‌کشید، برا خون‌هایی که داشت ریخته می‌شد، برا بچه‌ها و زن‌هایی که ترسیده بودند. ♦️ صحنه‌های دردآوری دیدم که نمی‌توانم توصیفشان کنم. چشمم را بستم و فقط دعا کردم. با صدای راننده که گفت: «خانم رسیدیم راه‌آهن.» چشمم را باز کردم. «خیر ببینی» ِبلندی گفتم و از ماشین پیاده شدم. قرار شد بماند که زود برگردم. از اطلاعات پرسیدم قطار همدان رسیده یا نه! خانمی که آنجا بود، گفت: «نه با تأخیر می‌رسه!» ساعت از یک گذشته بود. با تعجب گفتم: «قرار بود ساعت ۱۲ برسه! مگه پروازه که با تأخیر بیاد! چی شده؟» گفت: «اطلاعی ندارم، وسط راه توقف داشته. مشخص نیست، شاید چند ساعت دیگه بیاد.» ♦️به دیوار تکیه دادم. گیج و هاج و واج بودم از این همه بلاتکلیفی و اتفاقاتی که فکرش را هم نمی‌کردم. راهی به هیچ کجا و هیچ‌کسی نداشتم جز خدا. ادامه دارد... 🔹فرحزاد جهانگیری 19دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
گُلِ شهادت این‌بار رفته بودیم از یگان ویژه‌های حاضر در مساجد تقدیر کنیم. مقصدمان شد «مسجد صاحب الزمان» چهارراه فرهنگ؛ مسجدی که به گفتهٔ قدیمی‌ها خاطرات خوش زیادی از سر و رویش می‌بارد. دسته‌ای از نیروهای یگان ویژه، دم در و دسته دیگر داخل مسجد و مستقر بودند. داشتند از دژ محکم مسلمانان حراست می‌کردند، بلکه دست آشوبگران و تروریست‌ها به آن نرسد. مسئولیت پخش گل را به عهدهٔ من گذاشتند. حواسم بود که کسی از قلم نیفتد. ذوق بعد از گرفتن گل در چشمانشان دیدنی بود. یکیشان گفت: «من اون رز قرمز رو می‌خوام.» دیگری گفت: «به من دوتا گل بده.» نفر بعد گفت: «میشه یکی از من یکی با این گلا عکس بگیره!» میان این هیاهو، جملهٔ یکیشان بیشتر به گوشم آمد؛ بهتر بگویم، صدایش توی سرم پیچید. گل را که گرفت به یکی از آقایان همراهمان گفت: «حاجی این گل شهادتمه!» حاجی هم جواب داد: «نه انشاءالله که همیشه سلامت باشی.» _ نه حاجی نه. چی بهتر از شهادت؟! برایم جالب بود که یکی، همین حوالی، دارد آرزوی شهادت می‌کند. در شهادت چه دیده بود که این‌طور با حسرت از آن می‌گفت و نشانه‌اش را می‌دید! مظلومیت توی چهره‌اش، دل آدم را می‌سوزاند و خبر می‌داد که او یک شهید زنده است. شهیدی در همین حوالی... 🔹رمصیا عالی‌زاده 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah